سلسلۀ موی دوست

نویسنده: فاطمه دریکوند

تاریخ انتشار: ۷ مرداد, ۱۴۰۵

چاپ
داستان-سلسله موی دوست-فاطمه دریکوند

زنگ را که می‌فشارم چشمم می‌ماند روی یک برگۀ A3. برگه سفت و سمج چسبیده به ستون کنار در. کلمات سیاه با حس غریبی از درد، شفقت و تیزی واقعیتی زمخت، ذهن و زبانم را می‌خراشند. توی راه‌پلۀ باریک انگار تلوتلو می‌خورم، با تکرار هر هجای عبارتِ شبه‌تبلیغی، غنایی و دراماتیکِ «موی بالای ۵۰ سانت شما را خریداریم.»

انگشتانم که خودبه‌خود رفته‌اند زیر شال، موهایم را با حسی متفاوت و لبخندی ناگزیر لمس می‌کنند.

– هاهاها چه کمندی بشود موی بالای ۵۰ سانت!

توی سالن زن میانسالی با سلام و لبخندی می‌پرسد:

– شما برا این ساعت نوبت گرفتید؟ بفرمایید! بفرمایید!

شال و مانتوام را آویزان می‌کنم.

– یه رنگ برای مو و ابرو، یه وکس و اصلاح برای صورت.

دست می‌برد زیر موهایم.

– خب موهات که بلند نیستن، ولی چون رنگ داره فقط با بی‌رنگ کردن می‌‌شه از رنگ‌های روشن…

– نه همون رنگ تیره خوبه.

– باشه حالا آلبوم رو ببین.

آن روبه‌رو زنی روی مبل نشسته زیر یکی از همان کاغذهای A3 که این‌بار زیر عبارت «موی بالای ۵۰ سانت شما را خریداریم» ریزتر نوشته: «بدون حنا، بدون رنگ، سوختگی و موخوره.»

آرایشگر از زن مبل روبه‌رویی که مدام ساعتش را نگاه می‌کند، می‌پرسد:

– چی شد مینا جان، دیر نکرده؟

– نه، طول می‌کشه تا از روستا بیاد.

– از همون روستای قبلی دیگه؟

– نه یه روستای جدیده، دو سه روز پیش رفتم برا بازاریابی، حدود بیست دقیقه‌ای روستای قبلی.

آرایشگر ته سالن رنگ‌ها را توی یک کاسه ترکیب می‌کند، از مینا می‌پرسد:

– حالا خودت از نزدیک موهاشون رو دیدی؟

– نه هنوز، انگار براشون سخت بود، نشونم ندادن؛ گفتن اگه خواستیم پیام می‌دیم.

– چطور؟ روستای قبلی که خیلی استقبال کردن، مگه این هم از روستاهای شهرستان سلسله نبود؟

– چرا بود، ولی یه روستای کوچک‌تر بود و کمی دورتر؛ مشکلی نیست، کافیه یکی‌شون بفروشه، فعلا این اولین نفره.

آرایشگر با رضایت تیوپ رنگ را می‌فشارد.

– بله جانم همیشه اولین‌ها مهم‌ان، تازه هنوز مونده تا ما قدرت واقعی پول رو بفهمیم.

– بعله دیگه! این یکی عکس موهاش رو برام فرستاد، باورت نمی‌شه زهرا جان، طفلکی برعکس ظاهر نزارش موی جالب و کم‌نظیری داره.

– ئه چه خوب! ولی از من به تو نصیحت مینا جان، نُقل خوشمزه‌ای زیر زبون زنای این یکی روستا دیگه ننداز، از نرخ کم شروع کن!

مینا این‌بار رو به من با خنده توضیح می‌دهد. قبل از هر چیز بلندی دو دندان نیشش به چشمم می‌‌آید.

– حق با زهرا خانمه، اون‌بار موی یه دختری تا قوزک پا بود، اون هم بور روشن و پرحجم، منم خریدمش ده میلیون.

زهرا تند تند ظرف رنگش را به هم می‌زند.

– و داستانی درست کردی اون سرش ناپیدا، حالا هرکی مو داشت در حد دم بز و یال خرس، هم مدعی شده بود و دم از هفت، هشت میلیون می‌زد.

