هوشنگ گلشیری و ممنوعیت آثارش؛ با تأکید بر معرفی کتاب «در ولایت هوا» تفنّنی در طنز

هوشنگ گلشیری و ممنوعیت آثارش؛ با تأکید بر معرفی کتاب «در ولایت هوا» تفنّنی در طنز
نویسنده: حدیث خیرآبادی
تاریخ:
۱۱ شهریور ۱۳۹۹

مقدمه؛ درباره‌ی ممنوعیت آثار هوشنگ گلشیری
هوشنگ گلشیری نیز مانند بسیاری از نویسندگان بزرگ دوران ما، با پدیده‌ی ممنوعیت و سانسور مواجه بوده است و همین امر بر میزان استقبال مخاطب از آثار مختلفش تاثیر بسیاری داشته است. طبیعی است که از «شازده احتجاب» بیشتر شنیده باشیم، یا از «آینه‌های دردار» یا داستان‌های کوتاه‌اش. زیرا هرکدام با وجود طی کردن مسیری پر فراز و نشیب، در نهایت اجازه‌ی چاپ در داخل را یافتند و همین وضعیت، زمینه را برای بیشتر خواندن و بیشتر دیدن‌شان فراهم آورد. اما «بره‌ی گمشده‌ی راعی»، «جن‌نامه»، «کریستین و کید» و بیش از همه، «در ولایت هوا» همچنان در محاق‌اند. این آخری -که تمرکز این یادداشت بر معرفی آن است- حتا از سوی منتقدان نیز با کم‌لطفی مواجه بوده و همین امر، بر مهجور ماندن‌اش تاثیر مضاعف داشته است. 
 
این یادداشت، ابتدا مرور مختصری دارد بر سرنوشت آثار گلشیری در زمانه‌ی سانسور و بعد به معرفی بیشتر کتاب «در ولایت هوا» می‌پردازد؛ آثاری که یا اصلن مجوز انتشار نگرفته‌اند، یا پس از مدتی جلوی تجدید چاپ آنها گرفته شده است.
 
- شازده احتجاب (۱۳۴۸) به عنوان مشهورترین اثر گلشیری، در سال ۷۰ وقتی به چاپ نهم رسیده بود، مدتی توقیف شد و پس از چند بار چاپ در خارج از کشور، چاپ چهاردهم آن در سال ۸۴ توسط انتشارات نیلوفر امکان انتشار یافت.
- رمان‌های کریستین و کید (۱۳۵۰) و «بره‌ی گمشده‌ی راعی» (۱۳۵۶) پس از انقلاب هرگز اجازه‌ی انتشار نیافتند. 
- مجموعه داستان «نمازخانه‌ی کوچک‌ من» (۱۳۵۴) پس از چاپ سوم در سال ۶۴ دیگر هرگز اجازه‌ی چاپ نگرفت و البته بعضی داستان‌هایش در مجموعه‌ی «نیمه‌ی تاریک ماه» چاپ شده است. 
- مجموعه داستان «پنج گنج» (۱۳۶۸) و داستان «شاه سیاه‌پوشان» نیز فقط در خارج از کشور منتشر شده‌اند.
- داستان بلند «معصوم پنجم» یک‌بار در سال ۵۸ منتشر شد و تجدید چاپ آن با موانع بسیار همراه بود تا اینکه پس از پیگیری‌های بسیار خانواده‌ی گلشیری، در نهایت بعد از ۳۸ سال در سال ۹۶ اجازه‌ی چاپ مجدد یافت.
- جن‌نامه (۱۳۷۶) اجازه‌ی انتشار در ایران را نیافت و بنا به تصمیم نویسنده، در سوئد منتشر شد و همچنان علی‌رغم پیگیری‌های خانواده‌ی گلشیری برای چاپ در ایران با مشکل مواجه است.
 
خانواده‌ی گلشیری سال‌هاست همه‌ی آثار بدون مجوز او را به ارشاد سپرده‌اند و مجدانه پیگیر انتشار بی‌کم‌وکاست آن آثارند. فرزانه طاهری همسر گلشیری بارها درباره‌ی ممنوعیت انتشار کتاب‌های گلشیری سخن گفته است. چندی پیش نیز باربد گلشیری، نامه‌ی بی‌جواب مانده‌ی خود به وزارت ارشاد را در صفحه‌ی شخصی‌اش منتشر کرد. 
«‏این آخر نامه‌ای‌ست که بیش از یک سال پیش به رییس اداره‌ی کتاب و وزیر ‎ارشاد نوشتم تا آثار مجوزنگرفته‌ی ‎هوشنگ گلشیری بی‌‌سانسور منتشر شوند. هنوز پاسخ نداده‌اند:
گلشیری در زمان حیاتش به حذف و ممیزی تن نمی‌داد، زیرا او نیز مانند ما به‌معاینه دیده بود که کسی با خواندن آثارش به هیچ فسادی متمایل نشده و هیچ شرّی در او بیدار نشده، بلکه برعکس. تکمله‌ی دوم ‎جن‌نامه و در واقع آخرین جمله‌ی رمان این است: «تو بنویس!» نقد و مخالفتی اگر هست، خودتان بنویسید. کلمات او را پاک نکنید. نثر و ساخت جن‌نامه یگانه است و نمی‌توان چیزی از آن کم کرد یا به آن افزود. در غیاب او ما نیز اجازه نداریم که یک واو بی‌ اشاره‌ی او -که نیست دیگر- از «جن‌نامه» و یا «در ولایت هوا» یا هر اثر دیگر او کم کنیم. پس ما و خوانندگان ‎گلشیری انتظار داریم هر دو اثر بی‌کم‌وکاست و در اسرع وقت منتشر شوند.»
 
