سرنوشت ما را رها می‌کند

نویسنده: علیرضا افتخاری

تاریخ انتشار: ۲۲ تیر, ۱۴۰۵

چاپ
سرنوشت ما را رها می کند-علیرضا افتخاری

«در نهایت قاضی و هیئت منصفه به دلیل روش زندگی‌اش، او را به چهل سال بیرون آوردن روده از شکمش و مجددا قراردادن آن سرجایش محکوم کرد».

این جمله‌ی نهایی نمایشنامه‌ای بود که به خاطر قدمت بالای کتاب و چندین‌بار صحافی شدن و از دست رفتن چند صفحه‌ی اول، اسم آن واضح نبود. این کتاب از خانه‌ی پسرعموی جد پدری‌اش سر از خانه‌ی پدرش درآورده بود و او کتاب را به‌عنوان تزئینی برای کتابخانه‌اش کش رفته بود. به گفته‌ی صاحبان قبلی، کتاب متعلق به قرن ۱۶ میلادی بود اما براساس اسناد تاریخی کسی در آن دوره در منطقه‌ی جغرافیایی حاضر نمایشنامه‌نویس نبوده است. هرچند گمانه‌هایی مبنی بر اینکه کتاب از زبان دیگری ترجمه شده باشد نیز وجود دارد.

درهرصورت آقای پ.ر پس از یک روز بدون خوابیدن و خوردن و انجام دادن کارهای اولیه، این کتاب را برای بار چهلم تمام کرده بود. بار اول سه روز طول کشید تا کتاب را تمام کند. او معتقد بود نشانه‌هایی در این کتاب وجود دارد که او موظف است آنها را کشف و بازگو کند. او فکر می‌کرد در سن ۸۳ سالگی این آخرین مسئولیتی است که بر دوش او قرار داده شده است و او باید به بهترین شکل ممکن آن را به سرانجام برساند. البته در مورد کتاب و یادداشت‌هایش به کسی چیزی نگفته بود و این گفته‌ها نیز پس از آنکه پلیس به قتل او مشکوک شده بود، در کشوی میز مطالعه‌اش یافت شده بود و تمام اطلاعات ما از کتاب، همان چیزهایی است که آقای پ.ر در یادداشتش به آن اشاره کرده است.

گرچه هیچگاه این پرونده مختومه اعلام نشد اما هرازگاهی کارآگاه‌های جوان از روی کنجکاوی به این پرونده علاقه‌مند می‌شدند و در تلاش برای پیدا کردن راز پ.ر پرونده را از بایگانی درمی‌آوردند. البته هیچ‌کدام فراتر از چیزی که در ادامه بازگو می‌شود پیدا نکردند. اطلاعاتی که خود پیرمرد آن را در یادداشتی نوشته بود.

برای درک بهتر ماجرا نیاز داریم متن یادداشت آقای پ.ر را عینا بازنویسی کنم اما برای دوری از زیاده‌گویی، جزییات غیرمهم آن را حذف کرده‌ام. متن شامل پنج فصل است که هرکدام حدود سه تا چهار صفحه هستند. برخی از صفحات قلم‌خوردگی‌های زیادی دارد و برخی دیگر نیز دارای حاشیه‌نویسی است. در هرصورت بخش‌های مهم براساس سلیقه‌ی نگارنده در متن پیش رو نوشته شده است.

در فصل اول آقای پ.ر یادداشت را  با معرفی خود و ذکر یک‌سری سوالات تکراری و کلیشه‌ای آغاز می‌کند.

«مدتی است که فکر می‌کنم چرا باید به دنیا می‌آمدم؟ آیا باید لزوما اثری از من باقی بماند؟ جواب‌های این سوالات را نمی‌دانم اما حس می‌کنم می‌توانم پاسخ‌هایم را در این کتاب بیابم. من پ.ر فرزند س.ر در صحت سلامت عقل این نوشته را می‌نویسم و می‌دانم زمانی که شما آن را می‌خوانید، تمام اتفاقات افتاده‌اند و از دست شما کاری برنمی‌آید مگر آنکه به شما کمک می‌کند تراژدی جدیدی را درک کنید».

