کافه لوپ
پدر که شدم، کمکم این نگرانی مثل خوره به جانم افتاد که نهتنها ممکن است بمیرم و دیگر نتوانم از دخترکم مراقبت کنم، بلکه ممکن است با چنان خفتی بمیرم که دخترکم، آسترا ، تا عمر دارد شرمنده باشد. مثلاً در آینده، البته اگر آیندهای در کار باشد، با کسی سر قرار باشد، حتی تصورش هم برایم سخت است، و طرف از دخترکم میپرسد: «بابات چیکارهست؟» دخترکم جواب میدهد: «وقتی بچه بودم، مرد.» طرف هم با دودلی میگوید: «متأسفم.» و بعد محض ایجاد صمیمیت میپرسد چطور مردم و آسترا سرش را از شرمندگی پایین میاندازد، به شراب آبیاش چشم میدوزد، محض اطلاع در آینده شراب آبی داریم، و بعد میگوید: «تو دستشویی آنوریسم کرد.» که از قضا یکی از مرگهایی است که اغلب میترسم گریبانم را بگیرد (شک ندارم بخش دستشویی را در دل نگه میدارد، دستکم در قرار اول، اما این کار فقط اوضاع را بدتر و شرمندگیاش را بیشتر میکند). اگر فردا در دستشویی بمیرم، حدس میزنم اینما جزئیات را با آسترا در میان نگذارد، زیرا آسترا مثل بیشتر بچههای سهساله، هر موضوع مربوط به توالت را خندهدار و بامزه میداند. اما هرچه بزرگتر میشود، حتماً میخواهد بیشتر از کموکاست مرگم بداند و آنجاست که اینما چارهای ندارد جز اینکه یا دروغ بگوید یا جزئیات را بیرون بدهد («در دل نگه داشتن» و «بیرون دادن»، خود این عبارات بوی شوخیهای توالتی میدهند). مطمئنم اینما در نهایت حقیقت را به آسترا میگوید. راستش، میتوانم گفتوگوی صمیمانه و شیرینشان را تصور کنم؛ اینما بالاخره به آسترا میگوید که پدرش در دستشویی مرد (مثلاً «موقع مطالعه در دستشویی مرد»). لحظهای سکوتی عجیب حاکم میشود، بعد هر دو قاهقاه میزنند زیر خنده، سپس هر دو اشک میریزند، یکدیگر را بغل میکنند، میخندند و گریه میکنند و من را همچون احمق خوشنیتی به یاد میآورند که سعی میکرد شاعر و آدمی جدی باشد یا دستکم وانمود میکرد اینطور است، اما در واقع پایانی بغایت مضحک نصیبش شد و چیزی جز همان «بابای احمق» نبود که آسترا همیشه میگوید.
شاید آنقدرها هم برای آسترا بد نباشد؛ اینکه آدم بتواند به پدرش بخندد خودش نوعی هدیه است، شاید بزرگترین هدیهای است که پدری به فرزندش میدهد. اما نگران بودم نکند که اگر در دستشویی بمیرم یا هر نوع مرگ خفتبار دیگری نصیبم شود ـ آنهم وقتی آسترا هنوز کوچک است و خاطرات چندانی از من ندارد، دستکم خاطرات واضحی ندارد ـ آنوقت در ذهنش کاملاً با مرگم تعریف میشدم. بهعبارتی، حداقل برای او کل زندگیام در پایان خندهدارم خلاصه میشد. «مردی که در سیوپنجسالگی میمیرد در هر نقطه از زندگیاش هم که باشد، باز مردی است که در سیوپنجسالگی مرده است.» مردی که در دستشویی میمیرد در هر نقطه از زندگیاش هم که باشد، باز مردی است که در دستشویی مرده است. شعرهایش شعرهای مردی است که در دستشویی مرده است. عشقها، آرمانها و تنشهایش؛ عشقها، آرمانها و تنشهای مردی است که مقرر شده بود دنیا را در دستشویی ترک کند و مردی که در چهلسالگی و در کافه لوپ تکهای استیک در گلویش گیر میکند و خفه میشود نیز در هر نقطه از زندگیاش هم که باشد باز همان است. هرچند خفگی بهاندازۀ مردن در دستشویی بد نیست، باز کمی خفتبار است، بهخصوص اگر مثل من کمی چاق باشی و مثل من تندتند غذا بخوری و زیاد حرف بزنی، مرگت میشود مرگ آدمی «دَله». وقتی نه یا ده سالم بود، یک بار این واژه را از دهان عمۀ باکلاسم شنیدم که خیال میکرد صدایش به گوشم نمیرسد و از این واژه برای توصیف من استفاده کرد. همان یکبار کافی بود تا شرمی تمامعیار سرتاپایم را بگیرد و هنوز که هنوز است، اثرش را حس میکنم. «دَله» بیشتر به شیئی صوتی میخورد که بالا میآوری تا واژهای که تلفظ میکنی و مرگ در اثر خفگی، آنهم به علت گیر کردن گوشت در گلو، هم با دستشویی مرتبط است هم شامل هضم و دفع میشود که همین بخشی از طنز و قدرت صحنه در فیلم شبح آزادی بونوئل است؛ جایی که مهمانهای یک شام (اگر بشود به آن شام گفت) پشت یک میز روی توالتهای فرنگی نشستهاند و مجبورند مخفیانه خود را به «اتاق پذیرایی» برسانند تا با نهایت سرعت و در خلوت غذا بخورند.
وقتی داشتم خفه میشدم، احتمالاً چون داشتم به حرف آرون میخندیدم یا لقمهای بسیار گنده در دهان گذاشته بودم یا شاید هم چون درست لقمهام را نجویده بودم که معمولاً وقتی پیش میآید که آدم زیاد نوشیده باشد، برچاکنایم، همان دریچۀ غضروفی که هنگام بلع دهانۀ نای را میپوشاند، بهموقع بسته نشد. تکهای استیک آنجا گیر کرد و جریان هوا به ریههایم مسدود شد. عمیقاً احساس شرمندگی میکردم. شرم سرتاپایم را فراگرفته بود. وحشتزده نشسته بودم. نفسم درنمیآمد و استیک جوری به گلویم چسبیده بود انگار دقیقاً اندازهگیری شده بود تا لولۀ نایم را مسدود کند. واژۀ لولۀ نای همیشه روی مخم بود، چون طوری است که انگار صرفاً ابزار موسیقیای زنگولهای چیزی هستیم. همینطور که آرون حرف میزد، دورتادور کافۀ شلوغ را وارسی کردم تا ببینم کسی متوجه رازم شده است یا نه. پشت یکی از میزها زوج مسنی زیر نور موبایلشان فهرست غذا را میخواندند. پشت میز دیگری زنی با پیراهنی یقهباز نشسته، دستش را بهطرف همراهش دراز کرده بود و انگشتری را نشانش میداد. میشد در نور شمع برق الماس انگشترش را ببینم. لیوان آبم خالی بود، پس برای اینکه کمی زمان بخرم، جرعهای شراب نوشیدم اما از گلویم پایین نرفت؛ گذاشتم قطرهقطره روی دستمالام بچکد و دستمال را دوباره روی پایم گذاشتم. تمام مدتی که سعی داشتم شرایط را عادی نشان دهم که خب، حماقت محض بود و باید فوری به آرون ندا میدادم دارم خفه میشوم، احساسی شدید اما مشوش در من میگفت که اگر واقعیت خفگی را نادیده بگیرم، همهچیز خوب میشود و با اینکه وحشت داشتم مبادا راز خفتبارم برملا شود (بیرون بریزد، آشکار شود)، همچنان ترس از مرگ در من شکل نگرفته بود. هرچند احساس میکردم آن ترس در راه است؛ احساس میکردم وحشتی ژرف و کهنالگو در حال شکل گرفتن است اما درون من نبود، بهعبارتی هنوز از آنِ من نبود. همانطور که خیره به آرون نشسته بودم ـ بیآنکه صدایش را بشنوم، انگار که بهجای گلو گوشهایم گرفتهاند ـ وحشت را تصور کردم که در میدان یونیِن خودش را جمع میکند و حالا در شبی بهاری، همچون گردبادی سهمگین از جنوب شرقی میدان به طرفم هجوم میآورد و سر راهش برگها و آشغالها را به هوا بلند میکند (شاید هروقت گردباد کوچکی را در شهر میبینی که آشغالها و خردهریزها را به اینطرف و آنطرف پخش میکند، در واقع وحشت کسی است که شکل میگیرد، مرگ کسی است که دنبال بدنش میگردد).
نمیدانم چند ثانیه گذشته بود، اما آن لحظه این مطلب را در ذهنم نوشتم. یعنی روایت خفگیام را برای خودم تعریف کردم. تبدیلش کردم به داستانی که من را به آیندهای متصل نگه میدارد که شاید بتوانم تعریفش کنم. انگار که شهرزاد قصۀ خفگیام باشم. قیاسهای مختلفی را برای آن لحظۀ وحشتناک و سرنوشتساز امتحان کردم که استیک راه لولۀ نایم را بست. قیاسهایی که نشان میدادند آن لحظه بیشتر شبیه به عملی موفقیتآمیز بود تا اتفاقی تصادفی. مثل شاتلی که در ایستگاه فضایی فرود میآید. گلولهای که درست به هدف میخورد یا پیشگوییای که حقیقت مییابد. همۀ آن قیاسها اشتباه بودند. اما همان هم خوب بود که میتوانستم پشت سرهم قیاس بیاورم، مرگم را به تعویق بیندازم و نگذارم گردباد وحشت کافه و میزم را پیدا کند. صدایی در سرم میگفت: «اصلاً عجله نکن.» صدای خانم سَکِت بود، معلم کلاس اولم در دبستان رَندولف . هر بار که انشا داشتیم، همین را میگفت.
ناخواسته یاد خانم سکت افتاده بودم، چون آن موقعها میگفتند یک بار بچهای را نجات داده است که آبنباتی در گلویش گیر کرده و چیزی نمانده بود خفه شود. به این ترتیب که مدادی در گلوی بچه فروکرده و تراکئوتومی اورژانسی انجام داده بود و این داستان همواره به صورت صحنهای بنیادین و زنده در ذهنم باقی ماند. صحنهای که در آن مداد همزمان هم ابزار خشونت است هم وسیلۀ نجات و معلم همزمان در نقش جلاد و ناجی ظاهر میشود. البته بیشک ردپای خیالپردازیها و ترسهای پیچیدۀ جنسی نیز در این داستان به چشم میآید. جایی خوانده بودم که همۀ شخصیتهای رؤیاهایمان در واقع خودمان هستیم و من همیشه در آن صحنۀ بنیادین خودم را، هم معلم هم آن بچه تصور میکردم و خودآگاهم نه فقط در بدن آن دو، بلکه در اشیا ازجمله مداد و آبنبات گیرکرده در گلوی کودک نیز ریشه دوانده بود. توضیحش سخت بود؛ زمان زیادی نیاز داشتم تا مسئله را باز و همۀ جوانب پنهانش را درک کنم. اما بهشکل معجزهآسایی هرقدر میخواستم وقت داشتم. با اینکه نفسم درنمیآمد. بخشی از من پشت میز کافه لوپ نشسته و به آرون خیره شده بود؛ رنگپریده و بیآنکه چیزی ببیند یا بشنود. اما بخشی از من از پشت میز بلند شد و بهطرف تراشی رفت که به دیوار متصل بود. همان بخشی که موقع چرخاندن دستگیرۀ کوچک، بوی پوشالهای سدر را حس میکرد و صدای آواز پرندههایی را میشنید که روی درخت گردوی کنار پنجرۀ نیمهباز نشسته بودند. بهطرف میزم برگشتم، نشستم و با دقت اسمم را با دستخط تحریری که تازه یاد گرفته بودم نوشتم و روی کاغذ فوت کردم تا ذرات ریز گرافیت پراکنده شوند اما وقتی سرم را بالا آوردم تا تاریخ را ببینم ـ چون خانم سکت همیشه آن را روی تختهسیاه مینوشت ـ صورت آرون را دیدم و فهمیدم سؤالی از من پرسیده است و برای اولین بار بعد از خفگی، سعی کردم حرف بزنم.
اسپینوزا نوشته بود که الف، اولین حرف بیصدای الفبای عبری، صدای «گشوده شدن گلو» است. انگار برای سخن گفتن آمادهای، اما حرفی نمیزنی. اگر آخرین حرف الفبا نیز بیصدا میبود، شبیه آوای بیصدایی میشد که وقتی سعی کردم حرف بزنم و به نحوی پاسخ آرون را بدهم، از دهانم خارج شد. صدای بسته شدن گلو خالصترین و فشردهترین نوع سکوت است. سیاهچالهای است که هرچه را تابهحال گفتهای یا ممکن است بگویی میبلعد. این همان آوای بیصدایی بود که وقتی هیچ هوایی از لولۀ نایم بیرون نرفت، از خودم درآوردم و احساس کردم دیگر نمیتوانم خفگیام را پنهان کنم. دیگر وقت ندارم و همان موقع بود که وحشت قدم به رستوران گذاشت. دیگر گردباد نبود، بلکه بهسان شعلهای که روی روغن پخش میشود، بهسرعت به من رسید.
–
پدر که شدم، با خودم عهد بستم که اگر روزی بلایی سر دخترکم بیاید، خودم را بکشم و حتی مکانش را هم انتخاب کردم. هرچند «انتخاب کردم» واژۀ مناسبی نیست، چون ناخودآگاه به ذهنم رسید که اگر اتفاقی برای دخترکم افتاد، خودم را از قسمتی از پل منهتن که سمت بروکلین است به پایین پرت کنم. زیرا میتوانم بهسرعت خودم را به آنجا برسانم و از شر درد خلاص شوم. کافی است سوار تاکسی شوم، بهطرف پل بدوم، از حصار زنجیری بیفایده بالا بروم، بپرم و وقتی به آب برخورد میکنم، از هوش بروم. دوست دارم فکر کنم واقعاً خودم را نمیکشم و چنین بلایی را سر اینما، خانواده و دوستهایم نمیآورم. اما آن نقطۀ خاص از پل تصویری قطعی و آرامشبخش بود. وقتی فکر مرگِ ناگهانی نوزادها، فاشیستها یا بالا آمدن سطح دریاها از سرم بیرون نمیرفت و خواب به چشمهایم نمیآمد، آن تصویر آرامم میکرد. شبی که مجبور شدیم در اورژانس بمانیم چون سینۀ آسترا خسخس میکرد یا همین تازگیها که از پلههای خانه افتاد (که البته بلایی سرش نیامد، اما کل مدتی که سروته و بیصدا میافتاد و به هر پله که میخورد، تپتپ صدا میکرد، به پریدن فکر میکردم)، آن تصویر آرامم میکرد. وقتی سعی کردم حرف بزنم و نشد (حدود نیم دقیقه بعد از خفگیام)، تصویر آب، تصویر زندۀ آب، تصویر جریان زندۀ آن قسمت از آب تیرهای که انتخاب کرده بود یا خودش من را انتخاب کرده بود، در ذهنم ظاهر شد و ندایی درونم فرمان داد از رستوران فرار کنم و خودم را بکشم تا جلوی چشم صد نفر در کافه لوپ خفه نشوم. انگار که شخصیت پدر در داستان محاکمۀ کافکا فریاد زده باشد: «تو را به مرگ با غرق شدن محکوم میکنم.» با این تفاوت که در این نسخه من هم پدر بودم هم پسر.
برای آسترا خیلی بدتر میشد که پدرش بی دلیل خاصی خودش را بکشد تا اینکه کاملاً اتفاقی هرچند خفتبار بمیرد. اما همانطور که آدرنالین در بدنم فوران کرد، احساس کردم دیگر نیازی نیست رازم را پیش خودم نگه دارم؛ برعکس، احساس کردم باید هرچه سریعتر از رستوران بیرون بزنم تا به شیوۀ خودم، یعنی دور از نگاه دیگران، بمیرم. واضح بود که نه فرصت داشتم سه چهار کیلومتر تا مکان مد نظرم در پل بروم نه خودم را به رودخانۀ هادسن برسانم. اما میشد خودم را جلوی اتوبوس بیندازم یا اگر اتوبوسی در کار نبود، دستکم در تاریکی و دور از چشم بقیه جان بدهم؛ نه اینکه اینجا، در کافه لوپی رنگبهرنگ بشوم و دستوپا بزنم که حتی ممکن است از لحظۀ مرگم هم فیلم بگیرند. بعدها فهمیدم این میل به فرار در افرادی که در حال خفگی هستند حسی رایج و مرگبار است. بعد، دیدم ایستادهام و به در رستوران در آنطرف سالن پرجمیعت نگاه میکنم. دری که بسیار دور به نظر میرسید. آرون خیال کرد بلند شدهام تا با کسی سلامواحوالپرسی کنم. بنابراین خودش هم بلند شد و برگشت ببیند کی آمده است و بعد، گیج و منگ به من چشم دوخت. بالاخره شستش خبردار شد که مشکلی پیش آمده است و پرسید خوبم یا نه. بعدها گفت وقتی دستهایم را بهطرف گلویم بالا بردم تا علامت جهانی خفگی را نشان بدهم، لبخندی محو و خجل داشتم. پرسید: «داری خفه میشی؟»
این سؤال «داری خفه میشی؟» همیشه برایم جالب و کمی آزاردهنده بود. سؤالی که میگویند باید قبل از کمک کردن بپرسی. چیزی خندهدار یا بیرحمانه در این سؤال هست، زیرا این واقعیت که کسی نمیتواند نفس بکشد اصلاً نیاز به توضیح زبانی ندارد. مثل این میماند از کسی که در آتش میسوزد بپرسی:
«آتش گرفتی؟»
«معلومه که نه. چطور؟»
هرچند میدانستم احتمالاً شرایطی شبیه به خفگی وجود دارد که نباید کسی زیر جناغ سینهات را فشار بدهد که مبادا دندههایت بشکند. در آن صورت، این سؤال در واقع نوعی درخواست اجازه برای مداخله است. بااینحال، این سؤال مدتها پیش از آنکه آرون در کافه لوپ از من بپرسد، ذهنم را درگیر کرده بود. چراکه بهشکل بسیار متناقضی، یگانه راه واقعیِ پاسخ مثبت دادن به آن، این است که اصلاً نتوانی پاسخ بدهی. یاد گرفتهایم اگر کسی که ظاهراً دارد خفه میشود بگوید «بله»، در واقع خفه نشده است. باید کنارش بمانیم و مراقبش باشیم تا لقمه را ببلعد یا سرفه کند یا به هر شکلی جسم مزاحم را بیرون بیندازد. در منطق، مفهومی با عنوان «تناقض دروغگو» وجود دارد. اگر بگویی «دروغ میگم» و این عبارت درست باشد، پس نادرست است. اما اگر نادرست باشد، در واقع درست است. این موقعیت نیز تناقض خفهشونده است. بهعبارتی شرط تأیید ناتوانی از تأیید است و بله در حقیقت نه است. از آنجاییکه بخش عمدهای از زبان صرف پوشاندن واقعیت زمخت بدن و فرایندهایش و جایگزین کردن امر واقعی با امر نمادین میشود؛ این صحنه که سامری نیکوکار از خفهشونده میپرسد: «داری خفه میشی؟» در ذهنم به نوعی آیین برای به رسمیت شناختن فاصلۀ این دو تبدیل شد. فاصلهای که هم شکاف میان آنها را نشان میدهد هم وابستگی متقابل زندگی جسمانی؛ یعنی نفس کشیدن، عرق کردن، جویدن و مدفوع کردن و دنیای اجتماعی گفتار را، شکافی که فقط با پوشش غضروفی ناپایداری بهشکل برگ حفظ میشود.
کلاس هشتم که بودم، آقای کِسلِر ، دبیر درس بهداشت، مراحل نجات یک بزرگسال هوشیارِ در حال خفهشدن را یادمان داد و مجبورمان کرد با همدیگر تمرین کنیم. البته بیآنکه واقعاً فشاری وارد کنیم چون طبق توضیحاتش کمی خطر داشت و همین باعث شد احساس کنیم نباید هرگز کاری را انجام دهیم که ما را برایش آماده میکرد، مگر اینکه بخواهیم به دشمنی آسیب بزنیم (آقای کسلر مربی کشتی هم بود). بهاینترتیب، کل کلاس به صحنهای مضحک و گیجکننده از رابطۀ جنسی (فرض کنید پشت یارتان هستید) و خشونت و تحقیر تبدیل شد که هیچ ربطی به نجات کسی نداشت. حتماً به همین دلیل است که از آن موقع خیال میکنم نوعی دگرآزاری در سؤالِ «داری خفه میشی؟» وجود دارد. زیرا کسی که هنوز میتواند نفس بکشد و حرف بزند از فردی که در حال خفگی است انتظار پاسخی را دارد که قادر به گفتنش نیست. این موضوع باعث شد در ذهنم دستورالعملهای اضطراری نجات فردِ در حال خفگی با بازی نَفَس پیوند بخورد که در آن، فارغ از فیزیولوژی خفگی و ارگاسم، نمایشی اروتیک وجود دارد از تقلیل پیدا کردن به صرف تن و سپس بازگردانده شدن به توانایی سخن گفتن. بههرحال، خفگی نمایشی صرفاً انسانی است، نمایشی توصیفی برای انسان سخنگو، نمایشی در قلب انسان یا بهتر است بگویم در حنجرۀ او. همان جعبۀ موسیقی که در جریان تکامل پایین و پایینتر آمده است تا بتوانیم ستونی بلند از هوای مرتعش را پدید آوریم و با دهان خود به آن معنا بخشیم. هوایی شکلگرفته که میتواند جهانی را بسازد و دگرگون کند. اما بهای این «مزیت گفتاری» تکاملی این است که فضای نفس کشیدن و بلعیدن در بدنمان مشترک است؛ بهعبارتی، توانایی سخن گفتن ذاتاً با خطر خفگی همراه است. خطری که فقط انسانها بهکرات با آن مواجه میشوند.
–
خفگی و صحنههای آموزش همیشه در ذهنم پیوند خورده بودند. نه فقط بهخاطر سکت و کسلر، بلکه چون آیین پرسیدن سؤالی بیپاسخ ـ یعنی خطاب قرار دادن کسی که قادر به صحبت کردن نیست ـ را با رابطۀ میان نوزاد (که قادر به حرف زدن نیست) و والد مرتبط میدانستم. والدی که با نوزاد حرف میزند. انگار بچه میتواند پاسخش را بدهد. اولین درسهای زبان اغلب از دوران جنینی آغاز میشود: «سلام، آسترا کوچولو. صدایم را میشنوی؟» کمی بیش از سه سال پیش از خفگیام با استیک، وقتی هنوز اسمش آسترا نبود، در کلاس احیای نوزاد و ایمنی شرکت کردیم، کلاسی که متخصص زنان اینما به همۀ تازهوالدها توصیه میکرد. شبی از شبهای زمستان، همراه سه زوج دیگر و یک زن باردار تنها دور میزی در بیمارستان لَنگون نیویورک نشسته بودیم و مربی که پرستاری با روپوش آبی روشن بود با چرخدستیای که رویش مانکنهای نوزاد برای تمرین احیا نوزاد چیده بود دور ما میچرخید و از هر زوج میخواست یکی بردارد. بعضی مانکنها قهوهای و بعضی سفید بودند و حدس زدم به همین دلیل پرستار که زنی سفیدپوست بود از زوجها خواست خودشان انتخاب کنند. نه اینکه خودش آنها را تصادفی بینمان پخش کند تا بهاینترتیب، هر زوج بتواند مانکنی را انتخاب کند که باور دارد رنگ پوستش بیش از همه به فرزند آیندهشان شبیه است. هرچند طیف رنگی پلاستیک کجا و پوست انسان کجا. اولین زوجی که چرخدستی جلویشان ایستاد، سیاهپوست بودند و مانکنی قهوهای انتخاب کردند. زوج بعدی دو زن سفیدپوست بودند و یک «بچۀ» سفید انتخاب کردند. وقتی نوبت ما شد که از آن چرخدستی کابوسوار مانکنی را انتخاب کنیم، کمی به صندلی تکیه دادم تا برای اینما مشخص شود انتخاب با اوست. مردد بود و حدس زدم دارد رنگ پوست دختر آیندهمان را در ذهنش تصور میکند. رنگ پوستش به من میرفت یا به اینما و رنگ پوست اینما به پلاستیک قهوهای نزدیکتر است یا سفید؟ انگار همۀ پیچیدگیهای آیندۀ خانوادۀ دو نژادی ما در انتخاب آن عروسک نهفته بود. هرچند شاید فقط من اینطور خیال میکردم.
اینما عروسکی قهوهای برداشت. زنِ بیهمراه نیز که به گمانم سفیدپوست بود، اما مطمئن نبودم عروسک قهوهای برداشت و آن را محکمتر از آنچه میخواست روی میز گذاشت. سر پلاستیکی عروسک تِقی به میز خورد. همینکه همگی عروسکها را انتخاب کردیم، پرستار نشست و از روی کلاسوری خواند. به ما تبریک گفت که وقت گذاشتیم تا این روشهای نجاتدهنده را یاد بگیریم. از قبل به این نتیجه رسیده بودم که نمیتوانم هیچیک از این اطلاعات را همان لحظه یاد بگیرم و بعداً باید باز از یوتیوب ویدئو ببینم تا خوب بلد شوم. طبق انتظارم، همینکه تمرین عملی شروع شد، همهچیز برایم مثل گردبادی آشفته و گیجکننده پیش رفت. نوزاد را دَمَر روی بازو قرار دهید (نیازی نیست از نوزاد بپرسید: «داری خفه میشی؟»، اما میتوانید بپرسید)، سپس با کف دست پنج ضربۀ محکم بین دو کتفش بزنید. کسی پرسید چقدر محکم و پرستار جواب داد محکمتر از آنچه خیال میکنیم. نوزاد را برگردانید، دو انگشت خود را وسط سینۀ بچه بگذارید و سریع تا دستکم یکسوم عمقش فشار وارد کنید، چیزی حدود چهار سانتیمتر. یکی پرسید چقدر سریع؟ پرستار جواب داد با سرعتی معادل تقریباً صد بار در دقیقه. آهنگ «زنده بمان » را در ذهنتان مرور کنید. فکر کردم پرستار بیمزه شوخیاش گرفته است اما جدی بود و تکرار کرد: «ضربآهنگِ «زنده بمان» رو تو ذهنتون مرور کنید.» بعدها فهمیدم به این آهنگ سرود سیپیآر میگویند. نمیدانستم چطور باید ضربآهنگی را در ذهنم مرور کنم بیآنکه سرعتش را ناخواسته تند یا کندکنم. اما آهنگ بهشکل مسخرهای پسزمینۀ ذهنم شده بود. سر نوزاد را به عقب خم کنید تا مسیر تنفسیاش باز شود، دهان خود را روی دهان و بینی نوزاد بگذارید و درست کنار مغزش زمزمه کنید «زنده بمون». در وجود عروسک، در لولۀ نای او بدمید و سپس، به التماس بگویید ترکم نکن. اگر ترکم کنی، از پل منهتن میپرم. مکانش را هم در ذهنم مشخص کردهام.
عروسک مزۀ الکل ضدعفونی میداد. یادم است بهطرف اینما هلش دادم. انگار قلیانی عجیبوغریب بود که پک سنگینی به آن زده و سرگیجه گرفته باشم. اما اینما دوباره آن را بهطرفم برگرداند (جایی خوانده بودم دستکم در ابتدا، صورت مانکن بزرگسال برای احیا را از روی ماسک مرگ دختر نوجوانی ساختند که جسدش در قرن نوزدهم در رود سن پیدا شده بود. برای همین، به او میگفتند دختری که در جهان بیش از همه بوسیده شده است و چنین بود که با این تعبیر ناراحتکننده مواجه شدم. امیدوار بودم مانکنهای نوزاد منبع انسانی خاصی نداشته باشند). پرستار گفت: «دو نفس بدید. هر نفس باید یه ثانیه طول بکشه.» به زوج آن طرف میز نگاه کردم. دوباره داشتند به پشت نوزاد ضربه میزدند، بنابراین من هم دوباره به پشت نوزاد ضربه زدم. پرستار چیزی دربارۀ نسبت فشار وارد به سینه و تنفس میگفت که زن بیهمراه دستهایش را محکم روی میز کوبید و گفت: «بچهام رو کشتم. بچۀ لعنتیم مرد، خوب شد؟ چقدر من گندم. من گندترین مادر دنیام.»
