پیرنگ

تأملی در ادبیات داستانی

انتشار گاهنامه‌ی ادبی پیرنگ-شماره‌ی یک

.

پیرنگ؛ تأملی در ادبیات داستانی
گاهنامه‌ی ادبی پیرنگ
شماره‌ی یک، داستان یک آغاز، بهمن‌ ۱۳۹۹

 

 

نخستین شماره‌ی مجله‌ی ادبی الکترونیکی «پیرنگ» در بهمن‌ماه ۱۳۹۹ منتشر شد.

مجله از طریق فروشگاه سایت پیرنگ در دسترس است و امکان خرید آن به هر دو صورت ریالی و ارزی وجود دارد.

 

تحریریه‌ی گاهنامه‌ی ادبی پیرنگ:

شقایق بشیرزاده
حدیث خیرآبادی
عطیه رادمنش احسنی
شبنم عاملی
نغمه کرم‌نژاد

 

مدیر هنری و طراح گرافیک:

علیرضا وکیلی ورجوی

 

طراحی و اجرای موشن:

ندا صالحی

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 691 و در روز سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۰۹:۲۵:۳۹

آخرین کلمه‌هایی که نویسندگان برجسته‌ی تاریخ در واپسین ساعات زندگی، در مواجهه با مرگ گفته‌اند.

مرگی از آنِ خود

نویسنده: گردآوری و بازنمود: نغمه کرم‌نژاد

آن هنگام که مرگ با چهره‌ی غریبش به بستر بیماری کسی می‌غلتد و یا بر حسب حادثه‌ای، یا خودخواسته، طلب می‌شود و با هر بهانه‌ای برای مردن، چه کلامی می‌تواند آن رویارویی غریب را با رشته‌ی از حروف و زبان، این‌جهانی سازد؟ درباره‌ی آن ساعات واپسین سخن‌ها رفته است؛ بر اینکه پوچ‌اند یا بغایت معنادار. اما آنچه یقین داریم این‌ است؛ هیچ نمی‌دانیم که سخنان فرد در حال احتضار هذیان‌گویی‌ست یا بیان غریب‌گونه‌ی حقیقت؟

اما آنها چه؟ آنها، در آن ساعات که مرگ راویِ بی‌چون‌وچرا و یکه‌ی قصه‌ی آخر می‌شود، چه کاری ازشان بر می‌آید؟ آنها که عمری قصه‌گو بوده‌اند. آنهایی که انتخاب کرده بودند تا تن به تن کلمات بسایند و به موازات این جهان، جهان دیگری بیافرینند، چه گفته‌اند در این واپسین هماغوشی با کلمه؟

این‌بار شاید ذهنشان به واسطه‌ی همین کلمه، در پی ریسمانی بوده که آن جهان را به این جهان پیوند دهد، از سویِ دیگر هم باشد، باشد. در آن واپسین دم، می‌شود که ذهن عریان‌تر از همیشه بریزد بر تن واژه‌ها؟ حتا اگر به هذیانی بماند. دانستنِ اینکه نویسنده‌ای بلندآوازه چه گفته و چشم از جهان بسته، شاید بتواند اندکی ما را به حال او در احوال مرگ نزدیک کند. اگر چه نتوانیم با خواندن این کلمات به چند و چون شخصیت آنها دست یابیم.

آخرین سخنان نویسنده‌ها که گاهی در یادداشت‌هاشان آمده و یا گاهی به واسطه‌ی شنونده‌ای، مانده در تاریخ و به همین دلیل ممکن است ناتوان باشیم تا به آنچه بی‌کم‌وکاست گفته شده، دست یابیم. آن زمان که جان از تخته‌بند تن به در می‌رود، چه گفته‌اند این بندبازان جسور بر بلندای حروف تا مرگ را از آن خود کنند همچون کلماتشان.

آن‌طور که «ماریا راینر ریلکه» سروده:

… آه ای سرورم، به هر کس مرگ خودش را ارزانی کن!
مرگ برآمده از آن زندگی،
که در آن او را عشقی بود و حسی و نیازی.
زیرا ما تنها پوسته‌ایم و برگیم.
مرگ عظیمی که هر کس در خویش دارد،
میوه‌ای‌ست که همه چیزی گرِدش می‌چرخد… (کتابِ ساعات و روایت عشق و مرگ)

 

حالا بخوانیم آن آخرین‌ها را، آن‌طور که کتاب‌هاشان را خوانده‌ایم؛

 

جیمز جویس

جیمز جویس

۱. «جیمز جویس» (۱۸۸۲_۱۹۴۱) نویسنده‌ی ایرلندی و خالق رمان «اولیس» بر اثر جراحی ناموفق و در حضور همسر و پسرش از دنیا رفت. آخرین کلام او این بود:

«هیچ‌کس نمی‌فهمد؟»

 

لئو تولستوی

لئو تولستوی

 

۲. «لئو تولستوی» (۱۸۲۸_۱۹۱۰) نویسنده‌ی روسی خالق رمان «آنا کارنینا» در روزهای آخر عمرش از خانه بیرون رفت تا در بین مردم باشد. این دو نقل قول از واپسین کلام اوست:

«من عاشق چیزهای زیادی هستم، من همه‌ی مردم را دوست دارم.»

و یک جمله‌ی دیگر:

«اما دهقانان … آنها چطور می‌میرند؟»

 

ارنست همینگوی

ارنست همینگوی

۳. «ارنست همینگوی» (۱۸۹۹_۱۹۶۱) نویسنده‌ی آمریکاییِ خالق رمان «وداع با اسلحه» و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، قبل از اینکه خودش را بکشد، مثل هر شب به همسرش (ماری ولش) گفت:

«شب بخیر بچه گربه‌ی من.»

 

ویرجینیا وولف

ویرجینیا وولف

 

 

 

۴. «ویرجینیا وولف» (۱۸۸۲_۱۹۴۱) نویسنده‌ی انگلیسی خالق رمان «به سوی فانوس دریایی»، آخرین کلامش را در یادداشت خودکشی‌ به همسرش این‌طور نوشت:

«گمان نمی‌کنم هیچ دو نفری بتوانند آن‌قدر که ما شاد بوده‌ایم، شاد باشند. ویرجینیا.»

 

جورج اورولجورج اورول

۵. «جورج اورول» (۱۹۰۳_۱۹۵۰) نویسنده و شاعر و منتقد ادبیِ انگلیسی خالق کتاب «۱۹۸۴» آخرین جمله‌ای که نوشته این است:

«در پنجاه سالگی هر کس چهر‌ه‌ای که شایسته‌ی اوست، دارد.» او در ۴۶ سالگی مرد.

 

 

او هنری

او هنری

 

۶. «او هنری» (ویلیام سیدنی پورتر) (۱۸۶۲_۱۹۱۰) داستان کوتاه‌نویسِ آمریکایی، خالق داستان «هدیه مغان» که به دلیل اعتیاد به الکل به سیروز کبدی مبتلا بود در بستر بیماریش گفته است:

 

«چراغ‌ها را روشن کنید، نمی‌خواهم در تاریکی به خانه بروم!»

به تاثیر از آهنگ و ترانه‌ی «من از آمدن به خانه در تاریکی می‌ترسم» اثر «هری ویلیامز».

 

آنتون چخوف

آنتون چخوف

۷. «آنتون چخوف» (۱۸۶۰_۱۹۰۴) نویسنده و نمایشنامه‌نویس روسی. خالق نمایشنامه‌ی «باغ آلبالو»، در بستر مرگ درخواست مشروب داشته است:

«از آخرین باری که شامپاین خورده‌ام، خیلی گذشته است.»

 

 

شارلوت برونته

شارلوت برونته

 

 

۸. «شارلوت برونته» (۱۸۱۶_۱۸۵۵) شاعر و نویسنده‌ی انگلیسی و خالق رمان «جین ایر»، وقتی تنها چند ماه از ازدواجش می‌گذشت، به تیفوس مبتلا شد که با جنینی در شکم تاب نیاورد. آخرین کلامش این بود:

«من نمی‌میرم. می‌میرم؟ او نمی‌تواند ما را از هم جدا کند. ما با هم خیلی خوشحال بودیم.»

 

 

راینر ماریا ریلکه

راینر ماریا ریلکه

۹. «راینر ماریا ریلکه» (۱۸۷۵_۱۹۲۶) شاعر و نویسنده‌ی اتریشی خالق کتاب «دفترهای مالده لائوریس بریگه»، که از سرطان خون رنج می‌برد این را گفت:

«من دکتر مرگ نمی‌خواهم. می‌خواهم آزادی خودم را داشته باشم.»

 

 

ولتر

ولتر

 

 

۱۰. «ولتر» (فرانسوا- ماری آروئه) (۱۶۹۴_۱۷۷۸) نمایشنامه‌نویس و فیلسوف فرانسویِ خالق رمان فلسفی «کاندید» در پاسخ به کشیش که از او خواسته بود تا از شیطان برائت بجوید، این‌طور گفت:

«اکنون زمان مناسبی برای دشمن‌تراشیدن نیست.»

بعضی عقیده دارند که این جمله توسط روزنامه‌ها با او نسبت داده شده است.

 

 

فرانتس کافکا

فرانتس کافکا

۱۱. «فرانتس کافکا» (۱۸۸۳_۱۹۲۴) نویسنده‌ی اهل جمهوری چک و خالق رمان ناتمام «قصر»، آخرین کلماتش در بستر بیماریِ سل خطاب به پزشکی بود که نمی‌خواست دوز کشنده‌ای از مورفین به او بدهد:

«من را بکش، یا تو یک قاتلی!»

 

 

 

جین آستن

 

 

۱۲. «جین آستن» (۱۷۷۵_۱۸۱۷) نویسنده‌ی انگلیسی، خالق رمان «غرور و تعصب»، در جواب خواهرش که پرسیده بود؛ آیا چیزی می‌خواهد، پاسخ داد:

«چیزی جز مرگ نمی‌خواهم.»

 

 

ویلسون میزنر

ویلسون میزنر

۱۳. «ویلسون میزنر» (۱۸۷۶_۱۹۳۳) نویسنده و نمایشنامه‌نویس آمریکایی، در پاسخ به کشیشی که گفته بود؛ مطمئنم می‌خواهید با من حرف بزنید، گفت:

«چرا باید باهات حرف بزنم؟ همین الان داشتم با رییست حرف می‌زدم.»

 

 

 

ادگار آلن پو

ادگار آلن پو

 

 

 

۱۴. «ادگار آلن پو» (۱۸۰۹_۱۸۴۹) شاعر و نویسنده‌ی داستان کوتاه، خالق داستان «سقوط خاندان آشر»، را در حالتی خلسه‌گون بر نیمکتی در پارک یافتند. او چند روز پس از آن را با ذهن هذیان‌گویی از شبحی بر دیوار می‌گفت. چراییِ مرگ پو تا به امروز بی‌جواب مانده و آنچه به درستی برای او اتفاق افتاده مشخص نیست. آخرین کلامش:

«پروردگارا! به روح بینوای من کمک کن.»

تی. اس. الیوت

تی. اس. الیوت

 

 

۱۵. «تی. اس. الیوت» (۱۸۸۸_۱۹۶۵) شاعر و نمایشنامه‌نویس آمریکایی_ بریتانیایی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، خالق کتاب شعر «چهارشنبه‌ی خاکستر»، تنها توانست یک کلمه زمزمه کند: «والری» نام همسرش.

 

 

 

ولادیمیر ناباکوف

ولادیمیر ناباکوف

۱۶. «ولادیمیر ناباکوف» (۱۸۹۹_۱۹۷۷) نویسنده‌ی روسیِ رمان «لولیتا»، نویسنده‌ای که حشره‌شناس هم بود و به ویژه به پروانه‌ها علاقمند بود، آخرین کلامش این بود:

«یک پروانه‌ی خاص، همین حالا در حال پرواز است.»

 

یوهان ولفگانگ فون گوته

یوهان ولفگانگ فون گوته

 

 

 

۱۷. «یوهان ولفگانگ فون گوته» (۱۷۴۹_۱۸۳۲) شاعر ادیب، نویسنده و فیلسوف آلمانی، خالق نمایشنامه‌ی «فاوست» بر اثر نارسایی قلبی درگذشت، در آن آخرین دم گفته بود:

«پرده را بکشید تا نور بیشتری بتابد.»