در ادامه به ما اطلاعاتی در مورد زندگی خصوصی‌‌اش می‌دهد و گویا خود را در آستانه‌ی مردن می‌دیده و از این رو در باب مرگ چند جمله‌ای نوشته است. او مرگ به‌موقع را نه تنها برای فرد بلکه برای اطرافیان او نیز برکت می‌دانسته. حتی با شماره‌گذاری دلایلی را برای این گزاره نوشته بود اما در نهایت آنها را با خودکار خط‌خطی کرده و ناخوانا شده‌اند و صرفا به این جمله بسنده کرده است که: «ما زمانی که باید بمیریم نمی‌میریم بلکه زمانی که می‌توانیم می‌میریم از این رو به ناچار دوست‌دار مرگ به موقع هستیم». پس از این جمله نیز چند پاراگراف خط خطی شده‌اند و درنهایت در پایان فصل اول یادداشت، در مورد چگونگی به دست آوردن کتاب توضیحاتی ارائه می‌دهد.

«پدرم در روستا تنها کسی بود که سواد خواندن و نوشتن داشت از این‌رو نامه‌نویس روستا بود. پسرعموی پدربزرگم کدخدای روستا بود و از پدرم می‌خواهد که در مورد وضعیت جاده‌ی روستا نامه‌ای به اداره‌ی راهسازی منطقه بنویسد. پدرم کاغذی طلب می‌کند و کتابی که زیر کاغذ بگذارد».

به تفصیل جزییات آن روز را شرح می‌دهد و ظاهر کتاب را نیز توصیف می‌کند و سپس برای اولین بار در نوشته‌ به محتوای کتاب اشاره می‌کند و برداشت‌های خودش را توضیح می‌دهد که انسان برای فرار از محکومیت تکرار و تحمل رنج زندگی به تراژدی نیاز دارد. معتقد بود یا باید تراژدی جدیدی خلق کرد یا در تراژدی‌های موجود غرق شد. از این‌رو بارها نمایشنامه را خوانده بود و سرانجام به این نتیجه رسید که برای فرار از سرنوشت، چاره‌ای جز تسلیم شدن در مقابل آن و رها کردن ندارد. هرچند معتقد بود تقدیر همچون یک راز پنهان است و اگر انسان بتواند به آن آگاه شود، تقدیر نیست و مُرده می‌گردد. یا باید تقدیر را کشف کنیم یا بدان تمکین.

در فصل دوم یادداشت، آقای پ.ر در مورد کلیات نمایشنامه نظراتی را ارائه می‌دهد و حتی ایراداتی را به نحوه‌ی نوشتن نویسنده ذکر می‌کند اما به نظرم خواندن این نکات تخصصی، کمکی برای درک یادداشت پیرمرد نمی‌کند اما باعث می‌‌شود خواننده درک کند که نظرات آقای پ.ر در تمام سطور یادداشت کارشناسانه بوده و صرفا با نظر شخصی روبه‌رو نیست مگر آنجایی که در مورد زندگی خصوصی خود گفته‌هایی را ذکر می‌کند. در پایان این فصل پیرمرد سعی می‌کند قهرمان نمایشنامه را براساس آنچه راوی داستان شرح داده است توصیف کند:

«همه‌ی ما چه خوب و چه بد سایه‌های یک رویا هستیم و از این‌رو تصرف در گذشته یک عمل مجزا و منفرد و تنها نیست. برای همین برای تغییر در گذشته برای اثرگذاری روی تقدیر، نیاز داریم تمام هستی در گذشته تغییر کند. پس قهرمان داستان برای مبارزه با تقدیر همواره در فکر تغییر آینده بوده است. او آینده را به مثابه‌ی دشمنی اهریمنی می‌دیده که گرچه از آن می‌ترسیده اما از تقابل با آن ابایی نداشته است اما ناچار بوده در این تقابل به پیشگاه خدایان قربانی‌ای نثار کند که این فدیه چیزی نبوده است جز زمان حال. او از زمان حال ابزاری جنگی در مقابله با آینده می‌سازد و روزها و ماه‌ها و سال‌ها مترصد فرصتی می‌ماند تا آینده را به کمک خدایان رام خود کند و انتقام همه‌ی سرنوشت‌های از پیش نوشته شده را بگیرد. ابزار او کاملا ساده و به زعم خودش کاملا کاربردی بوده است. او با هدر دادن زمان حال به آینده دهن‌‌کجی می‌کرد».

بعد از اشاره به این قسمت از نمایشنامه، پیرمرد به تفصیل در مورد گربه‌اش توضیحاتی ارائه می‌دهد. از آنجایی که سرانجام گربه تا حدودی با سرنوشت پیرمرد و حتی قهرمان نمایشنامه مرتبط بوده است، برخی از جزییات مهم این توضیح را عینا بازگو می‌کنم.