مینا می‌دود به سمت گوشی‌اش که زنگ می‌خورد، عصبی می‌گوید:

– حالا بیا به این جماعت تقریبا بی‎سواد ثابت کن موها با هم فرق دارن.

گوشی را جواب می‌دهد.

– بله جانم! بله عزیزم نزدیک میدان شقایق، تو همون آرایشگاهی که برات آدرس فرستادم منتظرتم.

زهرا موهایم را از پشت نصف می‌کند، بخشی را کلیپس می‌زند و مشغول می‌شود. بوی رنگ می‌پیچد توی دماغم و سردی‌اش می‌خزد توی سرم. از مینا می‌پرسد:

– امروز فقط با اون قرار گذاشتی؟

نه منتظر مهدیه هم هستم؛ این دفعه رفته سمت روستاهای جنوب بازاریابی.

زهرا کمر راست می‌کند:

– جنوب؟ ولی به نظرم بهترین موها مال زنای مناطق سردسیرن.

– شاید، ولی مهدیه جون ظاهرا دست پر برگشته، خیلی راضی بود، همون‌جا خریده، قراره امروز بیارشون.

مینا دوباره گوشی‌اش را جواب می‌دهد.

– تو الان کجایی عزیزم؟ کدوم مطب؟ ای بابا چرا رفتی اونجا؟ تا بیای سمت ما طول می‌کشه، برات لوکیشن می‌فرستم اسنپ بگیر. چی اسنپ بلد نیستی؟ خب یه تاکسی بگیر.

زهرا می‌چرخد سمت جلوی سرم.

– راستی مینا جان می‌گن این روزا بازار مو خوب نیست حقیقت داره؟

– خوب بود ولی این چندروزه ظاهرا به خاطر کریسمس کساد شده.

– حالا کو تا کریسمس، بیشتر از یک ماه مونده.

– باشه باز هم تاثیر داره، البته بعضیا هم می‌گن به خاطر وضعیت دلاره، از طرفی جلوی صادرات مو رو هم گرفتن، چرا معلوم نیست؛ فعلا که مثل سابق بازار نداریم.

می‌پرسم:

– بازار خارجی دارین برا این موها؟

– زهرا تند تند رنگ ته ظرف را جمع می‌کند و می‌مالد به سرم.

– والا من این‌کاره نیستم، مینا خانم تو کار خرید مو هست، بیشتر هم تو فضای مجازی کار می‌کنه.

می‌خندم.

– نکنه اینجا هم مجازیه؟!

– خب خودش مغازه نداره، اینجا با فروشنده‌ها قرار می‌ذاره. یه مقدارش مصرف داخلی داره برا اکستنشن مو، بقیه‌اش رو می‌فرستن روسیه، ترکیه، قزاقستان.

مینا برمی‌‌گردد:

– این بنده خدا ظاهرا مشکل داره. انگار می‌خواد بره بانک بزنه.

– واه چرا؟

– آخه از میدون کیو می‌تونست مستقیم بیاد اینجا، اما نمی‌دونم چرا رفته ساختمون پزشکانِ چهارراه فرهنگ؟

– شاید نوبت دکتر هم گرفته؟

– نه بابا. گفت امروز فقط برا فروش موهاش می‌آد شهر.

– نکنه شوهرش راضی نباشه دُردی برات درست شه مینا جان؟

– ای بابا چه دُردی؟

کمی فکر می‌کند:

– راستش تا حالا به این موضوع فکر نکردم، به نظرم هر آدم عاقل و بالغی حق داره موهای سرش رو بفروشه، نه؟

به نشان نمی‌دانم شانه‌‎ای بالا می‌اندازم و کمک می‌کنم زهرا نایلون را روی سرم سفت ‌کند، زهرا مشغول اصلاح موهای زن مسن تازه‌وارد می‌شود.
روبه‌روی مینا می‌نشینم. دمق است و لابد دارد به زوایای قانونی کارش فکر می‌کند. با خنده می‌گویم:

– جالبه این قضیۀ فروش مو، یه لحظه انگار پرتابم کرد تو قرن نوزده اروپا، یادته تو دبیرستان یه داستان داشتیم که…

– آره بابا یادمه، زنه موهاش رو می‌فروشه برا ساعتِ شوهرش زنجیر می‌خره، مرده هم ساعتش رو می‌فروشه یه شونه برای موهای زنش می‌خره!