 

 

جرج برنارد شاو

جرج برنارد شاو

 

۱۸. «جرج برنارد شاو» (۱۸۵۶_۱۹۵۰) نمایشنامه‌نویس و منتقد ادبی، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات و نویسنده‌ی نمایشنامه‌ی «ژان مقدس» گفت:

«مردن آسان است، کمدی سخت است.»

 

 

 

ال. فرانک باوم

ال. فرانک باوم

۱۹. «ال. فرانک باوم» (۱۸۵۶_۱۹۱۹) نویسنده‌ی آمریکایی ادبیات کودک و خالق کتاب «جادوگر شهر اُز» این‌طور گفت:

«حالا می‌توانم از شن‌های رونده عبور کنم.»

 

 

 

ژان پل سارتر

ژان پل سارتر

۲۰. «ژان پل سارتر» (۱۹۰۵_۱۹۸۰) نویسنده و فیلسوف فرانسوی، صاحب کتاب «تهوع» و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات که البته از پذیرفتن آن خودداری کرد، رو به «سیمون دو بووار» (شریک زندگی‌اش) گفت:

«خیلی دوستت دارم.»

 

 

هانس کریستیان آندرسن

هانس کریستیان آندرسن

 

 

۲۱. «هانس کریستیان آندرسن» (۱۸۰۵_۱۸۷۵) نویسنده‌ی دانمارکیِ ادبیات کودک، خالق داستان «جوجه اردک زشت» که زادروزش را، روز جهانی کتاب کودک نامگذاری کرده‌اند. او به خاطر افتادن از تخت به شدت صدمه دیده بود:

«حالم را نپرس! دیگر هیچ نمی‌دانم.»

 

 

الدوس لئونارد هاکسلی

الدوس لئونارد هاکسلی

۲۲. «الدوس لئونارد هاکسلی» (۱۸۹۴_۱۹۶۳) نویسنده و فیلسوف بریتانیایی، صاحب کتاب «دنیای قشنگ نو»، هفت بار برای جایزه‌ی نوبل ادبیات نامزد شده بود. او به دلیل سرطان حنجره در ساعات پایانی قادر به حرف زدن نبود و درخواست تزریق دوز بالایی از ال اس دی را بر کاغذی برای همسرش نوشت: lsd,100 microgram i.m بنابراین توانست با حالت ذهنی که انتخاب خودش بود بمیرد.

 

 

لوئیس کارول

لوئیس کارول

 

۲۳. «لوئیس کارول» (چارلز لاتویج دادسون) (۱۸۳۲_۱۸۹۸) کشیش، عکاس و نویسنده‌ی انگلیسیِ ادبیات کودک و خالق داستان «آلیس در سرزمین عجایب»: این را گفت و چشم بست به دنیا:

«بالش‌ها را بردار. دیگر به آنها نیازی نخواهم داشت.»

 

یوجین گادستون اونیل

یوجین گادستون اونیل

 

 

۲۴. «یوجین گادستون اونیل» (۱۸۸۸_۱۹۵۳) نمایشنامه‌نویس آمریکایی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، خالق نمایشنامه‌ی «ماهی برای ملعون»، در یکی از اتاق‌های هتل برادوی به دنیا آمد و در ۶۵ سالگی در هتلی در بوستون از دنیا رفت. اونیل پس از ابتلا به پارکینسون که باعث شد سال‌ها قادر به نوشتن نباشد، بر اثر ذات‌الریه درگذشت. او گفت:

«می‌دانستم می‌دانستم. به دنیا آمدن در یک اتاق از هتل و لعنت بهش، مردن هم در یک اتاقِ هتل.»

 

گرترود آستین

گرترود آستین

 

 

۲۵. «گرترود آستین» (۱۸۷۴_۱۹۴۶) نویسنده، نمایشنامه‌نویس و شاعر آمریکایی، خالق کتاب «دکتر فاستوس چراغ‌ها را روشن می‌کند»، درست قبل از اینکه بمیرد پرسیده بود:

«جواب چیست؟ (خندید) و گفت در این‌صورت سوال چیست؟»

سپس درگذشت.

 

ویلیام اس باروز

ویلیام اس باروز

۲۶. «ویلیام اس باروز» ( ۱۹۱۴_۱۹۹۷) نویسنده و منتقد اجتماعی آمریکایی که بخش عمده‌ی آثار او از تجربیاتش در اعتیاد به افیون است. خالق کتاب «گربه‌ی درون» در آن آخرین دم گفت:

«عشق؟ چیه؟ طبیعی‌ترین مسکن برای دردهاست. چیزی که هست…عشق.»

 

 

هنریک یوهان ایبسن

هنریک یوهان ایبسن

 

 

 

۲۷. «هنریک یوهان ایبسن» (۱۸۲۸_۱۹۰۶) شاعر و نمایشنامه‌نویس نروژی، خالق نمایشنامه‌ی «خانه‌ی عروسک»، وقتی پرستارش به او گفت که به نظر می‌آید کمی بهتر شده، گفت: «اتفاقن برعکس».

 

 

هرمان ملویل

هرمان ملویل

۲۸. «هرمان ملویل» (۱۸۱۹_۱۸۹۱) شاعر و نویسنده‌ی امریکاییِ داستان کوتاه و خالق رمان «موبی دیک»، این‌طور گفت:

«خدا به کاپیتان «وِر» برکت دهد»

اشاره‌ای به رمان چاپ نشده‌اش «بیلی باد» که پس از مرگش بر میز کارش یافت شد.

 

 

 

ترومن کاپوتی

ترومن کاپوتی

 

 

 

۲۹. «ترومن کاپوتی» (ترومن استرکفوس پرسونز) (۱۹۲۴_۱۹۸۴) نویسنده‌ی آمریکایی و خالق رمان «صبحانه در تیفانی»، تنها گفت:

«مامان، مامان، مامان.»

 

جی ام بری

جی ام بری

۳۰. «جی ام بری» (جیمز متیو بَری) (۱۸۶۰_۱۹۳۷) نویسنده و نمایشنامه‌نویس اسکاتلندی، خالق شخصیت «پیتر پن» پیش از انکه بر اثر ذات‌الریه بمیرد تمامی حقوق مربوط به پیترپن را به بیمارستان «گریت اورموند استریت» بخشید و بعد در آن ساعات پایانی تنها گفته بود:

«نمی‌توانم بخوابم.»

 

 

 

حالا که نگاهی دیگر داشتیم به آن سویه از زندگی این نویسنده‌ها که لبالب از مرگ، چیزی گفته‌اند و سپس از جان تهی شده‌اند، می‌شود این‌طور هم دید؛ شاید تفاوتی نکند زبانِ رو به احتضار، ورزیده باشد یا نارسا. می‌شود، آن جانی که نه اسم دارد و نه رسم و نه توش و توانی داشته که بریزد به پای خلق اثری، در آن ساعات پایانی زندگی، روایتی یکتا داشته باشد، آن‌طور که راوی مرگ را بهتر از هر نویسنده‌ی نام‌آور و زبده‌ای به خدمت خود آورد و مرگی از آن خود داشته باشد. حالا به کلامی، نگاهی، حرکت سری. که می‌شود و هست و بوده و شنیده‌ایم، همه.

 

منابع:

۱. Oxford Reference, Last Words

۲. Mental Flooss, 64 people And Their Famous Last Words, By Chris Higgins, 2016

۳. The Chive, The infamous last words of famous writer, By Mrtin,2018

 

 

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 615 و در روز سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۰۰:۱۱:۳۹

گزینش و ترجمه: شبنم عاملی

نویسنده‌ها و گربه‌ها

نویسنده:  آلیسون ناستاسی

برای قرن‌ها خاصیت جذاب‌گونه‌ی گربه‌سانان انسان‌ها را شیفته‌ی خود کرده است. بعد از انتشار اولین کتابم «هنرمندان و گربه‌هاشان» در سال ۲۰۱۵، می‌خواستم رابطه‌ی بین خلاقیت و گربه‌ها را کشف کنم. به عنوان یک هنرمند و نویسنده، با کنکاش در زندگی نویسندگان، می‌دانستم همراهی آنها با گربه‌سانان قسمت مهمی از پازل است. برای نویسنده‌ها، گربه‌ها این قابلیت را دارند که بخش درونی و ضمیر ناخودآگاه نویسنده را روی کاغذ بیاورند. گربه‌ها می‌توانند همراه خوب و الهام‌بخشی برای داستان‌گویی یک نویسنده باشند. به‌علاوه، چیزی بهتر از گربه‌ای که شب‌ها روی پاهایتان (یا لپ‌تاپتان) هنگام نوشتن خرخر می‌کند، وجود ندارد.

 

در ادامه به برخی از نویسندگان‌ که گربه‌ها نقش مهمی در فرآیند نوشتن آنها داشته‌‌اند می‌پردازیم.

 

ارنست همینگوی

۱- تعداد گربه‌هایی که ارنست همینگوی از آنها نگهداری می‌کرد به بیست و سه عدد می‌رسید. او اسامی چهره‌های شاخص زمان خودش را بر روی گربه‌هایش می‌گذاشت. او جایی گفته است:

«گربه‌ها کاملاً صداقت عاطفی دارند. انسان‌ها، به هر دلیلی، ممکن است احساسات خود را مخفی کنند، ولی گربه‌ها هرگز.»

ارنست همینگوی

خورخه لوئیس بورخس

۲- خورخه لوئیس بورخس از رویکرد ادبی خود برای نام‌گذاری گربه‌ی سفید مورد علاقه‌‌اش استفاده کرد. او اسم گربه‌اش را «Beppo» گذاشت.

خورخه لوئیس بورخس

هاروکی موراکامی

۳- گربه‌ها همواره نقش مهمی در داستان‌های هاروکی موراکامی داشته‌اند. نویسنده‌ی جنگل نروژی دو کتاب اول خود را در کافه‌ای نوشت که به نام گربه‌اش نام‌گذاری کرده بود.

هاروکی موراکامی

استیون کینگ

۴- قهرمانان گربه‌سان در داستان‌های استیون کینگ نقش مهمی دارند. در تصویر، عکس تبلیغاتی او را برای فیلم چشم گربه که بر اساس چند داستان کوتاه این نویسنده ساخته شده است را می‌بینیم.

دوریس لسینگ

دوریس لسینگ

۵- دوریس لسینگ نویسنده‌ی بریتانیایی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، بارها از علاقه‌ی خود به گربه‌ها -به ویژه گربه‌ی خانگی خودش- نوشت.

دوریس لسینگ

سیلویا پلات

۶- سیلویا پلات با شعر «الا مسون و یازده گربه‌اش» پیشگام شد.

سیلویا پلات

مارک تواین

۷- مارک تواین می‌گوید: «وقتی مردی گربه‌ها را دوست دارد، بدون هیچ معرفی‌ای دوست و رفیق من خواهد شد.»

مارک تواین

ژان کوکتو

۸- ژان کوکتو می‌گوید: «من گربه‌ها را دوست دارم، چون خانه‌ام را دوست دارم. بعد از مدتی آنها روح و روان نمایان خانه می‌شوند.»

ژان کوکتو

آلبر کامو

۹- حقیقت این است که آلبر کامو گربه‌ای به نام «سیگارت» داشت که بیشتر ایده‌های ابسورد خود را از او می‌گرفت.

آلبر کامو

 

منبع:

وبسایت publishersweekly

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 598 و در روز دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۲۳:۳۶:۵۴

همینگوی و فاکنر، برخورد دو قطب ادبیات با یکدیگر

نویسنده: شقایق بشیرزاده

طولانی بودن جملات، استفاده از واژگان مرکب و دست‌ورزی نثری * یکی از خصیصه‌های بارز داستان‌نویسی ویلیام فاکنر است. همین خصوصیات از داستان‌های او ترکیبی ساخته است از پیچیدگی‌های زبانی و ساختاری. شیوه‌ی داستان‌نویسی او اکثرا سیال ذهن است و این او را دقیقا در نقطه‌ی مقابل سبک و سیاق داستان‌نویسی ارنست همینگوی قرار می‌دهد. همینگوی به ایجازنویسی اعتقاد داشت و با هر بازنویسی داستان‌هایش از آنچه که بود کوتاه‌تر و از لحاظ زبانی ساده‌تر می‌شد. او که از ابتدای نویسندگی‌اش در مجلات و روزنامه‌ها به عنوان خبرنگار جنایی (و بعدها خبرنگار جنگی) مشغول به کار شده بود به شیوه‌ی مختصرنویسی روزنامه‌نگاران در نویسندگی نیز پایبند بود. به گفته‌ی او در روز اول استخدامش لیستی پیش روی او گذاشتند که روی آن نوشته بود:

«۱-جملات کوتاه بنویسید
۲-بند اول مطلب کوتاه باشد
۳-از آوردن صفات، مخصوصا صفات مبالغه‌آمیز بپرهیزید
۴-نگرش مثبت داشته باشید» و او تمام عمر در نوشتن به این نکات پایبند بود و معتقد بود اگر کسی این قواعد را رعایت کند در نویسندگی شکست نخواهد خورد.