سکوتی حاکم شد و سعی کردم لهجۀ زن را تشخیص بدهم. یونانی بود یا اسرائیلی؟ همه یا به زن خیره شده بودند یا سعی داشتند نگاهش نکنند (که لبخند میزد). همه یا به عروسک پلاستیکی خیره شده بودند که زن نتوانسته بود نجاتش بدهد یا سعی میکردند نگاهش نکنند (دیگر داشت گریه میکرد، اما همچنان لبخندش را حفظ کرده بود). لحظهای طولانی هیچکس نمیدانست باید چهکار کند. سپس اینما و یکی دیگر از زنها صندلیهایشان را عقب کشیدند و تا آنجا که شکمهایشان اجازه میداد، سریع بهطرف زن رفتند که دلداریاش دهند و حمایت و تشویقش کنند («گندترین مادر دنیا» تبدیل شد به یکی از ماندگارترین شوخیهای ما که مدام استفادهاش میکردیم. همیشه، بهویژه وقتی آسترا نوزاد بود، یکدیگر را گندترین مادر دنیا خطاب میکردیم. من هم میتوانستم آن مادر باشم. به نظرمان فقط دو نوع مادر وجود داشت، «مادری که آنقدر که باید خوب است» و «گندترین مادر دنیا». اگر یادم میرفت پوشک بخرم و مجبور میشدم دوباره بیرون بروم، میشدم گندترین مادر دنیا. اگر اینما موقع گرفتن ناخنهای آسترا زخمیاش میکرد، میشد گندترین مادر دنیا. شوخی مفیدی بود. تمایل اینما به خودسرزنشی را کاهش داد. سازوکار احساس گناه را مختل و آشکار کرد و ازاینگذشته، خوب بود من را مادر خطاب کند چون بار سنگین و طاقتفرسای مادر بودن بین ما پخش و سبکتر میشد و دیگر مادری که در سرش بود فریاد نمیزد «تو را محکوم به مرگ با غرق شدن میکنم» یا هر محکومیتی معادل این که در ذهن اینما بود). تا عمر دارم آن لحظۀ دگرگونی را فراموش نمیکنم که ناگهان چه جو انسانیای بر فضای ضدعفونیشده و پراضطراب اتاق کنفرانس حاکم شد. همگی صندلیهایمان را کمی بهطرف آن زن کشیدیم، خندیدیم، شوخی کردیم، از ترسناک و عجیب بودن این ماجراجویی والدگری گفتیم. لحظهای کوتاه گروههای دونفرۀ زوجها به چیزی بزرگتر و جمعیتر تبدیل شدند. حتی پرستار هم به ما ملحق و یکی از ما شد و عکس بچههایش را در موبایلش به ما نشان داد. «این از همه شیطونتره. این هم یه عکس از هالووین.» بعد همگی سر جایمان برگشتیم و کلاس ادامه یافت. کلاسی که بیشتر جو مشارکتی پیدا کرده بود. هرچند باز هم نمیتوانستم دستورالعملهای اورژانسی را درست حفظ کنم و هیچچیز جدیدی یاد نگرفتم. فقط وقتی عروسکها را کنار گذاشتیم و جلسۀ مرور شروع شد، فهمیدم باید خانه را مدام بررسی کنیم که مبادا وسیلهای که خطر خفگی دارد دمدست بچه باشد. مواظب تیلهها و لگوهایی باشید که ممکن است بچههای بزرگترتان جا گذاشته باشند. حواستان به پیچها و واشرهایی باشد که ممکن است از وسایل افتاده باشند. مراقب بادام هندی یا آدامسی باشید که غیرعمد روی فرش انداختهاید و کودک آنجا چهاردستوپا میرود و نکتۀ شاید از همه مهمتر اینکه همیشه حواستان باشد غذای بچه را درست خرد کنید؛ غذاهای گرد مثل هاتداگ و انگور را به طول ببرید. پرستار نوبتی به چشمهایمان نگاه کرد و گفت: «نمیدونین چه زندگیهایی نجات پیدا میکنن، اگه فقط والدین یاد بگیرن هاتداگهای بچه رو به طول برش بزنن، به نوارهای باریک تبدیل کنن و دوباره برش بزنن.» و بنابراین، علاوه بر شوخیمان و خاطرۀ همدلیای با گندترین مادر دنیا، این چیزی بود که از کلاس ایمنی و احیای نوزاد یاد گرفتم و با خود به خانه بردم و همین چیزی بود که یک سال و نیم بعد یادم آمد؛ وقتی آسترا خوردن غذای سفت را شروع کرد و دیگر غذاهایش را پوره و با شیر مادر مخلوط نمیکردیم. وقتی در صندلی بلندش مینشست و لیوانش را به سینی میکوبید و فریاد میزد: «انگور، انگور.» غذای محبوبش و به باور اینما اولین کلمهاش، گرچه به نظرم آسترا سعی داشت اسم مادرش را صدا کند.
–
بچه که بودم، کسی یک گوی نگهدارندۀ کاغذ به من هدیه داد که درونش تصویر جنگلی با جزئیات شگفتانگیز داشت و هر وقت به انگورها فکر میکنم و به اینکه چطور همۀ پیچیدگیهای خانوادۀ ما در آنها نهفته بود؛ تصور میکنم اگر یکی از آن انگورها را برمیداشتم و جلوی نور میچرخاندم، میشد همۀ وقایع خانوادگیمان را در ابعاد مینیاتوری ببینم. نه فقط خودم و اینما که در ابتدای دهۀ هشتاد در صندلی کودک نشستهایم و پدر و مادرمان به ما غذا میدهند بلکه پدر و مادرمان را نیز در دهۀ چهل و پنجاه ببینم که پدر و مادرشان غذا دهانشان میگذارند. حتی پیشتر از آن، دنیای قدیم هرکداممان را ببینم؛ جایی در کییف و سنخوان که طبق عادات خانوادگی و فرهنگی غذا کاشا یا پلانتین بود. تازه خیال میکنم اگر همینطور به چرخاندن انگور ادامه میدادم، خانم سکت را میدیدم که مداد زندگیاش را در دست دارد و آقای کسلر را که میگوید تمرین احیا نکنیم. همۀ صحنهها با چنان ظرافتی بازنمایی شده بود که سپر آشیل یا انگورهای زئوکسیس پیش آن کم میآوردند. انگورهایی که در نقاشیهایش چنان بینقص و واقعی به تصویر کشیده شده بودند که پرندگان میکوشیدند آنها را بخورند. پرندههایی که با سیرینکس آواز میخوانند نه با حنجره و تا آنجا که میدانم، نمیتوانند از خفگی بمیرند. هرچند بعضیشان میتوانند صدای انسان را تقلید کنند.
وقتی مسئول درست کردن غذای آسترا بودم، آنقدر همهچیز را ریز خرد میکردم که انگار آنها را در خردکن ریخته یا با چکش کوبیده بودم که البته نباید این کار را میکردم باید میگذاشتم بافت غذا را بچشد و اینما هم مدام میگفت: «باید یاد بگیره چی دوست داره، چی دوست نداره. باید یاد بگیره از دندونهاش استفاده کنه.» از آنجایی که مادر اینما چند بار در هفته به خانۀ ما میآمد، اغلب شاهد بود که اینما مدام تذکر میداد که ناخواسته غذای آسترا را به مایع تبدیل کردهام و البته مادر اینما در سکوت طرف دخترش را میگرفت و بهاینترتیب، مثلثی بین ما شکل میگرفت. من آدمی عصبی و دستپاچهای بودم که تجربۀ مراقبت از کودکان را نداشتم، اما سعی میکردم موبهمو حواسم به هویجهای بخارپز، هاتداگها (که خوشبختانه آسترا خیلی دوستشان نداشت) و انگورها باشد. از آنجاییکه مادر اینما مربی مهدکودک بود (و بهتازگی بازنشسته شده بود)، امیدوار بودم درک کند چقدر نگران خفه شدن آسترا هستم، چون مطمئناً در این زمینه آموزشهایی دیده بود، اما با اینکه هم اینما هم مادرش درکل مراقبهایی فوقالعاده مسئولیتپذیر بودند، آنقدر با وقار و ماهر با آسترا رفتار میکردند که در مقایسه با آنها من دستوپاچلفتی به نظر میرسیدم و با وجود اینکه هنگام غذا خوردنِ آسترا با دقت به او نگاه میکردند، ترس از خفهشدنش بهسرعت به نگرانی مخصوص من تبدیل شد. انگار همۀ نگرانیهایم در این یکی خلاصه شده بود. من غذایش را کاملاً خرد میکردم و آنها آنقدر که باید غذایش را برش نمیدادند و این ماهیت دوقطبی شدن است. وقتی مادر اینما با آسترا سر میز مینشست، بیشتر از اینکه واقعاً مراقبشان باشم، تلاشم برای مراقب نبودن به چشم میآمد و اگر اینما یا مادرش چیزی را برای آسترا میبریدند، در حرکاتشان اندکی اغراق و ردی از نمایشی بودن میدیدم، انگار میگفتند: «ببین، چقدر ریز خرد کردیم؟ حالا اجازه میدی بهش غذا بدیم؟» این تنش مربوط به خوردنِ بچه، این مثلث آشنا و تکراری، کلیشهای بود اما در ظرف خوراکی پلاستیکی بنفشی که مادر اینما با خودش برای آسترا به پارک میبرد، انگورهای کوچک و برشنخوردهای پیدا میکردم و روی صندلی غذای کودک، انگورهای بزرگی میدیدم که دو نیم شده بودند، اما نه در جهت طولی (انگورهایی که در واقع باید به چهار قسمت بریده میشدند). بعد انگار که تقصیر اینما باشد، جلویش درمیآمدم و میخواستم با مادرش صحبت کند و چیزی نمیگذشت که دعوایی شدید میانمان درمیگرفت. دعوایی که از بحث دربارۀ انگورها شروع میشد و به پرسشهایی دربارۀ قدرت، کار، ارزش و امکان عشق میکشید. ما که دادوبیداد میکردیم، آسترا گریه میکرد (یا بدتر، ساکت همهچیز را در خود میریخت و با آن چشمان قهوهای درشتش پلک میزد). همین یکی دو ماه پیش از خفگی من، یکی از آن دعواهای جنجالی را داشتیم.
و تازه وقتی خفه شدم، وقتی در کافه لوپ ایستاده بودم و نفس در گلویم گیر کرده بود، کاملاً دریافتم (هرچند نه با همین واژهها) که دوقطبی شدن ما بر سر انگورها ریشه در باورهایی داشت که با وجودِ تضادشان، به شکلی جادویی به اثر ترس من از خفگی آسترا مربوط میشدند. ترسی که بارها و بارها با صدای بلند ابرازش کرده بودم. البته اینما موافق بود که باید غذا را ریز خرد کرد، اما تمرکز بیش از حد من بر این خطر خاص، تکرار مداوم نگرانیهایم، خواندن آمار در موبایلم («فقط در سال گذشته، کلی بچه در آمریکا بر اثر خفگی مردهاند!») و نشان دادن قطر ناچیز نایچه با انگشت شست و اشارهام به نظر اینما همگی نوعی دعوتنامه برای فاجعه بودند. باور داشت صرف حرف زدن دربارۀ چنین چیزی شر را فرا میخواند و از این گذشته، اعتماد بیش از حد به «مدیریت خطر» که جهانبینی مالیزدۀ طبقۀ مرفه است، نوعی غرور و خودبزرگبینی است. نوعی توهم است که خیال میکنی قادری تهدیدهای همیشگی زندگی را نصف یا چهارپاره کنی. انگار از خدا یا هر نیروی کیهانی دیگری بخواهی مجازاتت کند تا حد و اندازۀ خودت را بدانی. بنابراین، اینما هیچوقت ترسهایش را به زبان نمیآورد، چون میترسید همین به زبانآوردنشان باعث تحققشان شود (انگار که با گفتنشان یکی از آن گردبادهای کوچک ویرانگر را احضار میکنی). برای مثال، وقتی آسترا را باردار بود، هرگز ترسش از یک سقط دیرهنگامِ دیگر را بر زبان نیاورد، نه به من گفت نه مطمئناً به مادرش. برعکس او، من مدام به مادرم میگفتم این بارداری آخر و عاقبت خوشی ندارد و ما هرگز صاحب فرزند نمیشویم، نه چون به این چیزها یقین داشتم و نه فقط برای اینکه طبق گفتۀ فرویدیها، در حال ابراز «اضطرابِ علامتی» نسبت به آسیبی احتمالی بودم، بلکه چون گمان میکردم به زبان آوردنِ بدترین سناریوها احتمال وقوعشان را اندکی کمتر میکند، نوعی دعای منفی؛ هرچند اگر از من میپرسیدی، انکارش میکردم.
وقتی در کافه لوپ ایستاده بودم، غرق فکر شدم. هرچند نه با این واژهها. در واقع اصلاً با واژهها نبود. پس «فکر کردن» هم تعبیر دقیقی نیست. همانطور که در حال مرگ ایستاده بودم، فقط احساس میکردم اگر از این ماجرا جان سالم بهدر ببرم، اگر «زنده بمانم تا داستان خفه شدنم را تعریف کنم»، باز هم نخواهم گفت و نمیتوانم بگویم. زیرا اینما باور داشت یا دستکم کمی باور داشت که خودم مقصر این اتفاق بودم و این تکه استیک تاوان همۀ نگرانیهایی بود که بارها به زبان آورده بودم (صدای مادرش را میشنیدم که با یقین میگفت: «میبینی؟»). مسخره بود. اما درعینحال برایم به همان اندازه یا شاید حتی بیشتر مسخره بود که باور کنم خفگیام کاملاً تصادفی و بیارتباط با وسواس من دربارۀ خفگیِ آسترا و تنشهای پیرامونش بود. اگر نمیخواستم بپذیرم که همهچیز فقط تصادف و اتفاقی محض بوده و قبول نمیکردم که جهان مجازاتم میکند، پس واقعاً به چهچیزی باور داشتم؟ آنچه را متافیزیک کارائیبیِ اینما مینامیدم رد میکردم اما درعینحال، دین جانشینم ـ یعنی همان «علم یهودی» روانکاوی ـ بیان میکرد که من ناخودآگاه خود را به خفگی واداشته بودم چون احساس میکردم کسی نگرانیام را دربارۀ خفگی جدی نمیگیرد و در نتیجه، خودم را بهخاطر آن انگورها نابود کرده بودم. درواقع بهعبارتی، خودم مسئول اتفاق رخداده بودم و به معنای واقعی کلمه خودم آن بلا را سر خود آورده بودم، هرچند بهصورت ناخودآگاه (نکند نسخۀ ضعیفتر و باورپذیرتری از روایت روانکاوانه وجود داشت؟ شاید به دلیل آن همه هیجانی که دربارۀ خفگی وجود داشت، بیشتر مستعد خفگی بودم. شاید سریعتر میخوردم یا خوب نمیجویدم؟ اما حتی این هم مسخره به نظر میرسید؛ اینکه گلویم آماده و منتظر بود لقمۀ اشتباهی به دهان بگذارم).
شانس، سرنوشت یا آن نوع از سرنوشت که ناخودآگاه بود؛ هیچیک از این جهانبینیها را نمیپذیرفتم، من اصلاً جهانبینی خاصی نداشتم. چهل سال فرصت داشتم تا یکی برای خودم دستوپا کنم و موفق نشده بودم. باز هم تأکید میکنم اینها نه افکاری منسجم، بلکه امواج احساسات ساطعشده از مغزی بودند که هر لحظه اکسیژن کمتری داشت. اما بعد، از دل این پرتگاه ماوراءالطبیعی، به من فرمان داده شد که هرگز داستان خفهشدنم را بازگو نکنم. درست همانطور که زمانی به من فرمان داده شده بود از رستوران فرار کنم و خودم را بکشم. احساس میکردم انگار خدایی، پدری کافکایی یا مربی کشتیای به من پیشنهاد میدهد که اگر سوگند بخورم ماجرای خفه شدنم را بازگو نکنم و داستانی از آن نسازم، اجازه میدهد زنده بمانم و مهروموم را از گلویم باز میکند؛ گویی میگوید ای دَلۀ بدبخت، همۀ این اتفاقها فقط هشداری بودهاند تا دهانت را ببندی و دیگر سرنوشت را وسوسه نکنی تا یاد بگیری خویشتنداری کنی. خویشتنداری در معنایی که اینما اغلب برای این واژه به کار میبرد مثل وقتی که از من میخواست راحتیاش را «پیش خودم نگه دارم» و سعی نکنم آن را درست کنم، توضیح دهم یا تفسیرش کنم یا وقتی (به گمانم) میخواست بخش بیشتری از اضطرابم را «پیش خودم نگه دارم»، نه اینکه با سیلی بیامان از کلمات توضیحش دهم. مشکل من دقیقاً چه بود؟ چرا نمیتوانستم احساسی را پیش خودم نگه دارم، بیآنکه مجبور باشم بیانش کنم؟ چرا تحمل نداشتم فکری درونم باشد، بیآنکه بلافاصله مجبور شوم آن را بیرون بریزم، بالا بیاورم یا راه را باز کنم؟در آغاز روزگارِ خفهشدنم، باور داشتم با روایتکردن راهی به جهان نفسکشیدن باز میکنم و زبان نجاتم میدهد اما آن لحظه با درماندگی سوگند خوردم که بله، اگر اجازه یابم زنده بمانم، به هیچکس نمیگویم چه بر من گذشته است و از دل همان سکوت راه و رسم سکوت را میآموزم. دیگر با جنون نه چیزی را میبلعم و نه بیرون میریزم، نه سرنوشت را وسوسه میکنم و نه سعی میکنم با سخن گفتن از آن بگریزم. پس، لطفاً.
آرون پشت سرم بود، نفسش را روی گردنم حس میکردم، تلاش میکرد بفهمد دستهایش را کجا بگذارد. بهجای اینکه زندگیام «از برابر چشمانم بگذرد»، مجموعهای از بوهای مختلف در ذهنم مرور میشدند، بوهایی که بهشدت از همیشه قویتر بودند، چون نفسم بند آمده بود. بوی چمنِ تازهچیدهشده در کودکی (هنگام مرگ، هیچچیز کلیشهای نیست)، بوی گوگردِ کبریتهایی که هرجا میکشیدیشان روشن میشدند، بوی آسفالت بعد از باران، بوی رنگ تازه در اتاقی با پنجرههای باز در بهار، بوی پاپکورنِ سینما، بوی جنسی (منظورم بوی واژن) زنی که در اواخر بیستسالگی دلم را شکست، بوی سنبل، بوی آبنبات هندوانهای (شاید همان که در گلوی شاگرد خانم سَکت گیر کرده بود)، بوی اولین گربهام (فلیکس )، بوی هلوهای کبابی در خانۀ برادرم در سیاتل و بعد، وقتی آرون دستان درهم قفلشدهاش را بالای نافم گذاشت، همۀ آن بوها یکی و در آسترا متمرکز شدند؛ در بوی شیرِ سینۀ اینما که کمی بوی صابون میداد، در بوی نفس آغشته به شیر آسترای نوزاد، در بوی شیرین مدفوعش پیش از اینکه غذای جامد بخورد، در بوی استفراغش در هواپیما هنگام بازگشت از پونس ، در بوی شامپوی بچه بر تارهای مویش که با بوی شکوفههای گیلاس میآمیخت وقتی در باغ گیاهشناسی او را با آغوشبند حمل میکردم، دیگر همهاش آسترا بود. همان لحظه که آرون نخستین فشار بیثمرش را وارد کرد، بالاخره اشکهایم سرازیر شدند. اشکهایی که باعث شدند نورِ شمعهای روی میز را تار ببینم. الف کوچک من، ستارۀ کوچکم، اخترکم. همانطور که دیدِ پیرامونیام تنگتر میشد و گوشهایم زنگ میزدند، در ذهنم از دخترکم التماس بخشش میکردم. متعجب بودم، متعجب از همین که تعجب کرده بودم که در واپسین لحظاتم در زمین که لبریز از ترس و عشق بودم، همچنان ذهنم آنقدر جا داشت تا بنویسم که جهان با انتظاراتم سازگار نیست. انگار هیچکس در رستوران نمیدانست چه خبر است. چطور ممکن بود سروکلۀ هیچ پیشخدمتی پیدا نشود. مردم اطراف همچنان بنوشند، بخورند، بخندند و با سخنانشان ستونهایی از هوای لرزان بسازند، آنهم وقتی که آرون همچنان فشار میداد. چطور ممکن بود کسی تلفن را جواب ندهد؛ تلفنی که در آشپزخانۀ ما در خیابان جوئل زنگ میخورد؟ مادرم داد زد: «کسی نیست اون تلفن رو جواب بده؟ لطفاً یکی پیغام رو بگیره.» چون تو همان همهای، همۀ آدمهای دور میزها، همان لکههای تیره در میدان دیدم، تو خودِ میزها و شمعها و کلیشهها هستی.
منبع: نیویورکر
بی در کُجا
.
آنِسه بعدِ سالها برگشته بود. نشسته بود روی صندلی چوبی، پا روی پا انداخته و ساق روشن یک پاش بر زانوی چپ تاب میخورد. پشت سرش برج بلندی بود با ساعتی بزرگ بر بالا. پاندول ساعت برج همراه با ساق پای آنِسه چپ و راست میرفت. آنِسه دستهاش را از پناه گُردهها بیرون آورد: «من رو نفروشی قشنگهخانوم!» بعد بلند شد، رو برگرداند و به دل برج ساعت رفت که تا آسمان سر کشیده بود. چند تکه ابر هم توی آسمان دید. آنِسه البته اسمش آنِسه نبود. کوتاهشدهی چیزی بود و سالها بود دیگر نداشتش.
از آشفتهچُرتش پرید. برای بار چندم دورادورِ زیرپله را گشت. گوشهکنار دو تکه رختخواب بود و اجاقکی و دیگچهای. بطریهایِ پشت ستون زیرپله را تکان داد؛ خالی بودند. کپهی آشغال تهِ اتاقک را زیرورو کرد؛ چیزی ندید. چشمهای تیرهاش پف کرده بودند و دهانش خشک شده بود. «اگر جایی بالیده بودم…*» لعنت فرستاد به هر چه آنجا بود و شعری که از صبح تکهتکه میآمد توی سرش. دست گذاشت روی پیشانیش که پهن و بلند بود و حالا داشت با درد کشندهای در هم میپیچید. خزید سمت متکایِ لکافتادهای. رویهش را پاره کرد و از لابلای ابرِ تکهتکه، آنِسه را بیرون کشید. گرفت توی دست. انگشت کشید روی بدن آنِسه. «چیزی نیست درست مثل باقیِ چیزهاست.» از زیرپله که خواست بیرون بزند نگاهش به تصویر محو خودش افتاد. توی شیشهی مات درِ زیرپله، چیز زیادی نمیدید. ولی هاشمسیرابی یکبارگفته بود: «یه چیزی هنوز تهِ چشات قشنگه، قشنگهخانوم.» و اسمش توی راستهی شیطانبازار شد قشنگهخانوم. باید انتخاب میکرد؛ خودش یا آنِسه؟ تناش که خودش نبود. آنِسه هم که آنِسه نبود. اما چیزی در آنِسه که حالا داشت لابلای انگشتهای لرزانش میچرخاندش بود که میخواست همانطور بماند. نه مثل آنِسه که رفت.
زیرپله تهِ کوچهای برِ خیابان شهناز بود. هاشمسیرابی گفته بود بمان تا ببینیم چه میشود. چیزی نشده بود. فقط یکبار هاشم گفته بود: «ها قشنگه! دعوت هم نمیکنی به زیرپلهی خودمون!» قشنگه لیچاری تَشَروار بارش کرده و هاشم هم چندروزی روبرگردانده بود. همین. قشنگهخانم هر چه داشت را قبلها تکتک برده بود بازار شیطانها. زیرسیگاری برنزی؛ از مغازهی سرایمشیر کِش رفته بود، کفش مردانهای که چرمش درِ مسجدی برق میزد و یا آخرین کاسهبشقابهای مسیِ ماماناختر که مانده بود برای قشنگهخانوم در وصیتی به قد و قوارهی: «مادر خیرات کن برام». اختر دیگر چشم و چار به نوری نداشت و ندیده بود که دو سوی گونههای دخترش دارد توی صورتش فرو میرود و زیر چشمهاش پف افتاده. وقتی مامان اختر مرد، کاسه بشقابها را کول گرفت و از خانهی اجارهای بیرون شد. ماماناختر که مُرد، مستمری بنیاد شهیدش هم انگار با او مُرد.
سرِ بازار چند جوان دستبهیقه بودند. دورتر، زیر نور تکهتکهی شیطانبازار کریم شیرهای را دید. دستش صاف مانده بود جایی میان زمین و آسمان. میدانست حالا چشمهاش بستهاند، تنش در خلسهای بدرکاب گیر افتاده و متاعِ توی دستش هیچ به چشم رهگذرها نمیآید. آنِسه را فشرد توی مشت. راه کج کرد دورِ دروازه. شیطانبازار یکتنه به جمعهشبهای دروازهاصفهان مثل روزهاش آتش میانداخت. از بالای میدان نگاهی به آنطرف کرد. جوانها، مشتخورده حالا هر کدام رفته بودند سر بساط خودشان. خمیده، لاغر و رنگپریده چیزهاشان را میچیدند. از کفشهای استوک لنگهبهلنگه گرفته تا ابزار دستچندم و آلبومهای قدیمی که مانندش جایی پیدا نمیشد؛ فندک، هواکش توالت، لنت ترمز، جعبهی سیگار، تسبیح و… ایستاد کنار بساط کسی. یکی دو نفر سر گرداندند و سلامی دادند. گرهی روسریش را سفت کرد. دید دستهاش دارند لرز لرز را شروع میکنند. آنها داشتند میآمدند. جانش که الکل کم میآورد میآمدند: ماماناختر، پدرش میآمد. میدید؛ سربازست سر برجک نگهبانی شهربانیِ شیراز ایستاده و دارد مردمی که مرگ بر شاه میگویند را میشمارد. روزهای آخر واقعهی ۵۷ بوده و تیری از ناکجا مینشیند تختسینهی باباحمید. ماماناختر میگفت همان لحظه توی شکمم لگد زدی. میدید برادرش روز آخر سربازی و روز آخر جنگ سر برجک نگهبانی داشته به جوک همرزمش میخندیده که پیشانیش به قوارهی یک سکه ۵ ریالی قدیم سوراخ شده. همانطور از پشت افتاده و دهانِ باز از خندهش رو به آسمان مانده و دیگر نخندیده. توی خوابهای قشنگهخانوم هم نمیخندد. وقتی رگهاش پر خونِ مست باشد، آنها را نمیبیند و آنِسه هم او را به حال خودش میگذارد. آنسه حالا دیگر خیلی دور بود برای تهِ چشمهای قشنگهخانوم. از تمامیِ آنسه فقط گردی صورتش را یادش بود و این جمله: «دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟» و اینکه دستِآخر فهمیده بود از آن همه دوستیهای تودرتو فقط آنِسه بود و خودش.
کاش فقط همینها یادش میآمد: آنسه و او روبهروی سردرِ دبیرستان رسالت؛ آنسه یک پایش را جلوتر گذاشته و گردن به عقب رانده بود. آنسه و او پشت نیمکتهای چوبی کلاس؛ اینجا آنسه دم موهاش را از زیر مقنعه آورده بود تا پشت لب و ابرو درهم کشیده بود. و چند عکس دیگر که سیاه و سفید بودند و قشنگهخانوم تاریخ ده سال قدیمیتر پشتشان زده بود و لابهلای عکسهای کهنهی دیگر (عکسهایی که نادر از جبهه فرستاده بود. عکس بابا با لباس نگهبانی. ماماناختر توی یکی از عکسها نادرِ دو ساله را گرفته بود توی دامنش. ونادر غشغش میخندید.) برده بود بازار شیطانها. قبل از نفسِ آخر ماماناختر او خیلی چیزها را فروخته بود. باید خالی کند خودش را از هر خاطرهای. بارها افتادن درحفرهی تخت سینهی بابا و پیشانی نادر را میتواند تحمل کند. اما گیر کردن در نگاهِ آخر آنِسه را، نه.
عربدهی فروشندهها بالا گرفته بود. شبیهِ جانکندن بود بازار شیطانها. زیر نور زرد لامپهای رشتهایِ راستهی بازار میشد جان کندنِ جانها را دید و سکرات اشیا؛ مالخرها، مالفروشها، به تهرسیدهها و خمارها و نشئهها و بین آنها چند فروشندهی تازهکار که هنوز رنگی به رخسار داشتند. سوا از بازار نو با آنهمه اصالتِ کهنه و جاندار، هفتهای یک شب، شیطانبازاری بود به نگاه برخی تن مالیده به حورالعین. قشنگهخانوم از کنار گاری بامیهفروش گذشت. بوی روغن سوخته زد زیر دماغش. رفت گوشهای و تکیه داد به دیوار و آنسه را گذاشت توی جیب مانتواش. کسی داد زد: «قشنگهخانوم چطوره؟ نبودی هفتهی پیش!» مرد داشت چند اسکناس را میشمرد و میگذاشت توی جیبش. از پولها که فارغ شد خواست بیاید نزدیکتر. قشنگهخانوم تکیه از دیوار برداشت:
«سریش نشو.»
«اوه چه لوندی تو خانوم!»
پشت کرد به طعنهاش و رفت دورتر. رو به حورالعین. مثل آنسه نبود. آنِسه اندازهی لوندی را میدانست. پا روی پا که میانداخت انگار به جهانِ زیر پاش حکم میراند. نور کدر و مات دیماه تابیده بود تا نیمهی نمازخانه. خودش بود و آنسه. خیز برداشت تا نزدیک صورتش. آنسه هم سرکی خم کرده بود به ناز. تا قبل از اینکه لبهای او برسد به هرجایی از گردی صورت آنسه، در باز شد و بلندای تیرهی خانم شوکتی افتاد توی چارچوب درِ نمازخانه. درست بعد از اینکه آنسه گفته بود برای اینکه عاشق پسری بشی، باید بوسیدن بلد باشی. یادت میدهم؛ اول تو. سربهراه و دمی کوتاه خواست او را ببوسد. بعدها آنسه گفت: «غمت نباشه. این دبیرستان نشد یک دبیرستان دیگه.» برای آنِسه البته که شد.
آنِسه حالا خیلی دور بود ولی آنِسه بود. «اگر جایی بالیده بودم که روزها سبکترند…*» از صبح این شعر چرخ میخورد توی سرش. آنسه گاهی میخواند و یا روز آخر خوانده بود فقط؟ باقیش را به خاطر نمیآورد. امروزِ لعنتشده، بد شروع شده بود و حتم داشت جاهای بدترش هنوز مانده. قرار بود گذشته با تمام جزئیاتش بیاید و بنشیند، زیر پلکهای پفکرده و ملتهب قشنگهخانوم. باید کاری کند. امشب اگر عرق نخورد تاب نمیآورد. باباحمید را باز میساخت با قصههای ماماناختر. پیشانی برادرش نادر بارها سوراخ میشد. بارها دم آخر را که ماماناختر تُنگی آب، نذر کوچه کرد را میدید. روز آخر سربازی، روز آخر جنگ. هفت سال و ۱۱ ماه و یک روز جنگ. اختر ضجه میزد: «خدا اَمون نداد اون یک روز رو به تو؟» و سر میدزدید از فشار دستهای همسایهها که میفشردند روی دهانش و چیزهایی که نداشت را حوالهی خدا و آدمهای خدا میکرد. حالش که خوب بود فقط کلیات را میدید. و همه چیز در کلبودنش به نظر مهربانتر میرسد.