– پس یادته؟

– آره بابا، اونا یه قرن بیشتره شروع کردن اما ما تازه راه افتادیم.

– اون هم چه راه‌افتادنی، بر مدار بینوایان ویکتور هوگو.

مینا ذوق‌زده می‌خندد و من گرفتار دو زاویۀ دید متفاوتمان می‌پرسم:

– چند وقته تو این کاری؟

– دو سه سالی می‌شه ولی اخیرا کارمون خیلی رونق گرفته.

– به نظرت دلیل رونقش چیه؟

– ممکنه اقتصادی باشه، اما عادی شدنش هم مهمه، تازه کار بدی هم که نیست، درسته؟

– چی بگم والا نمی‌دونم، اما حس می‌کنم فروش بخشی از بدن یه جورایی قباحت داره.

– خب شاید، ولی نه وقتی چیزی مثل مو و ناخن دورریختنی رو بفروشی، به‌هرحال کوتاهی مو یه‌جور تنوع هم هست، نیست؟

– چرا واقعا هست، خود من تحمل موی بلند رو ندارم.

چشم‌هایش را تنگ می‌کند و متاثر می‌گوید:

– اما باورت نمی‌شه چه کیسایی موهاشون رو می‌فروشن؛ گاهی ماجرا حسابی تراژیک می‌شه، گاهی هم یه‌جورایی مسخره‌بازیه، یارو مو رو می‌فروشه با پولش دماغش رو بچینه، یا ژل بزنه تو لب‌هاش.

دوباره گوشی را جواب می‌دهد:

– بله، بله عزیزم، گفتم که کارت اصلا طول نمی‌کشه؛ باشه خودم برات تاکسی می‌گیرم. خیلی خب برا همون ساختمان خورشید، اینقد نگران نباش!

مینا یک قیچی نسبتا بزرگ از کشو درمی‌آورد و روی میز می‌گذارد. زهرا با قیچی و شانۀ توی دستش چرخیده سمت ما و نگاهش می‌کند:

– نه‌خیر این یارو ریگی به کفششه؛ شر نشه برامون صلوات!

– چی بگم زهرا جان، طفلک داشت می‌لرزید! اما به زور که نرفتیم دنبالش. خودش خواسته، درسته؟

زهرا ابرو بالا می‌اندازد، مینا گوشی را توی مشتش می‌فشارد و غرغر می‌کند:

– خیری که از موها ندیدن حالا که می‌خوان دو زار از قِبلشون دربیارن بزنن به یه زخمی هزار تا سرخر و مدعی پیدا کردن.

در باز می‎ شود و دختر جوانی وارد می‌شود. سگرمه‌های مینا از هم باز می‌شوند و از جا می‌کند. لبش با نمایش دو نیش گرگی به خنده باز می‌شود.

– به به مهدیه جون؛ شیری یا روباه؟ انشاالله که دست پر برگشتی!

مهدیه چرخی به کمر و شانۀ چپش می‌دهد و مستطیل بزرگِ ساک سنتی‌ را که در دست راست دارد با پا می‌دهد بالا:

– شیرِ شیر! بیا ببین این بار چه گیسو کمندایی رو برات اغفال کردم.

دست می‌برد توی ساک و دسته دسته موهای مشکی، قهوه‌ای، بلوطی و بور را روی میز ردیف می‌کند. ته همه را با یکی دو کش‌ مشکی محکم بسته. شلال بلند گیس و موهای بریده از جایی مبهم و تاریک توی ذهنم لیز می‌خورند و عین مار در هم می‌لولند، با وحشتی مرموز. شاید صورتی چندش‌آور از عکس آن دختر فرانسوی که به جرم رابطه با سرباز دشمن سرش را می‌تراشیدند و دویست سال بعد از مجلات گذشته، سر از فضای مجازی درآورده. نه تراشیدن نه، شاید گیس‌هایی بریده‌ و به بازی گرفته شده، در آیینی شبه‌نمایشی و مقدس، اما به‌وضوح یادم نمی‌آید کی و کجا.

مینا ذوق‌زده یک دسته موی بلند سیاه را بالا می‌گیرد:

– اینو ببین، عجب جنسی! وزنش هم خوبه. حیف که سیاهه و بازار خوبی نداره! بازار فقط طلایی، بور و خرمایی.