همینگوی (۱۸۹۹-۱۹۶۱) و فاکنر (۱۸۹۷-۱۹۶۲) که با اختلاف دو سال از یکدیگر در آمریکا به دنیا آمده‌اند هر دو از بزرگ‌ترین نویسندگان زمانه‌ی خویش و پس از آن هستند و هر دو نقش بسیار موثری در جریان ادبی دوران خود داشتند که به نام «رنسانس شیکاگو» مشهور است. و هر دو جایزه‌ی پولیتزر و نوبل ادبیات (فاکنر در سال ۱۹۴۹ و همینگوی در سال ۱۹۵۴) را از آن خود کرده‌اند. تاثیرگذاری آنها در داستان‌نویسی تا به آنجایی پیش رفته است که «سبک همینگوی» و «سبک فاکنر» در بین جوانان علاقه‌مند به داستان‌نویسی و ادبیات تبدیل به یک انتخاب شده است. فاکنر یا همینگوی؟ کدام سبک را برای نوشتن انتخاب کنند؟ موجزنویسی و مینیمالیستی همینگوی** و یا سیال ذهن و پیچیدگی‌های ساختاری و زبانی فاکنر؟ اما این دو نویسنده‌ی هم‌عصر و هم‌دوره چه نظری راجع به نویسندگی یکدیگر داشته‌اند؟

همینگوی و فاکنر هر دو روابط بسیار خوبی با یکدیگر داشتند. به طوری که قسمت‌هایی از رمان خود را برای یکدیگر می‌فرستادند و از نظرات هم در بازنویسی استفاده می‌کردند و همین نامه‌نگاری‌ها و دوستان مشترک (از جمله شروود اندرسون) باعث شده بود رابطه‌ای دوستانه و محترمانه بین این دو نویسنده شکل بگیرد. همینگوی همیشه تلاش بر آن داشت تا روابط بینشان را صمیمانه‌تر از آنچه که بود بکند، شبیه آن چیزی که بین خودش و فیتز جرالد بود. اگرچه زبان تند و تیز همینگوی و رفتار خشنش گهگاهی دوستانش را می‌رنجاند، اما او طبیعتا انسانی اجتماعی بود که دایره‌ی وسیعی از دوستانی داشت که هر کدام در زمینه‌ی هنری و ادبی خود افرادی شناخته شده و یا تاثیرگذار بوده‌اند. اما ماجرا دو سال قبل از جایزه‌ی نوبل فاکنر پیچیده شد و بعد از آن به اوج خودش رسید. فاکنر در جلسه‌ی پرسش و پاسخی در دانشگاه می‌سی‌سی‌پی (سال ۱۹۴۷) در جواب این سوال که «بهترین نویسنده‌های معاصر از نظر شما چه کسانی هستند؟» می‌گوید:

«به ترتیب
۱-توماس ولف، او شجاعت داشت و بسیار نوشت به نسبت آنکه وقت زیادی برای زندگی نداشت.

۲-خودم

۳-دوس پاسوس

۴-همینگوی، او شجاع نیست و حرکت رو به جلویی ندارد. او هرگز از کلمه‌ای استفاده نکرده است که برای فهمیدنش نیاز به باز کردن دیکشنری باشد.

۵-جان اشتاین‌بک، یک زمانی من امید بسیاری به او داشتم، حالا نمی‌دانم.»

این مصاحبه در وسترن ریوو چاپ می‌شود و همینگوی را عصبانی می‌کند. او از دوست خود کنلل سی تی لانهام می‌خواهد که عکس‌هایی از دورانی که در جنگ شرکت داشته است برای فاکنر بفرستد. فاکنر در جواب می‌گوید که منظور او به نویسندگی‌اش بوده و همین اتفاق باعث دل‌رنجی همینگوی از فاکنر می‌شود. فاکنر در نامه‌ای از او معذرت می‌خواهد و همینگوی به ظاهر او را می‌بخشد. اما بعدا در مصاحبه‌ای با نیویورکر به طعنه می‌گوید: «من از کلمات قدیمی زبان انگلیسی استفاده می‌کنم. مردم فکر می‌کنند من حرامزاده‌‌ای نادان هستم که لغات قلنبه سلنبه*** را نمی‌شناسم. من این لغات را می‌شناسم. آنهایی (که من استفاده می‌کنم) کلمات قدیمی‌تر و بهتری هستند که اگر شما آنها را درست و در جای خود بچینید به هدف خود رسیده‌اید. من به لغات قلنبه سلنبه نیازی ندارم.»
همینگوی تا سال‌ها بعد بارها با طعنه در این خصوص صحبت کرده است و فاکنر نیز به صورت غیر مستقیم پاسخش را داده است. همین روابط آن دو را به جهت متفاوتی سوق داد، هر چند که در ظاهر هنوز برای هم یادداشت می‌نوشتند و یا در مورد آثار یکدیگر نظر می‌دادند، اما این فقط ظاهر داستان بود. در ادامه برخی از این نامه‌ها که مستقیم و یا غیرمستقیم به این ماجرا مربوط است را می‌خوانید.

 

(نامه‌ی ویلیام فاکنر به ارنست همینگوی)

۲۸ به ارنست همینگوی ژوئن ۱۹۴۷

همینگوی عزیز
به خاطر این مسأله‌ی لعنتی متاسفم. ۲۵۰ دلار گیرم می‌آمد و تصور هم نمی‌كردم كه ماجرا این قدرها رسمی باشد و جایی چاپ بشود وگرنه بیشتر دقت می‌كردم. خیلی از مشكلات را همین حرف‌هایمان به وجود می‌آورد و من هم با این حرف زدن‌هایم خودم را حسابی ضایع كرده‌ام. شاید این درس آموزنده‌ای برای من بوده باشد..
امیدوارم كه ماجرا را به خودت نگرفته باشی. اما اگر یك وقتی هم این طور است، آن را به حساب حماقت‌های من بگذار. (ویلیام فاكنر)

 

(نامه‌ی همینگوی به فاکنر)

به ویلیام فاكنر

فینكا ویجیا ۲۳ جولاي ۱۹۴۷
بیل عزیز
خیلی خوشحالم كه از تو خبردار شدم و با هم در تماسیم. نامه‌ات همین امشب به دستم رسید، ازت خواهش می‌كنم كه تمام سوءتفاهم‌ها را بگذاری كنار وگرنه باید بیایم سراغت تا هر چه زودتر موضوع را فیصله بدهیم. راستش اصلا هیچ سوءتفاهمی وجود ندارد. من و بوك لانهام رنجیدیم اما به محض این كه از اصل ماجرا خبردار شدیم ناراحتیمان برطرف شد. منظورت را درباره‌ی تی ولف و دوس پاسوس می‌فهمم اما باز هم موافق نیستم. تنها ربطی كه موضوع با ولف دارد را در این می‌بینم كه اهل كارولینای شمالی است و نه بیشتر. دوس را همیشه دوست داشته‌ام و به او احترام گذاشته‌ام و چون مشكل شنوایی دارد، نویسنده‌ای درجه دو می‌دانمش. همان كاری كه نداشتن دست چپ با مشتزن می‌كند، نداشتن گوش با نویسنده می‌كند و نتیجه این می‌شود كه آن نفر كارش ساخته است و این همان بلایی است كه سر تمامی كارهای دوس آمده… تو از فیلدینگ و امثال فیلدینگ، نویسنده بهتری هستی و این را هم باید خوب بدانی و همین طور به نوشتن ادامه بدهی. نوشته‌هایی داری كه به نظر من بهتر از نوشته‌های آنها است و باور كن كه می‌دانم چه دارم می‌گویم و كودن هم نیستم. این چرت و پرت‌ها را نباید درباره نویسنده‌های زنده بگویی. بهترین بد و بیراه‌هایت را باید نثار آن دسته از نویسندگان مرده‌ای بكنی كه خوب می‌دانیم چه قدر و منزلتی دارند و یكی یكی حساب همه‌شان را برسی. چرا اول از همه با داستایفسكی در میفتی، برو به جنگ تورگنیف. همان كاری را كه كردیم و تا مدت‌های مدیدی در سرم صدای تیك تیك می‌شنیدم و فشارم بالا بود. البته آن طوری كه اوضاع پیش رفت، زیاد هم بد نبود. دوموپاسان را به خودت میخكوب كن. تا وقتی كه آبله نگرفته بود پسر كله شقی بود و البته هنوز هم با سه ضربه خلاص نمی‌شود. بعدش برو سراغ استاندال و تلاشت را بكن. اگر او را بِبَری ما همگی خوشحال می‌شویم. اما سراغ منحرف‌های بیچاره روزگارمان نرو. من هم اسمی ازشان نمی‌برم. هر دویمان می‌توانیم فلوبر را كه استاد محترم و مفتخرمان است، شكست دهیم… راستش من از این بالاتر نمی‌توانم بروم چون تجربه بالاتری نداشته‌ام و تو را هم نمی‌خواهم به اشتباه بیندازم. در هر حال اگر به داشتن برادری كه نویسنده هم باشد علاقه‌مندی مرا برادر خودت بدان و دوست دارم كه در ارتباط باشیم. پسر دومم پت چهارماهی می‌شود كه بیمار است. حالا هم خوب می‌خورد و هم خوب می‌خوابد اما هنوز سر حال نیامده. پسر مریضم نقاش خوبی است، سوار موتوری بود كه برادر كوچكش می‌راند، تصادف كردند و سرش آسیب دید. ببخش كه این قدر پرحرفی می‌کنم. ارادتمندت. دوست دارم كه ارتباطمان ادامه داشته باشد. (ارنست همینگوی)

 

(بخشی از نامه‌ی فاکنر به بریت)

به هاروی بریت ۲۰ ژوئن ۱۹۵۲
«[…] سال‌ها پیش، همینگوی گفته كه نویسنده‌ها باید هوای همدیگر را داشته باشند، همان طور كه طبيب‌ها و وكلا و گرگ‌ها هوای هم را دارند. به نظرم در این عبارت نكته مهمتری از حقیقت یا یك نیاز وجود دارد و حداقل در مورد همینگوی، نویسندگانی كه مجبورند هوای هم را داشته باشند تا هلاك نشوند، مثل گرگ هایی می‌مانند كه فقط در جمع گرگ‌اند و در تنهایی سگ. […]» (ویلیام فاکنر)

 

(بخشی از نامه‌ی همینگوی به بریت)

