نویسنده: کیان موسوی
تاریخ انتشار: ۱۵ مهر, ۱۴۰۵
اگر این رمان برای جایزهای به دست من میرسید، آن را شاهکار نمینامیدم ولی به کنار هم نمیگذاشتم. کنار آن مینوشتم: این نویسنده هنوز به اثر نهایی خود نرسیده است، اما صدایی دارد، صدایی که ارزش دنبال کردن دارد و ادبیات را نویسندگانی نمیسازند که در اولین رمان به اوج برسند.
کتابدار؛ رمانی که میخواهد حافظه را روایت کند، نه عشق را؛ و این اشتباه است اگر «کتابدار» را رمانی دربارهی عشق بدانیم. همانقدر اشتباه است که «بوف کور» را داستان یک نقاش قلمدان بدانیم. عشق در این رمان موضوع نیست؛ ابزار است. کتابخانه موضوع نیست؛ صحنه نمایش است. بیماری همسر موضوع نیست؛ نشانه است. موضوع اصلی، حافظه است؛ حافظهای که از کار افتاده و حالا برای ترمیم خودش داستان میسازد.
تقریباً تمام شخصیتهای مهم رمان، در گذشته زندگی میکنند. راوی در گذشتهای که دیگر وجود ندارد، همسر در گذشتهای که از آن فرار میکند، دختر قرمز در گذشتهای که برای خواننده ناشناخته میماند، و حتی مریم نیز گذشته را به شوخی تبدیل میکند تا حال را تحمل کند. بنابراین زمان واقعی رمان، زمان حال نیست. زمان حال فقط اتاق انتظاری است برای بازگشت به گذشته. همین ویژگی است که ساختار اثر را میسازد.
در رمان کلاسیک، حادثه زمان را جلو میبرد؛ اما در «کتابدار»، خاطره زمان را عقب میکشد. به همین دلیل خواننده بارها احساس میکند درجا میزند. این احساس، به شرط آگاهی نویسنده از خلق آن، یک موفقیت فرمی است؛ زیرا دقیقاً ذهن انسانی را بازسازی میکند که دچار رنج است. اما اگر نویسنده بر این توقف کنترل نداشته باشد، همان نقطهی قوت به نقطهی ضعف تبدیل میشود.
من گمان میکنم «کتابدار» هر دو وضعیت را همزمان دارد؛ گاهی این ایستایی کاملاً حسابشده است و گاهی نتیجهی دلبستگی نویسنده به تصویرسازی.
کتابخانه در این رمان، فقط محل وقوع داستان نیست؛ همان نقشی را دارد که آسایشگاه در «جزیرهی ساکنان بیقرار»، کافه در آثار کوندرا یا خانه در «بوف کور» دارند.
کتابخانه، حافظهی جمعی است. جایی که هزاران داستان وجود دارد اما کسی آنها را نمیخواند. نکتهی درخشانتر این است که خود کتابدار نیز کتاب نمیخواند. این انتخاب اتفاقی نیست. نویسنده اگر میخواست فقط یک شخصیت کتابخوان خلق کند، چنین تضادی نمیساخت. او کتابداری ساخته که از کتاب فاصله گرفته است؛ درست همانگونه که عاشقی ساخته که از عشق فاصله گرفته و شوهری که از زندگی مشترک فاصله گرفته است.
تمام هویتهای رمان از درون خودشان تهی شدهاند. این همان چیزی است که اثر را از یک داستان عاشقانهی معمولی جدا میکند. در رمانهای بزرگ، معمولاً شخصیت اصلی یا جهان را تغییر میدهد یا جهان او را. اما در «کتابدار»، شخصیت اصلی بیشتر شاهد است. او رنگها را میبیند. عطرها را میشنود. دیوارها را تعبیر میکند، کتابها را لمس میکند، اما کمتر عمل میکند.
اگر تمام فصلهای کتاب را روی نمودار بگذاریم، متوجه میشویم که سهم «ادراک» بسیار بیشتر از سهم «کنش» است. این انتخاب دو نتیجه دارد. نخست اینکه خواننده به ذهن راوی بسیار نزدیک میشود، دوم اینکه ریتم رمان کند میشود.