«گربه‌ام اسمی ندارد و تماما سیاه است. آن را به قیمت بالایی از دست یک رمال نجات دادم. مدتی طولانی زاغ سیاه او را چوب می‌زدم تا چنین گربه‌ای پیدا کنم. عاشق گربه‌های تک‌رنگ هستم و از آنجایی که می‌دانستم گربه‌های سیاه عامل‌های اصلی طلسم و جادو هستند، منتظر فرصتی بودم تا این رمال را خفت کنم. البته خفت به معنای زورگیری از رمال نبود چرا که قدرت بدنی‌ام توان درگیری با افراد را به من نمی‌دهد. بلکه می‌خواستم از رمال خواهش کنم تا اگر گربه‌ی سیاه رنگی دارد آن را به من بدهد و حتی حاضر بودم بابت آن پول زیادی پرداخت کنم».

«متاسفانه خاطرات بچگی به وضوح یادم می‌آید. وقتی بچه بودم همسایه‌ای داشتیم با موهای خرمایی بلند که صاحب یک گربه‌ی سیاه‌رنگ نیز بود. من دوست داشتم با آن بازی کنم اما تمامی اهالی محل از دیدار با آن زن و گربه منع شده بودیم. حالا که به این گربه‌ی خودم نگاه می‌کنم فکر می‌کنم این گربه یکی از نوادگان همان گربه است. حالات چشم، سبیل و راه رفتنش همان است که در بچگی دیده بودم. حس می‌کنم سرنوشتم با آن گربه‌ی دوران بچگی گره خورده است و حالا این گربه نشانه‌ای‌ست از آن. می‌دانم سرانجام با آن روبه‌رو خواهم شد. شاید وقتی با پایان ملاقات می‌کنم تنم بترسد اما من و روحم هرگز نخواهیم ترسید».

در فصل سوم حاشیه‌نویسی‌ها نیز شروع شده است و در آن ارتباطاتی با متن اصلی یافت می‌شود. این حاشیه‌نویسی گویا مربوط به افسانه‌ی ادیپوس است اما اشاره‌ای مستقیم بدان نشده است. در بخشی از این حاشیه چنین آمده است که:

«او خواستار دانایی است بدون آنکه اراده‌ای داشته باشد و از آنجایی که دانایی سرچشمه‌ی رنج و عذاب است، سرنوشتی دردناک در انتظار اوست. خدایان از دانایی انسان می‌هراسند زیرا انسان با دانایی از خویشتن می‌گریزد و با آنان یکی می‌گردد. دانایی انسان را بازمی‌آفریند و از او چیزی برتر می‌سازد.
از این‌رو او به سرنوشت خود آگاه می‌گردد و گرچه در حال فرار کردن از آن است اما در جایی که فکرش را نمی‌کند گریبان او را می‌گیرد و سبب‌ساز یک تراژدی می‌گردد».

آقای پ.ر در همین صفحه در متن اصلی جملاتی در مورد تقدیر نوشته و گریزی به روایت نمایشنامه داشته است و به تقلید از راوی نمایشنامه از ما خوانندگان متن می‌خواهد تا لشکری شویم و به کمک او به جنگ تقدیر برویم.

«اگر موهبت نادانی را داشتم تقدیر به کار خود ادامه می‌داد و من نیز آسوده‌تر زندگی‌ می‌کردم اما این کتاب این نعمت را از من گرفته است و حال نمی‌توانم به تقدیر تن در دهم. می‌خواهم از شما خوانندگان ارتشی فراهم سازم برای نبرد با تقدیر. هرچند می‌دانم تقدیر وجه ندارد و ناگهان ظاهر می‌شود. زمانی بر انسان فرود می‌آید که به خیال خود در امن‌ترین نقطه‌ی زندگی خود به سر می‌برد. با وجود تقدیر دل بستن به سراب امید، آب در هاون کوبیدن است اما من به شما امیدوارم».

در ادامه‌ی حاشیه‌نویسی آقای پ.ر اثر پروانه‌ای را توضیح می‌دهد و بخشی از مقاله‌ی ادوراد لورنتس را عینا بازگو می‌کند. او معتقد بود پیش‌بینی بلندمدت غیرممکن است حتی اگر تمام قوانین مشخص و معلوم باشد چرا که کوچک‌ترین تغییر ناخواسته می‌تواند تغییرات بزرگی در بلندمدت ایجاد کند. از این رو گرچه آقای پ.ر از منظر خود به سرنوشت حتمی خود آگاهی یافته بود اما معتقد است، ما به‌عنوان خواننده‌ی این متن با هربار یادآوری این یادداشت اثری هرچند کوچک بر تغییر سرنوشت او می‌گذاریم.