این بار در باز می‌شود و زنی حدودا ۲۲ساله وارد می‌شود؛ لاغر با چشمان آبی سیر ته کاسۀ گود چشمخانه‌ها و پوستی مهتابی با ردی از آفتاب‌سوختگی روی دماغ و گونه‌ها. مینا به طرفش می‌رود:

– گلاره خانم. درسته؟

– بعله، ببخشید خانم! خیلی دیر کردم؟

– نه نه، برا ما که هنوز زوده.

– اما برا خودم خیلی دیره.

مینا کمکش چادر را از دور تنش می‌کند و می‌دهد دست مهدیه. زن سنجاق روسریش را کنده نکنده، مینا فرزی می‌چرخد پشتش و کمک می‌کند گیره‌ای که موهایش را بالا بسته باز ‌کند. تندی دست می‌برد زیر شلال موی بور و موج‌دارش که تا کمر است. بعد لای انگشتان درازش جنس و ضخامت‌شان را برآورد می‌کند و تند تند از پایین رو به بالا وجبشان می‌کند. از حالت چهره‌اش می‌فهمم دلش دارد غنج می‌رود. به آرامی می‌گوید:

– خب انصافا جنسشون بد نیست، حجمشون هم متوسطه، اگه پسرونه کوتاه کنم، درمی‌آد حول و حوش ۷ نهایت ۸ تومن.

زن تندی عقب می‌کشد:

– نهههه نگفتی خیلی کوتاه! شوهرم گفته به شرطی اجازه می‌دم که تا سر شانه‌ات کوتاه‌تر نشه.

– ای بابا تا سر شانه که ۵۰ سانت هم نمی‌شه؛ نهایت ۳ یا ۴ تومن بشه.

– زن مردد می‌ماند اما من…

مینا به طرف میز و دسته‌های مو برمی‌گردد. قرچ قرچ، قیچی را عصبی باز و بسته می‌کند.

– تو چی عزیزم؟ بیا ببین کل ملت دارن موهاشون رو می‌فروشن، تو نه اولی هستی نه آخری.

زنِ مسن از زیر دست زهرا خانم بلند می‌شود. کار کوتاهی مویش تمام شده. با نگاهی به خود توی آینه می‌گوید:

– فرض کنیم مثل عهد قدیم شاه‌میری شده تو ولایت و بر علم و کتل به گیس زنا نیاز دارن.

همه چرخیده‌ایم سمتِ زن. یکباره ذهنم را می‌کشاند به شاهنامه و گیسو بریدن‌ها در سوگ‌ها. زن دستی توی موهای کوتاهش می‌برد و انگشت می‌کشد به عریانی وسط سرش. متاثر می‌گوید:

– کرونا یه خواهر و یه برادرم رو ازم گرفت، مو به سر خودم هم نذاشت. به فرض که بریدم، گیس می‌خوام چه‌کار؟ حالا دیگه جز زندگی چه می‌شه کرد!

زهرا می‌چرخد سمتش.

– آخی تسلیت می‌گم! شرمنده به خدا اصلا خبر نداشتم، خدا بیامرزه!

زن تشکر می‌‎کند و لباس‌هایش را می‌پوشد، رو به گلاره می‌گوید:

– تو هم سخت نگیر دختر جان! زود بلند می‌شن، اونقد که ازشون خسته بشی، به چه دردی می‌خورن، هی بشوری خشک کنی و ببندی بالای سرت؟

زهرا سشوار را روی سرم می‌گیرد، رو به گلاره می‌گوید:

می‌خوای زنگ بزن با شوهرت هم مشورت کن، این‌طوری بهتره.

مهدیه با یک دست جلوی چشم مینا را می‌گیرد و با دست دیگر یک بافه موی قهوه‌ای مایل به خرمایی از ساک در می‌آورد و جلوی چشم مینا تکان می‌دهد:

– اما شاه‌بیت خرید این سفرم، حیف خیلی بلند نبود! مجبور شدم کرنلی کوتاه کنم که بشه ۵۰ سانت.

انگشتان مینا توی موج‌های نرم مو می‌لغزند.

– عجب نرم و لطیفن! چقد هم ظریف. اما گمونم وزنش زیاد نیست.

– اتفاقا سنگینه، گمونم ۱۱۰ گرمی بشه. محشره! حالا وزن می‌کنیم.

