نگاهی به داستان بلند «نماز میت»؛ رضا دانشور

نگاهی به داستان بلند «نماز میت»؛ رضا دانشور
نویسنده: حدیث خیرآبادی
تاریخ:
۱۸ تیر ۱۳۹۹
 
«وای به وقتی که درد، چهره‌ی آدمی را مسخ کند»
 
چه داستان بلند بدانیم‌اش، چه رمان کوتاه؛ «نماز میت» در شکنجه‌گاه آغاز می‌شود، به بلندای رنجِ روانِ آدمی قامت می‌بندد و در اقراری ناخواسته می‌شکند. 
 
به‌عنوان مقدمه؛
«نماز میت» که به سال ۱۳۵۰ به چاپ رسید، نام رضا دانشور جوان (۱۳۲۶-۱۳۹۴) را جدی‌تر از قبل، به‌عنوان نویسنده‌ای نوگرا و تجربی بر سر زبان‌ها انداخت. او که پیش‌تر چندین داستان‌ کوتاه نوشته بود و نمایشنامه‌هایی نیز، و با گروه‌های تئاتری مشهد -شهر زادگاهش- همکاری داشت، حالا داستان بلندی نوشته بود که حرف‌هایی برای گفتن داشت. تا آنجا که هوشنگ گلشیری در سخنرانی معروف خود در شب‌های شعر گوته به سال ۱۳۵۶، آنجا که می‌گوید «امشب می‌خواهم گزارشی بدهم از نثر معاصر...»، از «نماز میت» رضا دانشور نیز نام می‌برد و می‌گوید نمی‌توان نادیده‌اش گرفت.
«نماز میت» مانند داستان‌های کوتاه دانشور که در نشریات و جُنگ‌های ادبی چاپ شده بودند، نخست به‌عنوان ضمیمه‌ی جُنگ لوح منتشر شد. «لوح» جُنگی بود ویژه‌ی قصه -و البته با نیم‌نگاهی به ادبیات نمایشی- که زیر نظر کاظم رضا درمی‌آمد و نخستین دوره‌اش در چهار شماره به ‌ترتیب در خرداد ١٣٤٧، اردیبهشت ١٣٤٨، تابستان ١٣٥٠ و زمستان ١٣٥٠ منتشر شد.
ناصر مهاجر که در پاریس، رضا دانشورِ تبعیدی را ملاقات می‌کند می‌گوید: «در یکی از اولین دیدارها، نماز میت‌اش را به من داد و از لوح برایم گفت؛ چونان تجربه‌ای یگانه در گستره‌ی ادبیات داستانی سال‌های پایانی دهه‌ی چهل و سال‌های آغازین دهه‌ی پنجاه خورشیدی و نیز ناشر نماز میت. آن قصه‌ی بلندِ ۶۸ برگی را یک‌شبه خواندم که در زمینه‌ی ادبیات زندان و کارکرد شکنجه بر روان آدمیان، کاری‌ست خواندنی و ماندنی. گفتگومان درباره‌ی آن قصه اما گل نکرد و رضا به این بسنده کرد که: از مهم‌ترین کارهای ایام جوانی است.» 
پرداختن به موضوعاتی که در فضای سیاسی سیر می‌کنند و خلق آثار هنری و ادبی از گذرگاه آن موضوعات، و در عینِ حال نغلتیدن در جریان‌های سیاسی، نیازمندِ ظرافتی است که از عهده‌ی هر کسی برنمی‌آید. اما رضا دانشور در نماز میت به‌خوبی آن را به انجام رسانده است. داستانی که می‌گویند پس از انقلاب، نسخه‌های آن خمیر و نابود و یا در «پاکسازی» کتابخانه‌ها سوزانده یا اوراق شدند. داستانی که احتمال می‌رود در صورت در دسترس بودن و خوانده شدن، می‌توانست در کنار تعدادی از داستان‌های ممنوع‌شده‌ی ادبیات معاصر مانند جن‌نامه، خسرو خوبان، شب هول، سفر شب، سنگ صبور و برخی دیگر، نقش مهمی در جهش ادبیات داستانی ایران داشته باشد.
 
