داستان کوتاه؛ فراخوان همه‌گیری کرونا

دیدار

نویسنده: هدیه قرائی

تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد, ۱۴۰۱

چاپ
دیدار-هدیه قرائی

.

همه‌چی داغه. عین یک بختک نیم‌پز افتادم تو رختخوابم که خودش عینهو گلخن گرمابه‌س. نیم‌خیز می‌شم. تنم همچین کوفته‌س پنداری آژانای نظمیه یک فصل با باتوم زدنم. یه غلت که می‌زنم میفتم به سرفه. سرفه که نه، پنداری پارس سگه وسط یه کوچه‌ی تاریک. از زور سرفه بی‌حال می‌شم و دستمو می‌گیرم به جفت گرده‌هام از درد. نکنه باز سل گرفتم؟ ولی من که تازه خوب شدم. اصلا همه‌چی از همونجا شروع شد که والده‌ی آقام منو آورد دارالشفای مشهد و آقای امان‌الله خان وقتی داشت سوار کالسکه می‌شد، منو دید.
یا رب! چه وقته؟ آفتاب کجاست؟ نکنه افتاده باشه رو هره؟ پیشونیم عینهو سیم گداخته‌س. سرم همچین سنگینه پنداری طبق‌کش بازار مسگرام. قوت ندارم دست دراز کنم و بادبزنِ پرِ طاووسِ جهانتاج خانومو از بالای یراق‌ برنجیِ صندوقچه بلند کنم.
– فاطمه سلطان؟
تور سرآستینمو به هزار زور و زحمت صاف می‌کنم. رختم چه چروک شده! اتاق چه تاریکه! کی فانوسای آویزی رو فوت کرده؟ تا به فاطمه سلطان گفتم که تاریکی بدشگونه، به باقی کنیزا سپرد هیچ آویزی رو خاموش نکنن.
– فاطمه سلطان؟
– خواجه عزیز؟
هیشکی نیست. دستمو می‌رسونم به میز مکتبی و بالای منبت‌کاری اقلیدی دست می‌کشم و کورمال کورمال زنگ رو پیدا می‌کنم. چه سنگین شده! تا دیروز که عینهو پر کاه بود! به سه بار نمی‌کشه که از دستم میفته پایین. کله‌ی پدرشون! می‌خواستن بشنفن. دستخط مباشر امان‌الله خانو ور‌می‌دارم و می‌ذارم روی چینای پیش سینه‌ام. سواد مکتبی ندارم، عوضش اونقده جهانتاج خانوم واسم خوندتش که تا تهشو از بر شدم:
«آسمان رنگ خون نگرفته، سورچی را می‌فرستم عقبش. به فاطمه سلطان سپرده‌ام رخت نونوار تنش کند. قبل از این‌که سوار کالسکه‌اش کنید، یک حب تریاک بخورانیدش. گل گاوزبان چاره نمی‌کند. قبلی زیاد چک و لگد انداخت و آقا مکدر شد. زیاد غذا نخورده باشد. تنقیه با حقنه را بدهید دست کلثوم. پاکیزه بلد است. نظارت دقیق بفرمایید که درست اعمال شده باشد. امان‌الله خان را آتشی کند، آقا تازیانه برمی‌دارد. امروز چندتا از نوکرهای آبادی خاطر آقا را مکدر کرده‌اند. روبنده فراموش نشود. از گالش‌های فاطمه‌ سلطان پایش کنید که خبر به گوش شازده خانوم نرسد.»
یا رب چه وقته؟ اذان مغرب نرسیده باشه؟ چرا صدای مؤذن نمیاد؟ در و دیوار دارن خِرت خِرت می‌خورنم. خیس عرق می‌شم و لحافو از روم پس می‌زنم. باز میفتم به سرفه. چرا فاطمه سلطان نمیاد؟
یخ می‌کنم. باز می‌رم زیر پتو. لرز می‌کنم. فاطمه سلطان تاس مسی رو گذاشته پای تختم.
– فاطمه سلطان؟ بیا کمک بده که الان سورچی آقا میاد.
دست می‌برم به زلفام. دست‌تنها حریف این‌همه زلف نیستم. یکی می‌کوبه به در. باز جونم یخ می‌کنه. حتما سورچیه. می‌خوام داد بزنم سر فاطمه‌ سلطان، عوضش عین بچه گربه ناله می‌کنم. دوباره می‌کوبن به در. چند نفر شدن. صدای پا میاد. های می‌شه و هوی می‌شه. یه چیزی رو محکم می‌کوبن به در. سرمو می‌گیرم زیر بالش.