مینا بافۀ موی خرمایی را با دست وزن می‌کند، با لبخند رضایتی می‌گوید:

– درسته، حجمش زیاده، وای چقد هم نازه! به صاحبش گفتی چه مکملایی بخوره که رشدشون زیاد بشه، تا زودتر بلند بشن؟

– آره بابا گفتم، ما دهه‎‌هشتادیا کارمون رو خوب بلدیم، مشتری‌مداری تو ذاتمونه و نبض بازار تو مشتمون.

– حالا شاخ نشو عزیزم! این دفعه واقعا جای توپی رفتی، همه بکر و رنگ‌نکرده.

چشمم روی میز است و بافه‌‎های مو، تصویر قدیمی با اشارۀ زن به علم و کتل جان می‌گیرد با خرمنی از گیس سیاه ریخته بر تابوت خان‌سالاری مرده. لابد خانی که روزگارانی دراز بر جان و مال رعایای فقیرش حکم رانده و مرگش بر گیسوان زنان ایل تیغ بی‌دریغ کشیده بود. گیس بریده بر عزایی که شاید در ذات خود جشنی بود. بی‌اختیار می‌گویم:

– منم یه منطقۀ خیلی بکر بلدم با موهای ناب.

مینا یک گیس سیاهِ بلند در دست دارد که از موج‌هایش معلوم است تازه بافتش باز شده و لابه‌لایش تارهای سفید را جست‌وجو می‌کند. رو به من می‌گوید:

– ئه جدی؟ چه جالب! هر کی مناطق خوب و بکر رو بهمون معرفی کنه پورسانت خوبی گیرش می‌آد، خصوصا جاهایی که مردم به نت دسترسی ندارن.

از پیشنهادش بدم می‌آید، نشنیده می‌گیرم و نمی‌گویم جایی در شرق استان. لجوجانه برمی‌گردم به تابوت و گیس‌های رویش. راستی بعدش چه، چه کارشان کردند؟ توی گور که نریختندشان؟

گلاره همچنان دارد با شوهرش حرف می‌زند.

– جون پسرمون قبول کن! لااقل برا دوا درمون خودم، این ماه کلی هزینه سی‌تی‌اسکن و نوار مغز و بدبختی دارم.

– ….

– خدا خونه‌ت رو خراب کنه مرد با این غدبازیات. حلقۀ گیسم سرت رو بخوره، می‌دونی اختلافش چقده ۳، ۴ میلیون!

حالا صدای داد و هوار مرد هم کمابیش می‌آید. لب‌های بی‌رمق زن می‌لرزند و از التماس می‌افتند، بغضش می‌ترکد:

– تو چته مرد؟ سه ماهه داری التماس می‌کنی دو تا ضامن گیر نمی‌آری ده تومن وام با خدا تومن سود بگیری، نازت چیه برا این پول یامفت!

– ….
– کدوم آبروریزی مرد!؟ به کسی چه مربوط. تازه من تا حالا پیش کسی روسری برداشتم؟

مرد قطع می‌کند و الو الوهای زن به جایی نمی‌رسند. خسته و کفری تن لرزانش را روی مبل رها می‌کند.

مینا پشت به ما تارهای سفید گیس سیاه را برآورد می‌کند:

– این یکی جنسش عالیه، سیاه پرکلاغی خوبیه، حیف این تارهای سفید خرابش کردن!

– ای بابا مینا جان دیگه تو سر مال نزن! می‌تونیم تارهای سفید رو جدا کنیم.

– واه‌ه مهدیه جان من تا حالا باهات بدحسابی کردم؟ یا اهل دبه کردنم؟!

– نه واقعا همه‌چی اوکیه! انصافا ازت راضیم، همیشه هم سعی می‌کنم بهترین جنس رو برات بخرم؛ تو هم سخت نگیر دیگه.

– خب پس بیشتر دقت کن عزیز دلم!

– آره حق داری مینا جان، اما راستش این مال یه مادربزرگی بود که موهاش رو فروخت برا درمان بچۀ دخترش، دلم نیومد به خاطر تارای سفید ردش کنم.

– باشه، خوب کردی عزیزم!

– درعوض موهای مادر ۲۴سالۀ اون بچه رو هم خریدم، بیا ببین.