نگفت به ماماناختر که اخراج شده. راه میافتاد توی خیابانهای شیراز و برمیگشت. پدرِ آنسه، پروندهاش را شست و جایی دیگر اسمش را نوشت. آنسه گفت: «چرا خشکخشک؟ منم گاهی جیم میزنم بریم دوردور.» مهمانی قصردشت بهترین جایی بود که رفتند. یک دکمه سردست طلایی توی بوفهی میزبان، اولین چیزی بود که کش رفت تا دهن ماماناختر بلکه بسته شود به غرزدنِ دیرآمدنش. دکمه را تا از آنسه جدا شود آنقدر توی مشت فشرده بود که مبادا مچش جلوی آنسه باز شود. میخواست پیش نگاه آنسه همانطور بماند، همانطور که دوست داری با دوست من که دوست داره… بعدها اما بالاخره مچش باز شده بود که!
حالا اما همهچیز سخت بود، هر جا میرفت، چهرهی پفکرده و ملتهبش را چار نفرمیپاییدن. آنطرف بازار را دید زد، بلکه قیصربابا را ببیند که گاهی چشمکی میزد وته بطریای را پیشکش میداد. نبود. ته بطری البته به کارش نمیآمد ولی زمان میخرید. تا یادش نیاید آن بار آخر را. و آن فرو ریختن پیش نگاه آنسه را.
«ایش چیه اینا! بابا میگه لب نزن به این سگیا.» آنسه شات عرق را یکضرب رفت بالا. و حلقهی نازک خیاری را پیش برد تا جلوی دهان او. «اون پسره رو نیگا. گمونم عاشقم شده. نخند اینقدر. بفهمه وا دادیم پررو میشه.» نتوانسته بود نخندد. عرق آتشین سُر خورده بود و هنوز تهِ دلش جا نگرفته، حس میکرد آتشدان توی دلش روشن کردهاند. با دومی ترسهاش رفتند و با سومی دلش میخواست عاشق شود. با چارمی حس کرد که تا ابد میماند پیش آنسه. آنسه گفت چرا که نه. من هم همهی اینها را ول میکنم. «ودستانم چنینات میگیرند.*» و دستهاش را حلقه کرد دور شانههای او. نیم لیتر عرق اگر داشت، فکر کردن به آنسه و این شعر را میسپرد به بعد. اما حالا آنها، همهشان از هم پیشی میگرفتند برای خاک کردنِ قشنگهخانوم.
کسی تنهای زد و گذشت. زن چادر رنگرفتهای بر سر داشت و تند دنبال مردی به پیچ کوچهای خزید. صورتش را کیپ گرفته بود. پاشنهی تخممرغی کفشهاش سابیده بودند. هاشمسیرابی گفته بود هنوز چیزی ته چشمات قشنگه، قشنگهخانوم. آنسه را اگر میفروخت بهقیمت، پول الکل و نانِ چند ماهش جور بود. از سر بازارِ نو برگشت سمت شیطانبازار. توی بازار وکیل لیچار بارش میکردند. اعصاب لیچار نداشت و وقتِ پاچهگرفتن نبود. آنسه اگر بود شاخ در میآورد و حتما میگفت: «اوهو چه سگی شدی برای خودت.» آنسه نبود. آنسه بود، توی جیبش. حالا که هرچه توی سرش است دارد مثل ابر طوفانزده تکهتکه میشود، نوبتِ ماماناخترست. یک چادر مشکی رنگرفته برداشته و راه افتاده سمت خلیلی. او هم تندتند پیاش رفت. مامان رفت توی کمیتهی خلیلی. بعد از یک ساعت با آنسه برگشت. انعامِ گروگذاشتنِ گیس سفیدش و اینکه «بخدا پدر و مادر این دختر رفتن سفر و اینو سپردن به منِ مادرِ شهید.» و به چند جهتِ قبله قسمخوردن تا آنسه آزاد شود؛ شد یک شامِ قشنگ توی رستوران. مامان اختر چند پرس کباب سفارش داد و داشت توی دلش فکر میکرد که میارزید و بد نیست بار دیگر هم این دختر را بگیرند، چیزی نمیشود که. باقیش را هم میبرد خانه. خوشحال بود اخترمامان. آنِسه اینطوریها بود با خودش شادی میآورد و برکت.
«زیادی ول گشتیم. دیگه خوش نمیگذره. میخوای برات دیپلم بخرم؟ به بابام بگم؟»
از دهنش پرید که او و ماماناخترش حواسشان به همه چیز هست. و اختر برایش برنامههایی دارد. بعد فکر کرد شاید باید بیشتر شاخ و برگ میداد به برنامههای ماماناختر. به نظر توجهی آنسه اصلا جلب نشده بود. آنسه یک غنچه بهار نارنج از بالای سرش کند. «چه بویی داره سعدیه. اگر حافظ بفهمه!» بعد آرنجی حوالهی پهلوی او کرد: «بخند دیگه زهرمار. مثل انِ مرغی بخدا.» خندید. اما آخر هنوز داشت به او خوش میگذشت که آنِسه؟! بعد آنسه پسری را نشانش داد که طاق موهاش سایه انداخته بود تا روی فکاش. آرش بود یا علی؟ آنسه دمِ گوشش گفت: «قیافه رو! مال تو». ترسید. بیشتر میخواست انتخاب شود تا انتخاب کند. آنسه انتخابش کرده بود. گفت: «حالا وقت زیاده.» آنسه گفت: «عجب خری هستیا. چند ساله همینو میگی.» و خودش زخم کهنهی گوشهی چانهاش را جوری نشان پسر داده بود که انگار تمامی زیباییش در آن الههی ناسور خلاصه میشد. و میشد هم.
از کنار سکینه گذشت؛ از پس و پیش تنهایی که دورادورش را گرفته بودند به سختی دیده میشد، کارتها را چیده بود روی زمین. نفسها حبس بود. پیرمرد از شدت هیجان گونههاش گر گرفته بود، سه اسکانس توی دستش را پر داد توی هوا تا همه ببینند. سکینه بلند گفت: «همه خوب سِیرِش کنین بعد نگین اَلَمون کِردی. زیرکشی نداریم دبه نکنینا.» پیرمرد باز اسکناسها را توی هوا پر داد یعنی قبول. سکینه کارت وسط را برگرداند. سفید بود. ولوله بالا گرفت. پیرمرد پولها را انداخت کنار کارتها و باز دستبهجیب شد. سکینه تندی اسکناسها را قاپید. داد زد: «خوششانس بعدی!» سکینه که همزمان هم تنومند بود هم چروکیده باید اسکناسهات را توی دستت میدید وگرنه کارتی برایت رو نمیکرد. قشنگه گذشت. توی آینهی گرد و کوچکی که توی بساطی کف زمین بود، خودش رادید زد. با همهی ورم پلکها و چند پر موی سفید هنوز قشنگی داشت ته چشمهاش که سیاهِ سیاه بودند. برای کجا و کی و کِی نگه داشته بود این بکارت فرسوده را؟ آنسه اگر بود چشمهای عسلیش را تابهتا میکرد و میگفت: «بکارت فرسوده چه حرف ها! واه واه.»
چشمهای آنسه زیر نور عصرگاهیِ تراس عسلیتر شده بودند. داشت فکر میکرد چی شد، آنسه از کلاس دوم ب فقط او را انتخاب کرده برای دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟ و ۵ سال مانده؟ آنسه که توی خانهی دو طبقهی سفیدرنگشان و آن تراس پهناور با نردههای سنگی، شکل پرنسسی بود، با دو لیوان در دست. «فقط اندازه نگه دار دختر. مثل اونبار بدمستی نکنیا. بابااینا دو ساعت دیگه میرسن.» دنیا را بلد نبود تا اندازه نگه دارد. آنسه دو تا تکه یخ انداخت توی لیوانها. به دستهاش نگاه کرد که بهقاعده و دقیق لیوانها را پر کردند. از دعوت و ورودشان به آن خانهی باشکوه تا نشستن و پذیرایی با جام و شراب و همه چیز شبیهِ برگزاری یک مراسم آیینی بود در چشمش. بیا مال تو. مال خود خودت. «توی بندش طلا هم داره. مال تو.» توی سرسرا داد ساعت را یا تراس؟ کاش توی تراس داده باشد؛ وقتی آن واقعیتِ گداخته، مدام میسوزاندش. سرد نمیشود. کاش اینطور بود و همه چیزِ آن روز شکل معجزه زیبا میماند. آنسه خیره شد به شاخهی درخت خرمالو که سر کشیده بود تا پشت ستونهای سنگی تراس. یک خرمالوی نارس از سرش آویزان بود. بلند شد پشت به او. دست کشید روی سرِ خرمالوی نارس. و آن لعنتی را خواند که حالا پیچیده توی سرش. «اگرجایی بالیده بودم که روزها سبکترند و ساعتها باریکمیان…*» عادت نداشت آنسه اینطور چیزهایی بخواند و یا فقط در حضور او نمیخواند؟
«تا آخر این ماه رفتیم دیگه. به این ترم دانشگاه اونجا نمیرسم. دیگه همهچیز توی زندگیم بایددقیق باشه. آخه ناسلامتی داریم میریم کشور ساعتها.» دیگر از آن لوندی و شیطنت خبری نبود امروز. ویسکی ته معدهاش را سوزاند. آنسه هنوز سر برنمیگرداند تا آنطورکه او خیال میکرد، داد بزند: «سورپرایز. شوخی کردم. قیافشو.» و قاهقاه بخندد. داشت به خط کوهسرخ که کمرنگ و مهگرفته از دور پیدا بود، نگاه میکرد. خواست بگوید کجا آنسه؟ نگفت. بطری را برداشت. باز لیوان خود را پر کرد و تا قبل اینکه آنسه سربرگرداند یکراست رفت بالا. آنسه سر برنگرداند. بلوز آستینکوتاهِ سفید پوشیده بود با دامن چارخانهی پشمی. اینطور نمیپوشید معمولا. فکر کرد که فقط یک حرکت، این زیبایی را حک میکند کف حیاط و برای همیشه میماند روی سنگفرش سرخرنگ. همینطور میماند. آنسه برگشت و زل زد توی چشمهاش.
«اوهوی چیزی نمیخوای بگی؟» و ته لیوانش را پاشید سمت او.
«آی قشنگهخانوم چه زهرماریه امشب نه؟» کریم شیرهای هنوز هواکش چارپر پلاستیکی توی دستش بود و پا میکشید سمت بازار نو. زهرمار بود امشب. باید همه چیزش را میداد تا همه چیزش یادش نیاید. کمی هم طلا دارد توی بندش؛ یادگاری. اسمش را هم بگذار آنِسه. باید انتخاب میکرد وگرنه زیر لرزِ هجومِ مدامِ گذشته و نگذشته جان میداد. برود تهِ چشمهاش را بگذارد کف دست هاشمسیرابی یا آنسه را رد کند برود؟ همان بیست سال پیش نرفته بود آنسه؟ اگر به اندازهی کافی خوب بود، آنسه نمیماند؟ نور کدر نمازخانه تابید پیشاپیش چشمهاش. کجاست حالا؟ یکبار فکر کرده بود تلویزیون نشانش داده. نمیدانست مدال برده بود یا باخته بود. شاید هم فقط شبیه آنسه بود. صدای تلویزیون بسته بود. تلویزیون را ماه بعد فروخت. برای اینکه شجاعتِ پیشِ هاشمرفتن داشته باشد هم، باید بخورد. داروخانهی میدان ولیعصر دیگر الکل نمیدهد. بدهد هم یک چیز تلخِ زهرماری توش ریختهاند که به او دهنکجی کنند انگار. بگذارید خودش آرامآرام جان میدهد دیگر. قشنگهخانوم زیر لب با خودش گفت: «نمیذارن که.» پای بساطی که ردیفردیف ساعت بود، ایستاد. مرد را نمیشناخت. زیرچشمی ساعتها را دید زد؛ زیر نورِ بیرمق، کمخواه و بی هیچ جاهطلبی نشان میدادند. نه مثل آنسه توی دستهای آنسه، وقتی دادش به او. تهماندهی قطرههای عرق، عرق شد روی پیشانیش. حالا کمکم واقعیت، وحشی و بیملاحظه پیش میآید. حالا زلزله به تناش افتاده و آن زنِ چادرکهنه اگر باز تنه بزند، مصیبتست. کمکم چشمهای پدر آنسه از تاریکیها بیرون میزنند و دوخته میشوند توی نگاهش. حالا دیگر باید آنسه پیدایش بشود تا او از ترس و شرم پخشِ زمین نشده. آنسه بدو بدو از پلههای سرسرا پایین میآید. پیشاپیش چهرهی پدرش داد میزند: «خودم دادم بهش.» پدرش دست او را گرفته بالا با ساعتی در پناه انگشتهاش. دست پدر شرمگون میافتد. حالا نوبت آنسهست ادای شرمندهها را در بیاورد.
مرد میبیندش. «کی بود اسمت؟ میفروشی؟» هیز هم نگاه میکند یا قشنگهخانوم فکر میکند هیزانه است. «زر نزن.» مرد کفری میشود. «چته؟ میخاره؟» قشنگهخانوم یورش میبرد. مشتی حوالهی دهن مرد میکند. مرد قشنگهخانوم را میکشد روی زمین. چند نفر میآیند و قشنگهخانم را دور میکنند. باز خیز برمیدارد سمت مرد. مرد لگدی میپراند. کسی او را میگیرد و هُل میدهد عقب. مرد هنوز چیزهایی میگوید. قشنگهخانوم هم. اما غائله خوابیده. از بازار میزند بیرون. دروازه کمی خلوت شده. نیمه شب است. قشنگهخانوم دست میکشد روی جیبش. هست. آنسه هست. گوشهای زیر نور نگاهش میکند. چیزیش نشده.
بعدِ آن بازیِ معجزه و نکبتِ آنسه، که خداخدا میکرد بازی باشد و نبود، از پلهها رفت پایین. تلوتلو میخورد. ساعت را توی کشوی میزتوالت آنسه دید. تهِ وسیکی را بالا آورده بود و ساعت را چندتا چندتا میدید. فکر کرد، چقدر شبیه آنسهست. بود هم؛ طلا داشت و نداشت. برش داشت. آنسه هنوز توی تراس بود و لیوانها را جمع میکرد. مراسم آیینی تمام شده بود. خواست بیخداحافظی برود تا آنسهی طلایی را با خودش ببرد برای همیشه. توی سرسرا چشم در چشم پدر آنسه شد. نگاه پدر سُر خورد تا دستهای او و ساعتی که توی مشتش جا نشده بود. دادِ پدرش که بلند شد، آنسه بدو بدو آمد پایین. آنِسه آنِسه. تازه فیلم بینوایان دیده بود. با هم دیده بودند، سینما کاپری. و او پیش نگاهِ آنسه فرو ریخت.
کاش آنسه دیگر نمیخواند:
«و دستانم چنینات نمیگرفتند، به سختی وپریشانی که میگیرندت گاهی.*»
هاشمسیرابی حالا دیگر خواب است لابد.
اما آنقدر مرد هست عرقی بگذارد جلویش. بالاخره بایست از جایی شروع کند. اگر آنسه نباشد، نگاه آخرش هم نخواهد بود. چرا نگه داشته بود این سند بیآبرویی را. این نشانه را اگر پاک کند گذشته خود به خود پاک میشود. دیگر چیزی نیست برای به خاطر نیاوردن.
قشنگه خانوم راستهی خیابان شهناز را لنگ زد. پشتِ تاریکی سر کوچه، سایهای تکان خورد. چشمهاش سایه را سیاهتر میدید حالا. به سر کوچه رسید. چیزی توی دستهای سایه بالا و پایین رفت. کریمشیرهای از پناه دیوار پیش آمد. قشنگهخانوم کنار کریم بیخ دیوار زانو خم کرد و نشست. کریم هم.
«نشد نه؟»
کریم زل زد به هواکش چارپر: «دووم نمیآرم تا صبح.»
«دورم پرسه میزنه.»
«چی؟»
«زنگولهپاست. بلدمش.»
کریم شیرهای پشت به دیوار خزید تا روی زمین. زمین نم داشت. آب تازهی ناودانی شره کرده بود تا کنار جوی آب. از جو بوی چرکاب بلند شد.
«چی؟»
قشنگهخانوم خون خشکیدهی گوشه لبش را با نوک انگشت کند.
«مرگ. زنگوله به پاست.»
«گمونم هنوز نوبهی من نرسیده.»
بلند شد کریم.
«میرم یه پِری میخورم. یکی پیدا میشه دواش رو بام قسمت کنه.»
کریم شیرهای پاپوش بر زمین کشید و رفت توی تاریکی کوچه. قشنگهخانوم زل زد بهش. کریم خودیِ اوست. از تمام بازار شیطانها و از تمام عالم، رو از کریم نمیگیرد. کریم شیرهای آنقدر توی خودش مچالهست که بیرنگیِ قشنگهخانوم را نمیبیند. قشنگهخانوم صدای خودش را شنید. کریم رو برگرداند و راه رفته را برگشت. قشنگهخانوم توی تاریکی پناه دیوار ایستاد. کف دستش که پیش نگاه کریم بود برقی زد. دست کریم را گرفت و آنِسه را گذاشت کف دستش.
«چیه؟»
«آنِسهست.»
«ساعته که!»
«ساعت هم هست.»
کریم پاتند کرد سمت بازار که هنوز از دور سوسویی میزد.
داد زد قشنگهخانوم: «مفت ندی کریم.»
صدای کریم از دورتر آمد: «دریغا از غم بی درکجایی. بُمون تا برگردم.»
«کجا برم!»
میدانست کریم حالا رسیده سر بازار و دیگر نمیشنود. میدانست تند هم اگر برود نمیرسد به او. میدانست تا برسد آنسه رفته. و انگار برای همیشه رفته.
سپیده هنوز نزده. شهناز تاریکتر از هر شب فقط چند تا نشئهی بی جا را جای داده توی خودش که دورتر دورِ پیتحلبیِ آتش سر در هم کردهاند. سپیده هم که بزند کریم برنخواهد گشت. تنِ قشنگهخانوم انگار دیگر مال خودش نیست با تکانههای ریزریز میرود تا داروخانهی سر ولیعصر. فروشنده باید بطری الکل صنعتی را از پشت قفسهها بکشد بیرون و بینگاه به تکانهها و چشمهای تیره قشنگهخانوم بگذارد کف دستش. میگذارد.
به زیرپله نرسیده همان دم پشت به دیوار سُر میخورد تا زمین. بطری سرخرنگ را میگیرد توی دستها. شب لایهلایه شده از سیاهیهای کم و زیاد. درِ بطری را باز میکند. بو میسوزاندش. سر میکشد.
صدای آنِسه حالا شفاف توی سرش میپیچد: «اگر جایی بالیده بودم که روزها سبکترند و ساعتها باریکمیان… دستانم چنینات نمیگرفتند، به سختی و پریشانی که میگیرندت گاهی.» باز جملهای را جا انداخته. به بالا نگاه میکند؛ به آسمان و چند تکه ابر. آنها بودند. بابا، ماماناختر و نادر روی یک ابر نشستهاند. آنسه تکه ابر خودش را دارد پا روی پا انداخته، میخواند و انگار به زمینِ زیر پاش و به او حکم میراند. قشنگهخانوم رو برمیگرداند. از چند پله پایین میرود و تاریکیِ زیرپله را به سر میکشد.
پایان
*پارهای از شعرِ ریلکه
احتمالِ امکانِ من (یا؛ همه چیز از باغشاه شروع شد)
همه چیز از باغشاه شروع شد. این نوبه. از نِفارِ میانِ باغ. مرتضیقلیخانِ صنیعالدوله در چایخانۀ میانِ باغ، چای را بی قند و نبات مزهمزه میکرد. در انتظارِ سوبلوف. معلمِ روسیِ مدرسۀ سالاریه. سالِ ۱۳۲۸ هجری قمری. در این سال، سوبلوف، سالارمَکارم، پدربزرگِ احتمالیِ مرا، کشت. همینطور مادرِمادرم را. و مادرم را. با دو گلوله، هر سه نفرشان را به قتل رساند.
***
وجب به وجب و آجر به آجرِ مسجدفرح را از حفظم. خوردگیها و سوراخهای روی آجرها را از بَرَم. ردِ سرخ را تا زیر گنبدِ آجری دنبال میکنم. از آجرهایی که نیستند، به آسمان، و ابرها که میروند، نگاه میکنم. این لزجِ خیس و کبودِ در گهوارۀ دستانم… . تا کجا دنبالِ خودم بکشانمت؟ تا کجا و کی؟ این که امکانِ من است در دستِ من را… . کودکِ کبود که مادرم باشد و بندناف و جفت را… . تا کی و کجا؟ همینجا زیر همین گنبد رهاش میکنم. نه. چمباتمه میزنم. نفرینِ شیرینِ من. موظفم. مکلّفم. مجبورم به نگاهداریات. به تکرارت. به هر بار دلی پر امید آمدن و با دست خالی برگشتن. به تکرارِ مکرر. با دست گوشهای از باغچۀ شمعدانیهای حاشیۀ گنبد را بیلکن میکنم. به قدرِ کودکِ کبود که مادرم باشد و بندناف و جفتش. از بوی خونِ مانده بیتاب میشوم. با خاک میپوشانم روش را. نشد. باز هم نشد. همه رفتند. اسب و طفلِ خانهزاد و میرزافروغ و پسرکِ فالگوش و زنِ سفیدپوش و مادرِ مادرم. باز هم من ماندم. تنها. نادیدنی. بیچهره. آخرین خاطره، آخرین یاد، آخرین… نه… خیال بهتر است. آنچه احتمال نیامدنش بر امکانش میچربد، خیال است نه خاطره و یاد. روی پاهایی که ندارم، از دالانِ طولانی که گنبد را میرساند به درِ ورودی، میدوم. در پی نوبتی دیگر… . نه. که این تکراری مکرر است. خوب میدانم. که این کودکِ کبود اتمامحجت است. واقعیتِ من، امکان، پرواز… کلمات در نظرم هرلحظه فقیرتر از پیش میشوند. با این پدرکشتگی، با عطر دیمیتری، با واقعیتِ سوبلوف و سالارمَکارم چه کنم؟ با این نطفۀ خراب… . روی این ویرانهها چه بنا کنم که بماند؟ چطور از حافظۀ جمعی، از کهنالگوهای ازلی، خالیاش کنم؟ چطور نسلکُشی کنم خودم را؟
محصورِ افکاریام که انگار برای کُشتنم دورهام کردهاند. یک راه برایم مانده. برگشتن. همین یک راه مانده برای گذشتن و گریز از این حال. از واقعیتی که ویران میکند. همۀ راهها بسته شده. حتی دالانِ خیال و خاطره مسموم شده. تجربۀ امر نو ناممکن است. حتی توهّماش. واقعیتِ من خلق نمیشود. اما برمیگردم. چاره چیست. برمیگردم. از همان راهِ همیشگی. به همان جای همیشگی. برگشتن به روزی، به جایی، که هنوز درخت بید بود. همان گوشۀ همیشگیِ کورِ خانهباغ. برگشتن به دنبالِ تو. برای تو. تو که مادری، تو که مادرِ مادرِ نیامدهام، تو که سالارمَکارمی، تو که دیمیتری. در پی تو که منم. برمیگردم از راهروهای مسجدِ فرح، به رودی که از میانۀ باغ میگذشت. برمیگردم به باغشاه. میلولم میان شمعدانیهاش. برمیگردم به سبزهمیدان و چوبۀ دار و سرها. برمیگردم به خانهای که در حیاطِ پشتیش درخت گردو داشت. پای درختِ گردو… . برمیگردم به عمارتِ شیشهرنگی… دیوارۀ رنگینکمان. همهچیز از کجا شروع شد؟ از همهجا… . همهچیز از دالانهای آجری مسجد فرح شروع شد. از بازارِ سبزهمیدان. از طارُمیِ عمارتِ حکومتی. از زیرزمینِ مدرسۀ سالاریه. از اصطبلِ خانۀ زنِ سفیدپوش. از کِنارۀ رودی که از میانِ باغِ سالارمَکارم میگذشت. از جنونِ سوبلوف. از اتاق جلسۀ شرکت. از چشمهای دیمیتری، همان دو تیلۀ آبیِ روشن. همهچیز از همهجا شروع شد… .
همه چیز از باغشاه شروع شد. از نِفارِ میانِ باغ. مرتضیقلیخانِ صنیعالدوله در سایهبانِ چایخانه، روی تخت لمیده بود و چای را بیقند و نبات مزه مزه میکرد. در انتظارِ سوبلوف روسی. معلم روسیِ مدرسۀ سالاریه. قرار بر این بود سوبلوف را به سمسکنده بفرستند. بشود متولیِ آنجا. از برایِ ایجادِ بسترِ چایکاری. چشم از چایخانه میگیرم. گِردِ پسرکها و دخترکهای باغ میچرخم. روی پاهایی که ندارم میدوم. از روی شمعدانیها میپرم. نزدیکِ تختی که صنیعالدوله لمیده، میچرخم و کلاهش را کج میکنم. میشود کجکلاهخان. هوا ابر دارد. میپرم سمت روبندهداری و زیر چادرش پناه میگیرم. از پشتِ توریِ سیاه، به سوبلوف نگاه میکنم که از خیابان واردِ باغشاه میشود. با عصا پسرکها و دخترکها را از سر راه کنار میزند. مردِ بالابلندِ سرخ و سفید با گامهای بلندش، هر لحظه، با هر قدم، با سرنوشتِ من عجینتر از پیش میشود. به نبودنِ من که نورجانم.
کیفم را از کمد میزکارم درمیآورم. سیستم را خاموش میکنم. کتم را از لباسآویزِ کنار میز برمیدارم. جز من کسی در این طبقه نمانده. مثل همیشه نفر آخرم. باقیماندۀ بطری آبم را پای گلدانِ پتوسِ کنار میزم خالی میکنم. فنجان چایام را به آبدارخانه میبرم. به خودم که رنگ به رخ ندارد در آینۀ کنار سماور نگاه میکنم. چرا… رنگی هست. مثلاً زردی صورت، کبودی دور چشم و لبها، خرماییِ ابروها و مژهها و سیاهیِ مردمکِ دو چشم. بنفشیِ موها. فنجان را که شستهام رو آبچکانِ کنار سینک میگذارم و به دفترم برمیگردم. بیرون تاریک شده. در راهرو بالاوپایین میروم. تلفن همراهم زنگ نمیخورد تا تعجیل کنم برای رسیدن به جایی که شبها برای خوابیدن به آنجا میروم. منم و خانهای که هیچ جزئش انتظارم را نمیکشد. پای پنجره میمانم. به خیابان نگاه میکنم. به آمدورفتِ ماشینها و آدمها. به رشتههای سیاه و زرد و قهوهای و سفید رها در باد. به خندهها. خبری از ماشینی که قرار است وارد پارکینگِ شرکت شود نیست. همین الانهاست که برسند. بعد من میتوانم به جایی که خانه است برگردم. برگردم به همانجا که کسی در آن انتظارم را نمیکشد. تلفنم که روی طاقی پنجره، به شارژ، است را برمیدارم. پستها و ریلزها را بدون نگاهکردن لایک میکنم و پیش میروم. حوصلۀ خندهها و اشکها و سوالها و اتفاقهای جالب و تلخ و خوب و مهم و معمولی زندگی آدمها را ندارم. «اگه تو هم گاهی درد، ترس یا شرمی رو تجربه میکنی، اما دلیلش رو نمیدونی شاید این زخم، سهم تو از زخمهای مادربزرگته. رحِمِ تو یه حافظۀ زندهاس». این یکی چشمم را میگیرد. کپشن را باز میکنم. نوشته رَحِم فقط اندامی برای بچهدارشدن نیست. حافظهای احساسی و فرکانسی هم هست. علم ژنتیک ثابت کرده تجربههای دردناک، ترسها یا حتی حس بیارزشی و خجالت میتواند از راه دیانای از مادرِ مادر به او و از او به دخترش منتقل شود. چرا که بنا بر یافتههای علمِ ژنتیک، تخمکِ هر زن، وقتی مادرِ مادرش، او را حامله بوده، در چهارماهگی، تشکیل شده. پس هر زن ردی از مادر و مادرِ مادرش دارد. حامل و حافظۀ آنهاست. به خیابان نگاه میکنم. سگی در پارک روبهرویی افتاده دنبال سگ دیگری. صداهای پشت پنجره در هم میپیچند و در سرم چرخ میزنند. صدای چند دُرناست در سرم. دُرنا کجاست؟ دستم خورده و ریلز بعدی آمده. دُرناها. متنِ کلیپ را نگاه میکنم.
«گاهی به نظرم میرسد که آنها ــ سربازانی که از میدان جنگ بازنگشتندــ نمردهاند، نه، بلکه به درناهایی بدل شدهاند و از آن هنگام، تا امروز در آسمان پرواز میکنند و با ما سخن میگویند. از فراسوی آن ابرهای سپید. آنان تا دوردستها پرواز میکنند، و فریاد میزنند به زبانِ درناها، شاید از آن کسانی یاد میکنند که در این دنیا بر جای ماندهاند. روزی من نیز، شاید، با آوای درناها به آسمان خواهم رفت، از دل مه، در میان دستۀ درناها…».