درباره‌ی ممنوعیت «در ولایت هوا»
در میان آثار گلشیری، یکی از آنها که کمتر دیده و خوانده شده و کمتر از آن سخن رفته، داستان بلند/رمان کوتاه «در ولایت هوا» است؛ چراکه از همان ابتدا برای انتشار در ایران اجازه نیافت و گلشیری مجبور شد آن را در خارج از کشور به چاپ برساند. پس برای خواندن این کتاب باید دست به دامان دست‌دوم‌‌فروش‌ها و افست‌فروش‌های خیابان انقلاب شد و یا نسخه‌ی دیجیتال آن را دانلود کرد و به همان ارتباط دورادور با کلمه‌های کتاب بسنده کرد. وضعیت‌هایی که شاید به مذاق همه‌ی کتاب‌خوان‌ها خوش نیاید و همین، «در ولایت هوا» را به کتابی مهجور در میان آثار گلشیری بدل کرده است.
«در ولایت هوا» در سال ۱۳۷۰ توسط انتشارات عصر جدید در استکهلم سوئد در قطع رقعی به چاپ رسید، اما بعدها به دلیل اینکه علی‌رغم پیگیری‌های مکرر، در ایران اجازه‌ی چاپ نیافت، دو هفته یک بار و به‌صورت بخش بخش بر روی سایت بنیاد گلشیری قرار گرفت. فرزانه طاهری در این‌باره گفته است: «ارشاد آن‌قدر می‌خواست از آن حذف کند که فعلاً از خیرش گذشتیم. در غیاب گلشیری هرگونه دست‌بردن در آثار او غیراخلاقی است، چه ارشاد بکند و چه ما.»
*
حال که اوضاع چنین است، در این مجال کوتاه، معرفی مختصری از «در ولایت هوا» ارائه می‌شود؛ به این امید که بیش از پیش دیده و خوانده شود.
 
معرفی کتاب «در ولایت هوا»
گلشیری خود این رمان را «تفنّنی در طنز» نامیده است. در بحبوحه‌ی موشک‌باران، در آن شرایط هول و هراس، که کار کردن روی نمایشنامه‌اش او را شکسته بود، به زبان طنز پناهیده شد. پایان تحریر اول کتاب ۱۳ اردیبهشت ۶۸ و پایان پاکنویس ۷ خرداد ۶۸ است. در آن ظلمت‌آباد، او چیزی نوشت تا بشود آن را خواند و به قهقاه خندید. بنا به تحمیل و اقتضاء زمانه که ادبیات همواره راهی پیش پای انسان می‌گذارد، پستویی برای پناه بردن از شرّ مصائب و هراس‌ها.
 
«گاهی فکر می‌کنم چاره‌ای ندارم جز آنکه کارهایم در خارج چاپ شود... پس من کارم را کرده‌ام، به گمان شاید باطل خودم، در میان بهترین کارهای این ده سال در عرصه‌ی داستان کوتاه یکی دو کار از من است، مثل  داستان «خوابگرد» یا «نیروانای من» یا همان «میر نوروزی ما». داستان بلند «در ولایت هوا» هم هست. در موشک‌باران، رفت و بازگشت‌ها و بالاخره استقرار در زیرزمین داشتم نمایشنامه‌ام را که سال‌ها پیش اجرا شده بود راست و ریس می‌کردم. بعد از موشک‌باران دیدم فی‌الواقع ترک خورده‌ام. برداشتم کاری در طنز نوشتم، در احضار جن، می‌نوشتم و به قهقاه می‌خندیدم و سر هفته هم برای دوستان می‌خواندم. بعد هم دیدم، خیر اینجا نمی‌شود درش آورد، نمی‌فهمند که گاهی آدم به کابوس‌های جمعی شکل می‌دهد تا بگوید بفرمایید احضارش کردم، دیگر خود دانید.» ۱ 
 
او در مصاحبه‌ی بالا تاکیدی دارد بر آن جمله‌ی معروفش درباره‌ی نوشتن؛ احضار کابوس‌های جمعی ما و تجسد بخشیدن به آن، تا ببینیم بعد باید با آن چه کنیم. کاری از جنس تذکر و یادآوری که خواننده را وادار می‌کند تا به یاد بیاورد، تا آنچه را که زیر فرش جارو شده، آنچه را که به هر دلیلی در پستو چپانده شده، فراموش شده و از یاد رفته، دوباره ببیند. کار نویسنده همین است که آن سویه‌ی تاریک از یاد رفته‌ی وجود خواننده و به تبع آن جامعه را پیش چشمش بیاورد. نویسنده می‌گوید: «مگر نه اینکه تا چیزی را به‌عینه نبینیم نمی‌توانیم بر آن غلبه کنیم؟ خب، داستان‌نویس هم گاهی ارواح خبیثه‌مان را احضار می‌کند، تجسد می‌بخشد و می‌گوید حالا دیگر خود دانید، این شما و این اجنّه‌تان.» (آینه‌های دردار)
 