این کندی، همیشه بد نیست. پروست هفت جلد دربارهی حافظه نوشته است و تقریباً هیچ حادثهی بزرگی در بسیاری از صفحاتش رخ نمیدهد. اما تفاوت اینجاست که پروست هر جمله را به کشفی تازه تبدیل میکند؛ در حالی که «کتابدار» گاهی همان کشف را با تصویرهای متفاوت تکرار میکند. مثلاً رنگ قرمز؛ بار نخست، کشف است. بار پنجم، یادآوری است. بار دهم، تبدیل به عادت میشود. ادبیات از لحظهای آسیب میبیند که خواننده بتواند حرکت بعدی نویسنده را حدس بزند.
به گمان من، بزرگترین نبرد این کتاب نه میان عشق و خیانت، بلکه میان شاعر و رماننویس در ذهن نویسنده است. شاعر میخواهد هر جمله مستقل بدرخشد، رماننویس میخواهد هر جمله قربانی کل اثر شود. در «کتابدار» هنوز شاعر پیروز است. بینید چگونه اشیا جان میگیرند؛ سقف قصه میگوید، ترک دیوار شخصیت پیدا میکند، رنگها حافظه دارند، عطر تبدیل به زمان میشود و خوراک تنبدیل به خاطره.
اینها همه زیبا هستند. اما سؤال اصلی این است: آیا همهی آنها برای رمان ضروریاند؟ پاسخ منفی است.
زیبایی همیشه دلیل ماندن یک جمله نیست، گاه زیباترین جمله باید حذف شود تا رمان نفس بکشد. نویسنده هنوز عاشق جملههای خودش است و این خطرناکترین مرحلهی زندگی هر رماننویس است.
یکی از نقاط قوت رمان، دیالوگهایش نیست؛ سکوتهای میان دیالوگهاست. بارها شخصیتها به هم نگاه میکنند و چیزی نمیگویند. همین نگاهها، اطلاعات بیشتری از ده صفحه توضیح منتقل میکنند. این نشان میدهد نویسنده ظرفیت بالایی در روایت تصویری دارد. اما درست در همان لحظه، دوباره وسوسه میشود و توضیح میدهد. ادبیات زمانی بزرگ میشود که به خواننده اعتماد کند. وقتی نویسنده پس از خلق یک تصویر قدرتمند، دوباره آن را توضیح میدهد، در واقع به مخاطب میگوید: «مطمئن نیستم فهمیده باشی. این بیاعتمادی، از قدرت تصویر کم میکند.
از رنج شخصیتها گفتیم؛ تقریباً همهی شخصیتهای این رمان زخمیاند. اما پرسش مهم این است: آیا رنج، ویژگی آنهاست یا تمام هویتشان؟ اینجاست که من نخستین نگرانی جدیام را نسبت به رمان احساس میکنم. گاهی شخصیتها آنقدر در اندوه غرق میشوند که دیگر چیزی جز اندوه از آنها باقی نمیماند. در حالی که انسان واقعی، حتی در شدیدترین سوگ نیز لحظههایی از شوخی، بیحوصلگی، حرص، حماقت و حتی شادی را تجربه میکند. رنج اگر همهی شخصیت شود، شخصیت را تکبعدی میکند. نویسنده باید مراقب باشد که غم، جای انسان را نگیرد.
میتوانم بگویم «کتابدار» مهمتر از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد. این رمان در لایهی زیرین خود دربارهی این پرسش است که آیا انسان میتواند پس از فروپاشی، دوباره روایت تازهای از خودش بسازد یا نه. این رمان دربارهی آدمهایی نیست که عاشق شدهاند؛ دربارهی آدمهایی است که دیگر نمیتوانند عشق را باور کنند. این تفاوت، تفاوت کوچکی نیست. اکثر رمانهای عاشقانه از میل آغاز میشوند و به فقدان میرسند؛ اما «کتابدار» از فقدان آغاز میشود و آرامآرام میل را کشف میکند. همین جابهجایی، ساختمان عاطفی رمان را تغییر میدهد.