– یا ضامن آهو! نکنه آژانا ریختن تو خونه؟ من که کاری نکردم که نظمیه‌چی عقبم باشه.
یهو یخ می‌کنم:
– نکنه بالاخره روسا حمله کردن؟ نکنه من که خواب بودم، فاطمه سلطان و خواجه عزیزو برده باشن؟
از وحشت چشام تار می‌شه و میفتم تو جام. نفسم بالا نمیاد. دورم همه‌چی کن فیکون می‌شه.
«اشهد ان لا اله الله…»
یه صدایی بلند می‌شه. از بوی صندل می‌فهمم که جهانتاج خانومه که داره چفت درو واز می‌کنه و میاد تو. آویزا رو دونه به دونه روشن می‌کنه. همه‌چی یواش یواش رنگ می‌گیره.
– امان‌الله خان چه شبی رو انتخاب کرده! وسط این بگیر و ببند!
– چه خبره؟
– خبر نداری؟
– نه خانوم. نمی‌دونم چند روز گذشته. آخرش یادمه تو راه آبادی بودیم که دو تا از نوکرای آقا جلومونو گرفتن و یه چیزی گذاشتن کف دست آقام و والده‌ی مادرم و منو برگردوندن مشهد.
شمعدونا رو روشن می‌کنه و می‌گه:
– از پیچ دلبران دلت آشوب شد و خوابت برد؟ ها؟ بعدم یه کنیز آفتابه لگن آورد و یکی تنتو شست.
اتاقو نشونش می‌دم:
– همه‌ی درا بسته‌س خانوم. همه‌ی قابای پنجره‌ها.
چارقدمو از سرم می‌کنه و چهارزانو می‌نشینه پای تخت. شرم می‌کنم.
– خانوم جان بذارین من بشینم پایین. این‌طوری که صورت خوشی نداره.
– توفیر نداره. حالا من و تو عین همیم. من توام. تو منی. کی به کیه؟
می‌خنده. وسط خنده میفته به گریه و اشک چشمشو با چینگ چارقدش پاک می‌کنه:
– همش از سر محرم شروع شد. آتیشش از گور یوسف خان هراتی بلند می‌شه که یه فوج از بزن بهادرا رو جمع کرد و برد حرم و گزک داد دست روسا. مردمم بودن. قشون روس هم بود.
با طمأنینه بافته رو واز می‌کنه و شونه رو از کیسه‌ی گلابتون‌دوزی در میاره و آروم گیسمو شونه می‌کشه. روغن خوشبویی به موهام می‌ماله. بوی یاس می‌پیچه زیر سقف. ساقه‌های یاس دنبال بو می‌پیچن دور دیوارها. از گچبریای سقف آویزون می‌شن. پنداری یه باغ گُلو وَرچُپه کاشت تو سقف.
_ مردم بی‌گناه جمع شدن مسجد گوهرشاد. مشروطه‌چیام قبل اونا تحصن کرده بودن. آدمای یوسف هراتی رفتن کمیساریای نوغان رو فتح کردن. گفتن یک خارجی کشته شده. لعنت به این‌ها که حرمت حرم آقا هم حالیشون نیست.
فین فین می‌کنه. می‌پرسم:
– حالا چی می‌شه؟
– قشون روس شش ساعت ضرب‌الاجل داد. دهم ربیع‌الثانیه و هنوز هیچ! حرم آقام در محاصره‌ی لشگر روس.
از حرفاش همین‌قده حالیمه که حرم آشوبه. دلم هری می‌ریزه پایین. کاش خونه‌ی آقام بودم. به گور که با ترکه‌ی انار میفتاد دنبالم و تو آغل و طویله حبسم می‌کرد. نظمیه‌چیا که بدترن. یا لشگر روسا.
– اگه دست روسا بیفتیم چی می‌شه؟
پوزخند می‌زنه:
– با زنا چی‌کار می‌کنن همیشه؟
دستشو دراز می‌کنه و یه ساقه‌ی بلندو می‌کشه پایین و چند تا یاس پنج‌پر سفید ازش جدا می‌کنه و می‌چسبونه لای موهام. می‌گه:
-واسه تو که توفیر نداره. هر کی زودتر بیاد تو مال اونی. عروس حجله‌ای امشب. چه خان بزرگ، چه لشگر روس! عروس، عروسه دیگه.
صورتمو که می‌بینه می‌زنه رو شونه‌م:
– نترس! حتم دارم که آقا زودتر می‌فرسته عقبت. از قبل محرم چشمش دنبال تو بود. از ناهار فارغ نشده، کاهیده‌ی فراق توست و در اشتیاق غروب و وصل.