گلشیری معتقد است ما مردمی هستیم کلام‌محور و یکی از وظایف نویسنده این است که معتقدات و باورهای فرهنگی را که در طی سالیان سال بر اذهان مردم این سرزمین حکمرانی کرده و سبب مشروعیت بخشیدن و تداوم سیطره‌ی بیگانگان و حکمرانان ظالم شده است را هم‌چون ارواح خبیثه‌ای در مقابل دیدگان‌شان احضار کند و با تکنیک‌های روایی و محتوای داستانی، به چالش ذهنی بکشاند. او می‌گوید: «حاکمان ما اغلب با توجیه وصل به منبع وحی یا مؤید به تأیید خداوند بر ما حکومت کرده‌اند. داشتن فره ایزدی، ظل‌الله بودن برای ما اصطلاحاتی آشنا هستند. هنوز هم کلام مکتوب و گاه ملفوظ در نزد ما تقدس دارد. پس ما بیشتر مردمی هستیم کلام‌محور. من این چند نمونه و بسیاری ساختارهای دیگر را در رمانی ارواح خبیثه نامیده‌ام و همان‌جا -آینه‌های دردار- گفته‌ام که نویسنده گاهی همین ارواح را احضار می‌کند و جلو مردمش می‌گذارد که خود دانید و این اجنّه‌تان. این شیاطین‌تان.» ۲
 
او در رمان «در ولایت هوا»، دست روی همین باورهای فرهنگی می‌گذارد و با بهره گرفتن از ظرفیت‌های زبان طنز، موضوع رواج خرافه‌پرستی در میان عامه‌ی مردم و به‌ویژه قشر مذهبی را دستمایه‌ی روایت خود قرار می‌دهد. او در این اثر، از نوشتن به‌عنوان ابزاری برای شناخت استفاده می‌کند؛ شناخت فرهنگ و گوشه‌ای از اعتقادات اجدادی. شناختی که از نویسنده آغاز می‌شود و به مخاطب انتقال می‌یابد. او ذره‌بینش را روی موضوع «احضار و تسخیر جن» با استفاده از اوراد، طلسمات و اعمال مذهبی (چله‌نشینی و...) می‌گذارد و با نور تابانیدن بر آن، گوشه‌ای از باورهای قدیمی را به نقد می‌کشد. گلشیری در مقام یک روشنفکر، آنچه از زیر ذره‌بینش می‌بیند و کشف می‌کند را برای مخاطبانش عیان می‌کند. روشنفکر؛ به عنوان کسی که در تعریف گلشیری، اندیشه‌ورز است: «کسی است که غیر از آموخته‌ها، کار فکری انجام می‌دهد، در مقابل حکومت و مسائل حالت وعظ می‌گیرد و به عملی که انجام می‌دهد متعهد است.» روشنفکر؛ به عنوان کسی که آرمانگراست و با نقد جامعه‌اش برای نزدیک شدن به آن آرمان قدم برمی‌دارد. او معتقد است: «نویسنده می‌تواند نویسنده باشد اما روشنفکر نباشد. بسیاری از نویسنده‌های ما روشنفکر نیستند، یعنی اندیشه‌ورز نیستند.»
با این تعاریف، گلشیری خود اندیشه‌ورز است. این اندیشه‌ورزی در طنز سیاه «در ولایت هوا» کاملن مشهود است. نگاهی سراسر انتقادی به فرهنگ خرافی از جمله توسل جستن به موجودات ماوراءالطبیعی برای حل مشکلات و معضلات زندگی روزمره. نیروهاى جهل و خرافه‌ای که همچنان می‌خواهند بر جامعه‌‌اى مسلط شوند که در مسیر پذیرش عقل مدرن قرار گرفته است و روشنفکر به این موضوع اشراف دارد و واقف است. 
 
نماینده‌ی این تفکر خرافی «میرزا یدالله درب کوشکی شصت و چهار ساله، ولد مرحوم مغفور میرزا محمود» شخصیت اصلی داستان است. او به تنها امیدش یعنی ماوراءالطبیعه و دستورالعمل‌های جادویی کتاب‌های علوم غریبه و مذهبی (کتاب جفر و...) متوسل می‌شود، چله‌نشینی می‌کند، چهل شبانه‌روز هرچه در دستورالعمل‌ها نوشته انجام می‌دهد، در مقابل همه‌ی وساوس شیطانی تاب می‌آورد و از دایره‌ی مندل بیرون نمی‌رود، تا بتواند موجودی غیرزمینی و بی‌بعد را به تسخیر خود درآورد و با کمک او امور نابسامان زندگی‌اش را سر و سامان بدهد و از آن رهگذر رابطه‌ی ازهم‌پاشیده‌ و متزلزلش با بیرون (وضعیت مالی، فرزندان و...) را ترمیم کند و از نو بسازد. سرانجام هنگامی که غذایش به یک بادام می‌رسد، جنّی به نام جعفر (به تلفظ خودش زعفر) بر او حاضر می‌شود. «می‌بخشید ارباب، ماها زیم نداریم. ببخشید مقصودم همان است که بعدش چ و ح و خ می‌آید.» اما میرزا خیلی زود در توانایی جعفر/زعفر برای برآورده کردن آرزوها و خواسته‌هایش تردید می‌کند. جعفر اعتراف می‌کند که جنّ قدرتمندی نیست و بیست سالی است کسی او را احضار نکرده. او می‌گوید که فقط پینه‌دوز است و درآمدش در حدی نیست که برای میرزا قصر بسازد و سایر آرزوهایش را برآورد. 
 