نگاهی نزدیک‌تر به ساختار و محتوای داستان؛
دانشور در برخی آثارش از جمله «نماز میت» به کندوکاو در لایه‌های ذهن و روانِ پریشان شخصیت‌های ویران و واداده‌ای می‌پردازد که در تنگنای مسائل سیاسی، گرفتار فراز و فرودهایی شده‌اند و حالا در مرور خاطرات و در احضار یادها و ماجراها و آدم‌ها، با آمیزه‌ی کابوس و رویا و تخیل، دچار هذیان‌ها و عذاب ویرانگری می‌شوند. 
شاید کمی غریب باشد که بدانیم دانشور در زمان چاپ این داستان، تنها ۲۴ سال داشته و آن زبان شگفت‌انگیز و زنده که گاه زبان داستانی سلین را به یاد می‌آورد و مخاطب را به حیرت وامی‌دارد، زبانِ داستانیِ نویسنده‌ای ۲۴ ساله است. 
تسلط بر عنصر زبان با همه‌ی پیچیدگی‌های فنی‌اش، و همچنین ساختار پیچیده‌ی اثر که با تکنیک جریان سیال ذهن روایت می‌شود، نماز میت را به یک اثر قابل اعتنا در ادبیات معاصر ایران بدل کرده ‌است. درباره‌ی استفاده از تکنیک سیال ذهن، برخی منتقدان معتقدند پس از ترجمه‌ی رمان «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر توسط بهمن شعله‌ور در اواخر دهه‌ی سی، گرایشی آشکار به سمت استفاده از این تکنیک در میان نویسندگان آن دوران ایران شکل گرفت. هرمز شهدادی به سال ۱۳۵۷ شب هول را با این تکنیک نوشت و رضا دانشور نیز قبل‌تر از او، این شیوه را با نماز میت‌اش آزمود. 
در داستان بلند «نماز میت» ما از همان سطر آغازین، با کابوس‌های «زعیم» در شکنجه‌گاه حکومت در روزهای سرکوب پس از کودتای ۲۸ مرداد همراه می‌شویم. راوی بی‌نام داستان که دوستش یوسف غلام (لندوک) او را زعیم خود می‌داند و «زعیم» صدایش می‌زند، ما را با وضعیت شکننده‌ی خود به‌عنوان یک انقلابی از طبقه‌ی بورژوا آشنا می‌کند؛ او که زیر شکنجه‌های ماموران ساواک تاب نمی‌آورد، می‌شکند، لب به خبرچینی و اعتراف می‌گشاید و در نهایت دچار فروپاشی روحی و روانی می‌شود. 
دانشور با استفاده از تکنیک سیال ذهن و تقدم آشکار ذهن بر عین، مخاطب را در هزارتوی ذهن فروپاشیده‌ی زعیم گیر می‌اندازد؛ زعیم که در دالان‌های تاریک سرخوردگی‌ها، باورهای فروریخته، تردیدها و ترس‌هایش پرسه‌ می‌زند و در کلنجاری مداوم، هر بار به گوشه‌ای سرک می‌کشد و تکه‌ای از تاریکی را احضار می‌کند و مقابل چشم مخاطب می‌آورد. یادپاره‌هایی که عذاب مضاعف روح‌اند برایش؛ گویی مرده‌ای بر جنازه‌ی خود نماز می‌گزارد. از دید برخی علمای شیعه، نماز میت، نماز به شمار نمی‌رود و تنها دعا یا تکبیر است. زعیم هم بر جنازه‌ی خود، باورها و حتا تعلقات پیشین‌اش از جمله خواهر، خانواده و دوستانش، تکبیر می‌گوید و اقرار می‌کند. او حتا به نبودن خودش هم اقرار و ماهیت خود به‌عنوان یک آدم را انکار می‌کند.
 
«اصلن هیچ‌چیز نبود که چیزی باشد: توی زبانم، توی کله‌ام، یا توی خونم -و چیزی، روحی، و آدمگری‌یی نبود که له نشده باشد... و آدم باورش نمی‌شد که هست و صدای چکه چکه از خونست و صدای شکستن استخوانست و زنده است و آواز می‌خواند.»
 