سفیداب می‌ماله رو صورتم. بی‌رمق چشمامو هم می‌ذارم تا ابروهامو وسمه بکشه. کارش که تموم می‌شه کوزه‌ی قلیونو می‌کشه جلو و پک می‌زنه. رو به سرسرا داد می‌زنه:
– كلثوم! هوي كلثوم.
– کلثوم که برگشت آبادی.
– یحتمل پای تنوره. به این خونه که وارد بشی، خلاصی نداری. مگه بری عمارت آقا.
حرفاش تو دلمو خالی می‌کنه. از باغ جواب نمیاد. میل سورمه رو تو سورمه‌دون می‌چرخونه و بسم‌الله می‌گه و می‌کشه. از چشام اشک میاد. با ترس می‌پرسم:
– گیس‌شازده خانومم شما شونه می‌کشین؟
جواب نمی‌ده. از حیا تنم گر می‌گیره:
– نکنه شر به پا بشه، وختی شازده خانوم بفهمه که خان بزرگ روونه کرده عقبم؟
دود رو توی صورتم فوت می‌کنه:
– یابو ورت نداره. شازده خانوم وختی زن خان شد، می‌دونست خان جماعت زن از شازده‌ها می‌ستونه ولی عاقبتش کلفت‌بازه! به گمانت خبر نداره که دارم سرخاب سفیدابت می‌کنم؟ خانوم همه‌جا چشم و گوش داره.
باز محکم می‌کوبن به در. یه صدایی میاد انگار یکی یه چیز سنگینی پرت‌ می‌کنه وسط باغ. جهانتاج خانوم سرخاب می‌ماله به صورتم:
– از باغ عیدگاه که می‌ری عمارت، هرچی گفتن، اطاعت امر می‌کنی وگرنه تنتو عین کنیزای دیگه با انبر گداخته گاز گاز می‌کنن. اول که می‌ری، ساکت می‌مونی. نه روبنده‌تو می‌کنی، نه چادرتو از سر وا می‌کنی. صبر می‌کنی تا خان خودش امر کنه. حیفه به حجله نرفته، تازیانه بخوری.
تنم مورمور می‌شه. آخرش طاقت نمیارم:
– آقام منو چند فروخت؟
– سه تا گوسفند. بخت یارش بود که خان پسندت کرد.
با ذره‌بین کرک لبمو نگاه می‌کنه، بعد دامنمو بالا می‌زنه و لیفه‌ی تنبونمو می‌کشه:
– فاطمه سلطان تمیز بند انداخته. خان از موی تن بیزاره.
یهو یه صدایی از بیرون میاد. صدای خوشیه اما ساز و دهل نیست. جهانتاج خانوم ذره‌بینو می‌گیره پای چش و چالش و قر می‌ریزه. می‌پرسم:
– نکنه جشن و سرور از حمله‌ی لشکر روسه؟
یه چیزی زیر بالشت می‌لرزه و قارقار می‌کنه. از جا می‌پرم. یه جعبه‌ی سیاه‌س. اندازه‌ی کف دست. یه هوا کوچیک‌تر. نشون جهانتاج خانوم می‌دم.
-بندازش زیر تخت.
محل نمی‌ذاریم. باز صدا می‌ده. جهانتاج خانوم بلند می‌شه می‌ندازدش تو آب تاس مسی. از گوشه‌ی اتاق یه قارقارکی هی بوق بوق می‌کنه. بعد یه نره‌خری یه مشت خزعبل می‌گه که حالیم نمی‌شه. بیرون یه چیزی سوت می‌کشه و محکم می‌خوره به یه دیواری. توپ می‌زنن. داد می‌زنم از ترس:
_قایم بشیم! روسا پشت درن! شهرو بستن به توپ!
یهو یه زنه خیلی مکش مرگ ما می‌گه:
– الو؟ حاج خانوم؟ بيداري؟ موبایلت مگه شارژ نداره؟
با جهانتاج خانوم پخی می‌زنیم زیر خنده. اخم می‌کنه تو صورتم:
– حاج خانوم؟
دست می‌کشم رو پک و پوزم:
– حاج‌ آقا؟
زنه باز مي‌گه:
– حاج خانوم يه وختی بيرون نري از اتاق. درا رو دیشب قفل كردم. از امروز گفتن بچه‌ها رو نفرستیم مدرسه. جفتشون موندن رو دستم. شما یه تیکه کلوچه بخور تا من اینا رو بسپرم دست همساده و بیام. رفتم کارت مترو شارژ کنم، دکه بسته بود. شب عیدی تو این گرونی همین مونده بود که دستم بمونه تو پوست گردو و نبیره‌ها و نتیجه‌هات بفهمن و از نون خوردن بیفتم. اصن چرا ورنمی‌دارن ببرندت؟ تو که دیگه هوش و حواس نداری خانومم.