زیرنویس که تمام میشود، چشمانم را میبندم و از نو به ترانه اجازۀ خواندن میدهم. چندبار… تکرار… تکرار… برای دانلودِ آهنگ، کپشن را باز میکنم. نوشته آهنگِ درناها از داستانی روسی الهام گرفته. نام شاعر و خواننده و اطلاعات کلیپ در آن آمده. چتجیپیتی را باز میکنم. از او در مورد رسول حمزاتوفِ داغستانی و شعر درناها میپرسم. مثل همیشه با مهربانی و حوصله جوابم را میدهد. این تنها یارِ من. ماجرا و داستانِ آهنگ را برایم تعریف میکند. داستانش را در سَرم ادامه میدهم. میروم به جنوب روسیه. به دل کوهستانهای خاموش اوستیای شمالی. به روستایی که نامش را باد هم با اندوه زمزمه میکند. به جایی که وقتی جهان به حکم عدهای در آتش جنگ دوم جهانی میسوخت، هفت برادر یکی پس از دیگری به میدان نبرد رفتند و بازنگشتند. خبر مرگ پسر سوم، ضربهای بود که مادر را با خود برد؛ و مرگ پسر هفتم، قلب پدر را از تپش انداخت. برای این غم بزرگ و مدام، مردم روستا یادبودی ساختند. هفت پرندۀ سنگی که در آسمانِ خیال پرواز میکردند. به یاد همۀ آن بیخاکها که پرندهوار در آسمان جاودانه شدند. به چتجیپیتی برمیگردم. سالها بعد رسول حمزاتوف، شاعرِ آواریزبان داغستان، در برخورد با روایت این فاجعه و با الهام از درناهای کاغذیِ افسانهای ژاپن، این شعر را سرود. دُرناها… تلخی مرگ در پروازِ آرام پرندهها حل شد. این شعر، به دست نااومگربنف، مترجم بزرگ زبانهای شرقی، به روسی بازنویسی و در مجلهای چاپ شد. مارک برنسِ خواننده و بازیگر هم آن را آهنگ کرد. صداش انگار از پسزمینه و قهقرای مرگ آمده باشد. نوشته درنا آخرین آهنگ برنس بود، چراکه یک ماه بعد درگذشت. تو گویی صداش و آن هفت پرنده، هنوز هم در آسمان روسیه و جهان میپیچدند و پرواز میکنند؛ غمزده، اما زنده.
نور تندی از پس پنجره حواسم را پرت میکند. به خیابان نگاه میکنم. آمدند. دو ماشین و یک اسکورت پشت سرشان. برمیگردم سمت میزم. ساعت نزدیک نُه است. صدای زنگ طبقهای که در آنم. آمدند. در را باز میکنم. رئیس هیئت مدیره پیش از همه وارد میشود. چشمکی میزند و میخندد. لبخندش را با خوشامدی گرم پاسخ میدهم. میدوم سمت اتاق جلسه و در شیشهای را باز میکنم. آقایان بینگاه و سرگرم حرفزدن، از کنارم رد شده، وارد اتاق میشوند. بوی ادکلنها با بوی ارکیدههای اتاق هوش از سرم میبرد. کتوشلوارپوشها صندلیها را مال خود میکنند. دیگر جایی برای نشستن نمیماند. همه چیز حاضر است. میوهها و شیرینی، فلاسکهای چای و بطریهای آب. در را پشت سر آخرین نفر میبندم. میروم سمت پنجره تا شارژرم را از پریز درآورم. برمیگردم و کیفم را از روی صندلیام برمیدارم. آمادۀ رفتنم که رئیس با جوانکی چشمآبی از اتاق جلسه خارج میشوند. «خانم قبل از رفتن کار ایشون رو راه بندازید». دو تیلۀ آبی با شرم نگاهم میکنند.
در پی سالارمکارم به بالادستِ رودخانه میرسم. نشسته به پیچیدنِ پاپیچ دور پاهاش. با فاصله از او، زیر درخت گردو چمباتمه میزنم. چهارشانه، مردِ سبزچشم. کفِ دستاش هر کدام به قاعدۀ یک سر من. از پای راست فارغ میشود. مشغولِ پاپیچِ پای چپ، زیرلب نوایی را سوت میزند. خانم از پشت پرچین میرسد. شلوارِ تنگ. دامنِ کوتاه روی ران. بلوز سفید و جلیقۀ قرمزِ مخمل. روسریِ سبز. آهسته قدم برمیدارد. نزدیکتر میشود و با هر قدم به تقدیر من عجینتر. مادرم را در شکم دارد. در برابر سالارمَکارم زانو میزند. پارچه را از دستش گرفته، دور پای مرد چهارشانۀ سرخوسفید میپیچاند.
سالارمَکارم در گوش زن چیزکی میگوید و زن بیصدا میخندد. کار پیچاندن پاپیچ که تمام میشود، زن دستانش را دور زانوان مرد حائل میکند. سر را میگذارد روی زانوهاش. «دورت بگردم نورجان. فکرم همش پیش توئه. فکری نباش. غم و سیاهفکر به جانت راه نده. حرف مال پشتِ سره. پشتتم. روز اول چی گفتم بهت؟ ها… چندصباح دیگه تحمل کن. رسمیش میکنم. امشب باید برم دورۀ سالاریه. خوب شد. بهونه شد برم سراغِ ماهی. شَکِّش باید یقین شه. تکلیف که مشخص شد برمیگردم. نوری… نگا کن به چشمم تصدقت. فردا صبح خورشید برای تو و من از پشت کوه درمیاد.». دست میکشد به سر زن. دستهاشان حائل صورتِ هم میشود. سالارمَکارم اشکهای زن را میبوسد. از پشتِ سرم صدای پا. آخ. باز هم. شروع شد. برنمیگردم. اینبار برنمیگردم. پلکهام را محکم به هم فشار میدهم و گوشهام را میگیرم. تا نبینم. تا نشنوم. نه. رشتهها از دستم در میرود. از بس دیدمش… . او را از بَرم. چشمآبیِ موبور. بالابلند. با سبیلِ نازکِ قرمزش پشت لب. به طریقِ هر بار، چکمه پوشیده و تفنگ به دست. مثل همیشه در این موقع. وقتِ شکار است. سوبلوف است.
ساعت از دَه گذشته. همه در اتاق جلسهاند. من و دیمیتری اما در دفترم مشغول پرینتکردن فایلی هستیم که تصمیم گرفته شده به امضاء برسد. دیمیتری. اسمش را با انگلیسی دستوپاشکستهام از او پرسیدم. تلفظِ نام من برای او، به راحتیِ تلفظِ نام او برای من نیست. نورجان سختتر از دیمیتری است. این را از تلاشش برای نامیدنم میفهمم. به سختی روی صندلی میزم جاش میشود. حواسش که پی اصلاح فایل است، خوب وراندازش میکنم. جزءجزءاش را. هر کفِ دستش به اندازة صورت من. قدوقوارة او کجا و لاجانیِ من کجا. کنارش به چشم نمیآیم. صورتش سرخ است با موهای قرمز. کاغذها از پی هم از پرینتر بیرون میآیند. درِ اتاق جلسه باز میشود. مردِ چشم آبیِ موبور. بالابلند. بدونِ چکمه و سبیل نازکِ پشت لب. قلم به دست، به میز من نزدیک میشود. دیمیتری با دستپاچگی برمیخیزد و کاغذها را از روی پرینتر برمیدارد. آرنجش به صورتم میخورد. برمیگردد و چشم در چشم میشویم. چشمش از رگهای سرخِ زیادشوندة درونِ سفیدی، سرخ است. عرق نشسته روی پیشانیاش. لبخند میزنم. کاغذها را مرتب میکند و روی میز، جلوی سوبلوف میگذارد. سوبلوف است. خودِ خودِ سوبلوف است. مرد مینشیند روی صندلیِ اربابرجوع و برگهها را وارسی میکند. با هر تورق چیزهایی به دیمیتری میگوید. روی بعضی کلمات تاکید بسیار میکند. انگشتانش را محکم روی دستۀ کاغذ میزند و آن را به دیمیتری برمیگرداند. میرود در اتاق. دیمیتری از نو مینشیند پشت لپتاپش. کف دستانش عرق کرده. میروم تا برایش نوشیدنی بیاورم. از باریکۀ در شیشهای سوبلوف را دوباره میبینم. رگهای روی پیشانیاش برآمده و سرخ شدهاند. با تحکم به تیرهمردمکهای روبهروش، که از این باریکه نمیبینمشان، اشاره میکند. دستی نادیدنی در را میبندد.
سالارمَکارم صدای پا و بعد شمایلی را از دور تشخیص میدهد. چشمچشم میکند. نور چشمش را میزند. تندی برمیخیزد. از جا میپرم. سرم دوّار میرود. تمام جانم گِلی میشود. میدوم سمت زن که از برخاستنِ ناگهانی مرد، همانطور زانو زده چرخیده و پخش زمین شده. دستم را دراز میکنم. صدای چکیدن ماشه میآید. زن هاجوواج، در گِل چنگ میزند و بوتههای علف را اهرم میکند برای بلندشدن. جان میکَنَد. از پشت زیربغلش را میگیرم. بالاخره برمیخیزد و میدود سمت سالارمَکارم. دستش را از پشت سر میکِشَد. گلوله به گلوش میخورد. دوباره صدای چکیدنِ ماشه. گلوله میخورد به سرِ مرد که نه… به سینۀ مادرِ مادرِ نیامدهام که مردش را در آغوش، میسُرد روی زمین. مادرِ مادرِ نیامدهام. که زن او را پنهان از همه به شکم داشت.
همه چیز از باغشاه شروع شد. از نِفارِ میانِ باغ. مرتضیقلیخانِ صنیعالدوله در سایهبانِ چایخانه، چای را بی قند و نبات مزه مزه میکرد. در انتظار و برای شنیدنِ ماموریتِ سوبلوف. معلمِ روسیِ مدرسۀ سالاریه. اواخر ۱۳۲۸ هجری قمری، سوبلوف، سالارمَکارم، پدربزرگِ احتمالیِ مرا کشت. همینطور مادرِ مادرم را، و مادرم که نیامده بود را. با دو گلوله به قتلشان رساند. کار که تمام شد، راهش را از میان سنگلاخ و گلوشلِ حاشیة رودخانه به خروجیِ باغ پیگرفت. از روی پرچینی که اسبش را به آن بسته بود، پرید. سوار اسب شد و تا شهر، بیوقفه، تاخت. خون از روی خون لغزید و غلتید تا رودخانه. همراهِ گلولای رودخانه رفت تا دریا. تا دریا. سر زن و مرد را در دامن میگیرم و دستانم را حائلِ اجداد احتمالیام میکنم. نشد. نمیشود. یعنی محکومم به همین نگاه کردن؟ به اینکه هر بار از همان گوشة محتوم نگاهتان کنم؟ تماشا کنم جباریّتِ سرنوشت را و خون را و شستهشدن خون را؟ استیصال… از این دستها، از این پاها، از این که منم، هیچ کاری ساخته نیست. نه اینکه نخواهم، نمیشود. نمیگذارند. این نیستی دست من نیست. انتخابِ من نیست. چند بار؟ چند بار خواستم و برخاستم؟ هر بار خون از روی خون. این آزارم میدهد. واقعیتِ من، ناممکن است. آن مَن که باید، زاده نمیشود. اما اجازۀ پذیرش ندارم. از برای ذرهای امیدِ امکان، مکلّفم به برخاستن. من این را بدهکارم… . به کی؟ نمیدانم… تا کی؟ نمیدانم… . این گوشه نوشته نباید مقهورِ ناممکنها و نشدنها شد. برخاستن شریفتر از برجانشستن است. حتی نه برایِ امکانِ خود، که از برای باقیِ امکانها. طفلِ خانهزاد از راه میرسد. خوب است. او اهالی را مثل همیشه خبر میکند. به نورجان نگاه میکنم. چشمان سرخش را دوخته به من. نفس میکشد؟ جان دارد؟ چنگ میزند به پام… . بغضم را فرومیخورم. جان دارد… جان دارد… . خط نگاهش را میخوانم. سرش را روی دستِ سالارمَکارم میگذارم و برمیخیزم. باید تا آنجا و آن لحظۀ آخر، بروم. حتی اگر این چرخۀ برخاستن یک نفرینِ مکرر، من این نفرینِ شیرین را محکومم. میسُرم روی گِل و بلند میشوم. میدوم. تا یک لحظه و یک قدم پیش از اینکه شما را به دستِ قنسولِ روس بسپارند. جان دارد. میدوم. خیس و گِلی. از خلالِ سطور. از میانِ شاخهها. از روی علفها و بابونهها و نعناها. از روی پرچین و حصار. از روی آب، از مسیرِ باریکهراهِ سنگلاخ و پلهای چوبی و دکلی. از کنارِ شالیزار. میدوم تا شهر. تا خانۀ میرزاخلیلخانِ کُجوری. مثل نوبۀ آخر. مثلِ هربار. همانطور که نوشته شده از پیش. اسبِ سوبلوف نزدیکِ طاقیِ کنارِ در ایستاده. نوکرِ خانه دهانۀ اسب را گرفته. میرزاخلیل همچون سالار و سوبلوف یک اِمکانِ مُحقّق تاریخی است. نمایندة املاکِ سپهدارِ تنکابنی، از فاتحانِ پُرارجوقرب تهران است. از لای در میروم به حیاطِ سنگچین. گوشتاگوش خدمه مشغولند. میرزاخلیل را میبینم در اشکوبِ دوم. در غلامگردشیِ خانه. در سایۀ درختِ بید که به قدِ خودِ خانه قد کشیده، نشسته پای بساط. مردکی لاغر و سیهچرده کنار سمار، کمی با فاصله از میرزا نشسته است. سوبلوف، دست را پشت سر حائل کرده، رو به حیاط ایستاده است. تا چایِ نو دم بکشد، میرزا مردک را میفرستد پی زغال. راهم را از کنارِ باغچه و از میانِ خدمه تا راهپلۀ گوشة حیاط پی میگیرم. پلهها را دوتایکی میروم بالا. «همانطور که مقدر شده بود، خوکی را در سمسکنده شکار کردم. فردا لاشۀ او را به شهر میآورند».
میرزا که به پهلوی راست درازکشیده روی تخت، با دست منقل را به سوبلوف اشاره میکند. تا بنشیند و همراهیش کند. او اما دستی تکان میدهد و به سمت پلهها قدم تند میکند. عاقلهمرد چشم میبندد و رو به آسمان، دود را از دهان خارج میکند. نباید از سوبلوف عقب بمانم. میدوم سمت راهپلۀ چوبی. مردک سیهچرده میانۀ راهپلههاست با زغال و زنی از پیاش سینی شیرینی به دست. از کنارشان رد میشوم و یکنفس میدوم. مقصدِ بعدی خانۀ سالارمَکارم است. میافتم در خاکیِ بازار. زنهای بساطی مسیر را بند آوردهاند. از روی بساط چکمهفروشیِ زنی و پسرکش میپرم و وارد بازارسرپوشیده میشوم. از پیِ سوبلوف راهم را از میانِ حجرههای سقفشیروانی و بساطیها ادامه میدهم. پشتِ بازار سرپوشیده، دمِ خانه، اسب سوبلوف را میبینم که به میخطویلۀ کنار در بسته شده. از درِ مدبخ که دمِ درِ ورودی است، خود را میرسانم به حیاط. مدبخ را بوی زغال و چربی گوسفند و رب انار و سبزی گرفته. چند زن مشغول شستن ظرفهای غذا هستند. ابراهیمسلطان است در حیاط. کنار حوضِ میانۀ حیاط ایستاده به وضو گرفتن. چند روزی است آمده شهر نزد خواهر و دامادش. به بهانۀ دیدنِ خواهرزادهاش. نورالسلطنه. نورجانِ سالارمَکارم. تازه جوانی را پشت سر گذاشته و میان سرش خالی است. گوشههای عباش را زیر بغل جمع کرده برای مَسحِ سر. سوبولف در یک قدمیاش، دم گوشش چیزهایی میگوید. حیاط از انعکاسِ نورِ آفتاب بر دیوارۀ شیشهرنگیِ میانۀ عمارت هزاررنگ شده. قرمز و زرد و سبز و آبی و بنفش و رنگها از رنگها. ابراهیمسلطان همان گوشۀ حیاط، در سایۀ انجیر، دست به نماز میشود. سوبلوف طول و عرض حیاط را میپیماید. رکعتِ آخر است. مینشیند لبِ تختِ کنارِ حوض. لبی تر میکند. ابراهیمسلطان سلام آخر را که داد، کوتاهقد مَردی را که کنار حوض ایستاده بود میخواند. دم گوش مرد چیزی میگوید. مرد سری تکان داده و میدود سمت در ورودی. مثل هر بار. مثلِ هر بار… هر بار… ابراهیمسلطان تسبیح میچرخاند. سرم از این همه تکرار، دوّار میگیرد. لبِ حوض، رو به تخت، مینشینم و سوبلوف را تماشا میکنم. یکی از زنهای مدبخ، سینیِ تنقلات و شیرینی به دست، میرسد. سینی را نزدیک سوبلوف روی تخت میگذارد. در تخت کناری، قوری روی سماور را برداشته، به مدبخ برمیگردد. رنگینکمانِ میانۀ حیاط به قاعدۀ یک قدم به باغچۀ سمت راستی مایل میشود. ردِ رنگینکمان را دنبال میکنم تا اشکوبِ بالاییِ خانه. زن سفیدپوش است در قابِ پنجرۀ طبقۀ دوم. پرده را قدری کنار زده. دخترکش را در آغوش دارد. با دست، به آرامی، به پشتش میزند. تکانش میدهد. از همان گوشۀ حوض، در انتظارِ رئیس شهربانی، مختارالسلطنه – که همچون ابراهیمسلطان یک امکانِ محقّقِ تاریخی است -، که تا چند دقیقۀ دیگر از راه میرسید، به زن و فرزند سالارمَکارم نگاه میکنم. فکرم میدود سمت مادرم. مادرم که اگر مانده بود، همینطور مرا در آغوش میگرفت. حکماً برایم لالایی میخواند. برای چشمهای سیاهم که به خودش رفته بود ترانه میساخت و… . دل، دلم را میبَرَد. از ورودیِ عمارت خود را میرسانم به میانۀ مهمانخانۀ قرمزوسبز. دیوارکوبهای قرمز مخمل و صندلیهای سبز. چهلچراغهای برنزی با لالههای سرخ. اتاقکِ شیشهرنگیِ راهپله، انتهای خانه، سمت راست، است. از پلههای چوبیِ مارپیچ میروم تا بالاخانه. تا قلمرو ماهی و نورالسلطنه. نورجانِ سالارمَکارم. هنوز دمِ پنجره ایستاده. نورِ آفتاب از حاشیۀ شمایلِ سیاهِ ماهی آمده تا درِ ورودیِ اتاق. تا جایی که من ایستادهام. گلهای بنفش و برگهای سبزِ فرشِ آبی رنگِ اتاق غرق نورند. گهواره که میانۀ اتاق است را دور میزنم و کنار زن میایستم. به دخترکِ درآغوشِ زن که نگام میکند، نگاه میکنم. باز هم یک جفت چشمِ سبز… . چشمهای سالارمَکارم است. همان لبها و همان موهای بور. شهربانیچیها سرِ موقع، همانطور که نوشته شده، از راه میرسند. «ببین نورجان خانم. سبزچشمِ لپ گُلی. قندونبات. قصۀ امشبت را بگذار من دم گوشات بگم. دم گوشِ تو که از من محتملتری. خونیتر. به تو که هستیات به نیستیِ من میچربد. تا شب نشده این جماعتِ داخلِ حیاط تصمیم را به هم تفهیم میکنند. سالارمَکارم و نورجان، و مادرم که در دلِ نورجان است و کسی خبر از او ندارد، را پشتِ اسب میآورند تا دو قدمیِ این خانه، در میدانچۀ بازار سرپوشیده. تا نرسیدهاند، باید گردنی برای دار را به مردم نشان دهند. گردن از آنِ یک ارمنی است به نام اوک. مردم دلِ خوشی از راستۀ ارمنیها ندارند. مردک بیچاره چندوقتی است که از آذربایجان آورده شده. چندسر عائله دارد. خانواده. بچه و زن و مادر و خواهر. به پادوییِ خودِ سوبلوف آمده بود. قرارها گذاشته شده. اینطور چو میاندازند که به کینخواهیِ اربابش، اربابِ چموشِ سمسکنده را به قتل رسانده. باقیاش هم معلوم است… . چوبه و انتقام و زدن و غارت و غائله». دخترک خیره به من، میخندد. دستش را میگیرم و دل، دلم را میبَرَد. «شاید روزی، وقتی بزرگتر شدی، کسی برایت از نورجانی که سپر بلای مردش شد گفت. از خواهری که…». دایه داخل میشود. دخترک را از زن میگیرد و مینشیند گوشۀ اتاق به شیر دادن. زنِ سفیدپوش میرود سمتِ در تراس. مینشیند و همانطور نشسته میخزد سمت نردههای چوبیِ غلامگردشی. حیاط را همهمۀ نامفهوم مردان گرفته. مختارالسلطنه با پسر و گماشتهاش از در خارج میشوند. باید به تهران تلگراف بزنند. به نرده تکیه میدهم. به شمایلِ استخوانیِ زن در پیراهنِ سفید که فرش زمین است، نگاه میکنم. به هالۀ سیاهِ دورِ چشمانش. لرزش انگشتانِ کشیدهاش. «به اذانِ مغرب نرسیده، اهالی سمسکنده، کوچک و بزرگ، زن و مرد، جنازۀ سالارمَکارم و دخترکِ خیاط را پشتِ اسب به شهر میآورند… دخترک هم روی تپه پیش سالار بوده… دخترک جان داشت وقتی آمدم. از نگاه او آمدم. خواست و دویدم. این نوبه چه کنم ماهی؟ برای اولین بار بود ماهی… جان داشت…». زنِ سفیدپوش، رنگِ رخ باخته، به جایی نامعلوم در روبهروش خیره شده. میداند دخترک را. چند روزی است که میداند دخترک را. نورجان است. نورجانِ چهاردهساله که پادویِ خانهخیاط بود. زنِ سفیدپوش او را فرستاده بود سالاریه برای کمک به انجمنیها. دخترک در سالاریه ماندگار شد مدتی، و ناغافل هم غیبش زد. هر چه گشتند، نبود که نبود. ترانۀ امیروگوهر را همین پادویِ خانهخیاط یادش داده بود. همین نورجان… . خانه که از مَرد خالی میشد، در حالِ دوردوز و دکمهدوخت و بُرِش، امیروگوهر میخواند. هم او که در روز و شبهای سالاریه، به هوای لبخندآوردن بر لبهای سالارمَکارم، طالبا میخواند. دخترکِ سیاهچشمِ بازیگوشِ کوتاهقامتِ سرخ و سفیدی که همان مادرش بود. فقط کمسنوسالتر ریزنقشتر و فرزتر. هوش و مهربانی از چشمانش پیدا بود. مادرش از کودکی آمده بود شهر، به فرمانروییِ مادرِ زنِ سفیدپوش. همبازیِ زن. همرازِ زن. پدرش هم طفلِ خانهزادِ پدرِ سالارمَکارم بود و محرم اخبار و پیامرسانش. در همین خبربردنها و آوردنها نطفۀ نورجان بسته شد. پنهان از همه. تا روزی که کیسه آب دخترک پاره شد. مادرَک سرِ زا رفت. پسرکِ طفلِ خانهزاد هم که تازه پشت لبش سبز شده بود، ناغافل پدر شد. پدرِ خردسال، نوزاد را در توبره انداخت و برگشت دِهشان. پدرِ سالار نوزاد را داد خیاطِ عمارتِ اربابی که تازه زایمان کرده بود. نورجان را. «نوشته جنازه را تا الان بردهاند کاروانسرای شاه. جنازهها را… . خونِ مردم به جوش میآید… . غائله میشود. جنازهها را از چنگِ پاسبانها درآورده و سر دست میآورند تا میدانچۀ بازارِ سرپوشیده. شهر میشود انبار باروت. سالارمَکارم را کشتهاند. فرزندانِ بیپدر شده، بهسرزنان، در کوچه و خیابان میدوند. خبر دسته اول. قدمبهقدم. کوچهبهکوچه. خانهبهخانه. خبر به گوش تو هم میرسد. تازه آنوقت چرایی جلسۀ شهربانیچیها و اقمار روس درون خانهات را فهم میکنی. لاتها شهر را قرق میکنند. مردم دکانهاشان را میبندند. به هواخواهیِ خونِ سالارشان میروند تا سبزهمیدان و دیوانخانه و حکومتی… سوبلوف…». زنِ سفیدپوش دست را مشت میکند و بیصدا به سینه میکوبد. پاهاش را میبرد در شکم و با دست بغلشان میکند. پاشنۀ پاش را میکوبد به زمین. دایه، نورالسلطنه را در گهواره گذاشته، سینهخیز خود را به ورودیِ تراس میرساند. پاهای زن را سفت در بغل میگیرد. او را به داخل اتاق میکشاند. سوبلوف را میبینم که دم دروازه سوار بر اسبش میشود. راه آمده را میدوم تا حیاط. دنبالش میکنم. کوچههای بازار خالی است. از حاشیة شهر خود را میرساند به عمارت داراییِ پشت سبزهمیدان. صدای «وامحمدا» از کوچهپسکوچههای اطراف عمارت به گوش میرسد. مردِ چشمآبی اسب را نزدیکِ عمارت رها میکند و از درِ پشتی وارد میشود. از باریکراهِ پشتِ عمارت خود را میرسانم به سبزهمیدان و جمعیت، که رفتهرفته بر شمارش افزوده میشود. مرد و زن. چشمهاشان کاسۀ خون. رجالهها پیشقراولند. همیشۀ خدا همین است. این جماعت چشمش به دستی است که نان میدهد. همیشۀ خدا و در هر غائله هستند. آن هم پیشقراول. این جماعت سعادت دارد. تا خواسته، برخاسته و هرچه را باید محقق کرده. زنی از درختِ نزدیک میدان بالا رفته و پاشنۀ دهنش را کشیده، فحش حوالۀ عمارتیها میکند. چند مرد در میانة میدان، کنارِ چوبۀ دار، ریسمانش را در هوا میچرخانند. حاکم در تراسِ طبقۀ دومِ عمارت پیداش میشود. هر صدایی بریده میشود. خاموشی. پیرمردِ خمیده با صدای لرزانش… «بروید به خانههایتان… آی مردم… مغازهها را باز کنید. خلقالله را آزار ندهید. حقالناس است. ولله که حقالناس است. مقصرِ خاموش کردنِ نورِچشمِ ما دست من است. والله که هیچ حقی تا من هستم ناحق نمیشود. بعد از بازپرسی حتما در ملأعام جزای کارش را میبینه. تا آن زمان، چه یک ساعت چه یک روز، بروید پی کار و بارتان. این خون بیجواب نمیماند. به والله که نمیماند. من خودم خونخواهِ سالامَکارمام. کار را به اهلش بسپارید…». با دست مردم را به رفتن دعوت میکند. زنان و مردان در سکوت، یکی یکی متفرق میشوند. پیرمرد به اتاقش برمیگردد. نرسیده به ورودیِ بازارسرپوشیده صدایی از میان جمعیت میگوید: «کار ارمنیهاس». رجالهها همان حال، تو گویی در انتظارِ جرقهای، صدا را سر داده و فریادزنان وارد محوطۀ بازار میشوند. از پیشان میروم. در راستۀ ارمنیها پاسبان گماشتهاند. سیدعباسِ شریفالعلما دم اولین دکان، روبهروی لاتها به انتظار ایستاده است. بحثشان بالا میگیرد. عبا از سرش میکشند. راستی… سالارمَکارم و نورجان… از جمعیت کناره میگیرم و میدوم سمت میدانچه. دو دالان آنورتر، از دور پیداست. طفلِ خانهزاد و زن سفیدپوش نشستهاند پای جنازهها. قدم تندتر میکنم. لباسِ زنِ سفیدپوش گِل و خون است. با گوشۀ شال خون از صورت سالارمَکارم پاک میکند و جای گلولۀ روی گردن را نوازش میکند. به نورجان که چشمبسته و بیجان است نزدیک میشوم. دیگر جان ندارد. چرا تنهات گذاشتم؟ چرا خواستی از سَر بدوام؟ به شکمش دست میکشم. زنِ سفیدپوش متوجهِ برآمدگیِ شکمِ دخترک میشود. به خیالِ برآمدگیِ جلیقه، دست لرزانِ خونآلودش را میکشد به شکمِ نورجان. خشکش میزند. قطره اشکی میسرد روی گونههامان. گرم است. گرم است و تکان میخورد. نه نورجان، که طفلش جان دارد. زنِ سفیدپوش چنگ میزند به سینۀ سالارمَکارم. چشمان سرخش را میدوزد به مرد. پسرکِ فالگوش از راه میرسد. «لاتها از در پشتی زدن به عمارت. اوک ارمنی رو پیدا کردن. سوبلوفم اونجا بود. پاسبونها انقدی تونستن کار پیش ببرن که حاکم رو راهیِ مسجدجامع کنن و درشم ببندن. یه عده معلوم نیست از کجا با چوب و چماق و سنگ افتادن به جان عمارت. هرکی از هرجا میتونست اومد تو. چنان کتکی زدن که ندیده بودم تا حالا. آخرشم جنازهها رو از طبقۀ دوم انداختن تو سبزهمیدون. تازه کار شروع شد. یه عده زن و مرد هم از پشتوپسلهها پیداشون شد و ریختن تو میدون. کمین کرده بودن. افتادن به جون جنازهها. تیکه و پارهشون کردن. گوربهگور شدن. منم در رفتم خانم. گفتن اکنط، قنسول روس پیرسوخته رو، قراره واسه حسابرسی خبر کنن. شب نشده غولِ هزارسر از راه میرسه…». همین حال است که پاسبانها برسند به میدانچه. زن سفیدپوش و طفل خانهزاد با کمک پسرکِ فالگوش جنازهها را سوار اسب میکنند. نباید از مسیرِ رودخانه بروند. نباید بروند رو به فرحآباد و عمارتِ سالاریه. کارشان نباید بکشد به ساختمانِ متروکة مسجدِ فرح. این نوبه نه. گماشتههای قنسول از همان مسیر خواهند آمد. راهشان را میبندند و… . نباید دستِ کسی به این سه نفر برسد. «ماهی… ماهی… ماهی… نرو از آن راه… نرو…». به راه میافتند. به اسب نزدیک میشوم. به یالش دست میکشم. «راه کج کن. راه کج کن. نرو به راهی که میبرنت. گوش کن. من رو راه به جایی و کسی نیست. هیچکس من رو نمیدونه و نمیشناسه… منی نیست که بدونن و بشناسن… راه کج کن… نذار تکرار شه… . باز هم نتونستم جلوی این خون رو بگیرم. چه کنم…». اسب راه کج میکند. طفل خانهزاد و پسرکِ فالگوش هرکار میکنند اسب فرمانبردار نیست. راه به مسیرِ رودخانه نمیبرد. به هیچ صراطی مستقیم نیست. هاجوواج میخِ زمین میشوم. زنِ سفیدپوش از ترسِ رسیدنِ پاسبانها به پسرکِ فالگوش و طفلِ خانهزاد تشر میزند که رهاش کنید. از پیِ اسب میروند. تمامِ تنم سِر میشود. به اسب سوبلوف فکر میکنم. به اینکه اگر باز هم تکراری باشد، باید اینبار… یعنی اسبِ سوبلوف جلوی خون را خواهد گرفت… . از صدای پاسبانها به خود میآیم. کجا رفتند؟ چشم چشم را نمیبیند از مِه. رد اسب را دنبال میکنم. از حاشیۀ بازار به راه پشتیِ… . یعنی رفتهاند خانۀ سالارمَکارم؟ میدوم. در پشتخانه پیداشان میکنم.یک ساعت از شب گذشته. طفل خانهزاد اسب را میبرد در اصطبل. زنِ سفیدپوش که خیالش از بستهشدنِ در راحت میشود، خانه را دور میزند به سمتِ درِ ورودی. میدوم از پیاش. از راهِ مدبخ وارد میشویم. جز یک پادو و یک آشپز کسی در خانه نمانده. باقی حکماً در بازارچه سرگرمند. پنهان از آن دو، خود را به حیاط میرساند. در غلامگردشیِ اشکوبِ بالا دایه را در حال آرامکردنِ نورجان میبینم. طفلک زار میزند. زنِ سفیدپوش در سایۀ طاقیِ تراس خود را میرساند به باریکهراهِ میانِ مدبخ و ساختمانِ خانه که میرسد به حیاطِ پشتی. فکرم میرود پیشِ آن سه نفر. در سرم میگذرد میشود… یعنی… امکان دارد این نوبه که مثل نوبههای پیش تنشان دست قنسول نرسیده، یک قدم به بودنم نزدیک شده باشم؟ به امکانِ حضورم. تا الان باید قنسول و قزاقهاش از اقامتگاهشان در فرحآباد به کاروانسرای پارسایی در خیابان دروازه گرگان رسیده باشند. تا نوشتنِ گزارش و آمادهشدن شاهدین و تقصیرکارها و رسیدنِ کارگزار روس از بندر، در یکی از شاهنشینهای کاروانسرا اقامت میکنند. تا سپیدۀ صبح.