بخش اعظم این بار سنگین را، زبان بی‌پروا و زنده‌ی داستان به دوش می‌کشد. این زبان داستان است که بلد است چطور زخم‌ها را احضار کند، آن جراحت‌ها را لیس بزند و عذاب‌های روحی زعیم را در لابه‌لای سطرها زنده کند. ما به‌طور زنده می‌بینیم که چطور احساسات یک زندانیِ تحت شکنجه برانگیخته می‌شود و چطور این احساسات سرکوب می‌شوند. می‌بینیم که تحقیر با روان یک انسان چه می‌کند و از او چه خواهد ساخت. نثر دانشور موزون و برانگیزاننده است. با احساساتِ پس جمله‌ها، فراز و فرود دارد، به موقع ضربه می‌زند و به وقتش از تک‌وتا می‌افتد. 
 
«روی آن زخم‌ها را نمک پاشیده بودند و می‌سوخت؛ داغ‌تر از آن‌که بدانم کجاها هست و سرگیجه چه بود. تمام جلوی سینه‌ام، مثل یک تکه چرم بود، از خون و استفراغ. انگار به یکی دیگر سیلی می‌زدند و، بی‌رحم و بی‌تفاوت، ناظر بودم که چه نمکی ریخته بودند روی آن‌ها، روی دل من. وقتی «لندوک» را آوردند انگار با یک آدم حسابی سر و کار داشتند، که هیچ کتک نخورده است و هیچ جایش باتوم فرو نکرده‌اند و هیچ کجایش را له نکرده‌اند؛ انگار، من سالمم -که برگ می‌زدند. لندوک، تمام دور لبش خون خشک شده بود و مثل حضرت عباس، وسط آن دریای لشکر، صاف ایستاده بود. تازه اگر دست‌هایش را هم می‌بریدند، می‌دانستم که برگ می‌زنند؛ مادرسگ‌ها، کفگیرشان که به ته دیگ می‌خورد، این‌طور کارها می‌کنند.»
 
داستان نماز میت به لحاظ موضوع محوری‌اش، یعنی زندان و شکنجه و به ویژه روان‌شناسی شکنجه، در میان داستان‌های فارسی و دسته‌ی «ادبیات زندان» حائز اهمیت ویژه است. این داستان، تلاش موفقی است در تصویر‌پردازی درد، ویرانگری شکنجه و تأثیر حیرت‌آور آن بر انسان. زعیم زیر شکنجه‌های طاقت‌فرسا سر تسلیم فرود می‌آورد، می‌شکند و به‌عنوان یک تواب آزاد می‌شود. زندانی دیگر، دوستش، یوسف غلام -که زعیم او را لندوک صدا می‌زند- شکنجه را تاب می‌آورد، سرافراز می‌ایستد و آماده است که بیست سال زندان را زندگی کند:
«اینجا پشم‌ریسی و قالی‌بافی درست کرده‌ییم، با بورس‌های درسی لندن تماس گرفته‌ییم، و من دارم آلمانی یاد می‌گیرم. رفیقی دارم که درس معماری می‌خواند. کلاس تشکیل داده‌ییم و هرکه هرچه دارد، به دیگری می‌آموزد. و باری، زندگی دارد شکل خاص و نسبتن بامعنایی به خود می‌گیرد.»
 