جهانتاج گوش واستاده به صدای عربده‌ی یه مرتیکه گوش می‌کنه. زنه از تو قارقارک می‌گه:
– اي قربون شكل ماهت برم، از سر جات تكون نخور تا من برسم. باز پا نشي بري تو توالت فرنگي دست و روتو بشوری كه این سلیطه‌ها خشتك منو پرچم می‌كنن. اون خلاس، حاج خانوم جان. خلا. چشمه‌ی آب عمارت نيست. آ باريك‌الله. کلوچه بخور تا برسم. عین پنبه، نرمه. دندون عاریه‌تم نذاشتی، نذاشتی. بشین ببین من زودتر می‌رسم یا سورچی امان‌الله خان؟
دیگه حرف نمی‌زنه. صدای بوق بوق میاد.
– جهانتاج خانوم؟ شما فهمیدی چی گپ می‌زنه؟
پک می‌زنه و سرشو به بالا تکون می‌ده که نه. هر دو به اون جعبه‌ نگاه می‌کنیم که رنگ یراقای صندوقچه‌س. جهانتاج پا می‌شه و بند قارقارکو می‌کنه و می‌ندازدش تو صندوقچه. بالا سرمو نشونش می‌دم:
– اینا کین؟ چرا همچینن؟ زنا با سرِ باز؟
چند تا قاب عكسه. يه عالمه زن و مرد و بچه دارن مي‌خندن، زوركي. زير هر قاب عكسم يه ساعته. من كه بلد نيستم ساعت بخونم ولی حاليمه كه ساعتاش با هم توفير داره. جهانتاج از روی نوشته‌های پای عکسا برام می‌خونه. ردیف اول بچه‌هان و ردیف دوم نوه‌ها. همه مردن. دیگه نمی‌ذارم بخونه.
– چرا عکس مرده‌ها رو زدن بالا سرم؟ خوف کردم.
پا می‌شه همه رو از دیوار می‌کنه و می‌ندازه بیرون در. دیوار پشتش، لخت و پاکیزه بیرون میفته.
– تنت عین کوره داغه، دختر جون! مزاجت گرمه.
پرده رو پس می‌کشه و کوت لته‌ها رو نشونم می‌ده:
– پيرهن سوزن‌دوزی سيستانو برت می‌كني يا دامن قدكی؟
یهو بمب می‌ترکه. هر دو خودمونو می‌ندازیم زمین. از بیرون یه بند صدای ترق و توروق گلوله میاد. جهانتاج می‌پره زیر تخت:
– روسان. دارن حرم آقا رو گلوله‌بارون می‌کنن. حرامی‌ها!
صدای جیغ زنا و بچه‌ها میاد. از زیر تخت آهسته ناله می‌کنه:
– دارن زوار آقا رو می‌کشن.
یه چیزی باز می‌ترکه. هی می‌ترکه.
– این صدای گلوله‌ی توپه. خدا لعنتتون کنه به حق پنج تن!
میفتم به گریه. می‌خوام داد بزنم:
– فاطمه سلطان!
دیگه نا ندارم ناله کنم. همه‌ی درا بسته‌س. می‌خوام فرار کنم بیرون. جهانتاجو می‌فرستم پای پنجره. یواش می‌پرسم:
– برو ببین سورچی نیومد؟ بریم پیش امان‌الله خان، بلکم خودش محافظمون باشه.
جنون‌مرگی ریشخند می‌زنه:
– دیگه روس و امان‌الله خان توفیر نداره!
صندوقچه رو می‌کشه تا پای پنجره و می‌پره بالا، قابا رو باز می‌کنه. نور می‌پاشه تو اتاق. صداها قطع می‌شه. جهانتاج رو توک پنجه بلند می‌شه:
– آی بچه! چه خبره؟
به زحمت پا می‌شم می‌رم بالای صندوقچه. عقب سر جهانتاج وامیستم. تو کوچه پرنده پر نمی‌زنه. چن تا بچه‌ان، همش. همشون رو دماغا و دهناشونو با یه لته‌ی آبی پوشوندن. یکی که از همه پروار‌تره می‌دوه میاد:
– بچه‌ها الکل بزنین دستاتون که می‌خوام سر پاستیلا رو واز کنم. آقام از دبی آورده.
يكي يه چيزی مي‌ندازه رو زمين. دوباره صدای توپ مياد. جهانتاج دستاشو مي‌ذاره رو سرش و جيغ می‌زنه. سرک می‌کشم. بچه‌ها تا منو می‌بينن می‌دون ته كوچه. داد می‌زنم:
– آی پسر!
يواش يواش و با احتياط ميان جلو. يكيشون لته رو از جلو دهنش ورمی‌داره و یه چیزی فیس فیس می‌زنه به دستاش. می‌خنده:
– تو به اين پيری چه‌جوری رفتی اون بالا، حاج خانوم؟
دو تاشون ميان جلو و بهمون زل می‌زنن. می‌پرسم:
– اوی پسر! قشون روس حمله كرده؟
همه‌شون می‌خندن. يكيشون یه چیزی عینهو کرمی که روش شیکر پاشیدن، می‌ذاره تو دهنش و مي‌گه:
– امان‌الله خان کجاس؟
باز می‌خندن. يكيشون دستشو می‌بره بالا و اون دو تا گوشاشونو می‌گيرن و داد می‌زنن:
– فاطمه سلطان؟ شليته‌ی من كو؟
غش غش می‌خندن. پرواره یه مشت کرم رنگی رنگی با هم می‌ذاره تو دهنش. دست می‌زنه و می‌خونه:
– حاج خانوم گناو شده… حاج خانوم گناو شده.
بقیه‌م دم می‌گیرن و دست می‌زنن:
– حاج خانوم گناو شده…. حاج خانوم گناو شده.
باز صدای تير بلند مي‌شه. من از ترس خودمو می‌ندازم پایین. صدای ترک خوردن استخونامو می‌شنفم. صدای بچه‌ها هنوز میاد:
– حاج خانوم گناو شده…
جهانتاج روبنده رو می‌ندازه رو صورتم و چادرو می‌ندازه فرق سرم. هنوز دارن دست می‌زنن:
– هو …. هو… حاج خانوم گناو شده.
دستم می‌خوره وسط پام. يه چيزی قلمبه‌س. شلیته رو مي‌دم بالا.
‌- جهانتاج خانوم! چرا كهنه‌ی خیس بستن وسط لنگام؟
می‌خوام وازش كنم نمي‌شه.
– اه! دستم نجس شد. اينا مال كيه بهم بستن؟
جواب می‌ده:
– گور باباشون. چنگ بنداز بکنش.
نصفش كنده مي‌شه ميفته رو قالي. نصف ديگه‌ش دلنگونه از لیفه‌ی دور کمرم. جهانتاج یک کیسه گل سرخ می‌بنده زیر شلیته‌م. گالشای فاطمه سلطانو پام می‌کنه و اشاره می‌کنه سمت در. دلم از جا كنده مي‌شه. لبامو رو هم فشار مي‌دم كه رنگ بگيره. جهانتاج می‌گه:
_برو که طاقتش طاق شد و خودش اومد. برو که از دست روسا جستی.
بالاخره اومد. همه‌ی درا و پنجره‌ها با هم واز می‌شه و نور می‌پاشه تو شاه‌نشین. نگاش می‌كنم. اون پائین، کنار حوض به تنه‌ی چنار تكيه داده و داره نگام می‌كنه. زبونم لال شده. دستمال تكون مي‌دم. نه، باید یه کار دیگه می‌کردم. چه‌کار می‌کردم؟ چه بدونم؟ هولم. دلم عین پروانه پرپر می‌زنه. جهانتاج آهسته هلم می‌ده روی بهارخواب. اونم مطمئن واستاده و چشم ازم برنمی‌داره. چشاش یه حالیه. دلم غنج مي‌ره. كو كالسكه‌ش؟ فاطمه سلطان دم در باغ منتظر واستاده. وامیستم بالای بهارخواب و باغو خوب نگاه می‌کنم. از بیرون صدای ترق و توروق میاد ولی دیگه زهره‌م نمی‌ره. امان‌الله خان هست. با احتياط پله‌ها رو می‌رم پایین. چادر می‌پیچه به دست و پام. می‌دوم سمتش.
– ای قربون اون قد و بالات برم، آقا جان.
خان برمی‌گرده و مي‌ره سمت در بزرگ. گالشا تو پام لق می‌خوره. از پام می‌کنمشون و پابرهنه می‌دوم دنبالش. برمی‌گردم عقب سرمو نگاه می‌کنم و برای بار آخر واسه جهانتاج دست تکون می‌دم. دیگه نمی‌بینمش.
– کوشی جهانتاج خانوم؟
امان‌الله خان درو می‌بنده و سوار کالسکه می‌شه. سورچی تف می‌ندازه رو زمین و اسبو هی می‌کنه. جهانتاج روبه‌روم نشسته. با اشاره‌ی امان‌الله خان یه آن روبنده رو بالا می‌زنه. نفسم دیگه بالا نمیاد. خان سر تکون می‌ده و دست می‌بره به جیب بغلش و چند تا سکه درمیاره و می‌ذاره کف دست جهانتاج. هر دوشون می‌خندن. جهانتاج بلند کل می‌کشه. یه چیزی می‌ترکه. سورچی بلندتر هی می‌کنه و شلاق می‌زنه.