یک دسته موی لخت سیاه پرکلاغی را بالا می‌گیرد:

– اینهاش، ببین، نگران نباش من که مطمئنم عوض خیرش رو یه جایی می‌بینیم.

– باشه عزیرم، من که گفتم خوب کردی!

– مرسی مینا جان! بماند که تو اون آبادی یه ضدحال خفن هم داشتم، بدجوری دپرسم کرد!

– دور از جون!

– زن مسنی تا کنار جاده دنبالم اومد، کلی التماسم کرد، موی خوبی هم داشت بدبختی حنا گذاشته بود و…

– حنا که نه، اصلا رنگ نمی‌گیره بازار هم نداره متاسفانه!

مینا تندی می‌چرخد سمت گلاره.

– خب چه‌کار می‌کنی؟

– چی بگم؟ می‌گه نه! چون همیشه خدا مرغش یه پا داره.

زهرا به من اشاره می‌کند بروم سرم را بشویم، رو به گلاره می‌گوید:

– عزیرم می‌خواست اولش شوهرت رو راضی کنی.

گلاره قرمز شده، زبان به خشکی لب‌هایش می‌کشد.

– والا خودش قبول کرد. حالا سر این‌که چقد کوتاه کنم، حلقه داشته باشه یا نه گیر داده.

مینا بلند می‌خندد:

– سلسلۀ موی دوست حلقۀ دام بلاست!

زن می‌لندد:

– دوست سرش رو بخوره، چیزی خوبه که بارها همین موها رو نکشیده باشه، به خدا همه‌اش از لجه، اصلا می‌ترسه از درآمدی که مال من باشه.

سرم زیر شیر آب است‌، صداها مرموز و مبهم‌اند و من نگران گلاره. توی سالن گلاره مستاصل از جواب ندادن مرد ناخن‌هایش را می‌جود و من سرم را لای حوله عصبی‌تر چنگ می‌زنم. درمانده می‌پرسد:

– به نظر شما من چه‌کار کنم؟

مینا با خنده می‌گوید:

– حوصله کن! پول رو بذاری رو سنگ زبون باز می‌کنه. یه بار خرجش کنه، مزه می‌کنه، حله.

گلاره قد راست می‌کند، توی آینه مویش را برس می‌کشد.

– نه والا. شوهرم از اون مردای بی‌غیرت نیست، بدبیاری آوردیم.

پاکشان به طرف صندلی می‌رود، اما از نشستن می‌ترسد. برمی‌گردد توی مبل کز می‌کند. مینا با مهدیه مشغول وزن کردن موهاست. مهدیه می‌گوید:

– یه زنی ازم پرسید حالا حکم شرعی موی زن مسلمان که بیفته تو دید نامحرم چیه؟

مینا براق می‌شود توی چشمش:

– اوف‌ف ‌ف اون همه مانع کم بودن این سرخر هم پیدا شد! تو چی گفتی؟

– گفتم نترس عزیزم. موی بریده رو سر هیچکی نیست، نه کافر نه مسلمون، تازه اینا می‌رن خارج و قاطی موی کفار می‌شن، عمرا کسی تشخیص بده صاحبشون چه مذهبی داشته.

همه می‌خندیم، اما گلاره مغموم انگار با خود می‌گوید:

– ۱۶سالم بود عروسی کردم، سال بعدش حامله بودم، تو مزرعه زیر آفتاب عدس می‌چیدیم، شبش تشنج کردم، هم پسرم مریض‌احوال به دنیا اومد هم خودم تا ابد تشنجی شدم.

مهدیه موهای وزن‌شده را با فاصله روی میز ردیف می‌کند. من این‌بار به‌جای سالن ایستاده‌ام روی ایوان خانۀ خان در منطقۀ بکر پروژۀ آبخیزداریمان. زن‌های ایل هر کدام از راه می‌رسند یک گیس بریده تقدیم تابوت توی حیاط می‌کنند‌، آن وسط بلوایی است سر قیچی که کند شده و دیگر نمی‎‌بُرد. زنی که تازه از در می‌‎آید تو بلند شیون می‌کند و با نگاهی به اطراف می‌دود سمت طویله و کاهدان، چشمم دنبال او می‌رود. لحظاتی بعد که زن برمی‌گردد به روشنای جلوی درِ کاهدان، یک داس را انداخته لای گیس بافته‌اش. می‌خواهم جیغ بکشم نه! که زن ناگهانی به یک ضربت داس را بالا می‌کشد. تمام تنم متشنج تیر می‌کشد، از خرچ تیز و بُرای داس و وحشت گیس بریده. موهای سیخ‌ِ گیس بریده شلاقی می‌نشیند روی تابوت.