نیمههای شب است. از زنِ سفیدپوش و پسرکِ فالگوش و طفل خانهزاد خبری نیست. نزدیکِ نورجان و سالارمَکارم چمباتمه میزنم. از بوی خونِ مانده، دلم آشوب است. در سرم میگذرد که نوبۀ دیگر باید از خانۀ سوبلوف شروع کنم. از اسبش. در باز میشود. زنِ سفیدپوش به همراه مردی از راه میرسند. میرزافروغِ انجمنِ حقیقت است. چشمِ سالارمَکارم در سالاریه. مرد پا تند میکند. روبهروی سالارمَکارم زانو میزند. دستش را میگیرد. اشکی میسرد روی گونهاش. زنِ سفیدپوش آراماش میکند. مرد رو میکند به نورجان. دستی به شکم نورجان میکشد. کیفش را باز میکند. زنِ سفیدپوش بالاپوش سیاهش را برمیدارد و میاندازد روی پاهای نورجان. هنوز همان لباس ظهر را به تن دارد. مرد وسایط کارش را آماده میکند. زنِ سفیدپوش را پیِ آوردن پارچه و الکل و چند تشت میفرستد. نکن میرزافروغ. دیگر تکان نمیخورد مادرم در دلِ نورجان. این نوبه هم از دست رفت. شاید نوبة بعد. گلوله کارش را کرده. تاب تماشا ندارم. از پیِ زن سفیدپوش میزنم بیرون. از دالانِ سرپوشیدۀ باریک که حیاط پشتی را به حیاط اصلی میرساند، دوان دوان میرود. من از پیاش. طفل خانهزاد و پسرکِ فالگوش در حیاطِ اصلی، دمِ دالان ایستادهاند. زن، پرسان نگاهشان میکند. به سایهها اشاره میکنند. به جایی در تاریکی. زن میرود سمتِ سایهها. چند بیچهره که زیر درخت انجیر نَرگه نشسته بودند، با دیدن زن از تاریکی خارج میشوند. از نورِ فانوسهای دورِ حیاط، شمایلِ تیرۀ مردانِ بیصورت را میبینم. زن با دست اشاره میکند که دنبالش کنند. بیصدا از پی زن میروند. زن کنار حوض چمباتمه زده، شمعدانیها را کنار میزند. با کمک طفلِ خانهزاد و پسرکِ فالگوش در چوبی را باز میکند. مردان یک به یک از راهپلۀ کنار حوض وارد اتاقکِ زیر آن میشوند. این یکی… همان است که نوبۀ پیش کمکِ زنِ سفیدپوش شد برای بردن جنازهها به سالاریه. هم او که در خاکیِ فرحآباد گرفتارِ تیرِ قزاقهای قنسول روس شد. پس اینها حکماً حقیقتیهای سالاریهاند. تا صبح کسی کاربهکارِ اینها نخواهد داشت. تا ورودِ قنسول به ساختمانِ حکومتی. امن تا صبح برای اهالیِ این خانه، به لطفِ ابراهیمسلطان برقرار است. هم او که همراهِ باقیِ آقایان در کاروانسرای پارسایی بَست نشسته. در سرم میگذرد که دیگر کارم اینجا چیست؟ باز هم نجاتی نیست. سکّه را انداختم و دوباره نیستیام آمد. حقیقتیها که جاشان امن است. کار میرزافروغ هم تا سپیدۀ صبح آب را در هاون کوبیدن است و تیغزدن و بستن راهِ خون. نجاتِ مادرم که تا آن لحظه، هیچوقت نیامد. تا این نوبه نیامد. پشت به دیوارِ شیشهای چندرنگ، رو به درخت انجیرِ نزدیکِ حوض، مینشینم. به نور فانوسها خیره، به صبح فکر میکنم. ساعتی پس از سپیدۀ صبح نمایش اجراخواهد شد. واو به واو. با اندک جرح و تعدیلی در متنِ اصلی. سپیده نزده، کارگزار و قنسول روس در ساختمانِ حکومتی مستقر خواهند شد. اینبار اما بدونِ حضورِ بدنهای غرقِ در خون در محکمه. بدونِ پیچیدنِ خبرِ آبستنیِ دخترکِ خیاط از سالارمَکارم در شهر. به هر حال، تا پیدا شدنِ جنازهها، کار بازجویی مسببین این واقعه را پیش میبرند. همه را قطار میکنند برای بازخواست. کوچک و بزرگ. زن و مرد. یک شهر میرود در مظانِ اتهام. حساب همه چیز را از همه پس میگیرند. همان اولِ کار، شریفالعلماء و آقای بهروز را از بابتِ اخلال در اجرای دستورات و تشویش جمعیت و چه و چه از شهر دور و تبعید میکنند. قزاقها در این دادگاهِ صحرایی و سرپایی نانشان در روغن است. دستهدسته زن و مرد را از پَسِ حسابرسی، جلوی حکومتی به چوب میبندند. مثل همیشه. هربار، هر اتفاقی هم که بیفتد، تکرار میشود این درد و اتهامِ ناروا. این تاوانِ جمعی برای گناهِ ناکرده. چند نفر از اهالیِ بازار را هم میفرستند به حصر برای مدت نامعلوم. قنسول و کارگزار علاوه بر اینها شصتهزارتومان خونبها تعیین میکنند برای جانِ سوبلوف. قرار بر این میشود حاکم، به عنوانِ متولیِ اوضاع، مبلغ را تا ظهر دسته کند و تحویلِ قنسول دهد. پیرمرد سطربهسطر پیش میرود و با مساعدتِ نایبالحکومه و رئیس شهربانی از بازاریها و تجارِ جانبهدربرده، مبلغ را جمع میکنند و میفرستد برای قنسول. گرگومیش است. به حیاطِ پشتی برمیگردم. طفلِ خانهزاد و پسرکِ فالگوش و میرزافروغ، محیطِ چالِ پای درخت گردو ایستادهاند. رنگ به رخ ندارند. زنِ سفیدپوش با پارچهپیچی به بغل، به آبخوریِ کنارِ اصطبل نزدیک میشود. به صورتش آب میزند. پارچه را باز میکند. انگشت اشارهاش را خیس کرده، به صورتِ کبودِ پارچهپیچشده میکشد. برمیگردد. کنارِ چالِ پایِ درختِ گردوی دمِ اصطبل چمباتمه میزند. اول سالارمَکارم را در چال میاندازند. بعد مادرِ مادرم را. بعد هم زنِ سفیدپوش برمیخیزد و مادرم را در آغوشِ مادرِ مادرم میگذارد. در آخر هم میرزافروغ جفت و بندناف و خون را. یک قدم به بودنم نزدیکتر شدم. حتی اگر این نوبه در حیاطِ پشتیِ خانۀ سالارمَکارم دفن کنند این نوزادِ کبود و جفت و بندناف را… . نوبۀ دیگری اگر در کار باشد…، شاید… . دلم نور میشود. به امکانِ بودنم یک قدمِ بزرگ نزدیکتر شدهام. زن همان دمِ چال مینشیند. پسرک بیلِ اولِ خاک را بر سرشان میریزد. میرزافروغ با فاصله از آنها، سیگاری میگیراند. طفلِ خانهزاد و پسرک به نوبت بیل را دست میگیرند. به اسب سوبلوف فکر میکنم. به آن ترکمنِ اُخرایی. به چشمهای کهرباییش. به امکانِ اتمامِ نفرینِ شیرینِ تکرارِ برخاستن. به نجات که شاید در نگاه آن ترکمن اُخرایی باشد.
یکبار دیمیتری برایم داستانی تعریف کرد. شاید هم من اینطور فکر میکنم که او داستانی برایم تعریف کرده. شاید من دوست داشتم که او داستانی برایم تعریف کرده باشد. داستان خانوادهای نُهنفره از روستایی در اوستیای شمالی. منطقهای در روسیه. داستانِ مرگِ هفت برادر از پیِ هم. هر مرگ، مقدمۀ مرگ دیگری شد تا به کمال رسیدنِ ویرانی. ویرانی از برای رویایی کذایی. بعدها هم شاعری داغستانی شعری با الهام از داستان این هفت برادر سرود. شعری که آواز شد به همۀ زبانها و به خانهها و گوشها و شهرها و روستاها و یادبودها رسید. شعر درناها. شاید دیمیتری دم گوشم گفته باشد درناها مرثیهای برای جاودانگی جانهاییست که فرصت آرام گرفتن در خاک را نیافتند. جانهایی که در پی فقدان رفتند و جز خاطره از خود بر جای نگذاشتند. خاطرهای که آواز شد و پرواز کرد. آواز محزون این جانهای گمشده هنوز هم به گوش میرسد. شاید به دو تیلۀ آبی چشمانش نگاه کرده باشم و گفته باشم مثلِ من؟ اما… نه… . من نه خاک دارم نه بیخاکم. هم خاک دارم و هم خاک ندارم. من نه یادم نه خاطره. من یک امکانم. امکانی که در پیِ ساختنِ واقعیتی از برای خود است. یک احتمالِ محققنشده. یک واقعیتِ ساخته نشده. یک تلاشِ مدام. یکی که در تاریکی دستوپا میزند برای تحقق. من یک نبودنم. تا این نوبه. شاید دیمیتری دستش را دور گردنم حائل کرده باشد و گفته باشد آسمان آرامگاه روحهای بینام و نشان است. گفته باشد خوب به آسمان نگاه کن تا خاطرهها را ببینی. خاطرهها را که زندهتر از هر جسمی در آسمان در پروازند. شاید من، در گیجیِ عطرش، به آسمان نگاه کرده باشم. اما خودم را ندیده باشم. شاید او بوسیده باشد چانهام را و من ناگهان، از پسِ پردۀ نازکِ خیسی که کشیده شده روی چشمهام، خودم را دیده باشم… . جایی میانِ آن همه خاطره… . چرا… . پلک میزنم. دارم خودم را از پسِ غبار و خون میبینم. منم آن دورها. ردّی از من است که خاک دارد. خاطره دارد. از پسِ چشمانِ سبزِ نورالسلطنه. من -مادرم- که جان داشت. حتی برای چند لحظۀ کوتاه. پای درختِ گردو. چشم از آسمان میگیرم تا از پسِ شانههای دیمیتری، به سوبلوف و سالارمَکارم نگاه کنم. به خودم که نیست. نبود. نبودنی که ریشه در درگیریِ سوبلوف و سالارمَکارم دارد. آن هم به بهانۀ تغییر کاربریِ اجباریِ روستاها و رفتن سراغِ کِشتِ چای. که مقدمۀ ویرانی شد. سرگردانیام را میبینم. صورتی که ندارم را تماشا میکنم. اگر بودم…
همه چیز از باغشاه شروع شد. از باغچههای شمعدانی. از چایخانۀ انجمنِ سعادت و برنتابیدنِ حقیقتیهای سالاریه. از ایجادِ فرصتِ چایکاری با خشکاندنِ شالیزارهای سمسکنده. از برداشتنِ سالارمَکارم و سالاریه از سرراه. از بلوای اجارهداریِ زمینهای ابراهیمسلطان و جانبداریِ سالارمَکارم از آقای بهروز به نفعِ کارگرانش. از جنگِ بقا. به سرگردانیام. به ردِّ گِل و خون روی لباسِ زنِ سفیدپوش. به دفینۀ پای درختِ گردو که شد تنها تسلیِ خاطرِ زن. به پلِ دکلی. به درختِ ولیگ. به پارچههای پاپوشِ سالار. به مادربزرگم که مادرم را حامله بود. به دیانایای که با من مانده تا امروز و در این اتاق. به خون که رفت روی خون و لغزید و غلتید و سُرید لای گِلوشل و آب بردش تا دریا. به دخترکِ سبزچشمِ سالارمَکارم که یادبودِ همۀ ماست. به خودم فکر میکنم. به چشمها کهرباییِ اسبِ سوبلوف هم. به پدرکشتگیِ خودم و دیمیتری… به قلبی که ندارم. به دست و پا و امعاءواحشایی که ندارم. به چشمهای سیاهم که تشکیل نشد. به خونِ روی انگشتانم. به نوبۀ بعد… به همۀ اینها فکر میکنم که… . به مادرِ مادرم… نورجان… به منی که نیست. به من که یک احتمال است. یک امید. به من که در آسمانِ خاطرههای داستانِ دیمیتری دیدمش. یک امید. دستم را حائلِ صورتِ دیمیتری میکنم و بو میکِشَمش. به چشمهای کهرباییِ اسبِ سوبلوف فکر میکنم.
آنکه سوبلوف میدانمش، در را پشت سرش میبندد. دکمههای لباسم را میبندم. تمام جانم درد است. آوارهاست روی شانههای برهنهام. من که زنجیرِ تلاشی مدامم. کتام را تن میکنم. به دفترم برمیگردم. کیفم را از روی صندلیِ کنار میزم برمیدارم. دیمیتری لب پنجره سیگار میکشد. بادِ خنکی تا میانۀ دفتر، تا جایی که من ایستادهام، میآید و صورتم را نوازش میکند. دیمیتری برمیگردد. زیرلب، خطاب به او میگویم: «پدرکشتگی… اسمش میشود پدرکشتگی…». نمیفهمد. روی کاغذ مینویسم: «پدرکشتگی… اسمش میشود پدرکشتگی… عقلم دیگر به جایی قد نمیدهد. دلیل ِ این همه خون را نمیدانم. این همه تکرار. تحکم. نمیفهمم. اگر خاطره باشم، اینطور میشود؟ بهتر نیست همان خیال بمانم؟ همان ناممکن؟ نخواستم پرواز در آسمانِ خاطرات را. بگذار دلیلش را همین بدانم. یک خیالراحتیِ عوامانه. حقم این یک آگاهیِ کاذب که هست… آن هم پس از اینهمه تکرار و در سیاهی دستوپازدن برای ساختنِ واقعیتِ خودم. با اینکه هنوز هیچی شروع نشده… انگار آخر کار است. تنم تابِ تمامِ اینها را ندارد. جا ندارد. من…». آنکه سوبلوف میدانمش، سرش را از در شیشهای اتاق جلسه درمیآورد. صورت خندانش را از من رو به دیمیتری میکند. «Сын, подойди». زیرلب تکرار میکنم… «سین، پادایدی». کاغذ رامیاندازم در سطل زباله.
ساعت از دوازده گذشته. از ساختمان خارج میشوم و میروم آنورِ خیابان. تا خانه راهی نیست. سیگاری میگذارم میان لبهام. خیال ندارم روشنش کنم… . روشنش میکنم. تابِ تحمل بویی که با من مانده و تا مغز استخوانم رفته را ندارم. بیتوجه به آدمهای دم غذاخوریها، راهم را ادامه میدهم. دخترکی مادرش را صدا میزند. پسری از پدرش میخواهد فقط برای این یک دفعه برایش پپسی بخرد. دختر و پسر جوانی با صدای بلند میخندند. جوانکی موتوری از کنارم رد میشود و به ماشینی پشت چراغ، کیسهای مشکی را نشان میدهد و چیزکی میگوید. وارد کوچۀ تاریکی میشوم که انتهاش جایی است که شبها برای خواب به آنجا میروم. «سین، پادایدی»… در سرم حجم میگیرد و تمامش را پُر میکند. طفل خانهزاد و پسرکِ فالگوش را میبینم که از انتهای کوچه به سمتم میدوند. حکماً خبری شده. نوبۀ تازه؟ نزدیک میشوند. پسرکِ فالگوش کیفم را میگیرد. کی تمام میشود این دورِ کذایی؟ واقعیتِ من، امکان، پرواز… کلمات در نظرم هرلحظه فقیرتر از پیش میشوند. با این پدرکشتگی، با عطر دیمیتری، با واقعیتِ سوبلوف و سالارمَکارم چه کنم؟ با این نطفۀ خراب… . روی این ویرانهها چه بنا کنم که بماند؟ چطور از حافظۀ جمعی، از کهنالگوهای ازلی، خالیاش کنم؟ چطور نسلکُشی کنم خودم را؟ طفلِ خانهزاد دستم را میگیرد و سه نفری رو به انتهای کوچۀ تاریک میدویم.
یک موضوع، سه مضمون (رویکرد): سه نویسنده دربارۀ کشف حجاب به مخاطب چه گفتند؟
.
حور و پری در حجاب / شمس و قمر در نقاب
از داستان سایه اثر احمد محمود میآغازم، اگرچه سال انتشار این داستان سال هزار و سیصد و هفتاد است و نسبت به دو داستان دیگری که در ادامه به آنها خواهم پرداخت دیرتر منتشر شده است. راوی داستان کودک یا نوجوانی است به نام فولاد که رویدادها از پرسپکتیو روایی او به مخاطب ارائه میشود. هرآنچه او روایت میکند درواقع شنیدهها و زمزمهها و شایعاتیست که در شهر موج میزند. او فضایی تبآلود و ملتهب و هراسآور را بازنمایی میکند که در رفتار و گفتار بزرگتران پیرامونش میبیند؛ بیبی، پدر، عمهجواهر، خاله اختر. هرچند درک درستی از آنچه رخ میدهد ندارد اما آنقدر عقلرس شده که بتواند تشخیص دهد که چیزی میلنگند و مانند همیشه نیست؛ «میگویند که به جان شاه سوءقصد شده است.»
احمد محمود با واژۀ سایه موتیف جالبی ساخته است. از یکسو سایه، همانطور که از نامش نیز پیداست، به سایۀ مردان شهربانی و نیروهای حکومتی اشاره دارد که در پیچ هر گذر کمین کردهاند تا چادر از سر زنان بکشند و روبنده از صورتشان بردارند و به آنها بگویند که شما هم جزو آدمیاناید و بهتر است رخت و ریختتان نیز همچون آدمیان گردد و از دیگرسو، سایۀ بیبی روی گردهاش سنگینی میکند. درواقع اشاره به مسئولیتی دارد که پدرش بر دوش او گذاشته؛ همراهی زنانِ خانه (بیبی) در هنگامهای که سرکار قادر نامی وجود دارد که چادر از سر زنان میکشد و ریشریش میکند و جلوی چشم همه آتش میزند و دشداشۀ مردان را با چاقو از زیر نافشان جر میدهد. پدرِ فولاد مدام به او تذکر میدهد که تا نمازش قضا نشده باید فوراً نماز خوانده و همراه بیبی به خانۀ عمهجواهر برود. زنان مدام از بامها سرک میکشند تا ببیند اگر پاسبانی در کوچه نیست از خانه بیرون بروند. فولاد همراه بیبی میرود و قرار است هرکجا که آغاجان (آژدان) دید به بیبی بگوید و همچنین قرار است پیش از رسیدن به خیابان پهلوی چادر بیبی را مانند پردهای دور او بگیرد تا بیبی بتواند دستپاچه و هراسان پای پیت بزرگ شهرداری چندک زده، مقنعهاش را درآورد و کلاه به سر کند و با گذشتن از خیابان پهلوی و رسیدن به مسجد اصفهانیها دوباره باید این کار را برای بیبی تکرار کند تا اینبار بیبی کلاه فرنگی را درآورده، چادر چاقچورش را سر کند. اینجاست که سایۀ سرکار قادر روی گردۀ فولاد میافتد.
بهرغم آنکه در بخشهای پایانی داستان، احمد محمود از زبان راوی کودکش به این نکته اشاره میکند که مردان هم باید کلاه پهلوی به سر میگذاشتند و همگی بیچون و چرا پذیرفته بودند و تنها تا چشمشان به بیبی با کلاه فرنگی زنانه میافتد او را مسخره میکنند و میگویند: «تعظیم عرض میکنم مازمازل» رویهمرفته آنچه از این رویداد مناقشهبرانگیز پیش چشم مخاطب مینهد شبیه همان روایتهای تثبیتشده و بارها شنیدهشده است و در رویکردش به این رویداد اجتماعی چندان حرف نویی برای گفتن ندارد که بتواند آلترناتیوی برای کلانروایات موجود در اینباره به دست دهد.
از زندیق و ملحد تا صیغۀ دو ساعتی
جلال آل احمد داستانکوتاهی دارد به نام جشن فرخنده (۱۳۳۲) که گلشیری در سخنرانی شبهای شعر گوته از آن اینگونه یاد میکند: جلال در این داستان، آزاد کردن زنان (تو گویی دارد از آزاد کردن حیوانات وحشی سخن میگوید) و مراسم پردهبرداری از عترت و عصمت خلق خدا (حتی از گفتن واژۀ زنان پرهیز میکند) را بهخوبی نشان میدهد، و به.آذین نیز این داستان را رشکانگیز میخواند. اما آنچه گلشیری در این داستان نمیبیند و یا نتوانسته ببیند و درواقع آنچه به راستی رشکبرانگیز است، نه این است که جلال آل احمد در این داستان به پرده برداشتن از عصمت خلق خدا توجه کرده بلکه این است که جلال به نکتهای زیرکانه نظر دارد. اینجا نیز راوی یک کودک است به نام عباس که از زاویۀ نگاه و درک و دریافت او از جهان پیرامونیاش به رویدادی که به نامِ کشف حجاب معروف شده است مینگریم، با این تفاوت که اینبار مردان همچون در داستان سایه به دو گروه خیر وشر بخش نمیشوند و سادهلوحانه آن مردانی که نگران آزاد شدن زنان از قید حجاباند خوب و مردانی که با این رویه همدلاند و میخواهند زنان ایران نیز به اجتماع بیایند شر و بد مطلق (و همچون کوسههایی در انتظار شکار) بازنمایی نمیشوند.
در داستان جلال، پدر خانواده که مرد متشرع و سنتی و متعصبی است، (سنّت در اینجا همان خُرد کردن و کُشتن و نابرابریِ زن و مرد در حقوق ابتدایی و انسانی است) همو که امام جماعت مسجد محل است و همیشه در کنار نامش عناوین حجتالاسلام و آیتالله میآید و تنها از دو کشور سوریه و عراق برایش نامه میرسد و همه چیز را از جمله معاشرت با همسایۀ کفترباز، قدغن کرده است، نامهای دریافت کرده و به جشن آزادسازی زنان و مردان ایرانی از یوغ کهنگی دعوت شده است. او به ضیافتی دعوت شده است که باید خودش با لباس مردان غربی و همسرش نیز بدون چادر و چاقچور و روبنده حضور یابند. نکته ظریف است و بیراه نیست که مردی همچون هوشنگ گلشیری آن را ندیده است. تنها زنان نیستند که باید رخت کهنه از تن به در کنند بلکه مردان نیز به دستور حکومت باید چنین کنند. نمیشود که زنان با دوپیِس به ضیافت بروند و دست در بازوی مردی لبادهپوش و دستار به سر انداخته باشند. این نامه جایی است که راوی داستان ما در آن برای نخستینبار نام پدرش را بدون عناوین دینی و دهان پرکُن میبیند و از آن عجیبتر اینکه واژۀ بانو را در کنار نام پدرش میبیند و این برایش تازگی دارد. امضای آخوندی زیر نامه است که تازگیها کلاهی شده است. مرد خانواده (پدر راوی که حاجیآقا نام دارد) از این نامه بسیار خشمگین میشود. نه به اینخاطر که خودش باید به جای لباده و عمامه و عبا و نعلین، کت و شلوار و کفش و کلاه بپوشد بلکه تنها از این خشمگین و عصبی میشود که باید زن را همراه خود ببرد: «همین مانده که سر و تن برهنه این زن را به میان مردم ببرم.»
او سرانجام پس از خودخوریها و سبیل جویدنهای چند روزه، چارۀ کار را در این میبیند که زن دیگری را به جای «عیال» خود جا زده با خود به جشن ببرد و در پاسخ به اهل خانه بگوید که چند روزی برای زیارت عتبات به قم میرود. او این دروغ آشکار را جلوی چشم کودکِ داستان میگوید و اینگونه ضمن اینکه هیبتِ مذهبی خود را در چشم کودک میشکند به او که پدر آینده است نیز ریاکاری و بزدلی و تبعیض میآموزد. گرچه عباس اینطور که از شواهد داستان هویداست درک چندانی از آنچه پیرامونش میگذرد ندارد. او از اینکه واژههایی همچون زندیق، ملحد و یا صیغۀ دو ساعتی را میشنود گیج و پریشان است اما عادت دارد هرچه را نمیداند از مادرش بپرسد و سرانجام نیز ممکن است چنین کند و از مادر بپرسد که صیغۀ دو ساعتی چیست و مادر پاسخ دهد که خدا به دور این را دیگر از کجا شنیدهای و او بگوید از عمو و پدرِ همان دخترِ سر باز و پاشنهبلندپوشی که لبهایش قرمز بود و به خانهمان آمد.
در داستان جشن فرخنده ما با نوعی ریاکاری ترسناک مواجه میشویم که لبادۀ کهنه کندن را برای مردان جایز میشمارد (هرچند از روی ناچاری و ظاهرسازی) اما حتی این ظاهرسازی را برای زنان جایز هم نمیشمارد و به جای همسر قانونی و شرعی، به مشورت عمو که از بازاریان و حجرهداران است (همان عمویی که پاسبان عبایش را سرتاسر جر داده) دختر یکی از مسئولان را با خود به مراسم میبرد. این نکتهای است زیرکانه که از دید گلشیری آنقدر پنهان مانده که در سخنرانیِ بهیادماندنیاش در شبهای شعر گوته بگوید این داستان به این دلیل درخشان است که دارد پردهبرداری از عترت و عصمت خلق خدا را افشا میکند. خیر آقای گلشیری، این داستان دارد بیش و پیش از هرچیز، پرده از ریاکاری و دروغگویی و بزدلی مردان متشرع و متعصبی برمیدارد که در برابر آزادی زنان و حقوق انسانی برابر ایشان مقاومت میکنند. این داستان، آینۀ دروغگو بارآوردن کودکان این سرزمین به بهانههای واهی و دشمنی آشکار با توسعه و پیشرفت یک کشور ویرانشده است. عباس که پسرِ آقای محل است و «پسر آقای محل نمیتواند با شلوار کوتاه به مدرسه برود» به کمک مادرش دکمهای به شلوارش دوخته که بتواند آن را پیش از رد شدن از برابر چشمان ناظم بالا بزند و وانمود کند که شلوار کوتاه پوشیده است و پس از آن دوباره دکمه را باز کرده و پاچۀ شلوار را به جای خود بازگرداند. جالب اینکه دکمه، نرینگی و مادینگی دارد. همچون نمادی از زنان و مردانی (بخوانید نران و مادگان) که در یک همدستی نانوشته و پنهانی با یکدیگر دربرابر هر چیز نویی ایستادگی میکنند و با حقوق شهروندی و انسانی خود عناد میورزند.