در فصل چهارم یادداشت، براساس نمایشنامه، صحنه‌ی دادگاه شرح داده می‌شود. از جزییات روز و ساعت دادگاه تا فضای داخلی صحن دادگاه را توضیح می‌دهد و حتی به جزییات چهره‌ی قاضی و دادستان هم می‌پردازد و درنهایت آخرین دفاعیه را بازنویسی می‌کند.

«در گذر زمان شخصیت‌های متعددی داشته‌ام و زمان آدمی را به شرایط تقدیرش ملزم می‌کند. از شکست خشنودم و می‌دانم گناهکارم و با مجازات می‌توانم از آن رهایی یابم. از شکست خرسندم چرا که پایانی است بر تمام ناملایمتی‌ها و می‌دانم این شکست با تمام وقایعی که رخ داده‌اند، رخ می‌دهند و رخ خواهند داد مرتبط است. نمی‌خواهم مدت محاکمه طولانی‌تر شود و اگر تلاشی برای توجیه کردن کنم می‌توانم حکم نهایی را به تعویق بیندازم و اگر بخواهم این محاکمه می‌تواند تا ابد ادامه یابد یا حتی تا ابد در بازداشتگاه بمانم بدون آنکه در دادگاه حضور یابم و محاکمه آغاز گردد. زیرا خودم قاضی هستم، دادرس هستم، هیئت منصفه هستم، وکیل هستم و مجرم».

«من می‌دانم حکم دادگاه چیست و سرنوشتم به کجا ختم می‌شود چرا که راز تقدیرم را یافته‌ام و گریزی از آن ندارم. تنها می‌خواهم یک تراژدی بسازم. هرچند تراژدی جدیدی وجود ندارد و همه‌ی آنها قبل‌ترها روایت شده‌اند و صرفا یادآوری دوباره آنها را نو می‌سازد».

در اینجا ردی از خون روی کاغذ شتک شده است که در گزارش پلیس با انجام تست دی ان ای خون متعلق به پیرمرد نیست و احتمالا خون گربه باشد. چرا که در ادامه آقای پ.ر شرح می‌دهد که چگونه گربه را کشته و سپس سوزانده است. گرچه خاکستر را در ظرفی نگه‌ داشته اما پلیس اثراتی از خاکستر نیافته است.

«باید گربه راضی شود تا روده‌هایش را از شکمش خارج کنم. البته باید به او این اطمینان را بدهم که دوباره آنها را سرجایشان می‌گذارم. از ابتدای این یادداشت گربه در تختم دراز کشیده‌ است و به من خیره نگاه می‌کند هرچند گاهی خمیازه می‌کشد و چشمانش را نیمه‌باز نگه‌ می‌دارد. گربه در خیال خودش نامیرا است چراکه از مرگ خود آگاهی ندارد. آگاهی و دانایی، نامیرایی را از ما گرفته است».

در ادامه آقای پ.ر با جزییات کامل نحوه‌ی کشتن گربه را می‌نویسد اما به دلیل وجود توضیحات دلخراش از صحنه‌‌ی قتل، از بازگو کردن آن خودداری می‌کنم. فصل چهارم با مرثیه‌ای برای گربه تمام می‌شود.

«ما وارث شوره‌زار پدرانمان هستیم، گناه آنان از نسلی به نسل بعد به ما رسید و اکنون زنجیرهای بلا اسیرمان کرده‌اند. این زنجیرها را پاره می‌کنیم اما تیر بی‌خطای تقدیر گریبان‌مان را خواهد گرفت. همچون گربه‌ام که تقدیر به واسطه‌ی من جان شیرینش را گرفت».

در فصل پنجم که کوتاه‌ترین بخش این یادداشت است آقای پ.ر طرحی را ارائه می‌دهد که با توجه به آن برای آسوده‌خاطر ماندن گربه، به چند نفر دیگر نیز نیاز دارد. در واقع معتقد است اگر چند نفر، حال چه حیوان باشند و چه انسان سرنوشتی مشابه‌ی گربه‌اش داشته باشند، گربه می‌تواند با آرامش در ابدیت بماند. به نظر او سرنوشت‌های مشابه نوعی از همدلی را ایجاد می‌کند.