از داغی سشوار پوست سرم سوز می‌زند. انگار موهای سیخ‌شده از تیغۀ داس به تنم نیشتر می‌زنند. راستی وقتی دوره ارباب رعیتی سال‌ها پیش در آن منطقه به سرآمده بود این همه تظاهر و تملق برای چه بود؟ نوعی آیین تقدیس‌شده بود به تقلید از اساطیر؟ یا اثبات تعلق به ایل و قبیله؟ تکیه کردن به تاریخ و قدرت بومی یا همراهی با جمعیت، ترس از طرد شدن و تنهایی یا… مینا به خود می‌آوردم:

– گفتی یه منطقه خیلی بکر بلدی که…

– بلد که آره، یه منطقۀ خیلی بکر در شرق استان و چه موهایی! اما بعید می‌دونم بومیا با فروش مو کنار بیان، اونا استفادۀ ویژه‌تر‌ی از گیساشون می‌کنن!

– چه استفاده‌ای عزیزم؟ حالا دیگه روی همۀ سربندهای محلی هم شال و روسری می‌ندازن.

خنده‌ام می‌گیرد از برداشت مینا و مرددم بگویم یا نه. اصلا درست است یا غلط؟ و من می‌خواهم در تاراج جدید موی آن زنان شریک شوم؟ مینا اصرار می‌کند:

– تو معرفی کن، بقیه‌اش با من.

– باشه ولی اول باید از خودشون بپرسم.

اما از خودم می‌پرسم:

اصلا آن گیس‌های بریده به کار فروش می‌آیند یا نه؟ بیشترش مال زنان مسن بود لابد با تارهای سفید یا حنابسته و حیف‌شده.

و این بار موهای رقصان دختران در باد جلوی چشمم جان می‌گیرند. روشن‌تر از همه مال دختر نوجوانی است که کنار چشمه خلوتی پیدا کرده تا موهایش را بشوید.

گلاره درمانده می‌گوید:

– به نظر شما چه‌کار کنم؟ باید زودتر برگردم درِ اون ساختمان پزشکان تا رانندۀ آشنایی که آوردم شهر منو برگردنه آبادی.

مینا می‌پرسد:

– مگه نوبت دکتر داری؟

– نه، به بهانۀ دکتر با ماشین یه فامیل اومدم شهر، مجبورم زودتر برم همون‌جا تا ببرم خونه، اگه تو آبادی بفهمن آبروم می‌ره.

زهرا پوزخندی می‌زند:

– ای بابا. دورۀ این حرفا گذشته عزیرم، تو آبادی جفتی شما هفتۀ قبل دعوا بود سر نوبت و قیمت.

مینا هنوز منتظر جواب من است و من درگیر دختر نوجوانی هستم که صدای لندرور شرکت خلوتش را به هم ریخته، می‌دود شالش را از شاخه‌های بید می‌گیرد و روی موهایش می‌کشد. می‌روم کنارش، یک بلوز نخی مارک گپ به تن دارد با سرآستین‌هایی که چیزی از کشبافشان نمانده و ده‌ها سوراخ ریز و درشت، به رنگی که شاید به روزگارش گلبهی بوده. حتم دارم بلوز دست دومی بوده از یک خانوادۀ شهری و تن‌پوش چند نفری از بچه‌های این خانواده. زیرش یک دامن ریون آبی رنگ‌ورورفته‌ پوشیده با گل‌های آفتابگردان. دامن نخ‌نما تمام شلوار را استتار کرده و تا روی کفش‌های پلاستیکی سیاه دختر کش آمده.