در این رمان، راوی قربانی است؛ اما فقط قربانی نیست. او راوی قابل اعتمادی هم نیست. بخش مهمی از شخصیتش را پنهان میکند. اطلاعات را قطرهچکانی میدهد. بعضی چیزها را فراموش میکند. بعضی چیزها را نمیخواهد به یاد بیاورد.
در ادبیات مدرن، راویِ ناقص از راویِ دانای کل ارزشمندتر است، چون حقیقت را تولید نمیکند، بلکه حقیقت را آلوده میکند. کتابدار دقیقاً همین کار را انجام میدهد. ما هرگز مطمئن نیستیم تصویری که از همسر، دختر قرمز یا حتی مریم میبینیم، واقعیت است یا برداشت ذهنی راوی. این ویژگی، رمان را از روایت خطی نجات داده است. اما رمان هنوز یک قدم تا کامل شدن فاصله دارد.
چرا؟ چون نویسنده گاهی فراموش میکند که راوی غیرقابل اعتماد ساخته است و ناگهان اطلاعاتی میدهد که بیش از حد قطعیاند. راوی باید تا پایان، اسیر محدودیتهای ذهن خودش میماند.
به نظر من مهمترین شخصیت رمان، نه راوی است، نه دختر قرمز. همسر است. شخصیتی که از همه کمتر حرف میزند اما بیشترین وزن روانی را دارد. او فقط بیمار نیست. او حافظهی مجسم راوی است. هر بار که راوی میخواهد به زندگی برگردد، همسر او را به گذشته پرتاب میکند.
در ظاهر، بیماری همسر مانع عشق جدید است. اما در لایهی زیرین، وجدان راوی است که اجازهی تولد دوباره را نمیدهد. به همین دلیل، همسر بیشتر از آنکه یک انسان باشد، کارکردی روانشناختی پیدا میکند. و این دقیقاً همان نقطهای است که نویسنده باید مراقب میبود.
اگر شخصیت فقط تبدیل به کارکرد شود، از انسان بودن فاصله میگیرد. من دوست داشتم لحظههایی ببینم که همسر، بیرون از بیماری نیز وجود داشته باشد. لحظههایی که صرفاً یک زن باشد، نه نماد جنون، نه نماد خاطره، نه نماد عذاب وجدان، فقط یک انسان.
بگذارید صریح باشم. دختر قرمز هنوز شخصیت نشده است. او تصویر شده است. تقریباً هر بار که وارد صحنه میشود، راوی از رنگ لباس، چشمها، عطر، وقار، لبخند و نور اطرافش حرف میزند. اما از ترسهایش چه میدانیم؟ از کودکیاش؟ از شکستهایش؟ از تناقضهایش؟ تقریباً هیچ. او هنوز از درون ساخته نشده است. ادبیات بزرگ، شخصیت را از بیرون زیبا نمیکند، از درون پیچیده میکند.
اگر قرار باشد محبوبترین شخصیت کتاب را انتخاب کنم، احتمالاً مریم خواهد بود. او نفس تازهای به روایت میدهد. ریتم را عوض میکند. شوخی میآورد. تنش ایجاد میکند. اما همین شخصیت، قربانی موفقیت خودش شده است. چرا؟ زیرا تقریباً همیشه همان آدم است. همیشه طعنه میزند. همیشه شوخی میکند. همیشه راوی را هل میدهد. اما خودش تغییر نمیکند و شخصیتی که تغییر نکند، دیر یا زود تبدیل به ابزار داستان میشود.
کتابدار رمان شجاعی در زبان است. اما رمان محافظهکاری در فرم است. همه چیز تقریباً به ترتیب روایت میشود. خاطرهها کنترلشدهاند. تعلیقها کلاسیکاند. فصلها ساختار آشنایی دارند. در حالی که محتوای رمان، ظرفیت شکستن فرم را دارد. اگر قرار است دربارهی ذهنی زخمی بنویسی، چرا خود روایت زخمی نباشد؟ چرا زمان گاهی فرو نریزد؟ چرا فصلها خودشان حافظه پیدا نکنند؟ چرا بعضی فصلها از وسط آغاز نشوند؟ من احساس میکنم نویسنده در زبان، ریسک کرده اما در معماری روایت، محتاط مانده است.