اما هنر دانشور این است که «قصه» در لابه‌لای روایت پیچاپیچ سیال ذهن داستان، گم نمی‌شود. او قصه‌ی شخصیت‌هایش را به‌خوبی روایت می‌کند؛ قصه‌ی دو دوست که یکی تحت شکنجه وا می‌دهد و دیگری تا دم آخر به آرمان‌های حزبش وفادار می‌ماند و خواهر اولی که همسر این دومی است و حضوری غیرمستقیم اما محوری در پیشبرد قصه دارد.
زعیم دقیقن همان کسی است که به همه‌چیز انقلاب شک می‌کند. به آنهایی که آرمان‌های حزبی را بر هر چیز مقدم می‌دارند؛ همچون یوسف غلام. به توده‌ها که هنوز با سرسپردگی به سنت و باورهای خرافی پیش می‌روند و می‌توانند مسیر انقلاب را به انحراف بکشانند. و به خودش که نمی‌داند کجای ماجرا ایستاده است. 
زعیم از خیزش توده‌ها بیزار است، چون فهم خودش از جامعه را فرای آنها می‌بیند. او نماد روشنفکری است که می‌خواهد خود را با امر سیاست تعریف کند. سوال‌های زعیم، سوال‌های روشنفکر آن روزهاست؛ یک روشنفکر امروزی با چه نیروهایی درگیر است؟ اگر رهایی توده‌ها به قیمت جان او به دست بیاید، آیا این رهایی به پرداخت بهایش می‌ارزد؟ 
سوی دیگر ماجرا، یوسف غلام (لندوک) است، رفیق این روشنفکر و هم‌طبقه‌ی او، اما بسیار پایبند و انعطاف‌ناپذیر در باورهای حزبی‌اش. و ضلع سوم، انیس (انسی) خواهر زعیم و همسر یوسف غلام است. زنی که می‌تواند نماینده‌ی همه‌ی نیروهای نوین ناشناخته‌ای باشد که قرن‌هاست دیده نشده‌اند و حالا دارند کم‌کمک مجال بروز و ظهور می‌یابند. نماینده‌ی همه‌ی ناشناخته‌هایی که روشنفکر امروز باید با آن دست و پنجه نرم کند، کشفش کند و برایش چاره‌جویی کند. مسائلی مانند جایگاه زن امروزی و نقش او در جامعه و حتا مسائلی فراتر از مسائل زنان. 
جای انسی در نظم نوین ایده‌آل آن روشنفکر کجاست؟ انسی چه می‌خواهد؟ در طلب چیست؟ این نیروهای ناشناخته، این راز بزرگ در تمام طول داستان ذهن زعیم را با خود درگیر کرده است. زعیم را (در نقش برادر و شیفته) و یوسف غلام را (در نقش همسر) حول حضور و غیاب خود گرد می‌آورد، پیوندشان می‌دهد و در کنش و واکنش با یکدیگر قرار می‌دهد تا داستان از مسیر این رابطه‌ها پیش برود. انسی گرانیگاه داستان است، اما تا انتهای داستان ناشناخته و در هاله‌ای از راز و رمز باقی می‌ماند. 
 
زعیم در احاطه‌ی این نیروهای ویرانگر است. ذهن و روانش زیر سلطه و تاراج این نیروها، از هم می‌پاشد: 
۱. قدرت حاکم؛ که او را در جایگاه یک انقلابی شکنجه می‌کند و از او حرف می‌کشد تا او را مقابل چهره‌ی خیانتکار و ضعیف خود قرار دهد، تحقیرش کند و از خود بیزار و متنفر رهایش کند.
۲. توده‌ی بی‌چهره؛ با نیرویی شگفت و ویرانگر که سرسپرده‌ و تسلیمِ خرافات و باورهای کهنه و قدیمی است. می‌تازد و گاه از هیچ چیز نمی‌هراسد. 
۳. یوسف غلام؛ دوست و رفیق‌اش که تحت سلطه‌ی باورهای حزبیِ انعطاف‌ناپذیر خود است. 
۴. و انیس؛ خواهر محبوبش، آن نیروی ناشناخته‌ی ویرانگر. 
 
«قابلیت می‌خواست. مردن -در موارد بسیاری- قابلیت می‌خواست. و تازه من، اکنون، تصور می‌کردم اشتباهن -و نمی‌دانم چه‌طوری- قاطیِ آنها رفته بودم.
طرف‌های غروب بود که حزب طبقه‌ی کارگر طلوع کرد. طرف‌های غروب بود که حزب طبقه‌ی کارگر -که عمده‌ی سهام‌دارانش، مالکین طراز اول و بورژواهای دم‌کلفت بودند- طلوع کرد. طرف‌های غروب -که آسیاب‌ها را آب برد- حزب مقدس پرولتاریا، با شعارش رسید: «جنوب، مال انگلیسی‌ها. شمال، مال روس‌ها.»
رفقای نجیبی که می‌خواستند زمین‌ها و اموال را قسمت کنند، سر رسیدند و رو به دروازه‌ی دنیا، نعره‌شان را ول کردند: «بیاین، جمع شین، تاواریشا، انگلیسیا، جمع شین، دوستانه و برادرانه دور هم بشینیم. مگه غیر ازینه که کارها رو تقسیم کرده‌ن؟» یک سرِ ورید را دادند دست رفقای انگلیسی، و شریانش را گذاشتند دهن رفیق تاواریش -که تازه از شیر گرفته بودندش- طرف‌های غروب بود. و رسیدند که این کارها را، با طبل و دهل، به استحضار روح تمام گداگشنه‌هایی که ریق رحمت را سر کشیده بودند، برسانند. طرف‌های غروب بود... حزب مآل‌اندیش ما، همیشه، غروب‌ها سر می‌رسید. آن هم برای اینکه پاره‌آجر بردارد و سرِ هرچه غیرحزبی، یا حزب غیری‌ست، بشکند.»
 
