واقعیت تحمل‌ناپذیرِ

اِمی و زنانگی‌اش در آشوییتس گم شد

نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند, ۱۴۰۰

چاپ
آشوییتس

دقیقاً نمی‌دانم چه چیزی را قرار است تعریف کنم. در اصل چه‌طور باید تعریف کنم. باید طوری بگویم که واقعی باشد و در عین واقعی ‌بودن، گزارش نباشد. یعنی خاطره و شرح حال ننویسم. طوری بنویسم که همان حال واقعی خودم در آن دخیل باشد. حال خودم؛ که یک چیزی است شبیه سبکی، سبکیِ همراه با حسرت -حسرتی که در انتهای سکوت است، از خشم و نفرت عبور کرده و رسیده به همان حسرت، حسرتی که به ‌خاطر حقیقت است. این‌طور گمانم خوب است. بله، می‌خواهم حسرتِ تحمل‌ناپذیر حقیقت را بنویسم.

در دورانی که هنوز اعتقاد داشتم که می‌توانم به تنهایی نجات‌بخش باشم، به عنوان نویسنده‌ی داوطلب برای یک سایتی کار می‌کردم. سایتی که برای حمایت از زنان بود -از مسائل و مشکلات حقوقی در ایران تا خشونت خانگی. کار من این بود که نامه‌های رسیده را می‌خواندم و آن‌ها را به فرمی که شکل و ریخت قابل انتشار داشته باشد، بازنویسی می‌کردم، و بعد مشاور و یا حقوقدان سایت، جواب نامه‌ها را می‌دادند. در ابتدا تصور گزارشگری را داشتم که از دل حوادث، مطلبی را بیرون می‌کشد و صدای نشنیده‌ای را به گوش باقی می‌رساند. یک مخلوطی از اوریانا فالاچی و سوزان سانتاگ در ذهن قهرمان‌پرورم داشتم، که لذت‌بخش بود. خصوصاً گاهی که نویسنده‌های نامه‌ها، برای سایت می‌نوشتند و از این‌که شرح حال‌شان این‌طور جذاب، بازگو شده، ابراز رضایت می‌کردند.

من که همیشه از پشت کتاب‌ها و قصه‌ها به دنیا نگاه کرده بودم، حالا نوشته‌هایی را می‌خواندم که با آن‌که دوراس و بورخس نبودند، ولی خود خود واقعیت بودند. یعنی به جای این‌که ماجراها و آدم‌ها را در اتفاقات داستانی‌ای که خوانده بودم بچینم، تا موقعیت را برای خودم تحلیل کنم -کاری که همیشه می‌کنم- حالا واقعیت را باید در قالب داستان‌هایی که خوانده بودم قرار می‌دادم تا تروتمیز و قابل خواندن باشند. شنیده‌شدن درد و رنج آن زن‌ها و ماندگاری‌شان در زمان، به کلماتی بستگی داشت که کنار هم می‌گذاشتم. این‌که واقعیت در حد و اندازه‌ی خودش واقعی باشد. مثلاً عشقی که به زوال و شکنجه‌ی فیزیکی رسیده، شاعرانه نشود، و یا ترسناک در حدی که از واقعیت دور شود و رنگ قصه بگیرد. باید بر روی خط لرزان واقعیت می‌ماندم. واقعیتی که نه آن را زندگی کرده و نه شنیده بودم. وقتی زن‌های خانواده دور هم جمع می‌شدند و آه و حسرتی، لابه‌لای گله‌گزاری‌ از مردشان می‌کردند، از واقعیت چیزی نمی‌گفتند -این را وقتی فهمیدم که نامه‌ها را می‌خواندم. هر کدام آن‌ روایت‌ها می‌توانست زندگی یکی از زن‌های اطرافم باشد.