کتابدار مدام تلاش میکند خواننده را قانع کند که شخصیتها غمگیناند. در حالی که اگر به روایت اعتماد بیشتری داشت، این غم بدون توضیح هم احساس میشد. ادبیات، هنر اثبات کردن نیست. هنر وادار کردن مخاطب به احساس کردن است و هر جا نویسنده دست خواننده را میگیرد تا احساس خاصی را به او نشان بدهد، اندکی از قدرت ادبی متن کم میشود.
با همهی این نقدها، نکتهای را نباید فراموش کرد؛ در دهها رمانی که هر سال در ایران منتشر میشوند، مشکل اصلی معمولاً «نداشتن جهان» است. اما مشکل «کتابدار» نداشتن جهان نیست. برعکس، جهان این رمان آنقدر پررنگ است که گاهی داستان را میبلعد. این ضعفِ نویسندهی بیاستعداد نیست. این ضعفِ نویسندهای است که تخیلش از انضباطش جلوتر حرکت کرده است و تجربه نشان داده است که انضباط را میتوان آموخت؛ اما تخیل را نه.
من گمان میکنم «کتابدار» نیز چیزی را لو میدهد که شاید حتی نویسنده هنگام نوشتن به آن آگاه نبوده است. این رمان دربارهی عشق نیست. دربارهی گناه است. تمام رمان روی یک احساس بنا شده است؛ احساس گناه. گناهی که هرگز مستقیماً بیان نمیشود. راوی هیچوقت نمیگوید: من احساس گناه میکنم. اما همهی رفتارهایش همین را فریاد میزنند. او نمیتواند از همسرش دل بکند. نه فقط به خاطر عشق. به خاطر مسئولیت. به خاطر ترحم. به خاطر خاطره. به خاطر اینکه اگر روزی از همسرش فاصله بگیرد، باید بپذیرد که زندگی ادامه پیدا کرده است. و انسانها از مرگ کمتر از ادامهی زندگی میترسند.
دختر قرمز را نباید رقیب همسر بدانیم. او رقیب نیست. او امکان است. امکان اینکه انسان دوباره بتواند بخندد. امکان اینکه دوباره بوی عطر کسی را حس کند. امکان اینکه دوباره قلبش تند بزند. اما هر بار که این امکان شکل میگیرد، حافظه حمله میکند. به همین دلیل، دختر قرمز هرگز فرصت ندارد انسان کاملی شود و در همان تصویر میماند.
همسر او زنی است که تبدیل به زندان شده است و یکی از تلخترین لایههای رمان اینجاست. همسر، مقصر نیست. بیماریاش هم مقصر نیست اما حضورش، زندگی را متوقف کرده است. این توقف فقط بیرونی نیست. درون راوی نیز متوقف شده است. به همین دلیل، خانه در این رمان بیشتر از آنکه خانه باشد، سلول است. کتابخانه آزادی نیست. فقط سلول بزرگتر است. خیابان آزادی نیست. فقط راهروی سلول است. هیچ مکانی در این رمان رهایی ایجاد نمیکند. چرا؟ چون زندان واقعی، حافظه است.
شاید حین خواندن کتابدار برای شما هم این پرسش به وجود بیاید که چرا راوی مدام رنگها را میشمارد؟ این سؤال شاید در ظاهر بیاهمیت باشد. اما اتفاقاً یکی از مهمترین پرسشهای رمان است.
وقتی ذهن انسان زیر فشار شدید روانی قرار میگیرد، برای کنترل اضطراب به الگوهای تکرارشونده پناه میبرد. شمردن. مرتب کردن. دقت افراطی. وسواس روی جزئیات. اینها فقط ویژگی شخصیتی نیستند. مکانیسم دفاعیاند. به همین دلیل، من رنگها را صرفاً نماد نمیبینم. آنها ابزار زنده ماندن راویاند. اگر رنگها را از این رمان حذف کنیم، فقط زیبایی متن کم نمیشود. بخشی از روان شخصیت نیز از بین میرود. این نکتهی بسیار مهمی است.