«میرزا دندان نه بر جگر که بر پوست و گوشت دستش نهاده بود. از این آنهایی‌های بوداده چه برمی‌آمد؟ سمساری‌اش دیگر درآمدی نداشت. کار اصلاً کساد بود. دریغ از یک کاسه لعابی لب‌شکسته. تازه دست زیاد شده بود. حالا همه فروشنده شده بودند، روز به روز هم آگهی‌های فروش ته خانه‌ها به در قصابی و بقالی زیادتر می‌شد. همه چیز هم می‌فروختند، از لباس‌های به‌ظاهر خارجی گرفته تا سنگ پا و مگس‌کش. کاسبی که سرش را بخورد، خانه هم خرج روی دستش می‌گذاشت. همین پارسال پیرارسال اتاق‌ها را نقاشی کرده بود و حالا باز، مثلاً گچ گوشه‌ی سقف همین اتاق طبله کرده بود... آن هم از بچه‌هاش. نامه‌ی ته‌تغاری‌اش سر برج نشده می‌رسید که ابوی گرامی مسبوقند بنده در استیصال... صاد استیصال را هم همچنان به سین سکه می‌نوشت. دلار آزاد هم که معلوم است. خرج کفن و دفن و سوم و هفته را هنوز مقروض بود. دو تا دخترش هم مدام سر به جانش می‌کردند که: «آقاجان، اسی بیکار است، باید لطف بکنید...» داشتند پوستش را ورقه ورقه می‌کردند و گوشتش را مثل گوشت شتر قربانی تکه تکه می‌بردند. داشتند به قناره‌اش می‌کشیدند. همین امروز و فرداست که بدهد برایش استشهاد محلی تمام کنند که بابا، من مفلسم و المفلس فی أمان الله. این هم از احضار. داد زد: «من نمی‌فهمم. تو را احضار کردم که به همه‌ی آرزوهام برسم، همه‌ی آرزوهای پیری و حتی جوانیم، برایم هم فرق نمی‌کند که تو جعفری به جیم آنهایی‌ها یا زعفر به ز زرگنده.» 
 
«در ولایت هوا طنزی است که جهان اجنّه را به نیابت از دنیای اسطوره (هوا در مقابل زمین) برمی‌گزیند. تکنیک کهنه‌سازی فضا، با به تصویر کشیدن دنیای جنّیان این بار نیز رعایت می‌شود و باز عنصر تقابل که همواره مورد علاقه‌ی گلشیری است، در جهان کهنه‌ی اجنّه و دنیای مدرن، نقش خویش را ایفا می‌کند. فضای داستان از جن‌نامه واقعی‌تر و نزدیک به رئالیسم جادویی است و آنچه که در بدو امر به نظر می‌رسد، طنز اجتماعی است که در خلال بیان تضادها و تقابل‌ها خواهان بازنگری دوباره‌ی اسطوره‌ها و اعتقادات مخرب است... میرزا می‌خواهد حاکم ولایت خاک شود و جعفر، حاکم ولایت هوا. ولایت هوا دنیای کهنه‌ی اسطوره‌هاست با تمامی قوانین حاکم بر آن.» ۳
 
انتخاب فضای داستان، خانه‌ی میرزا یدالله با همه‌ی جزئیاتش (معماری سنتی حیاط مرکزی و تزئینات و اسباب و اثاثیه)، کوچه پس‌کوچه‌های محله با مردم سنتی، مغازه‌ی سمساری و حضور سحرآمیز هزاران سال تاریخ و انگاره‌های خرافی که در این فضا و میان مردمان‌اش جریان دارد، به ساختن فضای کهنه‌ی مد نظر گلشیری کمک کرده است.
فرو ریختن ارزش‌های گذشته، زوال و ناکارآمدی روش‌های کهنه برای امرار معاش، دلالی آثار تاریخی و... موضوعات دیگری است که این تقابل‌ها را در بستر اجتماع پررنگ‌تر به تصویر می‌کشد. مثلن در جایی از زبان میرزا می‌گوید:
 
«من که گفتم، دست زیاد شده است. آن‌قدر نسخ قدیمی، سکه، کوزه، حتی محراب درسته توی دست و بال دلال‌ها هست که کسی خرش گم نشده بیاید دو تکه کاشی مرا بخرد.»
 
و در جایی از زبان شاگرد سابق میرزا که در غیاب چهل‌روزه‌ی میرزا، به روش‌های جدیدی برای کار و کاسبی روی آورده و از آن رهگذر، به نان و نوایی رسیده می‌نویسد:
 
«همین دیروز محراب الجایتو را از اصفهان آورده بودند. هزار و چهارصد و سی و دو قطعه بود. هر تکه‌اش هم توی یک جعبه. می‌گفتند جاش یک بدل کار گذاشته‌اند که مو نمی‌زند. کار ایتالیایی‌ها بوده. گفتند بیا تو فی بزن. جواهر چیست استاد؟ خدا رفتگان همه‌ی ما را بیامرزد. گفتم باید ببینمش. همه را جلو رویم، به یک چشم به هم زدن سوار کردند. اشکم جاری شده بود. اما خوب، کار و کاسبی است.»
 