شال رنگ‌رفته‌ با تک و توکی حاشیه‌های بازمانده به‌سختی خرمن موهای بلوطی بلندش را می‌پوشاند. توی ذهنم بالا و پایین می‌کنم فروش مقداری از آن موها می‌ارزد به یک دست لباس نو برای این دختر زیبا؟ شاید، شاید هم نه. از کجا که اگر بفروشد صرف لباس نو بشود؟ از کجا که فروش مو نمی‌شود یک تجارت کثیف دیگر؟

خرت خرت و سوز وکسی که از روی صورتم کشیده می‌شود و پاسخ سوالی که درستی و نادرستی‌اش را نمی‌دانم آزارم می‌دهد. کلمات روی برگۀ A3 توی آینه برعکس شده اند، شبیه مشتی سوسک مرده. گلاره هنوز دارد شماره می‌گیرد. زهرا دست از صورت من که می‌کشد با آخی کمر راست می‌کند و مبارک‌بادی می‌گوید. می‌چرخد سمت گلاره:

– به نظر من یه راه بهتر هم داری دخترجان!

– چه راهی خانم؟

– می‌تونی الان همین‌قدرش که شوهرت گفته کوتاه کنی، زودی بلند می‌شن، تازه دفعه بعدی با این وضعیت دلار مطمئنم گرون‌تر هم می‌فروشی.

گلاره هیجان‌زده رو به من و مینا می‌پرسد:

– راست می‌گه؟

– بعله. بهترین پیشنهاد همینه! بشین سعی می‌کنم جوری بزنم نه سیخ بسوزه نه کباب، این دفعه حول و حوش ۴ تومنش رو می‌زنم، خوبه؟

و خرچ در یک لحظه می‌بُرد و می‌دهد به مهدیه که با کش ببندد. بعد با شانه و نوک قیچی منظم‌شان می‌کند.

زهرا می‌گوید:

– شاید هم لطف خدا باشه این رشد موهات برا هزینۀ درمانت. شکرش! از یه جا می‌گیره از جای دیگه می‌ده.

گلاره دست می‌برد به جای خالی موهایش. چشمم به خندۀ مینا توی آینه است و دو دندان تخت سابیده‌اش که شاید دلیل گرگی به نظر آمدن نیش‌هایش باشند، از این زاویه دیگر نیش‌گرگی به نظر نمی‌آید. سعی می‌کند با برس و سشوار به موهای زن حالت‌ بدهد، انگشت که می‌کشد میان حلقۀ موهای بازمانده زمزمه می‌کند:

– سلسلۀ موی دوست حلقۀ دام بلاست. هرکه در این حلقه نیست فازع از این ماجراست.

و گلاره توی آینه با لبخندی شاد، ابلهانه و مردد می‌گوید:

– از قبل هم قشنگ‌تر شدن، نه؟

همه تایید می‌کنند:

– خیلی خوب شدن، مبارکه! مبارکه! مبارکه!

مینا مشغول وزن‌کردن موهاست، زیر چشمی گلاره را نگاه می‌کند:

– مبارک باشه عزیزم! خیلی بهت می‌آن، مو هرچه بلندتر، ضعیف‌تر، تو کوتاه‌کردنه که موها جون می‌گیرن.

 

نوشته های مشابه
سرنوشت ما را رها می کند-علیرضا افتخاری

«در نهایت قاضی و هیئت منصفه به دلیل روش زندگی‌اش، او را به چهل سال بیرون آوردن روده از شکمش و مجددا قراردادن آن سرجایش محکوم کرد». این جمله‌ی نهایی نمایشنامه‌ای ...

کافه لوپ-بن لرنر-فاطمه ثابتی

پدر که شدم، کم‌کم این نگرانی مثل خوره به جانم افتاد که نه‌تنها ممکن است بمیرم و دیگر نتوانم از دخترکم مراقبت کنم، بلکه ممکن است با چنان خفتی بمیرم ...

داستان-بی در کجا-نغمه کرم‌نژاد

. آنِسه بعدِ سال‌ها برگشته بود. نشسته بود روی صندلی چوبی، پا روی پا انداخته و ساق روشن یک پاش بر زانوی چپ تاب می‌خورد. پشت سرش برج بلندی بود با ...

داستان-احتمال امکان من-الهام جوادی فرد

همه چیز از باغشاه شروع شد. این نوبه. از نِفارِ میانِ باغ. مرتضی‌قلی‌خانِ صنیع‌الدوله در چای‌خانۀ میانِ باغ، چای را بی قند و نبات مزه‌مزه می‌کرد. در انتظارِ سوبلوف. معلمِ ...

واحد پول خود را انتخاب کنید