چرا کتابخانه؟ کتابخانه جایی است که آدمها برای فراموش نکردن، کتاب نگه میدارند. اما راوی دقیقاً همانجایی کار میکند که خودش آرزو دارد چیزی را فراموش کند. این یعنی شغل او علیه روانش عمل میکند. هر روز وارد معبد حافظه میشود، در حالی که بزرگترین آرزویش فراموشی است. این تضاد، شاهکار ایدهی رمان است.
حلقهی ازدواج تقریباً شخصیت است. هر بار لمس میشود، داستان تغییر جهت میدهد. حلقه فقط نشانهی ازدواج نیست. نشانهی زندانی است که راوی خودش قفلش کرده است. نکتهی جالب اینجاست که هیچکس او را مجبور به نگه داشتن این حلقه نکرده است. او خودش آن را حفظ کرده است. در نتیجه، زندان نیز ساختهی خود اوست. این همان جایی است که رمان از تراژدی عاشقانه عبور میکند و وارد تراژدی اگزیستانسیال میشود.
بعد از خواندن رمان، احتمالاً یک احساس عجیب خواهید داشت. احساس اینکه راوی از همسرش نمیترسد. از دختر قرمز هم نمیترسد. از خودش میترسد. میترسد روزی واقعاً خوشحال شود. زیرا اگر دوباره خوشحال شود، باید اعتراف کند که میتوان بعد از فاجعه نیز زندگی کرد و این اعتراف، برای بسیاری از انسانها دردناکتر از خود فاجعه است. به همین دلیل است که راوی ناخودآگاه خودش را مجازات میکند. هر بار که امکان رهایی پیدا میشود، خودش آن را خراب میکند. این رفتار، دقیقاً شبیه بسیاری از شخصیتهای بزرگ ادبیات مدرن است؛ شخصیتهایی که دشمن اصلیشان جهان نیست، بلکه خودشان هستند.
به این نتیجه میرسیم که «کتابدار» در ظاهر رمانی دربارهی انتخاب میان دو زن است، اما در ژرفترین لایهی خود، دربارهی انتخاب میان دو نوع زیستن است؛ زیستن در حافظه یا زیستن در اکنون.
به همین دلیل، ارزش واقعی این رمان نه در داستان عاشقانهی آن، بلکه در نبرد خاموشی است که میان حافظه و میل در ذهن شخصیت اصلی جریان دارد و اگر نویسنده در آثار بعدی این نبرد را بیپردهتر، خشنتر و بیرحمانهتر روایت کند، جهان داستانیاش میتواند به یکی از متمایزترین جهانهای رمان معاصر فارسی تبدیل شود.
هر رمانی، حتی اگر نخواهد، وارد گفتوگویی با تاریخ ادبیات میشود. هیچ متنی در خلأ نوشته نمیشود. هر نویسنده یا ادامهی یک سنت است، یا شورشی علیه آن، یا گرفتار تقلید از آن. پرسش اساسی دربارهی «کتابدار» این است که این رمان در کدام نقطه از این مثلث ایستاده است؟ پاسخ من این است: کتابدار نه ادامهی هدایت است، نه ادامهی عباس معروفی، نه ادامهی دولتآبادی. این رمان بیشتر تلاش میکند زبان شخصی خودش را پیدا کند و همین مهمترین ارزش آن است.
خواننده ممکن است به دلیل حضور راوی اولشخص، فضای مالیخولیایی و حضور یک زن مرموز، سریع به یاد «بوف کور» بیفتد. اما این شباهت، بیشتر ظاهری است.
در «بوف کور»، جهان از ابتدا فروپاشیده است. واقعیت و خیال در هم حل میشوند و هدایت هیچ تلاشی برای نجات شخصیتش نمیکند. اما در «کتابدار»، هنوز امید وجود دارد. راوی هنوز میتواند عاشق شود. هنوز میتواند بخندد. هنوز برای همسرش چای درست میکند. هنوز کتابخانه را ترک نکرده است. یعنی جهان این رمان، هرچند زخمی است، اما نابود نشده است. این تفاوت بسیار مهمی است.
اگر از من بپرسند مهمترین ویژگی «کتابدار» چیست، پاسخ من داستان یا شخصیت نیست. لحن است.