و همین نگاه آدم‌ها به ارزش‌های مادی و بی‌قدر شدن ارزش‌های معنوی است که جهان متزلزلی را در لبه‌ی باریک میان گذشته و آینده به تصویر می‌کشد. آنجا که هرج و مرج‌ها و کج‌فهمی‌‌ها در جامعه‌ای که بسترهای آماده‌ای برای تغییرات و جایگزینی رویکردهای مدرن ندارد، رخ می‌نماید. گلشیری به حضور تکنولوژی در چنین جهانی اشاره می‌کند. نماد تکنولوژی، موشک‌هایی است که در جنگ ایران و عراق برای موشک‌باران شهرهای ایران مورد استفاده‌ قرار گرفته است (الحسین و العباس)، چیزی که حالا حتا اهل هوا هم خواهان آن‌اند. گویی گریزی از این تغییرات پیش‌آمده نیست و نمودهای این جهان مدرن خواه ناخواه خودشان را تحمیل می‌کنند.
 
«گفت: «جعفر، از این جنس‌های من هرچه بخواهی می‌توانی سوغات ببری.»
به سطح زمین که رسید، دامن قبا تکاند. نخ یکی از کیسه‌ها را باز کرد و دوباره بست و سه گره روی هم زد، هر سه کور. گفت: «ممنون ارباب، اما ما از اینها داریم. موزه‌هامان پر است.»
میرزا اشاره کرد: «حالا این کیسه‌ها چیست؟»
انگشت کج و کوج شده‌ی ابهامش را بر همان کیسه گذاشت: «من که گفتم العباس را خواسته‌اند.»
«حالا چرا العباس؟»
«الحسین را خیلی وقت است سوار کرده‌اند.»
«برای چی؟ مگر شماها هم با کسی جنگ دارید؟»
«نه، در ولایت ما حالا دیگر نه یاغی هست نه عاصی. اما خوب، صلح، از قدیم گفته‌اند مسلحانه‌اش مطمئن‌تر است.»»
 
گلشیری در قالب دیالوگ‌های مابین جعفر و میرزا، وضعیت متزلزل جامعه‌ی سنتی ما در مواجهه با مظاهر و پیامدهای مدرنیته را به نقد می‌کشد، حتا اشاراتی به نسبیت و کوانتوم می‌کند و گریزی هم به شیوه‌های حکومت‌داری می‌زند.
«در داستان «در ولایت هوا» به بچه‌ها نباید نسبیت و کوانتوم یاد دهند. علمای اخلاقی نهی کرده‌اند. باید صبر کنند که بهترش اختراع شود. این انتقادها آن جایی چشمگیرتر می‌شود که در ولایت هوای کهنه، با نوگرایی‌هایی مواجه می‌شویم که در دنیای به ظاهر مدرن ایرانی، آن را نمی‌بینیم. جعفر به میرزا می‌گوید که ریختن آب جوش و حضور جنّی که اذیت کند و رفتن جن در قالب گربه سیاه و... خرافاتی است که آدمیان ساخته‌اند و میرزا در مورد دختر شاه پریان می‌پرسد؛ جن سخنش را قطع می‌کند و می‌گوید که حکومت ما سلطنتی نیست و ما این حکومت‌ها را به زباله‌دان تاریخ فرستادیم.» ۳
 
بدیهی است که گلشیری برای نگارش این داستان بلند و پس از آن، رمانش «جن‌نامه» کتاب‌ها و منابع مرتبط با علوم غریبه را مطالعه کرده و به دقت و با جزئیات از آنها یادداشت‌برداری کرده است. 
 
«کتاب جفر، یا هرچه که بود، روی رحل بود. کنار دستش چراغ موشی هنوز پت‌پت می‌کرد. نه، بیدار بود و با طلوع آفتاب دیگر چهله‌اش تمام شده بود. رمز را هم خوانده بود: بسم‌الله. س، ب ۱۱، عشمستی بدا، ۵، ۹، سعر ۱۱۱، سیصدوسی‌وسه دور تسبیح که می‌کند به علامت ۳۲۹۶۷ بار. آیت‌الکرسی هم سه بار. از پیه گرگ هم که روغن به چراغ موشی ریخته بود. فتیله‌اش هم که از پشم گربه‌ی سیاه بود. صدای غژ و غوژ را هم که شنیده بود، پس همین مانده بود که زعفر یا هر کوفت و زهرماری که در کتاب گفته بود، بیاید و بگوید: «امر بفرمایید، ارباب!»»
 