اما میان همه‌ی این نیروها، انسی گرانیگاه داستان است. ماجراهایی که حول شخصیت او شکل می‌گیرد، همه‌ی نیروهای مختلف وارد بر زعیم را جمع می‌کند و با هم پیوند می‌دهد. البته آن ماجراها می‌تواند واقعی نباشد حتا. شاید ساخت و پرداختش تنها در ذهن آشفته و بیمار راوی ممکن شده است. آیا واقعن انیس برای نجات برادرش با تیمسار می‌خوابد و از یوسف غلام تقاضای طلاق می‌کند؟ یا این‌ها را ذهن بیمار و آشفته‌ی زعیم می‌سازد تا حس تحقیر و عذاب وجدان خبرچینی و تواب شدنش را فروبنشاند و از یاد ببرد؟ مگر نه این است که روان ازهم‌گسیخته‌ی توابان و تحقیرشدگان تحت شکنجه می‌تواند آنها را به خودآزاری‌های غریب بکشاند؟ شاید زعیم دارد خودش را با تصور روسپی شدن خواهرش عذاب می‌دهد و شکنجه می‌کند تا آن تحقیر را از یاد ببرد.
 
«ای عایشه که مظلوم‌تر از مقدسه‌هایی، خواهرکم، خواهر روسپی من. راست است که تو خودت را توی دست و پای آنها انداخته‌یی؟ برای چه؟ برای این‌که چه فداکاری‌ بیهوده‌یی را پیشکش چه قهرمانی بکنی؟ چه رستگاری و آرامشی را -که جاهای دیگر پیدا نکردی- زیر تنه‌های سنگین نظامی کشف کنی؟»
 
ساختار داستان، پنج‌بخشی و برگرفته از پنج تکبیر نماز میت شیعیان است. در دو بخش از آن، تکه‌یی از یادداشت‌های یوسف غلام را می‌خوانیم. دو بخش دیگر با نام «آهسته به یاد می‌آورم»، یادپاره‌هایی است که زعیم، پراکنده و مغشوش، با خود مرور می‌کند؛ ملاقات با خواهرش انسی در کافه، حضورش در جذام‌خانه و... و بخش اول داستان که تمام و کمال، جهان ذهنی زعیم است زیر شکنجه و در زندان، در برابر بازجوها و زندان‌بان، میان گرما و عرق‌کردگی و بوی گند مستراح و استفراغ. 
 
زعیم در شکنجه‌گاه، گاه آواز می‌خواند، آی کچلها و گشنه‌هاش...
«و درد، چه نازنینی -که چنگالش را اندک اندک به حلقومت می‌برد و دستش میان رگانت می‌دوید، و بی‌ثمر، گم می‌شد تا مرز وضوحی که در چشمت کم‌کم می‌رفت تا بنشیند و الهیات، اندک اندک، به بوی‌ناکی یله گردد؛ در یک چنین دستگاهی: دریم دریم دارام دارام، آی کچلا و...» 
 
گاه کلام مقدس را بر زبان می‌آورد: «... و وای به وقتی که درد، چهره‌ی آدمی را مسخ کند؛ با این وحشتِ این دروغ: انی لکم دینکم ولی دین.»
 