در ادبیات فارسی امروز، از بسیاری از رمانها اگر نام شخصیتها را حذف کنیم، تشخیص نویسنده تقریباً غیرممکن میشود. اما «کتابدار» چنین نیست. چند صفحه کافی است تا بفهمیم نویسندهی این متن، جهان را چگونه تجربه میکند. این یعنی «صدا» شکل گرفته است و صدا، کمیابترین سرمایهی هر نویسنده است.
اما بزرگترین ضعف رمان و سختترین بخش نقد. این رمان، به اندازهی کافی بیرحم نیست. ادبیات بزرگ، آسایش ایجاد نمیکند. آزار میدهد. خواننده را وادار میکند چیزی را ببیند که دلش نمیخواهد ببیند. اما «کتابدار» بارها درست پیش از رسیدن به این نقطه، عقب میکشد. انگار نویسنده هنوز دلش نمیآید شخصیتهایش را کاملاً بشکند. در حالی که گاهی تنها راه نجات شخصیت، نابودی کامل اوست.
من معتقدم بهترین رمان این نویسنده هنوز نوشته نشده است. چرا؟ زیرا احساس میکنم «کتابدار» هنوز در حال پنهان کردن چیزی است. انگار نویسنده تا نزدیکی اعتراف آمده، اما جملهی آخر را ننوشته است. همهی رمانهای بزرگ، یک لحظهی اعتراف دارند؛ لحظهای که دیگر شخصیت نمیتواند پشت استعاره، حافظه یا عشق پنهان شود. در «کتابدار» آن لحظه نزدیک است، اما هنوز کامل رخ نداده است. همین باعث میشود احساس کنم این رمان، بیش از آنکه پایان یک مسیر باشد، آغاز آن است.
کتابدار رمانی نیست که بتوان آن را با معیار سرگرمی سنجید. این رمان، از آن دسته آثاری است که خواننده باید با آن همکاری کند. گاهی باید سکوتهایش را بخواند. گاهی باید نمادهایش را رمزگشایی کند. گاهی حتی باید با آن مخالفت کند. همین ویژگی، آن را از بخش بزرگی از رمانهای مصرفی امروز جدا میکند.
اگر نویسنده در کتاب بعدی نیز دوباره به همان رنگها، همان سکوتها، همان عطرها، همان تصاویر و همان ریتم پناه ببرد، جهان شخصیاش به کلیشهی شخصی تبدیل خواهد شد اما اگر جرئت کند حتی علیه جهان خودش نیز شورش کند، آنگاه میتوان انتظار داشت که رمان بعدی، نه تکرار «کتابدار»، بلکه عبور از آن باشد.
و شاید مهمترین جملهای که پس از بستن این رمان در ذهن من باقی ماند، این باشد:
نویسندهی کتابدار هنوز بهترین کتابش را ننوشته است؛ اما مهمتر از آن، نشان داده که توانایی نوشتنش را دارد. نویسندهای که از دل «کتابدار» بیرون میآید.
اولین چیزی که از متن آشکار میشود این است که نویسنده بیش از آنکه قصهگو باشد، «فضاساز» است. برای بسیاری از رماننویسان، داستان اصل است و فضا در خدمت داستان. اما در «کتابدار»، گاهی برعکس است. داستان فقط بهانهای است تا فضای خاصی ساخته شود؛ بوی کاغذ، نور عصر، سکوت کتابخانه، عطر زنی که از کنار قفسهها عبور میکند، سرمای اتاق، رنگ لباسها.
این نشان میدهد ذهن نویسنده، ذهنی پدیدارشناسانه است؛ یعنی جهان را از مسیر تجربهی حسی میشناسد، نه از مسیر حادثه. این ویژگی کمیاب است، اما خطر هم دارد. اگر حادثه قربانی فضا شود، رمان به مجموعهای از لحظههای زیبا تبدیل میشود که نیروی روایی خود را از دست میدهند.