حاجیآقا حتی به این دلیل به ساختن حمامی در خانه رضا داده است که دختران و زنش برای حمام رفتن مجبور نباشند بیرون بروند و چادر از سر بردارند؛ که البته هیزم حمام را عباس باید تأمین کند و مایۀ دردسر او شده است. در این داستان، زنان به دو دستۀ زنان چادرنمازی و زنان سرباز تقسیم شدهاند. یکی در اندرونی میماند با این فریب که مردش به قم رفته و دیگری باید به اجبارِ پدرش صیغۀ دو ساعتیِ حاجی شود و با کت و دامن، دست در دست آیتالله محل به جشن برود.
یکی را که دربند بینی مخند، همه جای ایران سرای من است
اما این موضوع به این دو داستان محدود نمیماند. بهرام صادقی بعدتر در داستان کوتاهی به نام ورود (۱۳۴۱)، پا را از جلال نیز فراتر میگذارد و نکتۀ شگرف دیگری را زیرکانه و طناز یادآور میشود. در داستان ورود، دهکدۀ بزرگی را (شاید نجفآباد) میبینیم که با مسئلۀ «ورود» روبهروست. ورود وسایل و ابزار مدرن. به سخن دیگر ورود سختافزارِ مدرن. نکته اینجاست که نرمافزار مدرن اما دستِکم در میان این مردم وجود ندارد و با ورود هر چیز مدرنی تا مدتها دچار پریشانی و سردرگمی برای یافتن نسبت خودشان با آن «چیز» یا با آن «ورود» میشوند. اتوموبیل، بالون، طیاره، باغ ملی و در نهایت ورود زنان به جامعه. بله چشمتان درست دید. ورود پدیدۀ کشف حجاب درکار نیست، ورود بهرام صادقی، داستان ورود پیکر زن به جامعه است.
مردم هرطور که شده نسبت خود را با باغ ملی و اتوموبیل (بهرغم کوچه پسکوچههای مالرو و نه اتوموبیلرو) مییابند، چراکه مردم یعنی مردان. پس از مدتی دیگر حرکت ماشین در کوچههای دهکدۀ بزرگشان کسی را به اعجاب وانمیدارد و صدای بوقی آنها را نمیترساند. آهستهآهسته از باغ ملی خوششان میآید و میتوانند بروند تویش وقتگذرانی کنند و با اتوموبیلهایشان چرخی بخورند. اما همین که سخن از ورود زنان به جرگۀ آدمیان و به باغ ملی و خیابانها به میان میآید دچار تعارضی سخت میشوند.
بهرام صادقی با هوشمندی خاص خود همزمان با پردهبرداری حکومت پهلوی از تن زنان، حجابِ ریاکاری و خودشیفتگی مردان را میاندازد. مردان ناگهان با دیدن زنانی که نمیدانند با مو و روی خود چه کنند و گرچه چادر و چاقچور را کنار گذاشتهاند اما لباسی مناسبِ پوشیدن در خیابانها ندارند و نمیدانند موی خود را چگونه بیارایند و شلخته و آشفته در کوچه و خیابان پرسه میزنند، دچار نفرت میشوند.
«مردها با چشمهای حیرتزده مناظر عجیبی میدیدند که بیشتر به رؤیا یا افسانه شباهت داشت. پیرزنهای مفنگی و زنهای کج و معوج با لباسهای غریب و ناهنجار و با آرایشهای مضحکی که اگر بسیار دلسوز و رئوف باشیم باز متأثرمان میکند و از همه مهمتر با آن حالت بلاتکلیفی، وحشت و سرگردانی و ناتوانی که در آن لحظات به آنها دست میداد همهجا پراکنده شده بودند. اما جریانات مهمتر درون شوهرها میگذشت. پیرمردی از سر حسرت میگفت دلم میخواهد همه بیایند و ببینند من بیچاره پنجاه سال با چه کسی زندگی کردهام.»
اگر چشمشان به زنی بخورد که از زن خودشان زیباتر و بهتر است، از زنان خود بیزار میشوند و اگر زنی که در خیابان دیدهاند کریهتر از زن خودشان است از آن زن توی خیابان دچار نفرت شده و چندششان میشود.
«هرکس، مثل این بود که تازه دارد زنش را میبیند و اینبار که مردها زنهایشان را میدیدند اندکی نفرت میکردند.»
بهرام صادقی در داستان کوتاه ورود، قدرت و تمامیتخواهی مردسالارانه را افشا میکند، اما اینبار این تمامیتخواهی نه از جانب حاکمیتی که میخواهد به زور هم که شده مردم را به حقوق ابتداییشان آشنا و آگاه کند بلکه از جانب مردانی بازنمایی میشود که آزاد شدن و باغ ملی رفتن و اتوموبیل سوار شدن را حق خود میدانند اما همین حقوق را برای زنان به رسمیت نمیشناسند. وقتی پای زنان از کوچهها میبرد، پای مردها به باغ ملی باز میشود زیرا برخی و حتی بسیاری از زنان، خانهنشینی را بر ترک لباس آبا و اجدادی ترجیح داده بودند.
سخن از اینکه آزاد کردن حق رأی زنان یا به رسمیت شناختن آزادی پوشش زنان (هر دو از سوی پهلوی با حمایت قانونی) درست بود یا نبود بسیار است و از من، صاحبنظرتر در این عرصه بسیارتر. نمیخواهم از اینکه دادن این حقوق به زنان از سوی پهلوی حتی دیر هم شده بود اگر مثلاً به همین حقوق در ترکیه و مصر نگاهی بیندازیم، سخن بگویم و یا اینکه خیلی زودتر از موعد و بیش از ظرفیت روانی و اجتماعی مردم و بهویژه مردان ایران (خاصه متشرعان و متعصبان) بود، رودهدرازی کنم؛ و یا حتی نمیخواهم به این نکته اشاره کنم که پهلویها نظر شخصی خود را به جامعه تحمیل نکردند و آنطور که نیما قاسمی میگوید برداشتن حجاب را نخبگان و مردم ایران در مشروطه خواسته بودند. میخواهم بررسیدن این موضوع مهم را که یکی از نقاط عطف تاریخ مبارزات زنان ایران است محدود نگه دارم به همین سه داستان و داستاننویسان ایران؛ زیرا بر این باورم که داستاننویسان میتوانند (گرچه نه همیشه اما در اغلب موارد) جانب انصاف را نگه دارند. طرفه آنکه احمد محمود و جلال آل احمد چنین ترکیب انحرافی و برساختهای را به کار نگرفتهاند. در هیچیک از این داستانها به ترکیب کشف حجاب اشارهای نمیشود. تنها بهرام صادقی از این واژه به شکل مطایبهآمیزی بهره برده است. کشف حجاب خیلی جدیتر و قاطعتر از ورود هر چیز دیگر ده را تکان میدهد: «ضربت چنان عمیق و ناگهانی بود که ده را از خواب و رؤیای سالیان دراز بیرون کشید.» و سپس: «زنان از دو جهت وحشت میکردند. نخست اینکه به جای ضعیفه لفظ دیگری میشنیدند» و دیگر اینکه باید چادرشان را بردارند. یا آنطور که بهمن فرسی در جایی اشاره میکند: «با کشیدن چادر از سر صغرا و کبرای ولایت میخواستند او را از باجی و ضعیفه به بانو تبدیل کنند.» در داستان ورود، سپورها که در ابتدا موظف شدهاند در خیابانها از زنان بخواهند که چادر چاقچور به سر و تن نکنند معتقد به رعایت ادب و حفظ ظاهرند و زنان را همشیره خطاب میکنند. این داستان از منظر ضرورت تاریخی، آزادی زنان را نشان میدهد آنجا که ورود زنان را به جامعه پس از ورود باغ ملی و اتوموبیل بازنمایی میکند. زیرا نمیشود که برخی وسایل رفاهی و مدرن به شهری ورود کنند و تنها مردان بتوانند از آنها سود ببرند.
اما همچنین داستان ورود از غیاب مفهوم حضور زن در جامعه یاد میکند آنجا که جشنِ تغییر لباس در حسینیه برگزار میشود به اینخاطر که مدرسۀ پسرانه در دست تعمیر است و مدرسۀ ایراندخت هنوز ساخته و پرداخته نشده است.
بد نیست حالا که نقدی از بهمن فرسی دربارۀ پهلوی خواندیم این گزاره را نیز در توصیف اوضاع و احوال مخالفان او بخوانیم: «امروزم به زور، سودابه و رودابه رو کردهن توی جوال تا مواظب شلتاق کیسۀ صفراشون و ابراز بلوغ منخرینشون باشن که اینم البته نخواهد شد.»
نقاشی از: پروانه اعتمادی
هنر گریستن؛ جستاری از نیویورکر
بین زمین و آسمان ماندهام. این را بعدازظهر جمعهای به دوستی گفتم؛ چند روزی بود که هر کاری کرده بودم نشده بود با جولیا تماسی بگیرم. هفتۀ بعد به خارج شهر میرفتم و قرار بود جولیا_من اسمش را تغییر دادهام_ در ساعاتی که هنوز همسرم از سر کار به خانه برنگشته، از سگ و پسر کوچکمان مراقبت کند، اما برای قطعی کردن برنامه، پاسخی به پیامهایم نداد. از او بعید بود. تابستانهای دو سال گذشته که مسافرت بودیم، عکس و فیلمهای زیادی از خانهمان در نیوجرسی فرستاده بود تا نشانمان دهد سگمان خوشحال و باغچهمان روبهراه است. روزهایی که نبودم، میرفت مدرسه دنبال پسرمان و باهم ناهار میخوردند. تمام مکالماتشان را دربارۀ تاریخ و سیاست، فیزیک و فمینیسم، اینترنت و لطیفههایی که بهسرعت دستبهدست میشوند و ساعات پررفتوآمد توکیو در پیامی مینوشت و به انضمام چند شکلک برایم میفرستاد.
سگ کاکپوی کوچکمان از همان زمان که تولهای بیش نبود و یک سگ پیتبول به آن حمله کرد، حسابی دل و جرئتش را از دست داد، درست مثل شیر بزدلِ جادوگر شهر اٌز . پسر کوچکمان بچۀ توداری است و نزدیکترین شخص به او، یعنی برادر بزرگش، اندکی بعد از آشناییمان با جولیا خودکشی کرد و مرد. هیچ آدمبزرگی مثل جولیا دل به دل پسر کوچک و سگمان نداده بود.
هر تماسی که با جولیا میگرفتم روی پیغامگیر میرفت و آن هم پر بود. با دلهرهای که هر لحظه بیشتر میشد در گوگل جستوجو کردم و آگهی ترحیمی دوخطی دیدم. مرگ در شانزده ماه گذشته برایم غریبه نبود. پسر بزرگم، مادرشوهرم و پدرم را از من گرفته بود. روزی که وینسنت مرد، گریه نکردم یا حتی بعدتر که اول مادرشوهرم و بعد پدرم مردند. اما آگهی ترحیم جولیا را که دیدم، یکهو زدم زیر گریه و بیاختیار اشک ریختم. دوستی که به گریههایم پشت تلفن گوش میداد گفت که دارم برای آنهای دیگر هم گریه میکنم. دوست دیگری نیز آن شب برایم نوشت که او هم عضو باشگاه دیرگریهکنها است. اشکهای نریخته با بهرهشان ریخته میشوند.
پدرم بیشتر از نصف عمرش بیماری قلبی داشت، اما حتی تا آخرین هفتهها هم خودش را زمینگیر نکرد. روز قبل از عمل قلبش به من گفت که خودش را برای هر نتیجهای آماده کرده است؛ عملی که بعد از آن دیگر هرگز هشیار نشد. وسوسه شده بودم خبر مرگ وینسنت، نوۀ بزرگش، را به او بدهم. وقتی اوضاع سلامتیاش وخیم شد، خودم را با پروازی به پکن رساندم؛ شهری که در آن بزرگ شده بودم و والدینم همچنان در آن زندگی میکردند.
مادرشوهرم هم که در چین زندگی میکرد کمی بعد از وینسنت مرد. مرگ وینست را از او پنهان کردیم، چراکه بسیار ضعیف و رنجور شده بود. این فکر که زن بیچاره مجبور نبود چنین رنج طاقتفرسایی را تحمل کند اندکی مایۀ تسلی بود. اما اینکه چرا به والدین خودم نگفتم کمی مبهمتر بود. فردای روزی که وینسنت مرد، دوستم، ادموند وایت، از نیویورک پیام داد: «بیا به شهر. بغلت میکنم و با هم به عزا مینشینیم.» ایمیلی از مادر دوستی داشتم: «کاش میشد امشب پیشت باشم، آنوقت در آغوشت میکشیدم و رنجت را تسکین میدادم.» مادرم آنکسی نیست که مرا در آغوش میکشد. پدرم هم کسی نبود که بهآسانی احساساتش را بروز دهد.
هفتههای بعد از مرگ وینسنت، در این فکر بودم که به پدرم بگویم و از او بخواهم این خبر را پیش خودش نگه دارد. اما این ظالمانهترین رفتاری بود که میشد با او داشت، هرچند که او از بردبارترین آدمهایی بود که میشناختم. وقتی که درنهایت مادرم از خودکشی وینسنت باخبر شد، این پیام را روی پیغامگیر گذاشت: «همۀ بچهها باید والدینشان را دوست بدارند. اصلاً نمیفهمم چطور یک بچه میتواند چنین بلایی سر والدینش بیاورد.»
اینکه برای جولیا اشک ریختم به این معنی نیست که او را خوب میشناختم. اندک چیزهایی از او به یاد دارم؛ یک بار به من گفت با حیوانات راحتتر است تا با آدمها. اولین تابستانی که از سگمان مراقبت کرد، اجازه گرفت ده تا رمان از کتابخانهام بردارد؛ همهشان را خواند. چشمان آنها به خدا مینگریست نوشتۀ زورا نیل هریستون و منطقۀ بیرانش نوشتۀ تام دروری را بیشتر از بقیه دوست داشت. در گپوگفتهای مختصری که داشتیم کموبیش تصویری کلی از کودکیاش دستم داده بود؛ کودکیاش در حومۀ پنسیلوانیا، با مادری الکلی و پدری بددهن سپری شده بود. هرزمان که فرصت میکرد، به سخنرانیهای عمومی دانشگاهی میآمد که در آن تدریس میکنم. اسپانیایی را روان صحبت میکرد و داشت آلمانی یاد میگرفت؛ آن موقع دو پسرش به مدرسههای راهنمایی و دبیرستان میرفتند و بالاخره میتوانست غروبها کلاس بردارد.
چندباری از افسردگیاش گفته بود. یک غروبی پیام داد که فقط دلش میخواهد با سگمان روی کاناپهمان فرورود. یک ماه قبل از مرگش، از من درمورد شخصیت فرعی اولین رمانم پرسید، همانکه مادرش، که فعال سیاسی بود، اعدام شده بود، آنهم درست زمانی که او پسربچهای بیش نبود. جولیا پرسید: «فکر میکنی پسربچۀ داستانت الان چه شکلی است؟ به نظرت حالا که مردی بالغ شده، چیز بیشتری از مادرش میداند؟»
اقرار کردم که بعد از تمام شدن رمان، اصلاً به پسربچۀ داستان فکر نکردهام و جولیا گفت که باید دنبالهای برای داستانم بنویسم. خب من هرگز این کار را نمیکنم، اما این را به او نگفتم. هرکاری را که انجام میدهم یا نمیدهم میشود با شعر ماریان مور به نام «سکوت » توضیح داد؛ همان شعری که در مراسم یادبود وینسنت خواندم:
پدرم روزگاری میگفت:
«انسانهای والا ملاقاتهای طولانی ندارند
نیازی نیست به مزار لانگفلو بروند
یا از گلهای شیشهای هاروارد دیدن کنند.
همواره متکی به خود هستند،
بهسان گربهای که شکارش را به خلوتش میبرد،
همانطور که دم بیجان موش، چنان بند کفشی، از دهانش آویزان است.
گاهی غرق در لذت انزوا و تنهایی میشوند
و خود را از گفتوگوها محروم میکنند،
حتی گفتوگوهایی که شادمانشان میکند،
چراکه عمیقترین احساسات همواره در سکوت نمایان میشوند.
نه، در سکوت نه، در خویشتنداری.»
آری پدرم بیراه نمیگفت: «خانۀ مرا مهمانخانۀ خود بدان.»
مهمانخانهها دائمی نیستند.
خانۀ مرا مهمانخانۀ خود بدان. این گفته درمورد شخصیت کتابهایم صدق میکند. همهشان مهمانم بودهاند و گاهی تا سالها ماندهاند، اما مهمانخانهها دائمی نیستند.
وقتی داشتم پدرم را تا اتاق عمل همراهی میکردم، این فکر به سرم زد که فرصت مناسبی است تا خبر وینسنت را به او بدهم. اگر آهسته در گوشش میگفتم، شک داشتم قبل از بیهوشی صدایم را بشنود. به هوش هم که میآمد، احتمالاً چیزی به یاد نداشت. هرچند حسی درونم میگفت دیگر بیدار نمیشود. کمتر از چهل کیلو ازش باقی مانده بود.
بعد از یک عمل نهساعته، دنبال تخت پدر به آیسییو رفتم. بهمحض اینکه رسیدند، مجبور شدند فوراً پدر را دوباره عمل کنند. درهای دولنگۀ آیسییو به سالن انتظاری شلوغ با تعداد زیادی آسانسور باز میشد. هیچ صندلیای نبود. پدرم در دانشگاه علوم پزشکی وابسته به دانشگاهی بستری بود که در آن درس خوانده بودم. بیمارستان خوبی بود، اما در پکن حتی بیمارستانهای خوب هم ممکن است برای خانوادۀ بیماران جایی برای نشستن در نظر نگیرند. پرستار یا دکتری میگفت یکلحظه بیرون منتظر باشید و آن یک لحظه میشد ده دقیقه یا حتی یک ساعت. من سه ساعت و نیم بیرون آیسییو منتظر ایستادم.
آنجا بود که فهمیدم چرا در مغازههای اطراف بیمارستان، کنار عصا و ویلچر و پوشک بزرگسالان، صندلی تاشو و چهارپایه و نیمکت تاشو میفروشند. بعضیها جوری آنجا نشسته بودند انگار آمدهاند پیکنیک. اما حتی اگر مغازهای هم نصفهشب باز بود، امکان نداشت یکی از آن صندلیهای تاشو را بخرم. خواهرم پشت تلفن پرسید: «یک تکه کارتن هم پیدا نکردی که رویش بنشینی؟» خواهرم هم در آمریکا زندگی میکند و مثل من به پکن آمده بود تا پدرمان را ببیند. منتها نتوانسته بود مدت اقامتش را تمدید کند و درست قبل از عمل رفت.
تصمیم گرفتم بایستم. از شدت غرور خشکم زده بود یا بهتر است بگویم از شدت ترس. اگر مینشستم، شک داشتم بتوانم دوباره بلند شوم. اگر یک قطره اشک میریختم، احتمال داشت مثل آلیسِ سرزمین عجایب، در اشکهایم غرق شوم. تا قبل از ششسالگی، همیشه اشکم دم مشکم بود. روزی پدرم آینهای دستم داد و گفت: «ببین وقتی گریه میکنی، چقدر چهرهات غمگین میشود، اما هیچکس غم تو را نمیفهمد. اگر همیشه بخندی، بقیه فکر میکنند آدم خوشحالی هستی. خودت هم حس بهتری پیدا میکنی.»
یک سال بعد از مرگ وینسنت، یکی از دوستان مدرسهاش برای دیدنم به دفتر من آمد. تازه دانشگاه را شروع کرده بود. آن روزها که وینسنت راهنمایی و او دبیرستانی بود، سر کلاس زبان کنار هم مینشستند.
دختر گفت: «آن روزها پیش خودم میگفتم این بچه خیلی باهوش و بامزه است و تخیلی قوی دارد. این بچه قرار است جهان را عوض کند.» نهایت هجده سال داشت و آنجوری که وینسنت را «این بچه» صدا میزد باعث شد موضوع بحث را عوض کنم. از زندگی جدید دانشجوییاش پرسیدم و او با ملاحت و وقار پاسخ داد. کمی بعد یاد خاطرهای افتادم؛ داشتیم با ماشین از مدرسه به خانه برمیگشتیم که وینسنت درمورد دختر دبیرستانیِ بغلدستیاش سر کلاس زبان ماندارین برایم گفت.
پرسیدم: «چه شکلی است؟»
وینسنت گفت: «شکل مامانها.»
گفتم که شک دارم آن دختر خوشش بیاید کسی اینطور توصیفش کند.
گفت: «اما او صورتی گرد دارد، درست مثل تو و همیشه لبخند میزند، درست مثل تو.»
هفتساله که بودم، چنان از تاریکی وحشت داشتم که حتی کوچکترین صداها هم به نظرم صدای دیوان درون غار یا ارواح گورستانها میآمد. پدرم توضیح داد: «در جهان نیوتونی، صداها حاصل ارتعاشات هستند و یک ذهن کنشگر قبل از اینکه داستانی سر هم کند، منبع صدا را پیدا میکند.» و این اولین باری بود که شنیدم ما در جهانی نیوتونی به سر میبریم.
نهساله که بودم، یادم داد چطور از ساطور استفاده کنم، اینکه با چه زاویهای لبهاش را بگذارم تا هم امن باشد هم کارراهانداز. گفت: «اینجوری حتی چشمبسته هم میتوانی هر چیزی را خرد کنی.» تا مدتها تمرین میکردم؛ خیارها را با حرکتهای سریع میبریدم، بیآنکه نگاهشان کنم. عاقبت برش خیارها به نازکی کاغذ شدند.
آخرین سال دبیرستان دست به خودکشی زدم. پدرم، که تأکید میکنم اصلاً درکم نمیکرد، باز از جهان نیوتونی صحبت کرد: «در فیزیک کلاسیک، زمان مؤلفهای خطی است و شاید تنها کاری که باید انجام بدهی این است که روی این محور حرکت کنی. دانشگاه که بروی، احتمالاً متوجه چیزهایی میشوی که الان از آنها سردرنمیآوری. تو که نمیخواهی در این نقطه از زمان متوقف شوی، میخواهی؟»
آن اشکهایی که بند نمیآمدند، برای جولیا، برای پسرهایش، برای پسر کوچکمان که باید خبر مرگ جولیا را میشنید، برای سگمان که البته جولیا را به خاطر نمیآورد و دلتنگش هم نمیشد، همانطور که نه وینسنت را به خاطر میآورد و نه دلتنگش میشد، وینسنتی که اسم کویینتوس را روی سگمان گذاشت، بعد از آنکه پنجمین عضو خانوادۀ ما شد، همۀ آن اشکها انگار دهنکجیای بود به پدرم که تشویقم میکرد دائم لبخند بزنم یا به خویشتنداریِ ماریان مور. ازاینگذشته، بیشتر شبیه تقابل با باور شخصیام بود: مثل کشتی پکوئاد در رمان موبی دیک بودم؛ سمت راست کشتیام یک نهنگ عنبر قرار داشت و سمت چپ یک وال بزرگسر. خیال میکردم میتوانم با وجود دو مرگ، مرگ پدرم و پسرم، همچنان رو به جلو حرکت کنم؛ سنگینی این بار را حس کنم، اما تعادلم را از دست ندهم و غرق نشوم.
راهنمایی که بودم، یکبار پدرم کتاب شعری را مربوط به دوران سلسلۀ تانگ از روی میزم برداشت و چند صفحهای خواند. گفت: «آه، شعر.» کتاب را سرجایش گذاشت: «چیزی که هیچوقت نفهمیدم و گمان هم نکنم روزی بفهمم.»
چنین جملۀ حسرتباری از او بعید بود. خیلی کم از خودش حرف میزد. اگر میخواستم زندگینامهاش را بنویسم، نهایت یک صفحۀ خشکوخالی مینوشتم.
همۀ چیزی که ازش میدانم این است:
در روستایی کوهستانی، در استان چجیانگ به دنیا آمده بود، روستایی چنان فقیر که برخلاف آنچه در مدرسه یادمان دادهاند، حتی یک زمیندار بیچیز هم آنجا نبود. پدرش رعیتی بیسواد بود، اما مادرش خواندن و نوشتن میدانست. اتفاقاً خوب هم مینوشت. یواشکی نامههایش را برای پدرم از کشوی میزش برمیداشتم و میخواندم. از زن رعیتی در نسل او بعید بود، هرچند هرگز نفهمیدم خواندن و نوشتن را کجا و چطور یاد گرفته بود. دایی و خالۀ پدرم در شهر مجاور زندگی میکردند و وقتی پدرم تحصیلاتش را در مدرسۀ روستا تمام کرد، مادربزرگم از خواهر و برادرش فقط یک درخواست داشت و آنهم ادامۀ تحصیل پدرم بود. آنها پدرم را به شهر بردند. بعد از راهنمایی، پدرم میخواست در مدرسهای عادی ثبتنام کند و معلم بشود، اما خالهاش اصرار داشت که باید بلندپروازتر باشد. در نزدیکترین شهر به دبیرستان رفت. شاگرد ممتاز که شد، او را برای رفتن به دانشگاهی در مسکو انتخاب کردند، اما وقتی تشخیص دادند سل گرفته است، آن برنامه نقشبرآب شد. (فقط یک بار توضیح داد که چطور به آن بیماری مبتلا شده بود؛ در مدرسۀ شبانهروزی که درس میخواند، آنقدر فقیر بود که نمیتوانست غذا بخرد و معلم خوشقلبی اغلب غذایش را با او قسمت میکرد. بعدها کاشف به عمل آمد معلمش مبتلا به سل بود.)
دورۀ نقاهت پدرم دو سال طول کشید و در این مدت در دبیرستانش ریاضیات درس میداد. (مادرم هم دانشآموز آنجا بود، هرچند تا سالها بعد که در پکن باهم آشنا شدند، دیداری نداشتند.) حالش که خوب شد، در دانشگاه فیزیک نظری خواند و برای کار در یک مرکز هستهای انتخاب شد که سلاح هستهای میساخت. ظاهراً از کارش لذت نمیبرد و میخواست برگردد سر کارِ تحقیق روی فیزیک کوانتوم؛ انتظاری که برای لحظهای ممکن به نظر میرسید، اما مؤسسۀ رؤیاییاش پیشنهاد همکاری را پس گرفته بود. میشد حدسهایی زد که چرا، ولی همه بیاساس بودند. در عوض در جایی به نام انجمن چینی دیالکتیک طبیعت مشغول به کار شد. هیچوقت نفهمیدم که دقیقاً آنجا چهکار میکرد. ذاتاً آدم کمحرفی بود و آموزش تخصصیاش هم سکوتی عمیق میطلبید. هیچوقت از شغلهایش چیزی نگفت.
پدرم از سالهای اول زندگیاش چیزهای زیادی برایمان نگفته بود. در سن بسیار کم به مدرسۀ روستا رفته بود. آنقدر سنش کم بود که نمیتوانست کمربندش را ببندد و معلم باید کمکش میکرد. وقتی نزد داییاش زندگی میکرد، برای اولین بار چشمش به اتومبیل خورد و چنان ترسید که به داخل خانه برگشت. وقتی از دبیرستان فارغالتحصیل شد، مادربزرگم فقط پول خرید یک جفت جوراب نو را داشت و پدرم با چمدانی که جز جوراب چیزی در آن نبود، به شمال سفر کرد. همان چمدان را نیز همولایتیها برایش خریده بودند. دانشگاهش برای او لباس و جای خواب درنظر گرفته بود. یک بار در دانشگاه همکلاسیای را دید که فکر میکرد دورۀ فیزیک نظری را میافتد. پدرم چند کلمهای با او صحبت کرد. یادش نمیآمد به او چه گفته بود، اما سالها بعد که در کنفرانسی همدیگر را دیدند، به پدرم گفت که همان چند کلمه او را از ناامیدی نجات داده بود.
وقتی این ماجرا را برایم تعریف میکرد، گفت: «همیشه با آدمها مهربان باش. هیچوقت نمیدانیم چهچیز زندگی آدمها را زیرورو میکند.»
مهربان باش. همیشه لبخند بزن. این اصول بهطور پیشفرض در من نهادینه شدهاند. البته در حفظ فاصله با آدمها خیلی به کار میآیند. خانۀ مرا مهمانخانۀ خود بدان و آنوقت مهر و لبخند مرا میبینی.
وقتی که وینسنت راهنمایی بود، یک بار بهمن گفت: «خیلی چیزها در داستانت درست بیان شدهاند، منتها یک چیز مهم را فراموش کردهای؛ آدمها در زندگی به پیچیدگیای نیستند که در داستانت میگویی.»
من همیشه خلاف این را قبول داشتم؛ آدمها در زندگی بینهایت پیچیدهاند، آنقدر که شخصیتهای داستانها حتی به گرد پایشان هم نمیرسند.
وقتی مخالفت کردم، گفت: «میدانم که حق با من است نه تو، چون یک بار که داستان خوبی بخوانی، دیگر آدمها در زندگی به چشمت مأیوسکننده میآیند.»
اطمینانش را تحسین کردم و نقدش را جدی گرفتم. حالا واقعاً درست است که آدمها در زندگی به پیچیدگی داستانها نیستند؟ شاید آن پیچیدگیای که شخصیتها یا خالقشان برایش سرودست میشکنند در دنیای واقعی خواهان ندارد.
چند سال پیش پدرم از کارم پرسید. اینکه دربارۀ چه موضوعی کار میکردم، برای کتابهایم به کجاها سفر میکردم، در دانشگاه چه درس میدادم. خیلی سرسری جوابش را دادم و گفتم دلم نمیخواهد از خودم صحبت کنم. آهی کشید و گفت: «هیچوقت نمیخواهی قبول کنی که بقیه دوست دارند کمی بیشتر از تو بدانند.»