باربد گلشیری نیز در یادداشتی که به مناسبت انتشار دست‌نوشته‌های گلشیری از طریق وبسایت دانشگاه استنفورد نوشته، به این موضوع اشاره می‌کند: «هوشنگ گلشیری هم نویسنده بود و هم محقق، طبیعتاً بخش عظیمی از این دست‌نوشته‌ها فیش‌هایی هستند که از مطالعاتش می‌آمد، چون هرچه را می‌خواند، خیلی منظم فیش‌برداری می‌کرد که ارجاعــــات مختلفی هم دارد؛ از داستان‌های بورخس گرفته تا کتاب‌ها و علوم خفیه ایرانی اسلامی و...، بنابراین طبیعتاً هزاران هزار فیش از او باقی مانده است. اما در این بین، بیشترین یادداشت‌هایی که من جمع‌آوری کردم از «جن‌نامه» است که هزاران صفحه می‌شود. انواع و اقسام علوم خفیه و غریبه را برای «جن‌نامه» و «در ولایت هوا» می‌خواند از کتاب‌های معروف مثل کنزالحسینی تا کتاب‌های عجیب و غریب که اصلاْ با خط خفیه نوشته شده و احتمالاْ با ذره‌بین آن را می‌خوانده است.» ۴
 
چله‌نشینی و متعاقب آن، حضور زعفر در زندگی میرزا یدالله، هرچند در بدو امر حضور واقعی یک جن در زندگی میرزاست (رئالیسم جادویی) اما به مرور او را دچار اوهامی می‌کند که فضای داستان را سوررئال می‌کند. این اوهام ابتدا در عالم خواب به میرزا دست می‌دهد و بعد به عالم بیداری‌اش نیز سرایت می‌کند. شروع این حالات، خوابی پریشان در حمام عمومی و یا سرگردانی در بیابانی است که مقام برخی اولیاءالله را برایش تداعی می‌کند. رفته رفته، حضور نامحسوس زنی که تمثیلی از فرخ‌لقا همسر درگذشته‌ی او و هوس‌های اوست، در خواب‌ها و رویاهایش پررنگ‌تر می‌شود. میرزا در خلوت خود تذکره‌الاولیا می‌خواند و روی مثنوی چرتش می‌برد و بعد وارد فضایی می‌شود که در غرفه‌ای زنی که صورتش پیدا نیست و تنها میرزا را صدا می‌زند، او را انتظار می‌کشد. 
 
«آن آخر یک غرفه بود همه چیز تمام. فرشش همه قالی ابریشمی بود و دور تا دورش متکا و بالش و آن بالا هم تختی زده بودند با دشک پر قو و لحافی با رویه‌ی ساتن صورتی. به جای ترنج قالی وسط اتاق هم یک طبق بود با هفت رنگ غذا از ترشی هفت‌سبزی گرفته تا ته‌چین گوشت بره که هوز بخار ازش بلند می‌شد.» تمثیلی از بهشت موعود با غرفه‌ها و غذاها و حوریان‌اش. 
کم‌کم این اوهام به واقعیت زندگی میرزا ورود پیدا می‌کنند و او حضور واقعی آنها را در زندگی‌اش باور می‌کند. 
«وقتی سر بلند کرد از بوی عطر یاس فهمید رفته است. یک دستمال گرتی هم کنارش انداخته بود. از هر غذایی هم یک لقمه خورده بود و رفته بود. تنگ هم خالی بود و بر تخت جای تنش مانده بود و بر نازبالش جای سرش. چرا به زخم دلش نمک نزده بود تا بیدار بماند؟»
 
میرزا تصویری که از جوانی زنش فرخ‌لقا در ذهن دارد را در وهم و خیال، در قامت زن جوان زعفر می‌بیند که در یکی از رفت و آمدهای زعفر به ولایت هوا، با او به خانه‌ی میرزا آمده است. 
 
«از سر شب یا صدای کر و کر می‌آمد و یا گاهی این و گاهی آن لاله‌ی گوشش را دندان می‌زدند. وقتی هم از جا پرید، هنوز چیزی مثل زبان، شاید از بس نرم و لیز و گرم بود، بر پوست گردنش می‌کشیدند. کسی نبود. چند بار هم که دست دراز کرد و چراغ را روشن کرد و همه جا را گشت کسی را ندید. همان سر شب فکر کرده بود که یکی آن طرف لحافش، پشت به او، خوابیده است. آهسته گفته بود: «فرخ‌لقا!»
 
میرزای هوسباز که همواره زنش فرخ‌لقا را تنها می‌گذاشته و حتا در شب‌ به دنیا آمدن پسرش در بیمارستان نمانده، می‌بایست دم مرگ از زنش حلالیت می‌طلبیده و این کار را نکرده است. بنابراین سیطره‌ی یاد فرخ‌لقا و همه‌ی متعلقات مربوط به آن دوران، از جمله هوس‌بازی‌های میرزا در باغ امین، شراب‌خواری‌ها و سازنوازی‌ و البته توبه‌اش، در جای جای داستان همچون باری سنگین بر ذهن و روان میرزا محسوس است. انگار میرزا تا از زنش حلالیت نطلبد، رهایی از این وضعیت ممکن نیست.
 
«سر محمدحسینش میرزا اصلاً بیمارستان نماند. کجا رفته بود که حالا یادش نمی‌آمد؟ هنوز توبه نکرده بود. حالا هم همان صدای دایره‌زنگی می‌آمد. پری بلنده چه تن و بدنی داشت. پشت به او استکان را می‌گذاشت روی پیشانیش و ریزریز چین‌های دامنش را می‌لرزاند و دست‌هایش را در هوا می‌چرخاند و کمرش را رو به او خم می‌کرد و حلقه به حلقه‌ی موهایش می‌آمد پایین تا پیشانیش می‌رسید به جلو سینه‌ی میرزا.»
 