به هاروی بریت

فینكا ویجیا ۲۷ ژوئن ۱۹۵۲
هاروی عزیز
ممنون كه اظهارنظر فاكنر را برایم فرستادی. مناسبتی را كه باعث شد آن نوشته را برایش بنویسم فراموش نكرده. خوب هم یادش مانده. یك باری كه حسابی مست كرده بود كه امیدوارم این طور هم بوده باشد مستقیما گفته كه من بزدلم. تریبیون نیویورك هم آن را برداشته و از نو چاپ كرده و من هم آن را برای سرتیپ سی تی لانهام فرمانده سابق واحد بیست و دوم پیاده نظام فرستادم. ما اوقات زیادی را بین سال‌های ۱۹۴۴-۱۹۴۵ با هم گذرانده‌ایم و از او خواستم كه برای فاكنر نامه‌ای بنویسد. فاكنر عذرخواهی‌اش را برای هردویمان فرستاد و نوشت كه منِ همینگوی در نویسندگی جرأت تجربه یا خطر كردن را ندارم. «ركويیم برای راهبه» را نگاه كن تا ببینی وقتی خیلی عجیب و غریب لال می‌شود، چقدر خیر سرش ریسك كرده. شجاعت فردی‌اش را كه دیگر نگو. برای فاكنر نامه‌ای دوستانه نوشتم و او هم این گونه اظهارنظر كرده و گفته «مثل گرگ‌هایی می مانند كه فقط در جمع گرگ‌اند و در تنهایی سگ». حالا ببین قضیه چه بوده؟ این ماجرا برمی‌گردد به قبل از دریافت جایزه نوبل. وقتی جایی خواندم كه نوبل برده، برایش تلگراف زدم و همان طوری كه كارم را بلدم، بهش تبریك گفتم. هیچ وقت هم قدردانی نكرد. سال‌های زیادی در اروپا بردمش بالا. هر وقت كه كسی ازم می‌پرسید بهترین نویسنده آمريكا كیست، می‌گفتم فاكنر. هر وقت كه كسی از خودم می‌پرسید، از او می‌گفتم. فكر كردم حتما سر و كارش با آدم‌های كپك‌زده افتاده و هر كاری از دستم برمی‌آمد كردم تا ارتباطش بهتر شود. هیچ وقت هم صدایم درنیامد كه نمی‌تواند. فكر كرده كه من به تو نامه نوشتم و ازش خواستم كه یك لطفی بكند در حقم و هوایم را داشته باشد. آن هم من، من به گور پدرم می‌خندم اگر این طور باشد. سخنرانی كرده، خب آفرین. مطمئنم كه نه حالا و نه هیچ روز دیگری نمی‌تواند دوباره چنین سخنرانی‌ای بكند و مطمئنم كه من خیلی بهتر و رك و راست‌تر از سخنرانی او می‌توانم بنویسم و هیچ مکر و فریب و لفاظی هم در کارم نباشد.
هاروی، در این لحظه كم‌كم دارم عصبانی می‌شوم، پس مجبورم خیلی از بد و بیراه‌ها را حذف كنم. نكته این جا است كه فاكنر در آن عبارات عجیب و غریبش طوری رفتار كرده كه انگار من ازش كمك خواستم. آره جان خودش و او هم آن قدر لطف داشته كه بگوید من واقعا نیازی به كمك ندارم. واقعا كه از خیر سرش چه لطفی دارد. فاكنر تا موقعی كه من زنده باشم می‌تواند از داشتن جایزه نوبلش لذت ببرد و مطمئن باش كه همین‌طور هم می‌شود. اما فكر این جایش را نكرده كه من هیچ ارزشی برای چنین سازمانی قائل نیستم و وقتی هم كه جایزه را برد حسابی خوشحال شدم. برایش تلگراف زدم و گفتم كه چقدر خوشحالم اما جوابی نداد. حالا هم كه قضیه گرگ‌ها و سگ را پیش كشیده و چیزی كه باقی می‌ماند، یعنی آن چه من به خودم می‌گیرم، حتما به مرگ در عصرگاه هم مربوط می شود.
كتابی كه تو خواسته بودی كه اگر دلش می‌خواهد نقد كند برداشته و این مطلب را در موردش نوشته و حتا به خودش زحمت نداده كه بخواندش. در ضمن یك مطلب خیلی عجیبی هم دارد. شاید هم من خیلی زودرنجم و بازی درمی‌آورم. قبول دارم كه هر از چند گاهی این طوری هم می‌شوم و دلم هم می‌سوزد برای خودم. اما واقعا چرا او نمی‌تواند صاف و پوست كنده بیاید بگوید كه نقد نمی‌نویسد یا كه صلاحیتش را ندارد، همان‌طوری كه خود من درباره‌ی كتاب اورول این كار را كردم. چرا باید به خاطر چنین مطلب مسخره‌ای از خودم دفاع كنم و انتظار برود كه بازی هم در نیاورم. […] نظرم را پرسیدی، این هم نظرم: من دیگر هیچ یك از مطالب فاكنر را نمی خوانم. او وقتی نویسنده خوبی است كه خوب هم بنویسد اگر بداند چگونه كتابی را تمام كند و مثل آن «HONEST SUGAR RAY» در پایان به بیچارگی نیفتد، بهتر از هر كس دیگری هم می شود. هر وقت كه خوب می‌نویسد از خواندن داستان‌هایش لذت می‌برم اما همیشه لجم از این درمی‌آید كه چرا بهتر نمی‌نویسد. برایش آرزوی موفقیت می‌كنم و می‌دانم كه به آرزویم نیاز هم دارد اما حیف كه نقص بزرگی دارد. هیچ وقت نمی‌توانی از نو داستان‌هایش را بخوانی. اگر قرار باشد از نو بخوانی تازه می‌فهمی كه بار اول چگونه فریبت داده. مهم نیست كه چند بار یك نوشته واقعی را می‌خوانی، مهم این است كه نمی‌فهمی چگونه نوشته شده. به خاطر این كه در همه‌ی نوشته‌های بزرگ رازی پنهان است كه هیچ وقت فاش نمی‌شود. همیشه هم هست. هر وقت كه از نو نوشته‌ی واقعی را بخوانی چیز جدیدی یاد می‌گیری و فقط این طور نیست كه بفهمی دفعه‌ی اول چگونه فریب خورده‌ای. بیل زمانی این مشكل را داشت. اما خیلی وقت است كه دیگر اینطور نیست. نویسنده واقعی باید آنچه را كه ما از بیانش ناتوانیم با ساده‌ترین جمله اخباری بیان كند.
بهترین‌ها، همیشه ارنست پانوشت: می‌دانم كه خیلی به فاكنر سخت‌گیرم. اما مطمئنم كه آنقدر كه به خودم سخت‌گیرم به او نیستم. ۲۱ جولاي ۵۳ سالم می‌شود و از زمانی كه یادم می‌آید تلاشم این بوده كه خوب بنویسم. خیلی دوست داشتم كه این كتاب آخرم را بی آن كه ملاحظه كسی یا چیزی را بكنم و فقط به خاطر آدم‌های زیادی كه می‌خواهند آن را بخوانند، بنویسم تا هر چیز دیگری. لازم هم نیست كه تا حلق بنوشم تا این حس به من دست بدهد. آنچه می‌خواهم حالا انجام دهم این است كه همه چیز را فراموش كنم و تلاش كنم تا یكی بهتر بنویسم. لطفا حرفی از این نوشته‌ها با فاكنر نزن. حوصله بحث و جدل ندارم. اگر بعد از خواندن كتاب خواست كه نقدش كند كه فبها. اما اگر قرار باشد نخوانده قضاوت كند، خیلی مسخره می‌شود. اما حوصله‌ی جر و بحث ندارم و برایش آرزوی موفقیت می‌كنم. ببخشید كه این همه از فاكنر حرف زدم اما مطمئن باش كه خودت تقصیر داشتی. می‌توانیم فراموشش كنیم مگر این كه وقتی كتاب را بخواند، بخواهد چیزی بنویسد.

 

*احمد اخوت از این اصطلاح استفاده کرده است.
**همینگوی جزو اولین کسانی بوده است که در تکوین داستان‌های مینیمالیستی تاثیرگذار بوده است.
***در نسخه‌ی اصلی همینگوی از اصلاح کلمات ده دلاری استفاده کرده است، که در دهه‌ی چهل قرن نوزدهم توسط روزنامه‌نگاران باب شد. دلیل به وجود آمدن این اصطلاح آن بوده است که خبرنگاران بابت کلماتی که به مجله و یا روزنامه ارسال می‌کرده‌اند مبلغی (بسته به تازه‌کار بودن و یا مشهور بودن روزنامه‌نگار) دریافت می‌کرده‌اند. منظور از این اصطلاح کلماتی‌ست که بی‌دلیل پیچیده می‌شدند تا مخاطب را تحت تاثیر قرار دهند.

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 425 و در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۲۲:۱۶:۳۵

یکی بود یا یکی نبود

کتاب گنبد کبود؛ مجموعه داستانی از کورش اسدی

نویسنده: شقایق بشیرزاده

کتاب «گنبد کبود» مجموعه‌داستانی‌ست متشکل از هشت داستان مجزا. کورش اسدی پس از نزدیک به یک دهه که هیچ کتابی منتشر نکرده بود، سکوتش را با این مجموعه‌داستان شکست. این مجموعه که اولین بار در سال ۱۳۹۴ توسط انتشارات نیماژ به چاپ رسید، در جایزه ادبی داستان شیراز، جایزه جلال و جایزه مهرگان تقدیر شده است.

در این کتاب، اسدی تمرکزش را بر انسان معاصر گذاشته است. مدنیت شهری و تنهایی‌ای که بر انسان غلبه می‌کند در فضاهایی وهم‌گونه از نکات مشترک داستان‌های این مجموعه‌داستان است. در این داستان‌ها که داستان‌هایی مدرن و پست‌مدرن هستند تشخیص آنچه واقعیت است از آنچه خیال، سخت دشوار می‌باشد. اسدی در تمام این داستان‌ها بازی زیبایی می‌کند بین واقعیت و خیال. او رازهایی را در لابه‌لای داستان‌ها می‌گنجاند و تلاش می‌کند خواننده با خوانش اول این رازها را کشف نکند، و همین امر به خواننده مجال تفکر و خیال می‌دهد.

داستان اول کتاب گنبد کبود «گوشه‌ی غراب»، داستان زن و مردی‌ست که در کافه‌ای نشسته‌اند. در این داستان به سرگشتگی انسان امروزی می‌پردازد. داستان، داستانی‌ست دیالوگ‌محور که در خلال همین دیالوگ‌ها فضاسازی و شخصیت‌پردازی شکل می‌گیرد. شاید «گوشه‌ی غراب» بهترین داستان برای شروع این کتاب نباشد. چرا که این داستان که به نظر می‌آید داستانی تجربی‌ست، به قدرت و استحکام داستان‌های دیگر مجموعه نیست. چه به لحاظ موتیف‌های تکراری و ضعیف، و چه به لحاظ پایان‌بندی بسته‌ی داستان که راه را بر تخیل بیشتر می‌بندد. اما این داستان نقاط قوتی نیز مانند شخصیت‌پردازی و فضاسازی دارد.

داستان «گنبد کبود» که یکی از قوی‌ترین داستان‌های مجموعه است آنقدر خواننده را در وهم گرفتار می‌کند که تشخیص واقعیت و خیال حتی برای خواننده نیز میسر نیست. این داستان که کاملا ویژگی‌های یک داستان پست‌مدرن را داراست در یک بازی شکل می‌گیرد و دختر‌بچه‌ای در حین بازی با دوستانش از آنها جدا شده و خود را سرگرم خیال‌پردازی می‌کند. دنیایی از قصه‌ها و افسانه‌ها. و اینجاست که مرز میان واقعیت و خیال گم می‌شود و نویسنده نیز همراه با دختربچه، از خود ردی به جا می‌گذارد.

در داستان «پیاده» که راوی اول شخص است همین شک و تردید وجود دارد. راوی به دنبال گنجی راه می‌افتد و با منِ دیگرش روبرو می‌شود.
راوی داستان «برج» پسر ده، دوازده ساله‌ای‌ است که همراه دوستش اسی پس از مدرسه به دنبال پدر اسی به برج خاور می‌روند. این داستان یکی از بهترین داستا‌ن‌های این مجموعه چه به لحاظ ساختار و چه به لحاظ کشمکش داستانی است. در این داستان سمبلیک شهری روایت می‌شود از آدم‌هایی مسخ‌شده و تغییر شکل یافته که اسدی به زیبایی هر چه تمام‌تر این شهر و آدم‌هایش را به خواننده می‌شناساند.
در کوتاه‌ترین داستان این کتاب، «خیابان کهنه» ما با داستانی طرح‌واره مواجه هستیم که به مانند یک تابلوی نقاشی تنها ردی از یک تصویر و یک آنِ داستانی در ذهن خواننده به جای می‌گذارد.

داستان «شهرزاد» نیز مانند «گنبد کبود» و «برج» داستان از دریچه‌ی چشم کودک روایت می‌شود. راوی اول شخص، دخترک چهار پنج ساله‌ای‌ست که خواننده از دریچه‌ی چشم او اتفاقات و روابط پدر و مادر را دنبال می‌کند تا به پایان‌بندی مناسب و غافلگیرکننده‌ی این داستان برسد.

«فرشته نیستم-آدم‌ام» داستان مردی‌ست که پس از سال‌ها به وطن برگشته تا خانه‌ی خواهرش را بفروشد، در این میان یک تماسی تلفنی داستانی را خلق می‌کند که تمام فاکتورهای لازم برای یک داستان خوب را به همراه دارد. در این داستان اسدی از وسایلی مانند قالیچه و یا گوشواره استفاده می‌کند تا علاوه بر کشمکش‌های داستانی جاهایی شک و تردید را به دل خواننده بیندازد و در ذهنش سوال ایجاد ‌کند.