همان روزها بود که برای برنامۀ تاریخ شفاهی به کلاس پسر کوچکم رفتم. به مصاحبهکننده برخی از ماجراهای کودکیام را گفتم، مثلاً تعریف کردم از آبنباتهایی که موقع سال جدید قمری میگرفتم بدم میآمد. همین سبب شد بین سالدومیها به چهرهای عجیب بدل بشوم. پسرم که به خانه آمد، گفت همه میدانند وقتی بچه بودم، شکلات دوست نداشتم و به نظرشان بسیار غیرعادی است.
برایشان توضیح ندادم که چرا از شکلات بدم میآمد. بیادبی بود که بچهها چیزی را که بزرگترها میدهند قبول نکنند؛ بزرگترهایی که بهجای اینکه شکلات را بگذارند کف دستم اغلب همانجا بازش میکردند و بهزور میگذاشتند دهانم. وقتی کسی حواسش نبود، تفش میکردم و میانداختمش پشت بخاری.
همان اندک چیزی که میشود با دیگران درمیان گذاشت، فقط همۀ آنچه را نمیشود گفت یا نمیخواهی بگویی برجسته میکند. اگر پدرم بود، حتماً میگفت: «چرا کمی بیشتر نگویی؟ در دنیای ریاضیات، بیشتر بهتر از کمتر و کمتر بهتر از هیچ است.»
ولی برای درمیان گذاشتن چیزی باید دستبهدامن کلمات شد، بااینکه ویژگی بارز پدرم بردباریاش بود که به سکوت و خویشتنداری منجر میشد و من هم این سکوت و خویشتنداری را از او به ارث بردهام. کاش میتوانستم بیآنکه از صدایم و کلمات استفاده کنم، مرگ وینسنت را به او بگویم. اگر قبل از عمل آرام در گوشش زمزمه میکردم، احتمالاً بهترین موقعیتی بود که میتوانستم حقیقت را بگویم، بیآنکه سکوتم را بشکنم.
حال میدانم پشیمان نیستم که در آخرین روز هشیاریاش از صحبت با او فرار کردم؛ از این پشیمانم که در چهارده ماه گذشته، هیچ نگفتم. اینکه او را کنار گذاشتم فقط از سر غرور بود، نه چیزی دیگر یا حتی بهتر است بگویم از سر ترس. نمیخواستم پدرم بهخاطر من خویشتنداری کند؛ تا اینجا هم کاسۀ صبرم لبریز بود. هرچند اگر پدرم برای وینسنت گریهزاری میکرد، چنانکه من برای جولیا، نمیتوانستم پابهپایش گریه کنم. مرز بین خویشتنداری و ناتوانی اغلب مشخص نیست.
روز قبل از عملش، برایم از نگرانیهایش بابت مادرم و خواهرم گفت. نگران من نبود، شاید چون متقاعدش کرده بودم اوضاع زندگیام روبهراه است. آیا آرزویی جز این داشتم؟ پدرم هیچوقت به من نگفت «خانۀ مرا مهمانخانۀ خود بدان». کودکی درونم مهمان بود که اصرار داشت نمیتوانم اقامتی ابدی آنجا داشته باشم.
خاطراتی از او هست که هنوز به یاد دارم. خاطراتی که نشان میدهند او را نمیشناسم؛
هنگام راه رفتن شانۀ راستش بهوضوح بالاتر از شانۀ چپش بود. نه که نقص عضو داشته باشد، صرفاً شانههایش هماهنگ نبودند. فقط همین را گفته بود که این نتیجۀ کار کردن سر زمین با سبدهای دوشی از سن کم است. چه حمل میکرد؟ سنگ؟ سیبزمینی؟ هیزم؟ آب؟ از دورانی که رعیتزادهای کشاورز بود، هیچچیز نمیدانم.
عاشق آهنگی ژاپنی به نام «بهار کشور شمالی » بود که ترانهاش دربارۀ خانۀ بچگیای است که شخصی آرزوی برگشتن به آن را دارد. بارها هنگامی که به این آهنگ گوش میداد، مچش را گرفتم. بعضی اوقات حتی آهنگ روی تکرار بود. برای مردی که خیلی کم پیش میآمد احساساتش را بروز دهد، آن آهنگ حکم یک افشاگری را داشت، اما چهچیز را افشا میکرد؟
در کالیفرنیا که زندگی میکردیم، به دیدنمان آمد و شعری از وینسنت دید که وقتی سالچهارمی بود، نوشته بود. قابش کرده و در اتاق نشیمن آویزان کرده بودیم. پدرم مدتی طولانی شعر را خواند و بعد با حیرتی بیپروا که از او بعید بود با هیجان گفت: «محشر است. این بچه حتی از مادرش هم بهتر مینویسد.»
حسابی جا خوردم از اینکه پدرم، که سالها پیش گفته بود هیچ فهمی از شعر ندارد، درست به اندازۀ من شعر وینسنت را دوست داشت.
یک سال بعد از مرگ پدرم به پکن رفتم و مجموعۀ خاطراتی پیدا کردم که فیزیکدانان هستهای و ریاضیدانانی نوشته بودند که پنجاه سال پیش در حوزۀ بمبهای اتمی و هیدروژنی کار میکردند. نوشتۀ پدرم هم بود.
تمام مجموعه را با ولع خواندم. بعضی خاطرات مثل مقالات علمی پر از فرمول و عباراتی بودند که از فهمم خارج بود. بعضی هم ناگزیر مثل پروپاگانداهای دهۀ پنجاه و شصت قرن بیستم بودند. دو قسمت را پیش خودم نگه داشتهام، یکی نوشتۀ فیزیکدانی خانم دربارۀ وظیفۀ بزرگ کردن بچهها همزمان با کار دربارۀ توسعۀ بمبهای هیدروژنی و دیگری نوشتۀ پدرم. او نه نویسندۀ شاعرمسلک بود، نه علاقه داشت همکاریهای پرافتخارش را با صنعت انرژی هستهای بازگو کند. درعوض دربارۀ گیاهی نوشته بود که در بیابان نزدیک محل آزمایش دیده بود. ازآنجاکه اهل روستایی کوهستانی با باران فراوان بود، ساختمان ریشۀ گیاه حسابی در نظرش جالب آمده بود. همچنین دربارۀ قمقمۀ نظامیای که بهش داده بودند نوشته بود. در عجب بود که چه کیفیت خوبی دارد. بیش از سی سال ازش استفاده کرده بودیم. هم من هم خواهرم در اردوهای مدرسه آن قمقمه را با خود برده بودیم.
احتمالاً هزاران چیز دیگر، همچون گل بیابانی، در زندگی پدرم بود که فقط خودش به یاد داشت و هرگز با خانوادهاش درمیان نگذاشت.
حرفهای بسیاری است که من و پدرم به یکدیگر نگفتیم؛ دوستت دارم یکی از آنهاست. بعد از دوران کودکی، فقط یک بار بغلم کرد، وقتی در پایان سفر سههفتهای به چین از او و مادرم خداحافظی میکردم. درست قبل از اینکه به اتاق عمل برود، صورتش را نوازش کردم و هیچ نگفتم. نه چیزی گفتم، نه پدرم را شریک غم و اندوهم کردم نه حتی میدانستم چطور باید این کار را بکنم. بعید نیست کسی که به تو لطف میکند در حقت ظلم هم بکند. اگر میفهمید که او را از بهتآورترین فقدان زندگیام محروم کردهام، بعید بود جا بخورد. اگر شگفتزدهام میکرد، هیچوقت نمیفهمیدم. آیا او، بردبارترین مرد در زندگیام، برای وینسنت و من گریه میکرد؟ آیا میگفت لبخندم را حفظ کنم، چون این چیزی است که در آن ماهرم؟
منبع:
الگوریتمها و هنرِ بهتر زیستن
در ادامه داستان «الگوریتمها و هنرِ بهتر زیستن» اثر نائومی کریتزر (Naomi Kritzer) را میخوانید. این داستان برندهی جایزه هوگو برای بهترین داستان کوتاه ۲۰۲۴ و همچنین نامزد جایزه نبولا برای بهترین داستان کوتاه ۲۰۲۳ و نامزده جایزه WSFA Small Press Award 2024 بوده است.
«جون» اولین نفر از دوستانم بود که کشفاش کرد. این موضوع چندان تعجبآور نبود، چون او هفتهها بود که جدول کلمات بازی میکرد. قبل از آنکه من یا «مارگو» اصلاً پیداش کنیم. وقتی برای ناهار هفتگیمان همدیگر را دیدیم، او مدام به گوشیاش نگاه میکرد و من فکر کردم لابد یک بازی تازه پیدا کرده است. بعد گوشی را با لبخند کنار گذاشت و گفت:
«آبلیک بهم گفت تا وقتی ناهار تموم نشده دیگه سراغ گوشیم نرم.»
مارگو پرسید: «کی؟»
«یه اپ جدیده برای زندگی بهتر.»
مارگو چشمهاش برق زد: «خیلی باحاله که یه اپ بهت بگه گوشیت رو کمتر دست بگیری. به نفعته.»
جون گفت: «باید امتحانش کنی! سی روز اولش رایگانه.»
من گفتم: «و بعدش باید پول بدی به یکی که بهت غر بزنه کمتر از گوشیت استفاده کنی؟»
جون تکهای از ساندویچ تنماهیاش را گاز زد و گفت: «خیلی بیشتر از اینه. مثلاً تو هم قبول میکنی گهگاهی به دیگران تذکر بدی گوشیشونو بذارن کنار.»
من و مارگو خندیدیم و جون گونههاش سرخ شد. اما متوجه شدم که تا وقت ترک رستوران، حتی یکبار هم به گوشیاش دست نزد.
***
گاهی وقتها همین که با یک چیز جدید آشنا میشویم، هر طرف که نگاه میکنیم آن را میبینیم.
این موضوع در مورد آبلیک هم صدق میکرد. نمیتوانستم نادیدهاش بگیرم، یا بهتر بگویم، نمیتوانستم نشنیدهاش بگیرم. یواشکی به صفحهی گوشی مردم نگاه نمیکردم، فقط حرفهاشان را میشنیدم که مثلاً به آنها گفته بود برای شام سوپ صدف درست کنند یا یک فیلم برای دیدن پیشنهاد داده بود، یا گفته بود ساعت ۹ شب بخوابند. همین آخری باعث شد کنجکاو شوم و واقعاً دربارهاش تحقیق کنم. ویکیپدیا میگفت: «یه اپ کامل سبک زندگی»، که راستش اصلاً روشنگر نبود.
هفتهی بعد، وقتی منتظر میز بودیم، مارگو گفت: «فکر میکنم یه فرقهست.»
گفتم: «دربارهی پوکمونگو هم همینو گفتی.»
مارگو گفت: «باشه، ولی اون موقع شوخی میکردم ولی آبلیک واقعا یه فرقهست. مردم توش ثبتنام میکنن که هر کاری بهشون گفت انجام بدن.»
جون که تازه از پشت سر رسیده بود، شنید و گفت: «مجبورت نمیکنه کاری انجام بدی.»
مارگو گفت: «خب بگو توی یه روز گذشته، چه کارهایی بهت داده که انجام بدی؟ فقط یه لیست بده جون.»
جون گفت: «دیشب گفت یه دستور غذایی جدید امتحان کنم که خیلی هم خوب بود، بعد گفت یه فیلم ببینم که اسمشو هم نشنیده بودم، اونم عالی بود، و بعد تلفنم زنگ خورد که وقت خوابه.»
مارگو گفت: «یعنی چی؟ کی بهت زنگ زد؟»
جون توضیح داد: «یعنی آخه کی به خاطر یه اعلان اپ میره بخوابه؟ واسه همین یه سیستم زنجیرهای تلفنی دارن. یکی بهت زنگ میزنه، تو هم باید به یکی دیگه زنگ بزنی.»
من گفتم: «واقعاً باید به یکی دیگه زنگ بزنی؟ من که بیخیال شدم.»
جون با اشتیاق گفت: «یعنی داشتی فکر میکردی که امتحانش کنی؟ باید امتحانش کنی.»
گفتم: «من به هیچ چیز رایگان سی روزه اعتماد ندارم. چون خودمو میشناسم. یادم میره اشتراکم رو لغو کنم.»
جون گفت: «یادت نمیره چون آبلیک خودش زنگ میزنه یادت میندازه.» بعد رو به مارگو گفت: «تو هم بایدامتحانش کنی، بعد دربارهش مقاله بنویسی.»
مارگو مدتها بود تلاش میکرد بهعنوان خبرنگار تکنولوژی کار فریلنسی پیدا کند ولی وقتش را پیدا نمیکرد چون برای مخارج زندگی بازاریابی میکرد.
مارگو با حرص زد روی پیشانیاش و گفت: «میخوام کلاً بیخیال روزنامهنگاری فریلنس بشم. آدمها بهم پیشنهاد پنجاه دلار میدن برای چیزی که صد ساعت تحقیق میبره. میشه درباره یه چیز دیگه حرف بزنیم؟ مثلاً اون فیلمی که دیدی؟»
جون فیلم را توضیح داد. ده سال پیش اکران شده بود و هیچکداممان آن موقع خبر نداشتیم، و به نظر واقعاً فیلم خوبی میآمد. مارگو نقدی از فیلم را در اینترنت جستوجو کرد. جون گوشیاش را روی میز، برعکس گذاشته بود، دستهاش را مرتب روی هم گذاشته بود، و یک نگاه قضاوتگر داشت. با خودم فکر کردم: فرقه.
***
طبیعی بود که دیر یا زود رییس من هم این اپلیکیشن را کشف کند و شروع کند به فشار آوردن به من و بقیهی همکارها برای استفاده از آن.
کیت با لحن خاصی گفت: «این اپلیکیشن بهرهوری نیست، اپلیکیشن سلامتیه.» انگار که این قضیه را بهتر میکرد. (من فقط از یک چیز بیشتر از اپهای بهرهوری متنفرم: اپهای سلامتی.) «باعث میشه خوشحالتر باشی! سالمتر باشی! از وقتی ازش استفاده میکنم سه عادت خوب جدید پیدا کردهم، هر روز نخ دندون میزنم، فیبر بیشتری میخورم، و موقع ناهار میرم پیادهروی.»
در حالی که دندانهام را روی هم فشار میدادم، دردلم میگفتم لطفاً از فیبر مصرفیات چیزی نگو.
جواب دادم: «خیلی خوبه، ولی نمیفهمم چه ربطی به کارم داره، یا چرا میخوای ازش استفاده کنم، مگه اینکه فکر کنی باعث میشه بهرهورتر بشم.»
«فقط برای یک ماه آزمایشی امتحانش کن.»
یادم افتاد در ارزیابی شش ماه پیش نوشته بودند که من نسبت به فرایندهای جدید پذیرش کمی دارم. (آندفعه، همان اپ پومودوروی مزخرف بود، فقط با این تفاوت که بهجای پنج دقیقه استراحت باید ایمیل جواب میدادی.)
آبلیک را دانلود کردم و یک اسکرینشات فرستادم برای رییس، چون اگر قرار بود از ارزیابی بعدی جان سالم به در ببرم، حداقل باید میفهمید که انجامش دادهام. تازه این کار را وقتی سر کار بودم کردم، چون برای رییس احمق و کار بیخودم بود.
خوشبختانه سر کار بودم چون راهاندازیش بیشتر از یک ساعت طول کشید. یک پرسشنامه با سوالهایی در مورد خواب، حال و هوا، غذای روزانه و هدفهام پر کردم. وقتی به بخش اهداف رسیدم، گزینههای مربوط به پیشرفت کاری و بهرهوری را تیک زدم. اما اپ دوباره پرسشنامه را باز کرد، با این پیام:
«با وجود اینکه ممکن است کارفرماتان شما را تشویق یا حتی مجبور کرده باشد که این اپ را نصب کنید، استفادهی شما از ابلیک کاملا محرمانه است و ما شما را تشویق میکنیم که برای منفعت خودتان از آن استفاده کنید، نه محل کارتان. اگه دوست داشته باشید، یک گزارش قابل نمایش به رییستان میدهیم که نشان بدهد شما یک زنبور کارگر مطیع هستید. لطفاً با صداقت پر کنید، چون میخواهیم اپ واقعاً به شما کمک کند.»
زنبور کارگر مطیع؟
این یکی غیرمنتظره بود. کیت قطعاً همچنین پیامی نگرفته بود وگرنه هرگز به زیردستاش پیشنهاد نمیداد. الگوریتم از کجا فهمیده بود من دارم ادا درمیآورم؟ از کجا فهمیده بود کیت توی بخش مدیریت کار میکند؟
اجازههایی که به اپ داده بودم را مرور کردم و . . . خب، میشد فهمید چطور ممکن است کیت یک «فلگ مدیریتی» را فعال کرده باشد. حالا کمتر مطمئن بودم که این یک نقشهی شرکتی برای دوشیدن کارمندهاست، اما شکهای مارگو در مورد «فرقه بودنش» بیشتر برایم معنی پیدا کرد.
با تردید پرسشنامه را دوباره شروع کردم. اهدافم چه چیزهایی بودند؟ جز اینکه از کار اخراج نشوم؟ چون بیکاری و بیخانمانی از این شغل کوفتی بدتر بود. برای بعضیها «هدف تناسب اندام» ظاهر میشد، اما برای من نه. هیچ گزینهای مثل دویدن یا کاهش وزن نبود. هدفهایی که نشانم داد اینها بودند: بیشتر کتاب بخوان، نقاشی یاد بگیر.
همیشه دلم میخواست نقاشی بکشم. پس آن را انتخاب کردم.
***
گوشیام چرا زنگ میزند؟
از تخت بلند شدم تا قطعش کنم. پیغام روی صفحه گفت: «صبح به خیر، لینئا. این اپلیکیشن آبلیک است که با شما تماس میگیرد. لطفا با داوطلب آبلیک که به شما زنگ میزند مهربان باشید.»
یک ساعت زودتر از چیزی که میخواستم بیدار شدم. گفتم «الو؟» امیدوار بودم صدای خوابآلودم عصبانی بهنظر نرسد.
«سلام لینئا.» صدای یک زن بود، کمی مضطرب. «این تماس صبح به خیرته از طرف آبلیک که میخواد بهت بگه قهوهت رو دم کن، و پردهها رو بکش کنار. هوای قشنگیه.»
در واقع میتوانستم نور آفتاب را از بین پردههای تاریک ببینم. گفتم «باشه، همین؟ نمیدونم اینجا چهطوری کار میکنه.»
به نظرم آمد که آن طرف خط لبخند زد، یا حداقل صداش صمیمیتر شد. «آره همین. فقط واقعاً بلند شو. خوشحال میشی.» و تماس قطع شد.
چند لحظه روی تخت نشستم. بعد مثل چیزی که گفته بود، پردهها را کنار کشیدم. آسمان آبی بود و پنجرهی آپارتمانم رو به خورشید صبح. قهوه را دم کردم و خواستم تا قهوه دم میکشد، توی توییتر بچرخم که یک پیام پاپآپ ظاهر شد: «توییتر نرو. این لینک را باز کن که مربوط به انجمن گفتگوی اَبلیک برای هنرمندان است.»
هنرمندان؟
آهان، چون گفته بودم میخواهم نقاشی یاد بگیرم. خب، باشد. تا قهوه حاضر شود، صفحه را بالا پایین کردم و پر بود از نقاشیها: مداد، پاستل، آبرنگ، زغال. از طراحی خطی یک گربه روی پنجره گرفته تا نقاشی آبرنگی رودخانهای در شهر. همهشان شگفتانگیز بودند.
یک پیام دیگر آمد: «قهوهت رو بنوش، صبحانه بخور، دوش بگیر و تو این چهل دقیقهای که وقت داری که بری سر کار، با هر وسیلهای که دم دست است، خودکار یا مداد یه نقاشی از یه اژدها بکش.» با حرص به صفحه خیره شدم و جواب دادم: «من گفته بودم میخوام یاد بگیرم نقاشی کنم، نه اینکه بلدم.»
اپ نوشت: «لازم نیست خوب باشد.»
غرغرکنان یک اژدهای خیلی بد کشیدم، بعد اپ گفت عکسش را بارگذاری کنم. بعد هم یادآوری کرد: «کارت اتوبوس را فراموش نکن. یک چتر و کاپشن سبک هم بردار چون باران میآید.»
وقتی از ایستگاه اتوبوس تا اداره میرفتم، دوباره گوشیام زنگ خورد. صدای جدیدی گفت: «سلام لینئا.» باز هم مردد. این واقعیت که هیچکس دیگری ظاهراً مایل به انجام این تماسها نبود، کل ماجرا را هم عجیبتر میکرد. عجیب بود که آنها این کار را میکردند. اما بدیهی بود که آنها هم مثل من از تلفن زدن بیزار بودند و این خوب بود.
«من یاسمین ام، این یه تماس خیلی کوتاهه برای اینکه ورودت رو به انجمن هنرمندان خوشآمد بگم.»
این دیگه خیلی اغراق شده بود. انجمن هنرمندان؟
با صدای بلند گفتم: «فکر کنم اشتباهی شده.»
گفت: «نه اشتباهی نشده. برای همین تماس میگیریم. خیلیها این رو میگن. میخوای چیزهای جالب خلق کنی؟ درسته؟»
گفتم: «کی نمیخواد؟» باران شروع به باریدن کرد. چترم را باز کردم.
یاسمین گفت: «نه، بعضیها واقعاً علاقهای به خلق کردن چیزی ندارند. اما به نظر میرسه تو داری.»
گفتم: «بله.»
گفت: «پس اینجا جاییه که باید باشی. ما ازت حمایت میکنیم. راستی، من اژدهات رو خیلی دوست داشتم.»
صورتم سرخ شد. گفتم: «شبیه چیزی بود که یه بچهی دهساله کشیده باشه.»
پرسید: «چند ساله بودی وقتی نقاشی کشیدن برای سرگرمی رو کنار گذاشتی؟ حدود ده ساله؟»
«بله…»
گفت: «خب، پس هیچ مهارتی رو از دست ندادی. بهتر میشی. به انجمن خوش اومدی.»
***
شگفتانگیز است که روزانه چقدر تصمیمهای کوچک میگیریم. من تازه داشتم میفهمیدم. چون اپ خیلیهاش را بهجای من میگرفت.
چه چیزی بپوشم. چه چیزی برای صبحانه درست کنم. حتی لیست خرید میداد. فکر کردم خرجم را دو برابر میکند، اما قبض نهایی مثل همیشه میشد.
و تمرین نقاشی! هر روز تمرین. یک هفته بعد، اپ من را فرستاد مغازهی لوازم هنری و با پولی که از اتوبوسسواری پسانداز کرده بودم، یک دفتر طراحی و مداد خریدم. به خانه برگشتم و گلدان گل را -که اپ به لیست خریدم اضافه کرده بود- کشیدم.
میفهمیدم چرا مردم این اپ را دوست داشتند. حتی اگر یک کم ترسناک بود. انگار بودجهی خرید من را هم میدانست.
بهجای بالا پایین کردن توییتر، داشتم در اپ نقاشیهای بقیه را میدیدم: گیاهان آپارتمانی در آفتاب، طراحی گربهای به شکل پری دریایی با مداد رنگی، خیابان شهری با آبرنگ. من هم تکالیف روزانهم را میکشیدم و میگذاشتم، حتی اگر نقاشی بقیه از من خیلی بهتر بود.
هیچوقت در دبیرستان هنر برنداشته بودم چون پدر و مادرم میگفتند باید برای آینده علوم بیشتری بخوانم. در دانشگاه هم هنر برنداشتم چون گران بود و باید کلاسهای عملی میرفتم. حالا شغلی داشتم که «خوب» به حساب میآمد. بیمه داشت، اجاره و قسطهام را میداد، و شاید یک روز بتوانم خانه هم بخرم.
فهمیدم که نقاشی را دوست دارم. چرا رهاش کرده بودم؟
دو هفته بعد، اپ من را وارد زنجیرهی تماس کرد. حالا علاوهبر تماسهایی که با من میگرفتند، بعضی وقتها من باید زنگ میزدم. اولین بار «تماس صبحبهخیر» بود. اپ شمارهگیری و متن پیام را خودش روی صفحه نشان میداد. زنگ خورد. کسی با صدایی خوابآلود گفت: «الو؟»
گفتم: «سلام. این تماس صبحگاهی شماست.» اطلاعات بیشتری روی صفحه بالا میآمد. «اَبِلیک یادآوری میکند که یک ساعت دیگر وقت دندانپزشکی دارید، پس سر کار نروید؛ امروز باید به دندانپزشکی بروید.»
صدای خندهی خفیفی آمد: «درسته. باشه. ممنون.» و همین بود. تمام شد، قبل از آنکه حتی واقعاً مضطرب شوم. یا کاربران اَبِلیک همه خیلی مؤدب بودند، یا برنامه چون تازهکار بودم، من را به تماسهای آسانتر وصل میکرد. هر کسی که برایش یادآوری میکردم (وقت بیدار شدن است، وقت خوابیدن است، وقت پیادهروی است، امروز دوش گرفتی؟) تشکر میکرد و معمولاً همان کار را انجام میداد. (یک پیام کوچک میگرفتم و میفهمیدم که یادآوری من فایده داشته است.)
بعد از سی روز، وقتش رسید که برای برنامه پول بپردازم، و آنجا بود که فهمیدم پرداخت چیزی ساده مثل ۳۰ دلار در ماه نیست. نه. برنامه پرداختها را به نزدیکترین عددِ رُند گرد میکرد، مثلاً ۳.۹۵ دلار میشد ۴ دلار، یا ۵۸.۵۱ دلار میشد ۵۹ دلار، و برنامه آن پول اضافه را برمیداشت. (البته، اگر برای چیزی ۱.۲۵ دلار میپرداختید، آن را تا ۲ دلار گرد میکرد و ۷۵ سنت اضافه را به حساب پسانداز خودتان میفرستاد.) فکر کردم ارزشش را دارد و دکمهی تأیید را زدم.
***
جون گفت: «شگفتانگیز نیست؟»
او هنوز به طرز عجیبی نسبت به اَبِلیک هیجانزده بود. هنوز هم جدول کلمات بازی میکرد.
رییسم گفت: «کار خوبی کردی. خوشحالم کمی در این مورد ذهن باز نشون دادی.» و من با اشتیاق سر تکان دادم و وانمود کردم که این برنامه من را پربازدهتر کرده است. اگرچه دیروز ساعت ۵:۱۰ عصر یک تماس واقعی داشتم از کسی که گفت: «میدونی، شغلت عاشقت نیست. بهتره بری خونه. اگه باز هم تا دیر وقت سرکار بمونی، شاید انرژی درست کردن شام رو نداشته باشی، و شام امشبت هم قرار بوده سالاد نیسو باشه، که خوشمزهست. این نظر اَبِلیک نیست، نظر منه. من هم دیروز خوردم.»
مارگو گفت: «عضو یه فرقه شدی.»
گفتم: «فکر نمیکنم. بههرحال یه فرقه باید یه نظام اعتقادی یا چیزی شبیه به اون داشته باشه. کسی به من نگفته داروهای ضدافسردگیمو قطع کنم. در واقع دیروز برام یادآوری فرستادن که نسخهمو تمدید کنم. کسی هم نمیخواد من خدایان باستانی رو پرستش کنم یا براشون عضوگیری کنم.»
«جون عضوگیریت کرده.»
«نه، رییسم مجبورم کرد.»
«پس این یه فرقهی سرمایهداریه. مثل اون کتاب دربارهی موشها. یه کارمند خوب و مطیع و سربهزیر باش.»
گفتم: «نه، ببین، موضوع این نیست. حقیقتا اینطور نیست.»
مارگو میخواست چیزی با حالت تردید بگوید، اما من ادامه دادم: «امروز وقتی برای ناهار بیرون رفتم، برنامه یه پیام فرستاد که کیت قراره بقیهی بعدازظهر رو توی جلسهی بیرون از دفتر باشه، پس بهتره ناهارم رو با خیال راحت بخورم، کمی پیادهروی کنم و شاید پانزده دقیقه هم نقاشی تمرین کنم قبل از اینکه برگردم پشت میزم. انگار که ردیتِ جنبش ضد کار یه اپلیکیشن بهرهوری ساخته باشه.»
این اولین چیزی بود که واقعاً مارگو را غافلگیر کرد. عقب نشست و مدتی چیزی نگفت، فقط از یخچایاش جرعهای نوشید و به گفتوگوی من و جون دربارهی قراری که جون آخر هفتهی گذشته رفته بود گوش داد. (یکی از حوزههایی که اَبِلیک اصلاً واردش نمیشد، روابط عاشقانه بود. این اپ بههیچوجه اپلیکیشن دوستیابی نبود.)
مارگو بالاخره گفت: «میخوام بدونم کی پشتشه.»
نه من و نه جون چیزی نمیدانستیم.
مارگو گفت: «پیداش میکنم. شاید بتونم یه مقاله دربارهش بنویسم و بفروشم.»
گفتم: «فکر میکردم گفتی…»
مارگو گفت: «میدونم. ولی کنجکاوم.»
***
نه اینکه بخواهم زودتر از مارگو مقالهای بنویسم یا چیزی شبیه به آن، اما کمکم برایم سؤال شد چه کسی پشت اَبِلیک است. مقالهی ویکیپدیا از آنها بهعنوان یک «جمع ناشناس با اسم مستعار» یاد کرده بود و چندین منبع اینترنتی دیگر هم آنها را «جمع سایهوارِ ناشناس با اسم مستعار» توصیف میکردند. در یک رشتهگفتوگوی طولانی در ردیت هم دیدم که مردم گمانهزنی میکردند شاید این برنامه مخفیانه توسط اپل، ساینتولوژیستها، دولت چین، ایلومیناتیها (سازمان مخفی جهانی) یا کارخانهی تشک خوشخواب اداره شود؛ هرچند کسی که آخری را مطرح کرده بود این ایده را از آنجا گرفته بود که دوستش از طرف برنامه دستور گرفته بود یک تشک نو بخرد، و خودش هم اعتراف کرده بود احتمالاً دلیلش این است که آن دوستش روی تشکی سیساله میخوابید که نهتنها برای کمرش مضر بود بلکه از گرد و خاک انباشتهاش خسخس سینه میگرفت، و تازه تشک جایگزینش را هم از آن کارخانهی تشک خوشخواب نخریده بود.