گاه با خدا سخن می‌گوید: «آی، خداوندگاران شعرپرداز، این بوهای بهشتی وحی، با آبی که از کوثر جاریست، با خونی که از هر جای دیگر جاری باشد، به کجا سرریز می‌کند؟ تو، به چه خواهی اندیشید، به چه، و چه چیز تو را در خویش ویران خواهد کرد؟»
 
و در همه‌ی این‌ها، این اوست که هذیانی و تب‌آلود، گوشه‌ای از ذهنش را عریان می‌کند. اما در نهایت: «میل وافری به خواب داشتم؛ به آن جنبه‌ی مهربان‌تر با مرگ.» این چیزی است که زعیم می‌خواهد. در میان همه‌ی آن دل‌آشوبه‌ها و هذیان‌ها، گویی این میل به خواب، خوابِ نزدیک‌تر با مرگ، تنها چاره‌ی روانِ رنجورِ بیچاره‌ی او و التیام جراحت‌های اوست.


 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
هوشنگ گلشیری و ممنوعیت آثارش؛ با تأکید بر معرفی کتاب «در ولایت هوا» تفنّنی در طنز
 ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

هوشنگ گلشیری و ممنوعیت آثارش؛ با تأکید بر معرفی کتاب «در ولایت هوا» تفنّنی در طنز

مقدمه؛ درباره‌ی ممنوعیت آثار هوشنگ گلشیری هوشنگ گلشیری نیز مانند بسیاری از نویسندگان بزرگ دوران ما، با پدیده‌ی ممنوعیت و سانسور مواجه بوده است و همین امر بر میزان استقبال مخاطب از آثار مختلفش تاثیر بسیاری داشته است. طبیعی است که از «شازده ...  ادامه مطلب 
معرفی کتاب «شرط‌بندی روی اسب مسابقه»؛ امیرحسین خورشیدفر
 ۲۹ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

معرفی کتاب «شرط‌بندی روی اسب مسابقه»؛ امیرحسین خورشیدفر

قیقاج رفتن یا شرط‌بندی روی «زنده‌گی»  «شرط‌بندی روی اسب مسابقه و قصه‌های دیگر» نام کتاب دوم «امیرحسین خورشیدفر» در بخش ادبیات بزرگسال است. مجموعه‌ای که سال ۱۳۹۶ توسط نشر ثالث منتشر شد.  کتابی که تأکید بر ساختگی بودن هر داستانی دارد. به این ...  ادامه مطلب 
یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی
 ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی

رمان شب هول  و آنجا که تاریخ روشنفکری در ایران خود را به واسطه‌ی زنان بازمی‌شناسد.  «در لرزش تارهایی که در تاریکی تاریخ، در تاریکی روح نواخته می‌شود.» درست در مقطعی که زنان، کم و انگشت‌شمار نقشِ ملموس در تاریخ روشنفکری ایران دارند، می‌توان در برخی آثار هنرمندان و ...  ادامه مطلب 
برج‌های قدیمی، حکایت‌هایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی
 ۲۹ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

برج‌های قدیمی، حکایت‌هایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی

کتاب «برج‌های قدیمی» نوشته‌ی «علی‌مراد فدایی‌نیا» اولین بار در سال ۱۳۵۰ توسط انتشارات شب منتشر شد و پس از آن توسط نشر آوانوشت تجدید چاپ شد. فدایی‌نیا قبل از انتشار این کتاب داستان بلندی نیز با نام «حکایت هیجدهم اردیبهشت بیست‌وپنج» نوشته بود که در ...  ادامه مطلب 
یادداشت بر کتاب «گرینگوی پیر»؛ کارلوس فوئنتس
 ۱۱ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

یادداشت بر کتاب «گرینگوی پیر»؛ کارلوس فوئنتس

به یاد آوردن مبارزه علیه فراموشی است گرینگوی پیر یکی از رمان‌های مطرح نویسنده‌ی بزرگ مکزیکی، کارلوس فوئنتس (۱۹۲۸- ۲۰۱۲) است که در سال ۱۹۸۵ منتشر شد. ترجمه‌ی انگلیسی این رمان، یکی از پرفروش‌ترین آثار ادبیات امریکای لاتین در امریکای شمالی در آن دوره بود. این کتاب با ترجمه‌ی ...  ادامه مطلب