داستان «وادی وهم» داستان مردی‌ست که روی جدول خیابان راه می‌رود و با زنی آشنا می‌شود که این روند آشنایی، داستان را می‌سازد. «وادی وهم» نیز به مانند دیگر داستان‌های این کتاب روایت خیال یا وهمی‌ست که در واقعیت نمود پیدا می‌کند.

 

کتاب گنبد کبود که در زمان چاپش یکی از متفاوت‌ترین و چالش‌برانگیزترین مجموعه‌داستان‌های کوتاه بود، هنوز هم این ویژگی‌ها را حفظ کرده است و می‌توان گفت اگرچه که تمام داستان‌ها به لحاظ ساختار داستانی و محتوایی یک‌دست و قوی نیستند، اما هر کدام ویژگی‌های مخصوص به خود را دارند که آنها را قابل تأمل می‌کند. امید است که این مجموعه‌داستان به سرنوشت کتاب‌های دیگر کورش اسدی که در برهه‌هایی از زمان متوقف و یا ممنوع‌الچاپ شدند گرفتار نشود و کماکان تجدید چاپ شود.
چرا که نثر ویژه و منحصربه‌فرد او و توانایی‌اش در قصه‌پردازی نیاز به خوانده شدن در برهه‌های مختلف زمان را دارد.

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 385 و در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۳:۱۱:۵۷

ما به این دلیل زندگی می‌کنیم که آماده بشیم که تا مدت درازی مرده باشیم

رمان گور‌به‌‌گور؛ اثر درخشان ویلیام فاکنر

نویسنده: شبنم عاملی

رمان گور‌به‌‌گور با عنوان اصلی As I Lay Dying توسط ویلیام فاکنر در سال ۱۹۳۰ نوشته شده است. این کتاب با ترجمه‌ی نجف دریابندری در نشر چشمه به چاپ رسیده است. به اذعان دریابندری که عنوان گور‌به‌گور را به این کتاب داده است، او نتوانسته عنوان اصلی را به عبارتی که خودش بپسندد ترجمه کند. فاکنر که این کتاب را یک سال پس از خشم و هیاهو نوشته است، مدعی‌ بود که نوشتن آن را ظرف مدت شش هفته -آن هم با کار شبانه، پای کوره‌ی آتش یک نیروگاه محلی- به پایان رسانده و پس از آن هم دستی در آن نبرده است؛ ولی ساختمان داستان و ظرافت پیوندهایش آن‌چنان است که خواننده گمان می‌کند باید بیش از این‌ها وقت صرف آن شده باشد.

ای ال دکتروف در یادداشتی که بر رمان گوربه‌گور نوشته است، ابتدا به شخصیت فاکنر می‌پردازد و او را با همینگوی مقایسه می‌کند. فاکنر از همینگوی به عنوان نویسنده‌ای «فاقد جرات لازم» یاد کرده است. به نظر فاکنر، همینگوی هرگز ریسک استفاده از کلمه‌ای جدید -کلمه‌ای که خواننده را مجبور به استفاده از لغت‌نامه کند- را در داستان‌های خود نکرده است.

فاکنر بر خلاف همینگوی، در رمان گور‌به‌گور خط صافی که همینگوی در کتاب‌هایش کشیده است را شکسته و رمانی «چند نگاهی» نوشته است. برخلاف همینگوی که در زندگی‌اش با برنامه بود و شکار، ماهی‌گیری و نویسندگی را هم‌زمان دنبال می‌کرد، زندگی فاکنر آشفته، غیرمتمرکز و تلاش مستمر در جهت تامین درآمد برای زنده ماندن بود. گور‌به‌گور هم در شیفت شب یکی از شغل‌هایش در پای کوره‌ی آتش متولد شد. از این تحلیل می‌توان نتیجه گرفت که شخصیت یک نویسنده می‌تواند در نوشته‌هایش نمود پیدا کند. همان‌طور که در رمان گور‌به‌گور با داستانی آشفته، مملو از صحنه‌ها و مونولوگ‌های پیچیده روبه‌رو هستیم.

 

«راستش زندگی زن‌ها سخته. بعضی زن‌ها. مادر خودم هفتاد و خورده‌ای عمر‌ کرد. هر روز خدا هم کار می‌کرد. بعد از زاییدن پسر آخرش یک روز هم ناخوش نشد، تا یک روز نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش هیچ‌وقت هم تنش نمی‌کرد از صندوق در آورد تنش کرد، بعد رو تخت‌خواب دراز کشید پتو رو کشید روش چشم‌هاش رو بست گفت: بابا رو سپردم دست‌ همه‌ی شما. من خسته‌ام.» (از متن کتاب)

 

داستان حول محور مرگ مادر یک خانواده‌ی روستایی فقیر ادی باندرن می‌چرخد. مرگ مادر باعث می‌شود مکنونات درونی شوهر و فرزندان او نشان داده شود. هر فصل رمان از زبان یکی از شخصیت‌های داستان بیان می‌شود. این داستان به روش سیال ذهن روایت می‌شود. مهم نیست خواننده متوجه بشود یا نه، این روایات فقط و فقط مونولوگ‌های هر شخص در شرایط روحی سخت با خودش است و این وظیفه‌ی خواننده است که این مونولوگ‌ها را رمزگشایی کند.

فاکنر فصل‌ها را آن‌چنان با ظرافت روایت کرده است که خواننده با شخصیت‌پردازیِ دقیق و کاملی مواجه می‌شود. فاکنر در این کتاب قهرمان‌سازی نمی‌کند. هر کدام از شخصیت‌ها می‌خواهند قهرمان باشند اما تلاش‌های آن‌ها برای قهرمان شدن بیشتر مسخره به نظر می‌رسد و رفتارهای آن‌ها حالتی کمدی تراژیک به داستان‌ می‌دهد.

در پایان داستان با چند شخصیت روبه‌رو هستیم که گویی جزئی از ما هستند، کَش که تنها تمرکزش روی نجاری است و اره و تیشه‌اش مهم‌ترین بخش زندگی او است، جوئل که کل زندگی‌اش اسبی‌ است که به سختی تهیه کرده است اما پدرش انسی باندرن آن را می‌فروشد تا دندان مصنوعی بگذارد و درست بعد از به خاک‌سپردن همسرش ازدواج مجدد کند، دارل که بعد از مرگ مادر و خاکسپاری‌اش جنونش عود می‌کند و او را به تیمارستان می‌فرستند، دیویی دل تنها دختر خانواده که در نتیجه‌ی رابطه با یک روستایی باردار است و دنبال دارویی برای سقط جنین است اما شاگرد داروخانه از سادگی‌اش سوءاستفاده می‌کند و به او تجاوز می‌کند. و وردمن که کوچک‌ترین عضو خانواده است و بعد از مرگ مادرش خیال می‌کند که او ماهی بزرگی‌ست که خودش چند روز پیش گرفته و جلوی چشمش آن را قطعه قطعه کردند.

بسیاری از منتقدان گوربه‌گور را ساده‌ترین و در عین حال کامل‌ترین رمان فاکنر می‌دانند که از لحاظ فلسفی، تنوع شخصیت‌ها، طنز و تراژدی هم‌زمان منحصر به فرد است. برخی حتا آن را شاهکار او نامیده‌اند.

اگر می‌خواهید وارد چالشی با نویسنده شوید و بعد از یک کشتی گرفتنِ ذهنی به عمق یک کتاب بروید و با خود بگویید «همچون که دراز کشیده‌ام داشتم می‌مُردم» رمان گور‌به‌گور را از دست ندهید.

«پدرم همیشه می‌گفت که ما به این دلیل زندگی می‌کنیم که آماده بشیم که تا مدت درازی مرده باشیم.» (از متن کتاب)

 

منابع:

۱-مقدمه‌ی نجف دریابندری برای رمان گور‌به‌گور، نشر چشمه، چاپ شانزدهم
۲-یادداشت ای.ال. دکتروف بر گور‌به‌گور،
On ‘As I Lay Dying’, E.L. Doctorow, MAY 24, 2012, The New York Review of Books

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 381 و در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۲:۴۱:۳۳

انسان‌شناسی فرهنگی مردم جنوب در اهل هوا

نویسنده: سعید داودی

اگرچه وقتی اسم «غلامحسین ساعدی» آورده می‌شود، در قدم اول تصاویری از فیلم «گاو» مهرجویی در ذهنمان نقش می‌بندد و اسامی چند کتاب داستانی و نمایشنامه مثل ترس‌ولرز، عزاداران بیل و… به ذهنمان می‌آید، ولیکن گستردگی آثار ساعدی بیشتر از چند کتاب داستان کوتاه و نمایشنامه است. او نویسنده‌ای است که در زمینه‌های مختلف قلم زده و اگر بگوییم در همه‌ی این زمینه‌ها هم موفق بوده، پر بیراه نگفته‌ایم.
با این مقدمه، می‌خواهم به سراغ «تک‌نگاری‌»های ساعدی بروم. پیشینه‌ی تک‌نگاری ادبی در ایران به سال ۱۳۴۱ هجری شمسی برمی‌گردد. همان سالی که «جلال آل احمد» به درخواست «احسان نراقی»، رئیس وقت مؤسسه‌ تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، مدیریت سلسله نشریاتی را در این زمینه بر عهده می‌گیرد. نخستین همکاری ساعدی با این مؤسسه، «ایلخچی» است که در سال ۱۳۴۲ منتشر می‌شود. ساعدی سپس «خیاو یا مشکین‌شهر» را در سال ۱۳۴۳ می‌نویسد. «اهل هوا» نیز سومین تک‌نگاری ادبی غلامحسین ساعدی است که به کمک انتشارات امیرکبیر، با همین نام در سال ۱۳۴۵ منتشر می‌شود.
تک‌نگاری، معادل فارسی عبارت «Monography» است؛ که از ترکیب دو واژه‌ی «Mono» به معنای یکتا (واحد، تک و…) و «Graphy» به معنای تصویر (توصیف) ساخته شده است و از مجموع این عبارت، توصیف یا نگارش یک چیز واحد برداشت می‌شود. تعریف تک‌نگاری نیز مطابق با همین معناست.
تک‌نگاری شیوه‌ای مطالعاتی در علم مردم‌شناسی به حساب می‌آید؛ که پدیده‌های اجتماعی یک جامعه‌ی کوچک را به طور ژرف و دقیق، از همه‌سو مورد مطالعه قرار می‌دهد. پایه و اساس تک‌نگاری، مشاهدۀ مستقیم و عینی است. محقق با زندگی در بین مردم جامعه‌ی منتخب، در پی معاشرت و مصاحبت مستقیم با آنها و طرح پرسش‌های متعدد، به فرهنگ و امور اجتماعی‌شان نزدیک شده و هر آنچه که مشاهده کرده، به طور کامل توصیف می‌کند.
در تک‌نگاری، نویسنده (یا محقق) می‌تواند جنبه‌های متفاوت زندگی اجتماعی منطقه‌ی هدف را مورد بررسی قرار دهد. از جغرافیا گرفته تا ساخت‌های فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی، ارزش‌ها، باورهای عامیانه و… یا اینکه می‌تواند مطالعاتش را فقط روی یک مسئله متمرکز کند.
در بین سه تک‌نگاری ساعدی، «اهل هوا» با دو کتاب دیگر یک فرق اساسی دارد. ساعدی در دو کتاب «خیاو یا مشکین شهر» و «ایلخچی» به توصیف تمام و کمال این دو منطقه پرداخته است. در اهل هوا اما، موضوع کتاب متفاوت است. در اهل هوا، توصیف یک محل در همه‌ی ابعادش هدف نویسنده نیست. بلکه نویسنده به سراغ یکی از باورهای عامیانه‌ی مردم جنوب رفته و آن را مورد بررسی قرار داده است.