سایت به مرور مطرح‌تر شد و نامه‌های ارسالی بیشتر. در نامه‌ها تقاضا شده بود، طوری منتشر شوند که نویسنده‌ ناشناس بماند -آن‌ها گاهی نام شوهر و یا خانواده‌شان را هم نوشته بودند، انگار که بلندبلند فکر کرده و یا پای تلفن با دوستی حرف زده باشند. غالباً نامه‌ها با شتاب نوشته شده بود و قبل از آن‌که نویسنده‌اش پشیمان شود ارسال شده بود. بیشتر آن‌ها از حجم احساسات، شبیه به یک جنون آنی بود. گاهی با چند جمله‌ی التماس‌‌‌گونه و از روی عجز ‌خواسته بودند نامه‌ طوری بازنویسی شود، که «مرد» و طرف نقل مشخص را تحت تأثیر قرار دهد. بعد از مدتی، حجم زیادی از نامه‌ها، شامل سؤال و یا درخواستی نبود؛ آن‌ها می‌خواستند با یک زبان داستانی حرف‌شان شنیده شود. در اصل کسی زندگی آن‌ها را تبدیل به یک حکایت کند. سایت تصمیم گرفت که از انتشار نامه‌های تکراری جلوگیری کند. مثلاً اگر درباره‌ی طلاق و یا شروط حین عقد چند نامه منتشر شده و کارشناس هم به آن‌ها پاسخ داده و حرف حقوقیِ دیگری نمانده بود، دیگر نامه‌هایی در آن خصوص خوانده، بازنویسی و منتشر نمی‌شد.

ولی از دید من هر کدام از آن‌ها با دیگری فرق داشت. فرق آن‌ها در این بود که الزاماً آن زن‌ها به دنبال راه قانونی نبودند، آن‌ها بیشتر به دنبال حرف ‌زدن بودند و مشاورهای سایت هم تفاوتی در آن‌ها نمی‌دیدند -از دید آن‌ها مشکلات یکسان بود و پاسخ و راه‌حل جدیدی وجود نداشت. ماجرا اتفاقاً همین «یکسان نبودن» بود. مثلاً؛ زنی که جنین‌اش را سقط کرده چون فهمیده بود مردش با زن دیگری بوده با، زنی که تجربه‌ی سقطِ جنین داشت، چون مرد، بچه نمی‌خواست و او حالا دیگر مرد را نمی‌خواست و نمی‌توانست دیگر بچه‌دار شود، با زنی که می‌خواسته بچه‌اش را سقط کند و از راه غیرقانونی ترسیده بود و حالا کارش را از دست داده و بچه‌داری می‌کرد؛ همه‌ی آن زن‌ها برای کنشگران مدنی و حقوقی یکسان اند -عدم حق انتخاب و قانون سقط جنین آزاد- ولی آن‌ها سه زن اند با حسرت‌های نایکسان که در روزمره نه دیده و نه شنیده می‌شوند. حتا ممکن بود در رستوران میز مقابل‌ام باشند و یا در تاکسی کنارم. آرایشگرم و یا مدیر مدرسه‌‌ای که در آن کار می‌کردم.

 

نقاشی: مادران، کته کلویتس

 

متن کامل این مصاحبه را می‌توانید در گاهنامه‌ی پیرنگ، شماره‌ی یک (بهمن ۱۳۹۹) بخوانید.

لینک خرید گاهنامه

 

برچسب ها:
نوشته های مشابه
نامه ۱۱ تا ۱۳ میلنا یسنسکا

نامه‌ی یازدهم تا سیزدهم

. نامه‌ی یازدهم به پدرش یان یسنسکی   آگوست ۱۹۴۱ پدر عزیز؛ خوشحالم که کارلا بهتر شده است. به نظر می‌رسد که تو به خوبی از او مراقبت کرده‌ای. از تو متشکرم. خوشنودم که هونزا سالم، ...

نامه ۸ تا ۱۰ میلنا یسنسکا

نامه‌ی هشتم تا دهم

. میلنا یسنسکا در اکتبر ۱۹۴۰ به اردوگاه کار اجباری راونسبروک در نزدیکی برلین تبعید شد. ابتدا در بلوک ۷ آ، با شماره‌ی ۴۷۱۴ مستقر شد، که مخصوص چک‌ها بود. بعد ...

نامه ۶ و ۷ میلنا یسنسکا

نامه‌هایی از زندان پانکراک-پراگ؛ ژوئن- اکتبر ۱۹۴۰

. اواسط ژوئن ۱۹۴۰، دادرسی علیه میلنا یسنسکا متوقف شد، به دلیل این‌که: «شواهد کافی از فعالیت‌های خیانت‌آمیز در دسترس نیست». ختم دادرسی را می‌توان به عملکرد هوشمندانه‌ی میلنا مرتبط دانست ...

نامه ۴ و ۵ میلنا یسنسکا

نامه‌هایی از زندان درسدن، آلمان (۱۹۴۰)

  نامه‌ی چهارم میلنا یسنسکا به پدرش یان یسنسکی   رابطه‌ی خوب میلنا یسنسکا و پدرش در سال‌های پس از مرگ مادرش، به شورشی آشکار علیه هنجارها و خواسته‌های پدر تبدیل شد. میلنا که ...

واحد پول خود را انتخاب کنید