در نهایت، میرزا در خیالش با کوچول خانم زن جعفر پینه‌دوز آمیزش می‌کند و در عالم واقع، موجب سنگسار شدن زن می‌شود و خودش هم در دادگاه اهل هوا محکوم و طبق قوانین آنها به شلاق (سیصد و سی و سه بدره) محکوم می‌شود و همین، حال جسمی میرزا را هم خراب‌تر می‌کند. در این رهگذر، موضوعات مختلف مربوط به حقوق زنان و رابطه‌ی زن و مرد (جنسیت)، با تمرکز بیشتری مطرح می‌شود، همچنین اشاراتی نیز به قوانین حقوقی از جمله شلاق و سنگسار و اعدام می‌شود.
یک چیزهایی گاه از زبان زعفر و در قالب شرایط و قوانین حاکم بر ولایت هوا بیان می‌شود اما در واقع، همان چیزهایی است که به ‌نوعی دیگر در ولایت خاک -و اینجا به نمایندگی از ولایت خاک، در کشور ما- نیز حاکم است:
 
«[میرزا] با حسرت گفت: «خدابیامرز زنم که زنده بود، صبحانه‌ام که تمام می‌شد، قلیان را چاق می‌کرد، می‌گذاشت جلوم، اما حالا سال به سال، دریغ از پارسال.»
جعفر همان‌طور ملچ و ملوچ‌کنان گفت: «برای همین دیروز عرض کردم باید زن بگیرید. به قول قدیمی‌ها، خانه‌ی بی‌زن مثل ازاق بی‌آتش است. ضعیفه‌ی ما، البته خانم بزرگ، خدا عمرش بدهد زواهری است، به بچه‌ها می‌رسد، ظرف می‌شوید، رخت می‌شوید. هرچه هم من بخواهم، هنوز لب تر نکرده، زلوم می‌گذارد. اما خوب، گاهی حداقل هفته‌ای یک‌بار باید ادبش کرد تا نکند فیلش یاد هندوستان کند.»
کمربندش را باز کرد، پیراهنش را بالا زد و کلاف باریکی را از دور کمرش باز کرد که انگار زنده بود و دور مچ ذستش می‌پیچید. جعفر گفت: «می‌گویم، آهای ضعیفه، مثل اینکه باز خوشی زیر دلت زده.» خودش می‌آید، دمرو دراز می‌کشد زلو رویم و من با این ده‌تایی بهش می‌زنم. آخ و واخ نمی‌کند، اما به خودش می‌پیچد. رسم ما همین است. بعدش تا یک هفته، دو هفته مثل چرخ گاری می‌چرخد، اما صداش درنمی‌آید.»»
 
داستان «در ولایت هوا»، بر مبنای حرکت رفت و برگشتی از دنیای محسوس به دنیای نامحسوس، نوشته شده است. میرزا بین جهان بیرون (محسوس) و جهان درون (نامحسوس) در رفت و آمد است و هرچه به پایان داستان نزدیک‌ می‌شویم این درهم‌آمیختگی بیشتر می‌شود و رشته‌ی ارتباطی میرزا با محسوسات بیشتر قطع می‌شود و به درون نامحسوس‌ها می‌خزد. وضعیتی که با علائمی همچون بیماری و تب تشدید می‌شود و در واقع، معلوم نمی‌شود که میرزا تا چه حد متاثر از حضور واقعی اجنّه در زندگی‌اش و تا چه حد متاثر از اوهام، خیالات و هذیان‌های خود است. در نهایت، این مالیخولیاست که بر کل داستان سوار می‌شود و رئالیسم جادویی اثر را به سوررئالیسم نزدیک می‌کند.
در این موقعیت، سیلان یادها و خواب‌ها جریان عادی زمان را می‌شکند و میرزا را گرفتار تشتت و هرج و مرج می‌کند. تقطیع زمانی، گسست‌ها، بازی خاطره و فراموشی و... نظم چیزها را به‌هم می‌زند. گذشته به درون حال نفوذ می‌کند و آینده در قالب جنون و مرگی شاید نزدیک، خودش را نمایش می‌دهد. این وضعیت، در انتهای داستان و به هنگام حضور میرزا در میدان توپخانه به اوج می‌رسد.
 
«میرزا رفت به میدان توپخانه و رفت وسط میدان، هوای بهاری را به دمی طولانی فرو داد و بعد فریاد زد: «منم حاکم ولایت خاک!»
 
«در داستان «در ولایت هوا» همّ و غمّ اصلی، اسطوره نیست؛ غم، غم اجتماعی است اسطوره‌خیز که هر نوع پلیدی را در جایگاه باور، به خویش راه می‌دهد، تقدس می‌بخشد و ماندگار می‌کند...» ۳
 
هوشنگ گلشیری در رمان «در ولایت هوا» روایتی طنزآمیز اما تلخ از تهران/ایران زمانِ جنگ به دست می‌دهد. در بحبوحه‌ی موشک‌باران که هیچ‌چیز سر جایش نیست و گویی شهر جنگ‌زده به سرزمینی جن‌زده بدل شده است. جن‌ها دیده نمی‌شوند، پوشیده از حواس‌اند، می‌توانند به هر شکل و اندازه‌ای دربیایند و چون عقل و شعور دارند، همه‌ی شهر را در سیطره‌ی خود درمی‌آورند؛ توی کوچه‌ها، روی تیر چراغ برق‌ها، سر چهارراه‌ها، درون ماشین‌ها و روی چراغ‌های راهنما. اما میرزا در اوهامش حاکم ولایت خاک است و امیدوار است که بازی نرد را از پسر میرزا (نماینده‌ی ولایت هوا) ببرد. به نظر می‌رسد گلشیری در پایان داستان، از مفهومی به نام «جن» به مفهومی فراگیرتر به نام «جنون» می‌رسد. احضار و تجسد بخشیدن به کابوسی جمعی، جنونی که نه‌تنها میرزا بلکه کل شهر و جامعه را در بر گرفته است. 
«حالا دیگر خود دانید، این شما و این اجنّه‌تان.»