 

آیین اهل هوا از نظرگاه ساعدی

«اهل هوا به طور اعم به کسی اطلاق می‌شود که گرفتار یکی از بادها شده‌ است. و بادها تمام قوای مرموز و اثیری و جادویی را ‌گویند که همه جا هستند و مسلط بر نوع بشر. هیچ‌کس و هیچ نیرویی را قدرت مقابله با آنها نیست و آدمیزاد در مقابلشان چنان عاجز و بیچاره است که راهی جز مماشات و قربانی دادن و تسلیم شدن ندارد.» (اهل هوا، غلامحسین ساعدی، صفحه ۲۲)
زندگی ساحل‌نشینان جنوب، بیش از آنکه به زمین وابسته باشد، به دریا متصل است. آنها روزی خود را از دریا می‌گیرند و دریا برایشان حکم یک خدای روزی‌دهنده را دارد. زمین ناچیز است و نامرغوب. آب اگرچه بسیار، امّا شور است و به کار کشاورزی نمی‌آید. همین دریای روزی‌دهنده نیز که می‌تواند معشوقه‌ی ساحل‌نشینان باشد، گاهی نامهربان می‌شود و دشمن. یکی از بلایایی که از دریا می‌آید، بادهاست؛ بادها از آب‌های دوردست می‌آیند، به جان مردم ساحل‌نشین می‌افتند و آنها را به تعبیری گرفتار می‌کنند. اگر کسی گرفتار باد شود و بتواند جان سالم از چنگ باد به در ببرد، آن وقت آن شخص به جرگه‌ی «اهل هوا» درمی‌آید.
اهل هوا باید قوانینی را رعایت نمایند. مانند: پوشیدن لباس تمیز و سفید، معطر بودن و لب به می نزدن. بادها انواع مختلفی دارند و گفته می‌شود که حدود هفتاد و دو باد وجود دارد. نوبان، شیخ، جن، دیو، زار، دینگومار و… نام این بادهاست. بادها می‌توانند مسلمان یا کافر باشند. راه رهایی از چنگال این بادها، یاری خواستن از بابا و مامای باد است. هر باد برای خودش یک بابا و یا مامای باد دارد. باباها (ماماها) اغلب سیاه‌پوست هستند و این حرفه را از والدین خود به ارث می‌برند. هریک از این افراد می‌توانند بابا یا مامای چندین باد باشند.
برای درمان بیمار، مراسمی خاص ترتیب می‌دهند. در این مراسم‌ها از چندین دهل و ساز با اسم‌های مختلف و بخوردان‌های بزرگ و کوچک استفاده می‌شود. بابا و مامای باد می‌داند که چه آهنگی را برای چه بادی بنوازد و چه کسانی را برای مراسم دعوت کند.
بادها از جاهای دوردست و خشکی‌های ناآشنا می‌آیند؛ ولی بیشتر از سواحل دوردست آفریقای سیاه. بادهای هندی و فارسی اگرچه ترسناکند اما به پای بادهای بزرگ و سیاه سواحل آفریقا نمی‌رسند. در ساحل جنوب ایران، همه نوع باد پیدا می‌شود. بادها یا به همراه سیاهان آفریقایی به ساحل ایران رسیده‌اند؛ یا در کله‌ی جاشوان و دریانوردان فقیر ایرانی لانه کرده و به این طرف‌ها آمده‌اند. و حالا قرن‌هاست که ساحل‌نشینان فقیر، گرفتار این بادها هستند و برای درمان خود چاره و علاجی را به کار می‌گیرند که سیاهان آفریقا سال‌های سال به کار می‌برده‌اند.
بادها در طول سالیان و در پی راهی که از آفریقا تا سواحل جنوب ایران طی کرده‌اند، با خرده فرهنگ‌ها و قصه‌های عامیانه ایرانی ترکیب شده‌اند؛ رنگ و بوی ایرانی گرفته‌اند. برای مثال اشعار و جادوهای آفریقایی، جای خودشان را به شعرها و مدح‌هایی داده‌اند که ریشه در سنت‌ها و باورهای مذهبی و عامیانه‌ی مردم جنوب دارد. و نوع پوشش و رفتار اهل هوا، به باورهای دینی مردم نزدیک است.
ساعدی در اهل هوا، نخست فهرستی از اصطلاحات اهل هوا را شرح می‌دهد و کلیاتی را درباره‌ی وضع زندگی مردم جنوبی می‌آورد. سپس به سراغ معرفی بادها و زارهای معروف می‌رود و پیشینه‌ی هر باد را بررسی می‌کند و سپس به چگونگی رهایی فرد بیمار از دست آن باد و سازها و شیوه‌ی اجرای مراسم‌ آیینی آن می‌پردازد.

 

نگاه اسطوره‌ای به مراسم اهل هوا

میرچا الیاده، اسطوره‌شناس و دین‌پژوه رومانیایی، معتقد است تفکر بدوی در انسان شامل سه مرحله می‌شود، تا در نهایت به تفکر علمی برسد.
نخست جادو و آیین‌های جادویی است که مردم با تکیه بر این آیین‌ها در پی کنترل طبیعت برمی‌آیند.
مرحله‌ی دوم، اعتقاد به خدایان فراطبیعی است. خدایانی که بر پدیده‌های طبیعی احاطه دارند و این پدیده‌ها تحت کنترل آنهاست. به همین خاطر انسان‌ عصر پیشین برای هر پدیده‌ خدایی متصور بود. از خدای دریا گرفته تا خدای باران و خدای باروری و…
مرحله‌ی سوم این تفکر، تلفیق دین و جادوست. در این مرحله، باور مردم بر این است که با اجرای آیین‌ها و مراسم‌های جادویی، می‌توانند خدایان را وادارند تا از خواسته‌ی آنها پیروی کنند. مثالش آیین سیاووش‌خوانی است که سال‌ها پیش در برخی از مناطق روستایی برپا می‌شد و ریشه در باورهای مردم دارد.
باور به وجود بادها و اجرای نمایش‌های جادویی، که با باورهای مذهبی و عامیانه مردم آمیخته شده، نیز می‌تواند از جنس همین تفکر باشد. به این جهت نمی‌توان و نباید آن را خرافه خواند. در حقیقت این باور، مرحله‌ای از تفکر علمی آدمی است و نه یک خرافه.

 

باورهای عامیانه‌ی مردم جنوب در مجموعه داستان ترس‌ولرز

ترس‌و‌لرز، شش داستان کوتاه پیوسته از ساعدی است؛ که در سال ۱۳۴۷ به چاپ رسیده است. فضای داستانی مجموعه‌ی ترس‌ولرز، خواننده را همراه خود به روستایی در دل سواحل جنوبی ایران می‌برد. در این مجموعه توصیفاتی که از فضای روستا و باورهای مردم روستا آورده شده، بیش از هر چیز آدم را یاد تک‌نگاری اهل هوا می‌اندازد.
برای مثال در داستان اول، «سالم احمد» یکی از مردان روستاست که با غریبه‌ای روبه‌رو می‌شود. سیاهی، که انگار از بادهاست و سالم احمد را گرفتار می‌کند. مردم روستا، چاره‌ی کار را در دست زاهدی می‌بینند که کپرنشین است و این‌طور از وقایع داستان برمی‌آید، بابای زار.
«زاهد توی کاسه‌ای به سالم احمد آب می‌داد. عبدالجواد و محمدعلی دهل‌ها را روی زمین گذاشتند و منتظر شدند. زاهد برگشت و آنها را دید و گفت: یا الله. یا محمد. حالا باید تا صبح بکوبیم.» (ترس و لرز، غلامحسن ساعدی، صفحۀ ۱۵ و ۱۶)
در داستان سوم، این‌بار «زن عبدالجواد» است که هوایی می‌شود.
«محمد احمد علی ایستاد و نفس تازه کرد و گفت: ها زکریا، عیال عبدالجواد هوایی شده.» (ترس و لرز، غلامحسین ساعدی، صفحۀ ۶۶)
در دیگر داستان‌های ترس‌ولرز نیز می‌توانید نشانه‌هایی از باورهای عامیانه‌ی مردم جنوب را ببینید. از باور به بادها، که مردم را گرفتار می‌کنند، تا زنده انگاشتن دریا و اینکه روزی‌دهنده اوست و حق دارد گاهی مهربان باشد و گاهی نامهربان.

 

جمع‌بندی

غلامحسین ساعدی را باید نویسنده‌ای توانا دانست. او نویسنده‌ای است که در زمینه‌های مختلفی قلم زده. از داستان کوتاه گرفته تا رمان، نمایشنامه، فیلم‌نامه، ترجمه و تک‌نگاری. کتاب «اهل هوا» یکی از مجموعه تک‌نگاری‌های ساعدی است که نخستین بار در انتشارات امیرکبیر و به مدد مؤسسه‌ تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران به چاپ رسیده است. ساعدی در اهل هوا به باورهای عامیانه‌ی مردم جنوب پرداخته و آن را حاصل برهم‌کنش فرهنگ عامیانه‌ی مردم جنوب با مهاجران آفریقایی می‌داند.
در پایان این یادداشت، به عنوان نگارنده‌ی متن، امیدوارم به‌زودی شرایط برای تجدید چاپ مجموعه تک‌نگاری‌های ساعدی فراهم شده، این سه کتاب در اختیار خوانندگان قرار بگیرد.

 

منابع:

سیف‌الدینی، علیرضا. (۱۳۹۴). «نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان». تهران: اشاره، چاپ اول.
ساعدی، غلامحسین. (۱۳۴۷). «ترس و لرز (شش قصه پیوسته)». تهران: زمان.
ساعدی، غلامحسین. (۱۳۴۵). «اهل هوا». تهران: مؤسسه‌ تحقیقات و مطالعات اجتماعی، امیرکبیر.
استروس، لوی. (۱۳۵۸). «نژاد و تاریخ». ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی. تهران: پژوهشکده علوم ارتباطی و توسعه ایران.

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 378 و در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۲:۳۱:۲۰

معرفی کتاب خیرالنساء؛ قاسم هاشمی‌نژاد

خیرالنساء؛ یک سرگذشت رازآلود، در پس عطری نامنتظر

نویسنده: حدیث خیرآبادی

قاسم هاشمی‌نژاد در داستان نیمه‌بلند «خیرالنساء»، سرگذشت مادربزرگش (۱۲۷۰-۱۳۶۷) را روایت می‌کند. بسیاری، خیرالنساء را داستانی عرفانی تلقی کرده‌اند، اما هاشمی‌نژاد خود در اعترافی صادقانه بیان می‌کند که اصلن قصد نداشته داستان عرفانی بنویسد.

او که در سال‌های حوالی ۱۳۷۲، به کار نوشتن شعرهای داستانواره مشغول بوده، بنا می‌کند خیرالنساء را هم در همان قالب بنویسد؛ شعری که در بر گیرنده‌ی روایتی داستانی باشد. اما تا قلم بر کاغذ می‌گذارد و همان جمله‌ی اول را می‌نویسد: «سنّتِ مارمه در خانه‌اش نمی‌شکست»، متوجه می‌شود که این داستان، ساختار بازتری می‌طلبد و در قالب شعر داستانواره نمی‌گنجد. بنابراین خود را از قید ساختار رها می‌کند و نوشتن را بدون توجه به قالب محصول ادامه می‌دهد.

«خودم را آزاد گذاشتم تا همان جوری که لازم است شکل بگیرد… در دوازده فصل شکل گرفت. فصول دوازده‌گانه‌ی سال را کامل می‌کند و یک زندگی را. دوازده برایم یک عدد مقدس هم هست.»

هاشمی‌نژاد که به گفته‌ی خودش خیرالنساء را حتا بیش از مادرش دوست ‌داشته، می‌خواهد سرگذشت او، صبوری بی‌اندازه‌اش، اعتماد به نفس ناشی از ایمانش و تحملی که در قالب زندگی حرفه‌ای و شخصی کرده است را به داستان دربیاورد. داستانی که به خاطر ویژگی‌های این شخصیت و شیوه‌ی زیستش، به حکایت‌های عرفانی نزدیک می‌شود. گویی عطری کهن و رازآمیز در سراسر داستان پراکنده است که هم شخصیت خیرالنساء را به سمت شخصیتی اهلِ معرفت متمایل می‌کند و هم داستان را به داستان‌های عرفانی شبیه می‌کند.

