داستان کوتاه

روز سبیل
 ۰۹ شهریور ۱۳۹۹
 نویسنده: خورشید رشاد

روز سبیل

سایه‌اش توی راهرو سنگینی می‌کند. خودم را می‌اندازم در اولین کلاس خالی. توی جامیزها را می‌گردم، شاید چادری چیزی پیدا شود بپیچم دور خودم. باد ابرهای سرخ را از لای پرده می‌آورد تو و پنجره را محکم به هم می‌زند. آخ! این پرده هم خوبست! «مگه صدای زنگ رو نشنیدی؟» هیبت بزرگ خانم رفیعی قاب در را گرفته است. نه چشم‌هایش معلوم است و نه دماغش. دو دستش را از زیر چادر ...  ادامه مطلب 
آیت‌الکرسی بوی سیگار می‌دهد
 ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

آیت‌الکرسی بوی سیگار می‌دهد

به پشت سرم نگاه می‌کنم و تند تند آیت‌الکرسی می‌خوانم.... اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلا.... می‌دوم. تند. قدم‌هایم را بلند برمی‌دارم. انگار هر چه بلندتر باشند تصویرت را از ذهنم دورتر می‌کنند. توی سرم صداها می‌پیچند و مغزم مدام پر و خالی می‌شود. «بذار بیاد سراغت. نباید بترسی. خودتو رها کن.» قلبم توی گلویم می‌کوبد. تند. حتی تندتر از آن وقتی که ...  ادامه مطلب 
تهران، پیکر گمشده
 ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

تهران، پیکر گمشده

امروز در خانه ماندم و به تهران فکر کردم. به خیابان‌هاى پر از چاله‌هاى ناگهانى‌ا‌ش، که آدم را وسطِ هزار فکرِ جورواجور، بیدار مى‌کند و پرت مى‌کند وسطِ روزمرّگى. وسطِ دغدغه‌ى شیر با لاکتوز یا بى‌ لاکتوز. وسط رژیم گوشت یا گیاه‌خوارى. وسطِ تفاوتِ غول‌آساى تهرانِ با تو یا بى تو. مانی می‌خوانی پیغام‌ها را؟ بی‌ربط زیاد می‌گویند این دکترها. شوکه ...  ادامه مطلب 
میرکا
 ۲۴ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: مجید قدیانی

میرکا

قلوه سنگ‌های ته قبر را بیرون ریختم. تاول‌های کف دستم می‌سوخت. پاهایم می‌لرزید. به گوشه قبرستان رفتم و از زیر دیوار نیمه‌ریخته، سنگ‌های لحد سالم‌مانده را دوتا دوتا آوردم. می‌خواستم پتو را باز کنم و برای آخرین‌بار نگاهی به صورت پاکانه بیندازم. اما ترسیدم نتوانم پابند حلالیتی بمانم که برای روحش فرستادم. آتش هیزم‌های کنار قبر داشت خاموش می‌شد. توان پیدا کردن ...  ادامه مطلب 
شهرزاد و من
 ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

شهرزاد و من

شهروزم گرسنه‌اش است. شهرزادم ماهی‌تابه را از کابینت در می‌آورد و به آن زل می‌زند. باید تویش روغن بریزد و بگذارد خوب داغ شود. ماهی‌تابه مثل این روزهای من، رنگ‌پریده و لب‌پر شده‌ است. سپهر اگر بود، ماهی‌تابه را از دستم می‌گرفت و به شهرزادم می‌گفت: «بشین تا برات نیمرویی درست کنم که انگشت‌هات را هم بخوری.» سپهر، شهروزم را دوست نداشت. رفت. ...  ادامه مطلب 
سندل‌سیاه
 ۱۹ اسفند ۱۳۹۸
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

سندل‌سیاه

ما که نمی‌دانستیم. خودش آمده بود و همان‌طور که آمده بود خاکِ کوچه‌پس‌کوچه را به سرش کشیده بود که چی؟ که حالا ما بعدِ سال‌ها هنوز هم نه یادمان می‌رود و نه خودش می‌گذارد که یادمان برود. حالا که نه، یعنی همین‌که آن‌طور رنگ ‌و رو پریده و خاکی درِ تک‌تک خانه‌ها را زد و نعره‌ی تهدید سر داد و حمله کرد که خشتک‌مان را به سرمان بکشد، خب تو هم باشی بعدِ ...  ادامه مطلب 
نقش و ناخن
 ۱۶ بهمن ۱۳۹۸
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

نقش و ناخن

اولش با هم حرف می‌زدیم، با صدای بلند. مثلن یکی‌مان از این سر سلول داد می‌زد: «هی رفیق، به خیالت حالا روز است یا شب؟» آن دیگری پوزخند می‌زد: «تو چیزی غیر تاریکی می‌‌بینی اینجا؟» اولی جواب می‌داد: «آن بیرون را می‌گویم. آن بیرون هم شب است حالا؟» و بعد تا کسی می‌آمد جوابی بدهد که مثلن بیرون هم تاریک است لابد، و خب همه‌مان یک چیزهایی از ...  ادامه مطلب 
گوسفند قربانی تکان می‌خورد
 ۰۴ دی ۱۳۹۸
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

گوسفند قربانی تکان می‌خورد

زنگ در را زدند. گفتم: «حتما نذرى آوردن، آخ‌جون.» تصویر یک سرباز با مامور نیروى انتظامى روى صفحه‌ی نمایش بود. صداى خنده‌ها قطع شد، مثل سکوت بین دو قطعه‌ی موسیقى. تو تاس‌ها را رها کردى. تاس‌ها روى میز شیشه‌اى قل خوردند و روى زمین افتادند. صداها درهم پیچید. از جا پریدى. ترسیده بودى، گیجى شراب نمى‌گذاشت که ترس‌ات را مهار کنى. شاید از مادرِ ...  ادامه مطلب 
یک روز زیادی معمولی
 ۲۴ مهر ۱۳۹۸
 نویسنده: ندا حفاری

یک روز زیادی معمولی

مریم گفت: «کاش زودتر استخر رو می‌ساختیم.» حبیب گفت: «می‌خوای چند متری باشه؟» مریم یک رشته از موهای سیاهش را دور انگشت اشاره‌اش پیچید و گفت: «بزرگ باشه، خیلی بزرگ. کفش هم ماهی داشته باشه تو زمینه‌ی آبی. ماهی‌های رنگی، اما نه خیلی بزرگ.» حبیب دست‌هایش را پشت سر حلقه کرده بود. موهای گلوله‌شده‌ی زیر بغلش از کنار زیرپوش رکابی بیرون زده ...  ادامه مطلب 
صلح در وقت اضافه
 ۲۴ تیر ۱۳۹۸
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

صلح در وقت اضافه

از روزی که رد پاهایِ غریبه را روی برف‏ دیدم، چشم بر هم نگذاشته بودم. هر شب برف، تند می‌بارید و هر صبح دوباره رد پاها را می‌دیدم که دورتادور سنگر چرخیده و تا افق رفته‌اند. عمیق و تازه. انگار یک دایره‌ی پاکوب شده دور سنگر کشیده باشند و دایره که کامل شده یک خطِ راست را پاکوفته باشند تا افق. او را که دست و پا بسته چپانده بودم گوشه‌ی سنگر. سکوت هم که تا کیلومترها پخش ...  ادامه مطلب