یک روز زیادی معمولی

یک روز زیادی معمولی
نویسنده: ندا حفاری
تاریخ:
۲۴ مهر ۱۳۹۸

مریم گفت: «کاش زودتر استخر رو می‌ساختیم.»
حبیب گفت: «می‌خوای چند متری باشه؟»
مریم یک رشته از موهای سیاهش را دور انگشت اشاره‌اش پیچید و گفت: «بزرگ باشه، خیلی بزرگ. کفش هم ماهی داشته باشه تو زمینه‌ی آبی. ماهی‌های رنگی، اما نه خیلی بزرگ.»
حبیب دست‌هایش را پشت سر حلقه کرده بود. موهای گلوله‌شده‌ی زیر بغلش از کنار زیرپوش رکابی بیرون زده بود. سرهایشان کنار هم بود و بدن‌هایشان با زاویه نود درجه، روی مبل ال شکل فیلی رنگ، دراز شده بود.
حبیب گفت: «یک ویدئو تو یوتیوب دیدم از همین استخر ساختن. باید بهت نشون بدم. همونیه که ما می‌خوایم.»
مریم پرسید: «ساعت چنده؟»
حبیب بدون اینکه به ساعتش نگاه کند گفت: «وقتش نشده.» سرفه‌ای کرد و ادامه داد: «پر از آب بشه، با کف آبی. بخوابی روی آب و خورشید هم بتابه رو بدنت.» نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: «چه کیفی می‌ده.»
مریم گفت: «دورش باید مورد بکاریم. چی کار کنیم که دید نداشته باشه؟ اگر مردم بفهمند ما یک استخر بزرگ داریم کشیک می‌کشند که دید بزنند.»
حبیب گفت: «دید بزنند؟ تو همین حیاط خودمون می‌سازیمش. چهارتا ساختمون بیشتر که بهش مشرف نیست؟»
مریم گفت: «احمدی اینا هفته‌ی پیش تخلیه کردند. صمد اینا هم که بیشتر از دوماهه رفتند!»
حبیب زیر لب گفت: «پس اینا هم فلنگ رو بستند؟»
مریم گفت: «برن! بهترِ ما. دیگه نگران دید زدن نیستیم. البته هنوز یک خونه مونده که به حیاط مشرفه. اون رو دیگه باید بخری!»
هر دو پایش را هم‌زمان بالا آورد، صاف. ماهیچه‌های شکمش درد گرفت. سعی کرد همان جور خوابیده انگشتان دست‌هایش را به پاهایش برساند. دستی به شکمش کشید و پاها را روی مبل پرتاب کرد: «فکر کنم دارم چاق میشم.»
حبیب سیگاری آتش زد، زیرسیگاری را از روی میز برداشت و گذاشت روی شکمش: «استخر که آماده شد، فقط برای آفتاب گرفتن و آب‌بازی نیست که! حتماً روزی یک ساعت شنا می‌کنیم. اون همه آب رو بریزیم توی استخر، باید ازش استفاده کنیم.»
مریم موهایش را رها کرد و از خوشحالی جیغ کشید: «عالی میشه.»
کمی فکر کرد و گفت: «دوش هم لازمه.»
حبیب گفت: «آخه آب به اون زلالی که دوش نمی‌خواد!»
مریم چرخید روی دست‌هایش و دو آرنج را ستون بدن کرد. حالا سرش بالای سر حبیب بود. یکی زد روی پیشانی حبیب که از عرق چسبناک شده بود، گفت: «خیلی کثیفی تو. حتماً باید دوش باشه.»
انگشت‌هایش را با گوشه‌ی دامنش پاک کرد و دوباره طاق‌باز خوابید.
گفت: «باید تو آب استخر کلر بریزیم. وقتی رفیق‌هامون رو دعوت کنیم هیچ تضمینی نداره که تو آب نشاشند!»
حبیب خندید و گفت: «آره راست میگی حتماً می‌شاشند.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «احمق‌ها توی آب به اون زلالی می‌شاشند.»
مریم گفت: «سه تا دوش، یکی برای مردها، یکی زن‌ها و یکی هم بچه‌ها.»
به ساعتش نگاه کرد و گفت: «با شامپو و نرم‌کننده و صابون، مثل فیلم‌های خارجی، با حوله‌های تمیز و سفید.»
مدتی ساکت بودند و به سقف نگاه می‌کردند. صدای زوزه‌ی باد بلند شد. پنجره‌ها می‌لرزیدند.
حبیب گفت: «باز شروع شد.»
مریم گفت: «اصلاً مگه تموم شده بود. فقط کم شده بود. همیشه این موقع از روز بیشتر میشه.»
حبیب پرسید: «پنجره‌ها بسته‌اند؟»
مریم خندید: «مثل همیشه. بسته باشند یا نه، کاریش نمیشه کرد.» موبایلش را که رفته بود لای بالشتک‌های مبل، بیرون کشید و روی میز گذاشت. جای زیرسیگاری روی میز دایره‌ای مشکی بود که در سطح خاکستری خودنمایی می‌کرد.
بلند شد نشست: «نگاه کن.» موهایش را که دور انگشتش پیچیده بود نشان داد: «خوبیش اینه که موهام حالت می‌گیره» و باز خندید.
گفت: «یادته قبلا چه موهای صاف و سیاهی داشتم؟ شفاف و سیاه، برق می‌زدند!» با انگشت دور دایره‌ی سیاه به‌جامانده از زیرسیگاری، گلبرگ کشید.
حبیب سرش را تکان داد. کف دست‌هایش را چند بار به هم مالید. روی پوستش چرک‌های سیاه لوله شده بود. آن‌ها را با زیرپوشش تمیز کرد.
آلارم موبایل مریم بلند شد. مریم با صدای زیری گفت: «وقتشه!» و به آشپزخانه رفت.
حبیب از جایش بلند شد و نشست رو‌به‌روی میز چوبی پایه کوتاه. حواسش بود که قوز نکند.
صدای مریم از آشپزخانه آمد: «حبیب! رفتی سروقت بطری‌ها؟»
با یک سینی و دوتا لیوان شیشه‌ای، که از سرما دورشان بخار گرفته بود، برگشت.
«مگه نگفتم دست نزن؟ همیشه یه بطری نصفه تو در یخچال هست، پایین، اولین بطری.»
حبیب ساکت بود و به لیوان‌های بخار گرفته نگاه می‌کرد.
مریم گفت: «خواهش می‌کنم. وضعیت رو از این سخت‌تر نکن.»
حبیب به چشم‌های عسلی مریم که نگران نگاهش می‌کردند خیره شد و گفت: «باشه عزیزم، ببخشید!»
با دهانش ملچ‌ای کرد و گفت: «دهنم آب افتاد بابا. بده بخوریم دیگه.»
مریم خندید و سینی را روی میز گذاشت.
حبیب لیوان را برداشت و گفت: «به‌سلامتی.»
مریم گفت: «مامانم همیشه می‌گفت آب حرمت داره. به‌سلامتی مال زهرماریه. بگو سلام بر حسن، بر حسین.»
حبیب که لیوانش را سرمی‌کشید گفت: «خدا رحمت کنه مامانت رو.»
مریم لیوان‌های خالی را در سینی گذاشت و بلند شد. «وقتشه. برم مانتو بپوشم.»
حبیب گفت: «ماسک‌ها یادت نره.»
مریم به میز تلویزیون اشاره کرد: «اونجاست برشون دار.»
حبیب ماسک‌ها را برداشت و تکاند. ذرات گردوغبار، در هوا شروع به رقصیدن کردند. دو دبه‌ی بزرگ را به دست گرفت و داد زد: «بیا دیگه. باز شلوغ میشه باید دست‌خالی برگردیم.»
مریم با دو دبه‌ی خالی آمد. به چشم‌های حبیب نگاه کرد و گفت: «امشب دیگه حتماً حموم می‌کنیم. حتماً!»
 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
               _     _    
              | |   | |   
  __ _  _   _ | | __| | __
 / _` || | | || |/ /| |/ /
| (_| || |_| ||   < |   < 
 \__, | \__, ||_|\_\|_|\_\
  __/ |  __/ |            
 |___/  |___/             
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
روز سبیل
 ۰۹ شهریور ۱۳۹۹
 نویسنده: خورشید رشاد