هاشمی‌نژاد که شناخت عمیقی از حکایت‌نویسی در سنت ایرانی و به ویژه حکایت‌های عرفانی دارد و این احاطه و اشراف را در کتاب‌های «سیبیّ و دو آینه» و «رساله در تعریف و تبیین و طبقه‌بندی قصه‌های عرفانی» به اثبات رسانده است، به درستی می‌داند که یکی از مولفه‌های اصلی حکایت‌های عرفانی و حتا پیش از آن، حکایت‌های ایرانی، دست‌مایه قرار دادن چهره‌های شناخته است تا نویسنده بتواند از این طریق، میزان باورپذیری را در مخاطب بالا ببرد. دو سطر پایانی خیرالنساء که همچون ضربه‌ای نرم بر مخاطب وارد می‌شود و او را از عالم راز و غیب به این جهان ملموس و مادی می‌کشاند، این باورپذیری را چندین برابر می‌کند:

«آن زن، آن حکیم یگانه -که خاک بر او خوش باد!- مادربزرگ من بود. خیرالنساء هاشمی‌نژاد.»

اما تلاش هاشمی‌نژاد برای خلق داستانی در بستر فرهنگ ایرانی، از این درونمایه‌ی عرفانی هم فراتر می‌رود. او در این داستان، روی مقوله‌ی فراموش‌شده‌ای از فرهنگ ایران دست می‌گذارد؛ طب گیاهی. خیرالنساء که در روز مارمه از پسرکی سپیدپوش، کتابی دریافت می‌کند، و پس از آن، دردی از پی عطری نامنتظر از مخلوط هزاران گیاه بی‌نام در گیجگاهش می‌پیچد، رفته رفته بدل می‌شود به طبیبی دست‌شفا، حکیمی صاحب کرامت و بهره‌ور از کتابی نادره، که آوازه‌اش دهان به دهان در شهر می‌پیچد.

هاشمی‌نژاد زبانی که به خدمت اثر می‌گیرد را کمی قدیمی‌نما انتخاب می‌کند تا با فضای داستان همخوانی داشته باشد؛ فضایی معطر، جادویی و غریب.

«در همان حال نمی‌خواستم بار زبان، حس روایتم را سنگین کند. لابه‌لای سطور با کلمات و عباراتی مواجه می‌شوید که نرم‌کننده‌ی روایت است…»

از این رو است که نثر درخشان داستان، کمک شایانی در ساخت و پرداخت فضا و شخصیت‌ها کرده است. هاشمی‌نژاد در این اثر، زبان و مضمون را به بهترین نحو با یکدیگر پیوند می‌دهد، بی آنکه پیش و پسی برای هیچ کدام قائل بوده باشد.

داستان خیرالنساء با مکاشفه‌ای غریب در اول صبحِ روز مارمه آغاز می‌شود. در هاله‌ای از رازهای نهان و عطرهایی از عالم غیب پیش می‌رود و با غریب‌ترین پدیده‌ی عالم هستی، مرگ، در اول صبحِ روز مارمه، خاتمه می‌یابد. از آنجایی که سراسر داستان خیرالنساء، سرشار از مقولاتی معنوی و غیرملموس است، هاشمی‌نژاد از تمهیدهای داستانی مثل «قرینه‌ی عینی» برای ملموس کردن این مقولات بهره می‌گیرد. او واردهای غیبی را با رنگ و عطر می‌آمیزد و در لباس درد بر خیرالنساء می‌پوشاند. دردی که در آغاز داستان، در گیجگاه او می‌پیچد و صاحب کرامتش می‌کند و در پایان داستان، او را به مرگ رهنمون می‌شود:

«یکباره درد، مثل عطری کهنه، از سرش پرید… دانست وقتش فراز آمد.»

و سرگذشت خیرالنساء در کتاب هاشمی‌نژاد امتداد می‌یابد. کتابی گران‌سنگ که به قول احمدرضا احمدی در توطئه‌ی سکوت ماند. هرگز چاپ مجدد نشد و از جانب منتقدان نیز قدر و توجهی ندید.

 

منبع:

منبع نقل قول‌ها: کتاب راه ننوشته، نشر هرمس

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 375 و در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۲:۲۶:۲۴

نه یک رمان تاریخی، که تاملی در تاریخ

معرفی کتاب اعترافات نات ترنر؛ ویلیام استایرن

نویسنده: ندا حفاری

کتاب «اعترافات نات ترنر» به قلم ویلیام استایرن نویسنده‌ی سفیدپوست آمریکایی و ترجمه‌ی آرش و افشین رضاپور به همت نشر هنوز در پاییز ۱۳۹۷ منتشر شده است. این کتاب با نام اصلی «the confessions of Nat Turnur» در سال ۱۹۶۷ در ایالات متحده به چاپ رسیده است. رمان بر اساس اعترافات واقعی نات ترنر نوشته شده که در دادگاه توسط وکیل مدافع او توماس گری خوانده و بعدها به چاپ رسیده است. اما با توجه به اطلاعات بسیار کمی که نویسنده در دسترس داشته، طبق گفته‌ی خودش در مقدمه‌ی همین کتاب، از تخیل خود برای شخصیت‌پردازی بسیار بهره برده است.
داستان از انتهای قصه شروع می‌شود، از داخل سلولی که ترنر با غل و زنجیر حبس شده است. فصل دوم کتاب، به سراغ کودکی نات می‌رود و تا زمان حال که همان فصل اول است پیش می‌آید. نات ترنر برده‌ایست که دست به کشتار سفیدها می‌زند و تمام نقشه‌هایش را با کتاب مقدس پیش می‌برد. برده‌ی سیاهی که عاشق دختر سفیدپوستی می‌شود و با دست‌های خودش او را می‌کشد. عشق و نفرت، رئوفت و خشونت و مذهب و لامذهبی، همه را کنار هم در یک شخصیت می‌بینیم. استایرن در این کتاب تاریخ نمی‌نویسد اما قسمتی از تاریخ را روایت می‌کند.
این کتاب را به واقع می‌توان یک کتاب شخصیت‌محور به حساب آورد و البته تکیه بر شخصیت‌پردازی از خصوصیات رمان‌های استایرن است.
او در پاسخ به سوال پلیمبتون خبرنگار پاریس‌ریویو: «در دهه‌ی پنجاه وقتی ازت پرسیده بودم یک رمان را با پلات آغاز می‌کنی یا شخصیت‌پردازی؟ گفته بودی شخصیت‌پردازی. هنوز هم همان‌طور است؟»

به این صورت جواب داده بود:

«زیرا شدیدا بر این باورم که در نهایت این شخصیت است که امر لاینفک داستان را تشکیل می‌دهد. مشخصا فاکتورهای دیگری نیز وجود دارد؛ سبک و سیاق جذابیت بخشیدن به نثر، قدرت روایی. اما در آخر به نظرم، آثار بزرگ داستانی را برای شخصیت‌هایشان است که به یاد می‌آوریم. برای مثال «مادام بوواری» برای همیشه در حافظه‌ام خواهد ماند؛ زیرا این زن فرانسوی اصیل قرن نوزدهم است که در تصورات و ذهن فلوبر جان گرفت و به صفحه‌های کتاب راه یافت با چنان اعتبار و اشتیاق و واقعیتی. او از هر شخص زنده‌ای که تابه‌حال با او برخوردم و در حیاتم بوده زنده‌تر است. فلوبر سبک نثرنویسی بسیار پرشوکتی در اختیار دارد و توانایی بالایی در استفاده از کنایه و بذله‌گویی، اما اساسا خلقِ شخصیتِ این زنِ تراژیک بود که کتاب را جاودانه کرد. باور دارم این امر برای بسیاری از آثار داستانی صدق می‌کند.»

داستان را می‌توان از اولین تلاش‌های نوشته شده بر ضد برده‌داری شمرد. نویسنده، بر خلاف اعترافاتی که گری به چاپ رسانده و در آن ترنر را یک دیوانه‌ی مذهبی نشان داده است، سعی می‌کند به اعماق ذهن ترنر وارد شود و دلایلی منطقی برای کشتار بی‌رحمانه‌ای که او به راه انداخت و ده‌ها سفیدپوست و سیاهپوست را به بالین مرگ فرستاد، بیابد. او در جواب خبرنگاری که پرسیده بود: «چطور توانستی وارد ذهن نات ترنر بشوی؟»
گفت:

«من هرگز نمی‌توانستم با ارتباط با هارلم یا در اختیار داشتن تجربه‌ای از زیستن سیاهپوستان معاصر کتاب این‌چنینی بنویسم؛ چون از چم‌وخم امروزی خبری نداشتم. هنوز هم ندارم. اما به این باور رسیدم و احساس کردم که نوشتن از برده‌داری در سال ۱۸۳۱ در ویرجینیا، همساز شدن با تجربه‌ای بود که من به‌عنوان فردی همچون یک سیاهپوست از آن برخوردار و آگاه بودم؛ زیرا سبک زیستن و طرز کلام، و مشخصا تمامی فرهنگ، کاملا برای من قابل دسترس بود، نه کمتر و نه بیشتر از نویسنده‌ای سیاهپوست. همچنین برای من این‌گونه می‌نمود که انکارِ تلاش من در به قالب یک سیاهپوست رفتن از جانب سیاهپوستان، انکار انسانیت مشترک ما بود.»

ترنر برده‌ای بود که خواندن را از کتاب مقدس یاد گرفت. برده‌ای که شاید زندگی‌ای بسیار بهتر از دیگر کاکاسیاه‌ها داشت، اما وقتی اولین اربابش به وعده‌ی خود در مورد آزاد کردن او عمل نکرد، تخم نفرت از سفیدها را در او نشاند.
کتاب آرام و با حوصله پیش می‌رود، تا ما ترنر جوان را بشناسیم. فضاسازی و نثر روان استایرن، خواننده را می‌برد به قرن نوزده، در منطقه‌ی ساتمپتون. استایرن در این رمان سعی می‌کند دنبال چرا بگردد و همین چراست که خواننده را تا انتهای کتاب جذب می‌کند. چرا یک برده که از زندگی نسبتا خوبی برخوردار بوده است، دست به چنین کشتار بی‌رحمانه‌ای می‌زند؟ نویسنده برده‌ای را توصیف می‌کند که از اعتماد به نفرت، از عشق به نفرت و حتی از خدا به نفرت می‌رسد.
درست است که کتاب بعد از انتشار، موفقیت‌های بسیاری به دست آورد و استایرُن با نوشتن این رمان، جایزه‌ی پولیتزر سال ۱۹۶۷ را از آن خود کرد، اما کمی بعد از جانب روشنفکران سیاهپوست آفریقایی-آمریکایی تحریم شد و ویلیام استایرن مورد حمله‌ی آنها قرار گرفت.
ده روشنفکر سیاهپوست در مورد کتاب استایرن، با عنوان «جوابیه‌ی ده نویسنده‌ی سیاهپوست»* چنین گفتند:

هیرستون: «رمان استایرن در ساده‌ترین آزمون صداقت با شکست روبه‌رو شده است.»
هامیلتون: «این نوشتار تاریخی را بسیاری از سیاهان انکار می‌کنند.»
کیلنز: «در زمینه‌ی ورود به ذهن یک برده، با شکست سختی روبه‌رو شده است.»

با این حال، رمان استایرن، بعدها مورد استقبال جامعه‌ی روشنفکران سیاهپوست قرار گرفت. تا جایی که نویسندگان سیاهپوستی چون کرنل وست و هنری لوییز گیتز جونیور در مورد اعترافات نات ترنر به‌خوبی سخن گفته‌اند. گیتز حتی این کتاب را برای ساختن فیلم به اسپایک لی کارگردان، پیشنهاد داد.
استایرن در این زمینه گفته است:

«فکر نمی‌کردم که با چنین واکنشی مواجه شوم؛ زیرا من کتاب را با این منظر و عقیده نوشتم که می‌توانم به مردم بگویم بردگی چگونه بوده، مثلا با تلاش بر شخصیت مرد سیاهپوستی به نام نات ترنر و از گذر رنج، سختی‌ها، و بدبختی‌هایش، نشان دهم که وحشت و هراس بردگی عرف‌شده و رسمیت‌یافته در این کشور، چگونه بود. من نهایت تلاشم را کردم و به ازای رنج و محنتی که کشیدم به شدت از سوی منتقدان سیاهپوست سرزنش شدم. به گمانم آنها این امر را که مردی سفیدپوست تلاش کرده تا شخصیت مرد سیاهپوستی را درخور نشان دهد، عملی بسیار گستاخانه تلقی کردند. آنها در گذشته و تا قبل از نات ترنر، کاکاسیاه صدا زده می‌شدند، و ناگهان شدند سیاهپوست. باز پسرکی سفیدپوست پیدا شد و با تیله‌های پسرکی سیاهپوست گریخت. برای آنها مشاهده‌ی کتابی که تاریخ آنها را به نحوی بازگو کرده که به اولین کتاب در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌ها راه یافته و جایزه پولیتزر را دریافت کرده، بسیار غیرقابل تحمل بود. در واقع فکر می‌کنم آنها از این امر ناراحت بودند که چرا یکی از ما سیاهپوستان این کتاب را ننوشت؟ بدین سبب بود که خشم و جنجال بسیاری پا گرفت. و فکر می‌کنم کاملا درست بود اگر آن کتاب را به منزله‌ی مثالی از شوکت و شکوه مردی سفیدپوست به کار گرفت و نیز به همین سبب آن را مورد نکوهش قرار داد. آن زمان برایم زمان جد و جهد و آزمایش بود و بایکوت کتاب توسط سیاهپوستان تا سال‌ها باقی ماند. در هر صورت من خوشحالم که بگویم متوجه شدم که اخیرا نظر برخی از اندیشمندان سیاهپوست به کتاب تغییر یافته و بسیار کتاب را مورد تایید و ستایش قرار دادند و باعث شد تا کتاب میان جامعه‌ی سیاهپوستان مورد پذیرش قرار گیرد.»