«حکم قاضی باید جاری شود و اکنون روده‌ها باید سر جایش قرار بگیرند و این کار باید تا چهل سال ادامه یابد اما اگر افرادی دیگر نیز چنین حکمی دریافت کنند نه تنها آرامش می‌یابیم بلکه شاید تراژدی بزرگ‌تری رقم بخورد و بر همین اساس بخش از گناهان‌مان بخشوده می‌شود و از این طریق می‌توانیم زنجیره‌ی به ارث رسیدن گناهان از نسلی به نسل بعد را قطع کنیم. یا حداقل هر تراژدی بخشی از گناهان پدران‌مان را کم خواهد کرد».

«برای کسی نسخه نپیچیده‌ام و این راه حل من است اگر مسیر بهتری می‌دانید همان را ادامه دهید و یا اگر پیشنهادی برای ارتقای روش من وجود دارد بیان کنید اما من بدون اعتنا به حرف‌های شما به مسیر خودم ادامه می‌دهم. حتی در مسیر و سرنوشت مشابه هر کس تنهاست و نمی‌توان یک الگوی مشخصی را پیدا کرد. هرچند مسیر و سرنوشت یکسان، قوت‌قلبی به سایرین می‌بخشد. می‌خواهم به نوشتن ادامه دهم اما کتاب تمام شده و یادداشتم به انتها رسیده است و  فردا پیش پدرم می‌روم».

در حاشیه‌ی صفحات این بخش، ادامه‌ی ماجرای ادیپوس- با توجه به برداشت من، فکر می‌کنم که ماجرای ادیپوس در حاشیه‌های این یادداشت آورده شده‌اند- نوشته شده است با این تفاوت که قهرمان داستان با تمام نسل‌های قبل از خودش مواجه می‌شود و از آنها می‌خواهد همان سرنوشتی را داشته باشند که او داشته است. او معتقد است باید تراژدی به قدری بزرگ باشد که امکان به ارث رسیدن گناهان وجود نداشته باشد و هرکس تاوان خودش را بپردازد.

در نهایت پس از آنکه چندین روز از آپارتمان آقای پ.ر صدای شنیده نمی‌شود. همسایه‌ها به پلیس اطلاع می‌دهند و آنها پس از ورود به خانه اثری از پیرمرد نمی‌یابند و تنها همین یادداشت را در کشوی میز تحریرش پیدا می‌کنند. براساس فصل آخر در ابتدا به قاتل بودن او مشکوک می‌شوند اما با بررسی‌های انجام‌شده، گزارش قتلی کشف نمی‌گردد و البته پس از جستجوهای فراوان اثری نیز از آقای پ.ر یافت نشد. او در جایی از زمان مفقود شده و گویی هرگز نبوده است.

 

 

نقاشی:

Isle of the Dead; Arnold Böcklin

نوشته های مشابه
کافه لوپ-بن لرنر-فاطمه ثابتی

پدر که شدم، کم‌کم این نگرانی مثل خوره به جانم افتاد که نه‌تنها ممکن است بمیرم و دیگر نتوانم از دخترکم مراقبت کنم، بلکه ممکن است با چنان خفتی بمیرم ...

داستان-بی در کجا-نغمه کرم‌نژاد

. آنِسه بعدِ سال‌ها برگشته بود. نشسته بود روی صندلی چوبی، پا روی پا انداخته و ساق روشن یک پاش بر زانوی چپ تاب می‌خورد. پشت سرش برج بلندی بود با ...

داستان-احتمال امکان من-الهام جوادی فرد

همه چیز از باغشاه شروع شد. این نوبه. از نِفارِ میانِ باغ. مرتضی‌قلی‌خانِ صنیع‌الدوله در چای‌خانۀ میانِ باغ، چای را بی قند و نبات مزه‌مزه می‌کرد. در انتظارِ سوبلوف. معلمِ ...

الگوریتم‌ها و هنرِ بهتر زیستن

در ادامه داستان «الگوریتم‌ها و هنرِ بهتر زیستن» اثر نائومی کریتزر (Naomi Kritzer) را می‌خوانید. این داستان برنده‌ی جایزه هوگو برای بهترین داستان کوتاه ۲۰۲۴ و همچنین نامزد جایزه نبولا ...

واحد پول خود را انتخاب کنید