روز سبیل

سایه‌اش توی راهرو سنگینی می‌کند. خودم را می‌اندازم در اولین کلاس خالی. توی جامیزها را می‌گردم، شاید چادری چیزی پیدا شود بپیچم دور خودم. باد ابرهای سرخ را از لای پرده می‌آورد تو و پنجره را محکم به هم می‌زند. آخ! این پرده هم خوبست! «مگه صدای زنگ رو نشنیدی؟» هیبت بزرگ خانم رفیعی قاب در را گرفته است. نه ...  ادامه مطلب 
آیت‌الکرسی بوی سیگار می‌دهد
 ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

آیت‌الکرسی بوی سیگار می‌دهد

به پشت سرم نگاه می‌کنم و تند تند آیت‌الکرسی می‌خوانم.... اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلا.... می‌دوم. تند. قدم‌هایم را بلند برمی‌دارم. انگار هر چه بلندتر باشند تصویرت را از ذهنم دورتر می‌کنند. توی سرم صداها می‌پیچند و مغزم مدام پر و خالی می‌شود. «بذار بیاد سراغت. نباید بترسی. خودتو رها کن.» ...  ادامه مطلب 
تهران، پیکر گمشده
 ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

تهران، پیکر گمشده

امروز در خانه ماندم و به تهران فکر کردم. به خیابان‌هاى پر از چاله‌هاى ناگهانى‌ا‌ش، که آدم را وسطِ هزار فکرِ جورواجور، بیدار مى‌کند و پرت مى‌کند وسطِ روزمرّگى. وسطِ دغدغه‌ى شیر با لاکتوز یا بى‌ لاکتوز. وسط رژیم گوشت یا گیاه‌خوارى. وسطِ تفاوتِ غول‌آساى تهرانِ با تو یا بى تو. مانی می‌خوانی ...  ادامه مطلب 
میرکا
 ۲۴ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: مجید قدیانی

میرکا

قلوه سنگ‌های ته قبر را بیرون ریختم. تاول‌های کف دستم می‌سوخت. پاهایم می‌لرزید. به گوشه قبرستان رفتم و از زیر دیوار نیمه‌ریخته، سنگ‌های لحد سالم‌مانده را دوتا دوتا آوردم. می‌خواستم پتو را باز کنم و برای آخرین‌بار نگاهی به صورت پاکانه بیندازم. اما ترسیدم نتوانم پابند حلالیتی بمانم که برای روحش فرستادم. آتش ...  ادامه مطلب 
شهرزاد و من
 ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

شهرزاد و من

شهروزم گرسنه‌اش است. شهرزادم ماهی‌تابه را از کابینت در می‌آورد و به آن زل می‌زند. باید تویش روغن بریزد و بگذارد خوب داغ شود. ماهی‌تابه مثل این روزهای من، رنگ‌پریده و لب‌پر شده‌ است. سپهر اگر بود، ماهی‌تابه را از دستم می‌گرفت و به شهرزادم می‌گفت: «بشین تا برات نیمرویی درست کنم که انگشت‌هات را ...  ادامه مطلب