کتاب حاضر با تمام جذابیت‌های داستانی و ادبی، جسارت نویسنده در برگزیدن چنان موضوع حساس را پررنگ می‌کند. نویسنده‌ای سفیدپوست، نه‌تنها از کاکاسیاه‌ها می‌نویسد که می‌رود در قالب یک برده‌ی سیاه و می‌شود یک کاکاسیاه!

 

*: ده نویسنده‌ی سیاهپوست متشکل از نویسندگان و روزنامه‌نویسان شناخته‌شده‌ (لرون بنت جونیور، جان ای ویلیامز)، دانشگاهیان (آلوین اف پوسن، وینسنت هاردینگ، چارلز وی هامیلتون، مایک تلول)، رمان‌نویس‌ها (جان اولیور کیلنز، لویل هیرستون) و بایگانی‌نویس مرکز شومبورگ (ارنست کایزر) بودند که به دعوت جان هنریک کلارک اقدام به نوشتن جوابیه‌ی ذکر شده، کردند.

 

منابع:

کتاب اعترافات نات ترنر، ترجمه آرش رضاپور، افشین رضاپور، نشر هنوز
مصاحبه جورج پلیمپتون خبرنگار پاریس‌ریویو با ویلیام استایرن در سال ۱۹۹۹
مقاله «انتخاب استایرن» نوشته جس رُو از سایت Nytimes.com

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 371 و در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۱:۲۱:۰۵

سفری در خواب یا رویایی از دست رفته

معرفی کتاب «سفر در خواب» اثر شاهرخ مسکوب

نویسنده: شقایق بشیرزاده

کتاب «سفر در خواب» شاهرخ مسکوب، پژوهشگر، جستارنویس، شاهنامه‌پژوه و نویسنده‌ی ایرانی، (۱۳۸۴-۱۳۰۲) در سال ۱۳۷۷ توسط انتشارات خاوران در پاریس منتشر گردید و پس از هجده سال توسط انتشارات فرهنگ جاوید در ایران تجدید چاپ شد. با مقایسه‌ای میان هر دو چاپ مشخص می‌شود که کتاب در چاپ جدید با حذفیاتی مواجه شده است و با نسخه‌ی اولیه تفاوت‌هایی دارد. این کتاب روایتی است سیال‌ذهن از سال‌های نوجوانی و جوانی زندگی مسکوب در اصفهان. در ابتدای کتاب دو یادداشت از یادداشت‌های نویسنده آمده است که یادداشت دوم در تاریخ ۱۹۸۴/۱۰/۱۹ اشاره‌ای دارد به دلیل نوشتن این کتاب. در یادداشت آمده است:

«… «ا.ح.» گفت «نایب‌پور و اکبر برجیان هر دو مرده‌اند. نایب‌پور از سرطان و اکبر یادم نیست از چی ولی در حقیقت به هیچ و پوچی یک هفته نکشیده دود شد و تمام شد. مفت مرد. ولی آقا مهدی سلامت است.» رفیق دوران نوجوانی، شکفتگی و سرزندگی. چه قهری کردم که دیگر هرگز درست نشد. چقدر دلم برایش تنگ شده. خیال می‌کنم اگر روزی ببینمش، اصفهان آن سال‌هایم را، آن سرسبزی و آن شادی بی‌قرار را به دست آورم.»

و داستان شروع می‌شود. از یک خواب. خوابی بی‌زمان که راوی همراه خود خواننده را از مکانی به مکان دیگر می‌کشاند و از شخصیتی به شخصیت دیگر، و در آخر با حضور شخصیت «آقا مهدی» خواننده نیز به مانند راوی از خواب می‌پرد. آقا مهدی‌ای که در جای‌جای کتاب خواننده او را به آهستگی می‌شناسد. شخصیت او، تاثیری که بر راوی گذاشته است، ظاهرش و هر آنچه که او را به راوی وصل می‌کند.

«دوستی با آقا مهدی رویای روانِ گسیخته‌ای بود، مثل نسیم آزاد در راه‌های نادیدنی روان می‌شد و گسیخته بود چون با زمان بیگانه بود، انگار هرگز نمی‌گذشت و همه‌ی زمان‌ها آنی بیش نبود و هر آنی همه‌ی زمان‌ها بود. بودن با او سفری بود که از هیچ منزلی به منزل دیگر نمی‌رفت. هم‌زمان در همه‌ی منزل‌ها بودیم، حالت «در راه بودن»، پرواز پیوسته به چشم‌اندازهای همانندِ ناهمانند و غفلت خوشایند مسافران بی‌خبر در جاده‌ای پیچاپیچ و ناگهان سنگ‌چینی در خم یک تپهْ، راهِ بسته، حرامیانِ مسلّح و مسافرانِ به خاک افتاده، غارت شده!»

داستان پس از بیداریِ راوی همچنان پر از تداعی و رفت‌و‌آمدهای زمانی است، و تا اواسط کتاب که آقا مهدی راوی را مخاطب قرار می‌دهد «آقای مسکوب…» خواننده متوجه این تداخل روایت و داستان نمی‌شود و گمان می‌برد با داستانی سیال‌ذهن مواجه است، نه روایتی از خاطرات زندگی نویسنده. و از همان‌جاست که خواننده کنجکاوتر از قبل در جستجوی آقا مهدی و نوجوانی شاهرخ مسکوب به دنبال نشانه‌ها می‌گردد.

چرا بعدها ردی از آقا مهدی که مسکوب او را به پیشکسوتی قبول داشته در زندگی‌اش نمانده است؟ چه می‌شود که این رفاقت به قهر می‌انجامد؟ سرنوشتش چه می‌شود؟ مسکوب در پی پاسخ به این سوال‌ها خواننده را با خود در کوچه‌باغ‌های اصفهان، کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها، سینماها و حتی زورخانه هم‌سفر می‌کند. اصفهان، جایی که شناخت شاهنامه را کمابیش از آنجا شروع کرده است. شاهنامه‌ای که در زندگی او رخنه کرده است و در این کتاب نیز ردش را بر جای می‌گذارد. اصفهان، شهری که مسکوب آن را خود آقا مهدی می‌داند. آقا مهدی‌ای که او می‌شناخته و با او قدم می‌زده، نه کسی که در شور عاشقی دین و دنیایش را به زنی بدکاره می‌بازد. مریم مجدلیه‌ای نه برای مسیح که برای آقا مهدی. شهرها بالاخص اصفهان، در این کتاب جایگاه ویژه‌ای دارند چرا که هر کدام شخصیتی مجزا برای خود هستند. اصفهان، جلفا، کرمان و آبادان هر کدام با همراهی شخصیتی عجین شده‌اند و خواننده را با خود به سفر می‌برند. اصفهانی که می‌توان گفت شخصیت اصلی این کتاب است:

«اصفهان شهر سبکِ سبزِ روشنی بود. مثل بهار سبز بود، مثل آفتاب روشن بود. اما نمی‌دانم چرا این‌قدر سبک و آسان بود.» و یا در وصف کرمان می‌گوید: «شهرْ بی‌حال، از یاد رفته و خسته بود. صبح مثل خوابگردها به کندی و ناخواسته بیدار می‌شد و دور از خود، غافل از خود پرسه می‌زد و شب به تابوت خواب باز می‌گشت.»

حسن کامشاد، مترجم و پژوهشگر زبان فارسی که از دوستان نزدیک مسکوب بوده و کتاب «سفر در خواب» به او تقدیم شده است، خاطراتی از مسکوب نقل کرده و در میان مرور خاطرات در مورد این کتاب این‌گونه گفته است:

«شاهرخ به اصفهان دلبستگی خاصی داشت، غم او در غربت این اواخر اغلب به صورت یادآوری‌ ایام گذشته درآن شهر بروز می‌کرد. […] پنج سال پیش در سفري به پاریس شبی در پستوي این دکان نشسته بودیم. شنگول و سرحال بودیم. این روزهایی بود که شاهرخ غرق خواندن مارسل پروست بود. دفترچه‌اي آورد و گفت می‌خواهم چیزي برایت بخوانم و شروع کرد و خواند و خواند تا رسید به: «خیال می‌کرد زندگی بازي شیرینی است که فردایی ندارد؛ شقایق وحشی، بنفشه نوشکفته بود. ازکجا می‌دانست که تندبادهاي ریشه‌کن پشت کوه و کمر دزدانه کمین کرده‌اند. […]» در اینجا ایستاد. اشک از چشم‌هایش سرازیر بود. گفت دیگر نمی‌توانم بخوانم. حالا تو بخوان. خواندم و هم‌سفر او در خواب شدم. کمی بعد من هم به هق‌هق افتادم. اینها خاطرات (این خاطرات بعدها با عنوان سفر در خواب در سال ۱۳۷۷، در پاریس انتشار یافت) نوجوانی ما در اصفهان بود، و اشک هر دومان اشک شوق یادآوري روزهاي شاد جوانی، روزهاي سرزندگی و سبکبالی.»۱

مسکوب در کتاب سفر در خواب، با نکته‌سنجی هر چه تمام‌تر با کلمات بازی ظریفی را انجام می‌دهد و زبان، چرخشی هنرمندانه می‌یابد تا این رفاقت آرمانی را در قالب کلمات مجددا در خاطرش زنده کند و لایه‌های پنهان آن را به عهده‌ی خواننده بگذارد. او در مصاحبه‌ای با بنو عزیزی به تفصیل در خصوص نثر و زبان صحبت کرده است. در قسمتی از مصاحبه در مورد انتخاب کلمات می‌گوید:

«زبان و کلمه را باید زیر انگشتانم حس بکنم. حس کلمه مثل جسم است برایم، مثل تیله، مثل… مثل سنگ‌ریزه یا موم است زیر انگشت‌هایم. شبیه مجسمه‌ساز است، یعنی کلمه را من باید لمس کنم.»۲

و این همان کاری است که به وضوح در تک‌تک کلمات این کتاب عیان است. می‌توان گفت که مسکوب در این کتاب ترکیبی منسجم ساخته است از نثر، روایت، شخصیت‌پردازی و جان‌بخشی به شهر اصفهان؛ به طوری که جدا کردن هر یک به تنهایی دشوار است. این کتاب حسرت‌ها، رویاها و عزیزانی که او از دست داده است را به تصویر می‌کشد. در سفری بین خواب و بیداری. در مهاجرتی ناخواسته که او را در لبه‌ی باریک بی‌خبری نگاه داشته است. و در نهایت ماجرایی که با خواب شروع شده است در خواب نیز به پایان می‌رسد. خوابی رویاگونه که او را مجدد به سرنوشت آقا مهدی پیوند می‌دهد.

 

۱- خاطراتی از شاهرخ؛ حسن کامشاد، کتاب اقلیم حضور، یادنامه‌ی شاهرخ مسکوب به کوشش علی دهباشی، نشر نقد افکار، سال چاپ ۱۳۹۰
۲- گفت‌و‌گوی علی بنو عزیزی با شاهرخ مسکوب، کتاب درباره سیاست و فرهنگ، انتشارات خاوران، چاپ اول ۱۳۷۳

 

ثبت شده در سایت پیرنگ طی شماره 368 و در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۱:۱۱:۴۵