 
منابع:
۱ هوشنگ گلشیری (۱۳۸۸)، باغ در باغ، تهران: انتشارات نیلوفر، «نوشتن رمان صبر ایوب می‌خواهد»، مصاحبه‌ی هوشنگ گلشیری با فرج سرکوهی، مرداد ۶۹، مجله‌ی آدینه، شماره‌‌های ۵۰ و ۵۱
۲ هوشنگ گلشیری، «چرا داستان می‌نویسیم؟» (متن سخنرانی هوشنگ گلشیری در آلمان)، مجله‌ی کارنامه، شماره‌ی ۶، تیر و مرداد ۱۳۷۸
۳ رضا ستاری، محمود عزیزی و مریم بنی‌کریمی، «بررسی تقابل مدرنیسم و اسطوره در آثار گلشیری»، فصلنامه‌ی زبان و ادب پارسی، شماره‌ی ۴۶، زمستان ۱۳۸۹
۴ باربد گلشیری، «دست‌نوشته‌های گلشیری در آرشیو استنفورد است»، روزنامه‌ی اصفهان زیبا، شماره‌ی ۳۲۲۰، ۲۳ خرداد ۱۳۹۷
 
 
تصویر: دست‌نوشته‌ی هوشنگ گلشیری منتشرشده در سایت دانشگاه استنفورد
 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
 _____    _         ____ 
|____ |  (_)       / ___|
    / /   _ __  __/ /___ 
    \ \  | |\ \/ /| ___ \
.___/ /  | | >  < | \_/ |
\____/   | |/_/\_\\_____/
        _/ |             
       |__/              
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
معرفی کتاب «شرط‌بندی روی اسب مسابقه»؛ امیرحسین خورشیدفر
 ۲۹ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

معرفی کتاب «شرط‌بندی روی اسب مسابقه»؛ امیرحسین خورشیدفر

قیقاج رفتن یا شرط‌بندی روی «زنده‌گی»  «شرط‌بندی روی اسب مسابقه و قصه‌های دیگر» نام کتاب دوم «امیرحسین خورشیدفر» در بخش ادبیات بزرگسال است. مجموعه‌ای که سال ۱۳۹۶ توسط نشر ثالث منتشر شد.  کتابی که تأکید بر ساختگی بودن هر داستانی دارد. به این ...  ادامه مطلب 
یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی
 ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی

رمان شب هول  و آنجا که تاریخ روشنفکری در ایران خود را به واسطه‌ی زنان بازمی‌شناسد.  «در لرزش تارهایی که در تاریکی تاریخ، در تاریکی روح نواخته می‌شود.» درست در مقطعی که زنان، کم و انگشت‌شمار نقشِ ملموس در تاریخ روشنفکری ایران دارند، می‌توان در برخی آثار هنرمندان و ...  ادامه مطلب 
برج‌های قدیمی، حکایت‌هایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی
 ۲۹ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

برج‌های قدیمی، حکایت‌هایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی

کتاب «برج‌های قدیمی» نوشته‌ی «علی‌مراد فدایی‌نیا» اولین بار در سال ۱۳۵۰ توسط انتشارات شب منتشر شد و پس از آن توسط نشر آوانوشت تجدید چاپ شد. فدایی‌نیا قبل از انتشار این کتاب داستان بلندی نیز با نام «حکایت هیجدهم اردیبهشت بیست‌وپنج» نوشته بود که در ...  ادامه مطلب 
نگاهی به داستان بلند «نماز میت»؛ رضا دانشور
 ۱۸ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

نگاهی به داستان بلند «نماز میت»؛ رضا دانشور

  «وای به وقتی که درد، چهره‌ی آدمی را مسخ کند»   چه داستان بلند بدانیم‌اش، چه رمان کوتاه؛ «نماز میت» در شکنجه‌گاه آغاز می‌شود، به بلندای رنجِ روانِ آدمی قامت می‌بندد و در اقراری ناخواسته می‌شکند.    به‌عنوان مقدمه؛ «نماز میت» که به سال ...  ادامه مطلب 
یادداشت بر کتاب «گرینگوی پیر»؛ کارلوس فوئنتس
 ۱۱ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

یادداشت بر کتاب «گرینگوی پیر»؛ کارلوس فوئنتس

به یاد آوردن مبارزه علیه فراموشی است گرینگوی پیر یکی از رمان‌های مطرح نویسنده‌ی بزرگ مکزیکی، کارلوس فوئنتس (۱۹۲۸- ۲۰۱۲) است که در سال ۱۹۸۵ منتشر شد. ترجمه‌ی انگلیسی این رمان، یکی از پرفروش‌ترین آثار ادبیات امریکای لاتین در امریکای شمالی در آن دوره بود. این کتاب با ترجمه‌ی ...  ادامه مطلب