 

برچسب ها:
نوشته های مشابه
این‌طوری نرو-فاطمه معارف‌وند

داستان کوتاه؛ فراخوان همه‌گیری کرونا

. به تو التماس می‌کرد اول با زبانش بعد کم‌کم با چشمانش. وقتی التماس رسید به چشمانش نزدیک بود از دیدنش جان بدهی. چشمانت را می‌بستی. اما التماس‌هایش حتی به چشم‌های ...

حبس اختیاری در کره‌ی جنوبی

ناداستان؛ فراخوان همه‌گیری کرونا

. گذراندن قرنطینه با مادرم در وطنش باعث شد رویکرد ایالات متحده در مواجهه با کووید ۱۹ و بهداشت عمومی را زیر سوال ببرم. . نوشته‌ی: «ای، تامی‌کیم» ۲۱ ژانویه ۲۰۲۲ . ماه نوامبر بود. من ...

کاری برای انجام دادن-زیدی اسمیت

ناداستان؛ فراخوان همه‌گیری کرونا

از کتاب نشانه‌ها ۱ اگر چیز درست می‎‌کنید، اگر «هنرمند»ی در هر شاخه‌ای از هنر هستید، یک جا از شما می‏‌پرسند –یا شاید از خودتان بپرسید- «چرا» بازی می‏‌کنید، مجسمه می‌‏سازید، ...

او مرده بود-آزاده اشرفی

داستان کوتاه؛ فراخوان همه‌گیری کرونا

. گویا مادرش گریه کرده بود و برای ساره‌خانم تعریف کرده بود. او هم داشت برای مادرم با اشک تعریف می‌کرد که، دختر مردم ناکام شد و روی خوش ندید. من ...

واحد پول خود را انتخاب کنید