یکی از عجیبترین نکاتی که در «کتابدار» دیدم این است که تقریباً هیچکس منفجر نمیشود. همه درد دارند. همه زخم دارند. همه رنج میکشند. اما کمتر کسی فریاد میزند. همه چیز در سکوت اتفاق میافتد. این سکوت زیباست، اما گاهی بیش از اندازه مؤدب است. ادبیات، همیشه نجیب نیست.
گاهی باید شخصیت را تا مرز جنون برد. گاهی باید او را وادار کرد چیزی بگوید که خودش هم از شنیدنش وحشت کند. گاهی باید با دختر غریبهای که بهتازگی وارد شهر شده بخوابد که نمیخوابد. در «کتابدار»، احساس میکنم نویسنده پیش از رسیدن به این نقطه، شخصیت را آرام میکند. انگار هنوز دلش نمیآید کنترل را از دست بدهد.
نکتهای که در کتابدار برای من بسیار جالب بود این است که در بسیاری از رمانهای تلخ، شخصیتها کمکم از جهان متنفر میشوند. اما در «کتابدار» چنین چیزی نمیبینیم.
راوی غمگین است، خسته است، فرسوده است، اما متنفر نیست. هنوز به انسانها نگاه میکند. هنوز زیبایی را میبیند. هنوز برای یک لبخند ارزش قائل است. این یعنی نویسنده، برخلاف ظاهر تاریک رمان، هنوز به جهان امید دارد. و این تفاوت بسیار بزرگی با نویسندگانی مانند هدایت است. هدایت جهان را تمامشده میدید. اما نویسندهی «کتابدار» جهان را زخمی میبیند، نه مرده.
در این رمان چیزی که بیش از همه مرا امیدوار میکند این است که در سراسر آن، حتی در ضعیفترین فصلها، یک چیز هرگز از بین نمیرود: حس کشف. کتابدار جهان را بدیهی نمیبیند. هنوز از یک سایه تعجب میکند، از بوی یک کتاب، از نور عصر، از سکوت، از ترک دیوار. کسی که میتواند شخصیتهایی خلق کند که هنوز از جهان شگفتزده میشوند، هنوز میتواند ادبیات خلق کند.
مشکل بسیاری از نویسندگان پس از چند کتاب این است که دیگر چیزی برایشان عجیب نیست. در «کتابدار»، این شگفتی هنوز زنده است و این سرمایهای است که با آموزش به دست نمیآید.
و در نهایت ادبیات را نویسندگانی میسازند که جرئت کنند هر بار علیه موفقیت قبلی خود بنویسند. اگر بخواهم تنها یک توصیه برای نویسندهی «کتابدار» بنویسم، آن توصیه این خواهد بود:
کمتر شیفتهی زیبایی جملهها باش؛ بیشتر شیفتهی حقیقت شخصیتها. زیباترین جمله، اگر حقیقت انسان را پنهان کند، فقط یک جملهی زیباست اما سادهترین جمله، اگر حقیقت انسان را آشکار کند، ادبیات است.
ادبیات و حقیقت[1]پیتر لامارک[2]مترجم: نعمت اماموردییکی از مشکلات مبحثِ حقیقت در ادبیات، مشخصکردن دقیقِ محورهای اصلی اختلاف است تا بتوان ادعاها و ردّیهها را بهروشنی صورتبندی کرد. آیا حقیقت با ...
زنگ را که میفشارم چشمم میماند روی یک برگۀ A3. برگه سفت و سمج چسبیده به ستون کنار در. کلمات سیاه با حس غریبی از درد، شفقت و تیزی واقعیتی ...
پدر که شدم، کمکم این نگرانی مثل خوره به جانم افتاد که نهتنها ممکن است بمیرم و دیگر نتوانم از دخترکم مراقبت کنم، بلکه ممکن است با چنان خفتی بمیرم ...
. آنِسه بعدِ سالها برگشته بود. نشسته بود روی صندلی چوبی، پا روی پا انداخته و ساق روشن یک پاش بر زانوی چپ تاب میخورد. پشت سرش برج بلندی بود با ...
نویسنده: پیتر لامارک - مترجم: نعمت اماموردی
نویسنده: فاطمه دریکوند
نویسنده: بن لرنر - مترجم: فاطمه ثابتی
نویسنده: نغمه کرمنژاد