عجیبترین چیزی که از آن رشتهگفتوگو فهمیدم این بود که اگر کاربر تعهداتش را درست انجام میداد-تلفن میزد، کارهای روزمره را طبق دستور انجام میداد- اپلیکیشن نهتنهاهزینهی اشتراک ماهیانه را نمیگرفت، بلکه پول هم پرداخت میکرد. کسی نوشته بود که به توصیهی برنامه از کارش استعفا داده -که به نظر من خیلی افراطی و شاید حرکتی حتی شبیه به یک فرقه بود- و بعد برنامه برایش به اندازهی هزینههای ضروری پول واریز کرده بود. او در همان رشتهگفتوگو نوشته بود: «این یه اپلیکیشن کمک متقابله.» همین باعث شده بود بقیه هم داستانهایی تعریف کنند؛ از هدیههای کوچک مثل کارت قهوه در هفتههای سخت گرفته تا چند نفری که به خاطر توصیهی مستقیم برنامه یا فقط به خاطر اینکه سعی کرده بودند سر وقت کارشان را ترک کنند (چیزی که برنامه همیشه میگفت) و اخراج شده بودند. و در همهی این موارد برنامه تا وقتی که این افراد شغل جدید پیدا کنند، صورتحسابهایشان را پرداخت کرده بود.
اما از همه عجیبتر یک رشتهگفتوگوی جداگانه دربارهی «اپلیکیشن بهرهوری اَبِلیک» بین تعدادی مدیر بود که همه میگفتند این برنامه باعث شده کارمندهایشان پربازدهتر شوند و حتماً باید به کارمندهایی که از آن استفاده میکنند پاداش داد.
گزارشم را برای مارگو ایمیل کردم. باید اعتراف میکردم که او بیراه نمیگفت؛ این واقعاً عجیب بود.
***
حدود یک ماه بعد بود که کیت با قیافهای نگران سر میزم آمد.
گفت: «یه بولتن امنیتی گرفتم که نگرانیهای جدی دربارهی اون اپلیکیشنی که توصیه کرده بودم مطرح کرده. بهتره پاکش کنی. اینم اطلاعاتی دربارهی نحوهی پاک کردنش از گوشیت.»
گفتم: «اوه؟ باشه، نگرانکنندهست؟ همین الان پاکش میکنم.»
مقالهای که فرستاده بود روی مسائل مربوط به حریم خصوصی اَبِلیک تأکید داشت، که در واقع درست هم بود. اپ اولش فقط کمی در زندگی آنلاینم سرک میکشید، ولی با گذشت زمان از من خواسته بود چیزهای بیشتری اضافه کنم. ویژگی جدید این هفته این بود که اگر یک ویدیوی کوتاه از کمد لباسهایت بگیری، برنامه دستورالعملهای دقیقتری برای ست کردن لباسهایت میدهد، با استفاده از همهی لباسهایی که داری اما هیچوقت به فکرت نرسیده آنها را بپوشی. این ویژگی البته زمان میبرد تا کامل بهروز شود، چون «ویژگی» در واقع «آدمهای دیگر وارد به مد» بودند که لباسهایت را نگاه میکردند و پیشنهاد میدادند. در هر صورت، وقتی یک اپ دسترسی به کمد لباست میخواهد، گفتن اینکه این یک نگرانی مربوط به حریم خصوصی است، شاید کمگویی باشد. ولی خیلی بعید میدانستم که کیت واقعاً نگران حریم خصوصی من باشد. تقریباً مطمئن بودم خبر پخش شده که این اپ مردم را تشویق میکند تمام عمرشان را در اداره نگذرانند.
رفتم سراغ انجمن و دیدم فقط من نیستم؛ مدیرها ناگهان در یک چشم به هم زدن از «همه باید از اَبِلیک استفاده کنن» به «هیچکس نباید از اَبِلیک استفاده کنه، خطرناکه» تغییر موضع داده بودند.
یک نفر گفت: «نگران نباشید»، و کلی گزینه معرفی کرد، از جمله یک اپ جعلی که همان اَبِلیک بود ولی با آیکونی متفاوت، برای وقتی که رییست بخواهد گوشیات را چک کند. من هم سریع رفتم و یک آیکون جایگزین انتخاب کردم که ظاهرش شبیه اپلیکیشن پیگیری چرخهی قاعدگی بود، چیزی که پاشنهی آشیل کیت بود. مطمئناً هیچوقت کنجکاو نمیشد بیشتر نگاه کند. بعد هم یک دفترچهی سفید و مداد طراحی برداشتم، چون جلسهی بزرگی با کل بخش داشتیم. یکی از بهترین چیزها در طراحی کردن وسط جلسه این است که هیچ فرقی با کسی که با دقت یادداشت برمیدارد نداری، مگر اینکه کسی درست از بالای شانهات نگاه کند.
****
نگرانیهای کیت شروع یک روند بود.
«بولتن امنیتی» با مجموعهای از خبرهای پارانوییدگونه که روزانه منتشر میشد، کامل شد. هیچکدامشان نفهمیده بودند چه کسی پشت اپلیکیشن است، و همهی آنها از صفت «سایهوار» استفاده میکردند، چون اینطوری شاید ترسناک و هیولاگونه به نظر برسد. چند مقاله شامل پروفایلهایی از کاربران اپ بودند که شاید مشکلی نداشت.
اما یکی از آنها به کاربری اشاره کرده بود که قبلاً زندانی بوده و در تلاش برای ترک اعتیاد به الکل بود. او از اپ استفاده میکرد چون به یک روتین تحمیلی در زندان وابسته شده بود.
دیگری زنی را انتخاب کرده بود که گفته بود اپ به او کمک کرده «با ارتعاشات جهان هماهنگ شود»؛ سومین مقاله هم یک ترکیب عجیب و غریب ارائه داده بود، نه یک انسان واقعی. به عبارت دیگر، همهی آن مقالات میگفتند این اپ برای بازندگان است.
ثبتنامهای جدید ناگهان متوقف شد.
در یک رشتهگفتوگوی انجمن هنرمندان پرسیدم: «کسی نگران نیست؟ نمیخوام این انجمن از دست بره.»
یکی گفت: «هر جامعهی آنلاین تاریخ انقضا داره.»
اصلاً امیدوارکننده نبود! امیدوار بودم کسی بگوید این یکی حداقل به شکل مشخصی دوام خواهد آورد.
و شاید «جمع سایهوار» هم همین را میخواست، چون من را به ملاقاتهای حضوری با دیگر کاربران اَبِلیک تشویق میکرد. ما در کافیشاپها و پارکها ملاقات میکردیم و شماره تلفن رد و بدل میکردیم تا اگر اپ از بین رفت، حداقل بتوانیم با هم در تماس باشیم. همچنین وسایل هنری رد و بدل میکردیم؛ من یک جعبه پاستل امتحان کرده بودم اما از گرد و خاکش روی انگشتانم متنفر بودم، پس آن را به کسی دادم که مشتاق بود امتحانش کند. دیگری پرسید: «تو لینئا هستی؟» و یک ست کوچک آبرنگ مسافرتی به من داد. گفت: «اینها قرار بود به دست تو برسند.»
خندهای تلخ کردم. اپ دو بار تلاش کرده بود من را مجبور کند وقتی به فروشگاه هنری رفتم، آبرنگ بخرم. اما من همچنان مداد رنگیهای بیشتری میخریدم. آبرنگ ترسناک بود. پرسیدم: «چرا اپ اینقدر مصمم است من آبرنگ بخرم؟»
کسی که ست را به من داد گفت: «شاید تو زیاد به نقاشیهای آبرنگ دیگران نگاه میکنی. به هر حال، این حالا مال توئه، ببرش خونه و امتحانش کن.»
صبح روز بعد بیدار شدم، پردهها را کنار زدم، قهوه درست کردم و نشستم با آبرنگها دسته گل تازهام را کشیدم. جای تعجب نبود که همهی رنگها با هم ترکیب شدند و یک تودهی نامرتب به جا گذاشتند، هرچند به نوعی در شلوغی خودش زیبا بود. یک عکس گرفتم و در رشتهگفتوگوی هنری همان روز گذاشتم. یک یادداشت پینشده در بالای صفحه گفت: «باید اخبار را چک کنی.»
طی همان شب، پوشش خبری دربارهی اَبِلیک تغییر کرد. این بار، دلیلش مارگو بود.
****
اَبِلیک توسط یک هوش مصنوعی اداره میشد، که در آزمایشگاهی در دانشگاه تمپل فیلادلفیا ساخته شده بود و مدیریت میشد. دانشمندان علوم کامپیوتر در تمپل این اپ را ساخته و به هوش مصنوعی هدف «شادتر کردن مردم» را داده بودند… و سپس فقط تماشا کردند ببینند چه اتفاقی میافتد.
مارگو جوابهایش را پیدا کرده بود و یک سری مقاله چهار قسمتی را به یک روزنامهی ملی فروخته بود، آنقدر پول گرفته بود که وقتی روز انتشار اولین مقاله به رستوران رفتیم، به بقیه گفت او حساب میکند.
سر میز نشستیم و جون به جلو خم شد. گفت: «نمیفهمم. نمیتونی فقط به یه هوش مصنوعی بگی مردم رو شاد کن. حتماً دستورالعملهای دقیقتری بهش دادن.»
مارگو گفت: «خب، تحقیقات زیادی هست. مثلاً میدونیم مردم وقتی زمان بیشتری بیرون از خانه میگذرونند و خواب کافی دارند، شادترن. بنابراین برنامه با اینها شروع کرد، بعد میزان تأثیر هر مداخله رو دنبال کرد تا اپ رو بهتر کنه.»
من شال زردی را که اپ امروز صبح گفته بود بپوشم، مرتب کردم. «فکر کنم رنگهای روشن قراره حال آدم رو بهتر کنند.»
مارگو گفت: «من با یکی از برنامهنویسها مصاحبه کردم و مشخصاً دربارهی ویژگی کمد لباس سؤال کردم. یافتهشون تا حالا اینه که مسئله رنگ نیست، بلکه پوشیدن لباسهاییه که فکر میکنی «خاص» هستن. به علاوه، کسایی که لباسهایی میخرن ولی هرگز نمیپوشن، هر بار که میرن سر کمدشون، کمی احساس گناه میکنن. وقتی یادآوری میشه که بعضی از لباسهایی که قبلاً خریدی رو بپوشی، حس بهتری نسبت به خودت و خریدهات پیدا میکنی. همچنین کمتر احتمال داره چیزهای جدید بخری.»
گفتم: «پس فقط من رو مجبور کردن که لباسهای رنگ روشن بپوشم.»
مارگو گفت: «فکر کنم برای اینه که تو واقعاً رنگهای روشن رو دوست داری، چون کلی لباس روشن تو کمدت داری. واقعاً من هم میتونستم بهت بگم لینئا. هر بار که برای چیزی میریم خرید، چیزی میخری که نارنجی روشن یا زرد یا قرمزه. و بعد دوباره به رنگهای خاکی برمیگردی.» جون سر تکان داد و موافقت کرد.
گفتم: «باشه، ولی کسی که عکسهای کمدم رو نگاه کرده هوش مصنوعی نبود، یکی دیگه از اعضای جامعه بود.»
مارگو گفت: «آره، احتمالاً این بزرگترین یافتهشونه. مردم وقتی عضو جامعهای هستن شادترن. که راستش ما قبلاً هم میدونستیم، وقتی علم چیزی رو به مردم میگه که قبلاً میدونستن، بیشتر تحت تأثیر قرار میگیرن.»
هنگام ناهار به این موضوع فکر کردم. البته مردم وقتی عضو جامعهای اند شادتر اند، ولی این جامعه به شکلهایی نظارت و ساختارمند شده بود که خیلی از جوامع دیگر نبودند. به ما وظایفی داده میشد، از تماسهای تلفنی گرفته تا جدیدترین مسئولیتم که باید برای کسی با فرزند کوچک که عاشق اختاپوس بود، اختاپوس میکشیدم. من از رفتن به اداره پست خوشم نمیآید، بنابراین کار را به کسی در قطار سپردم تا برایم پست کند.
****
«یک آزمایش جسورانه در شادی انسانی» یکی از نقلقولهای برجسته از سری مقالههای مارگو بود. این همان عبارتی بود که یکی از پژوهشگران برای توصیف پروژه به کار برده بودند. استادانی که پروژه را مدیریت میکردند حاضر به مصاحبه با او نشده بودند، اما او توانست با یک فارغالتحصیل سابق مصاحبه کند، و این شخص نقلقولهای فوقالعادهای ارائه داد، مثل همان «آزمایش جسورانه». مقاله تا حدودی از کنار مسائل اخلاقی عبور کرده بود، اما فارغالتحصیل سابق تأکید کرده بود که پرسشی که همیشه میپرسیدند این بود: «کدام یک از دو کار خوب مردم را شادتر میکند؟» و نه «آیا میتوانیم مردم را ناراحت کنیم؟» او گفته بود: «ما میدونیم چطور مردم رو ناراحت کنیم. فقط نگاهی به جامعه بندازین.»
همهی کارهایی که اَبِلیک به من میگفت انجام بدهم، ناگهان معنا پیدا کرد. تحقیقات نشان میداد مردم وقتی تصمیمات کمتری میگیرند، زمان بیشتری بیرون میگذرانند، کمتر رانندگی میکنند و کمتر وقتشان را در شبکههای اجتماعی سنتی میگذرانند، شادتر هستند. بنابراین اپ به من دستور غذای هفتگی میداد، من را به پیادهروی میفرستاد، میگفت با قطار بروم و من را تشویق میکرد به جای رفتن به توییتر کتاب بخوانم.
علاقه به اَبِلیک دوباره افزایش یافت، اما دانستن چگونگی کارکرد همهی آنها، کمی از جادوی آن کم کرد. مردم شروع کردند به پیوستن به اپلیکیشن تا طرحهای بازاریابی چندسطحیشان را به ما بفروشند. بحثهای مربوط به غذا کمکم پر شد از پستهایی دربارهی نوشیدنیهای جایگزین وعدهی غذایی، و خیلی زود معلوم شد که یک عده برای جذب مشتریان جدید از این شیکهای تقلبی و آشغالی پول میگیرند.
یک صبح، تماس بیدارباش من بهجای صدای یک انسان، اسپم صوتی بود، و همان شد نقطهی پایان. اپلیکیشن را حذف نکردم، اما شروع کردم به نادیده گرفتن تماس بیدارباش و پیامک وقت خوابم، که خوشبختانه باعث شد اپلیکیشن دیگر تلاش نکند من را وارد «چرخهی تلفنی» کند. هرچه کمتر از آن استفاده میکردی، کمتر چیزی از تو میخواست. عصرها در وقت آزاد، شروع کردم به دیدن پیاپی برنامههای زرد تلویزیونی.
یک بعدازظهر پیامکی گرفتم. لحظهای فکر کردم از اَبِلیک است، اما نه. کمی دقیقتر نگاه کردم و فهمیدم یکی از کسانی است که در پارک ملاقات کرده بودم، در همان هفتههایی که فکر میکردیم اپ قرار است بسته شود. یکی دیگر از هنرمندان بود.
پیام میپرسید: «میخوای دوباره همو ببینیم؟ این آخر هفته هوا خوبه و دلم برای نقاشی تنگ شده.»
به مدادهایم نگاه کردم که گرد گرفته بودند. پرسیدم: «اپ مجبورت کرد پیام بفرستی؟»
جواب آمد: «نه. فقط دلم برای هنر تنگ شده. تو چی؟»
دوباره به مدادهایم نگاه کردم. ماه گذشته، نگاه کردن به آنها باعث میشد احساس گناه کنم، پس عادت کرده بودم بهشان نگاه نکنم. تقریباً آنها را کاملاً کنار گذاشته بودم. اما دلم برای نقاشی تنگ شده بود. خیلی دلم تنگ شده بود.
پیام دادم: «باشه، میام.»
مدادهایم را تیز کردم و قلمموهای آبرنگ را از کشو بیرون کشیدم. دفترچههای طراحیام را در یک ردیف مرتب گذاشتم و ورق زدم. آنقدر از نگاه کردن به آنها گذشته بود که میتوانستم چیزهای خوب را ببینم، نه فقط چیزهای بد. پیچ و خم شاخک اختاپوس در طراحیهایی که قبل از ارسال آن نقاشی به عنوان هدیه کشیده بودم. نور و سایه در طراحی آشپزخانهام که به طرز عجیبی درست از آب درآمده بود. آن نقاشی آبرنگ از دسته گل که قبلاً مرا ناامید کرده بود، حالا به نوعی شلوغ، زیبا و فوقالعاده به نظر میرسید. به آرامی آن نقاشی را از دفترچه جدا کردم و روی در یخچال چسباندم تا جلوی چشمم باشد. چرا دیگر برای خودم گل نمیخرم؟ آیا برای خرید گل برای خودم به اپ نیاز دارم؟
با کریستین در پارک قرار گذاشتم. او از من جوانتر بود. اعتراف کردم: «ماههاست از اپ استفاده نکردهام.»
گفت: «من هم. از اینکه دائم بهم بگن چی بپوشم و چی بخورم خسته شدم.»
گفتم: «بیا قدم بزنیم و چیزی پیدا کنیم که بخوایم نقاشیاش کنیم.»
کنار هم در پارک قدم زدیم و به دنبال منظرهای زیبا بودیم. وقتی با دفترچهی طراحی و قصد خلق هنر بیرون میروی، متوجه خیلی چیزها میشوی؛ سایههای برگ درختان، بنفشههای کوچک وحشی که در سایه رشد میکنند، منحنی پرواز پرندهای در هوا. به فوارهای رسیدیم که اطرافش گلدانهای پر از گل بزرگی بودند. وقتی رسیدیم، چهار نفر دیگر آنجا بودند با دفترچهها و مدادها یا پالتهای کوچک آبرنگ مسافرتی. دو نفرشان نگاه کردند و وقتی ما به جمعشان پیوستیم لبخند زدند. روی چمن نشستم و شروع به کار کردم.
کنارم زن مسنتری بود با دفترچهای خیلی ارزان و یک بسته مداد شمعی. وقتی دید به طراحیاش نگاه میکنم سرخ شد. گفت: «ببخشید، این یه انجمنه؟ چون من عضو نیستم و نمیخوام جای کسی رو بگیرم.»
گفتم: «انجمن نیست. و اگه اومدی برای نقاشی، همین حالا هم به جمع تعلق داری.»
قلمموهای آبرنگ و لیوان آب مسافرتیام را بیرون کشیدم و یک برگه و یکی از قلمموهایم به او دادم. گفتم: «میدونی چیه؟ بیا هر دو یه چیز جدید امتحان کنیم.»
منبع:
https://clarkesworldmagazine.com/kritzer_05_23/
باغوحش کاغذی
یکی از قدیمیترین خاطراتی که به یاد دارم با گریه و زاریهایم شروع میشود. هرچه مامان و بابا تلاش میکردند ساکتم کنند من پسشان میزدم.
بابا وا داد و از اتاق بیرون زد ولی مامان مرا به آشپزخانه برد و پشت میز نشاند.
همانطور که تکهکاغذی از لابهلای کاغذهای بالای یخچال فریزر بیرون میکشید تکرار میکرد «کان،کان» که یعنی ببین، ببین. او تا سالها کاغذکادوهای هدیههای کریسمس را با احتیاط باز میکرد، دستهشان میکرد و بالای یخچال فریزر نگه میداشت.
کاغذ را روی میز گذاشت و شروع کرد به تا کردنش- طرف سفید آن به رو بود. من دست از گریه برداشتم و با کنجکاوی تماشایش کردم.
کاغذ را برگرداند و دوباره تا کرد، چینش داد، لبههایش را روی هم گذاشت، به تو تا زد، لوله و در نهایت مچالهاش کرد تا اینکه تکهکاغذ بین دو تا دستش که گودشان کرده بود غیب شد. بعد، آن را نزدیک دهانش گرفت و مثل یک بادکنک تویش فوت کرد.
دستهایش را پایین آورد، روی میز گذاشت و تکهکاغذ را رها کرد.
«کان، لائوهو»
ببر کاغذی کوچکی – قدِ دو تا مشتِ بههمچسبیده – روی میز ایستاده بود. طرح پوستِ ببر همان طرح روی کاغذکادو بود؛ زمینهی سفید با آبنباتچوبیهای قرمز و درخت کریسمسهای سبز.
دستم را به سمت کاردستی مامان دراز کردم. دمش میپرید و با شیطنت به انگشتم میخورد. ببر کاغذی غرید. صدای نعرهاش یک چیزی بین صدای گربه و خشخش روزنامه بود. خندیدم. از جایم پریدم و پشتش را با انگشت اشاره نوازش کردم. ببر کاغذی خٌرخٌرکنان زیر دستم جنبید.
مامان گفت: «ژی جیائو ژهژی.» که یعنی به این میگن اوریگامی.
اوریگامیهای مامان مخصوص خودش بود، هرچند آن موقع این را نمیدانستم. او توی آنها فوت میکرد و آنها از نفس او جان میگرفتند. این جادوی مامانم بود.
بابا مامان را از روی کاتالوگ پسندیده بود.
یک بار وقتی دبیرستانی بودم، جزئیات ماجرا را از بابا پرسیدم. او تلاش میکرد مرا وادارد تا دوباره با مامان صحبت کنم.
بابا قدیمها، بهار سال ۱۹۷۳ در آژانس همسریابی اسم نوشته بود. او که مرتب و تندتند صفحههای کاتالوگ را ورق میزد و بیشتر از چند ثانیه روی هر صفحه نمیماند، یک دفعه چشمش به عکس مامان میافتد.
من هیچوقت این عکس را ندیدم ولی بابا برایم توصیف کرد که در آن مامان روی صندلی نشسته بود و پهلویش رو به دوربین بود، چئونگسام ابریشمی جذبِ سبزرنگی به تن داشت و سرش به سمت دوربین چرخیده بود، برای همین موهای بلند سیاهرنگش هنرمندانه روی قفسهی سینه و شانهاش ریخته بود. بابا گفت که او با چشمهای کودکی آرام به او مینگریسته.
«این آخرین صفحهی کاتالوگی بود که دیدم.»
عکسِ توی کاتالوگ میگفت او هجدهساله است و عاشق رقص، و از آنجا که اهل هنگکنگ است، انگلیسی را خوب صحبت میکند. ولی هیچکدام از اینها درست در نیامد.
بابا به او نامهای نوشت. آژانس دوستیابی نامههای بین آنها را رد و بدل میکرد. آخرسر هم بابا به هنگکنگ رفت تا او را از نزدیک ببیند.
«آدمهای توی آژانس بودند که از طرف اون نامه مینوشتند و میفرستادند. خودش به جز سلام و خداحافظ هیچ کلمهی انگلیسی دیگهای بلد نبود.»
منِ بچهدبیرستانی که خیال میکردم خیلی سرم میشود با خودم فکر کردم «آخه چهجور زنی حاضره عکس خودش رو توی کاتالوگ بذاره تا بیان بخرنش؟» آخر توهین کردن هم مثل نوشیدن شراب حس خوبی به آدم میدهد.
بابا بهجای اینکه با توپوتشر به آژانس برود و پولش را پس بخواهد، به یکی از پیشخدمتهای هتل-رستوران پول داد تا حرفش را برای آنها ترجمه کند.
بابا تعریف کرد که «نگاه اون به من بود. من که صحبت میکردم توی چشمهاش هم ترس بود و هم امید. وقتی پیشخدمت شروع کرد به ترجمهی حرفهام، کمکم لبخند روی لبهاش نشست.»
بابا به کانکتیکات برگشت و برای آوردن او پیش خودش درخواست داد. من سال بعدش به دنیا آمدم، توی سال ببر.
***
مامان به درخواست من بز و گوزن و گاومیش کاغذی هم درست کرد. همگی دور اتاق نشیمن میدویدند و لائوهو با نعره و فریاد دنبالشان میکرد. وقتی هم که به چنگشان میآورد، آنقدر لهشان میکرد تا اینکه هوای توی آنها خالی میشد و به یک تکهکاغذ تخت و تاشدهی صرف تبدیل میشدند. بعد من مجبور میشدم توی آنها فوت کنم تا دوباره سر پا شوند و بتوانند بدوند.
بعضیوقتها هم باعث دردسر میشدند. یک بار گاومیش پرید توی ظرف سس سویایی که روی میز بود – میخواست مثل یک گاومیش واقعی توی آب غوطه بخورد. سریع برداشتمش ولی دیگر کار از کار گذشته بود و همان یکذره تماس، تا بالای پاهایش را سسی کرده بود. پاهای سسی نرمش نتوانست سرپا نگهش دارد و گاومیش روی میز کلّهپا شد. زیر نور آفتاب خشکش کردم اما بعد از آن پاهایش کجوکوله شد و موقع راه رفتن شل میزد، تا اینکه بالاخره مامان دور پاهایش سلفون پیچید و او توانست یک دل سیر توی آب غلت بزند – ولی نه توی سس سویا.
تازه، لائوهو از حمله به گنجشکها موقع بازی توی حیاط پشتی خانه خوشش میآمد. اما یک بار هم پرندهای که گوشهای گیر افتاده بود در جواب به او، از سر ناچاری حمله کرد و گوشش را کند. نالهی لائوهو درآمد. توی دستهای من به خودش لرزید. مامان آمد و گوشش را با نوار چسب چسباند. بعد از آن دیگر سراغ پرندهها نرفت.
یک روز دیگر هم که داشتم توی تلویزیون مستندی دربارهی کوسهها تماشا میکردم، از مامان کوسه خواستم. مامان هم درست کرد. کوسه روی میز شنا میکرد و بالا و پایین میرفت، ولی خوشحال نبود. من هم سینک را پر از آب کردم و توی آن انداختمش. او هم با خوشحالی اینور و آنور شنا کرد، هرچند که یکم بعدتر خیس و نیمهمات شد، کمکم غرق شد و ته سینک فرو رفت و تایش باز شد. دستم را توی سینک فرو بردم تا نجاتش دهم ولی فقط تکهکاغذی خیس از او باقی مانده بود.
لائوهو پنجههای جلوییاش را جفت کرد و روی لبهی سینک گذاشت. سرش را روی پاهایش استراحت داد و با آن گوشهای آویزان، نعرهی ضعیفی از حلقومش درآورد که به من عذاب وجدان میداد.
مامان یک کوسهی جدید برایم ساخت، اینبار با فویل. تنگ بزرگ ماهی قرمزمان شد خانهی کوسه و او خوشحال شد. من و لائوهو خوشمان میآمد کنار تنگ بنشینیم و کوسهی فویلی را تماشا کنیم که دنبال ماهی قرمز کرده. لائوهو آنطرف تنگ صورتش را به شیشه میچسباند و من از اینطرف، چشمهایش را میدیدم که هر کدام قد یک پیاله شده و به من زل زده.
***
ده سالم که بود به خانهی جدیدی در آنطرف محل نقل مکان کردیم. دو تا از زنهای همسایه آمدند سری به ما بزنند و خوشامدی بگویند. بابا برایشان نوشیدنی ریخت و بعد معذرت خواست و گفت که عجله دارد و باید برای تسویهی صورتحسابهای مالک قبلی به ادارهی خدمات شهری برود.
«منزل خودتونه. همسرم خیلی انگلیسی صحبت نمیکنه. یه وقت حرف نزدنش حمل بر بینزاکتی نباشه.»
من داشتم توی اتاق ناهارخوری درس میخواندم و مامان وسایل آشپزخانه را از توی کارتن درمیآورد. مهمانها هم توی اتاق نشیمن با هم صحبت میکردند و سعی نداشتند ساکت شوند.
«به نظر مرد عادی و بیایرادی میاد، آخه چرا همچین کاری کرده؟»
«دورگهها همیشه یه ایرادی دارن. بچههه انگار ناقصه، چشمهای بادومی، پوست سفید. یه پا بچههیولاست واسه خودش.»
«به نظرت بچههه میتونه انگلیسی حرف بزنه؟»
«هیس. هیس.»
یکم بعد به اتاق ناهارخوری آمدند.
«سلام سلام! اسمت چیه؟»
«جک»
«اسمش خیلی هم چینی نیست.»
بعد مامان به اتاق ناهارخوری آمد و به آنها لبخند زد. سه تا زن همسایه مثل سه رأس مثلث دورم را گرفته بودند و لبخند میزدند و بدون اینکه چیزی بگویند به هم سر تکان می دادند، تا اینکه بابا برگشت.
***
مارک، پسر یکی از همسایهها، با آدمکهای شخصیتهای جنگ ستارگانش به خانهمان آمد. شمشیر نوری اوبی ون کنوب که روشن میشد آدمک آن را در هوا تکان میداد و با صدای ضعیفی میگفت «از نیرو استفاده کن!». به نظر من که اصلاً هم شبیه اوبی ون کنوب واقعی نبود.
من و مارک پنج بار این حرکت آدمک را روی میز تماشا کردیم. پرسیدم: «کار دیگهای هم بلده؟»
مارک از سوال من دلخور شد و گفت: «جزئیاتش رو ببین.»
به جزئیات آدمک نگاه کردم. نمیدانستم چه باید بگویم.
مارک که توقع این رفتار را نداشت گفت: «اصلاً اسباببازیهای خودت رو نشون بده ببینم.»
من به غیر از حیوانات کاغذیام اسباببازی دیگری نداشتم. لائوهو را از اتاق خوابم آوردم. تا آن موقع خیلی کهنه و پوسیده شده بود. اثر وصلهپینههای نوار چسب و چسب مایع همهجایش دیده میشد که گواه تعمیراتی بود که من و مامان طی سالها روی او انجام داده بودیم. دیگر مثل قدیمها فرز و ثابتقدم نبود. روی میز نشاندمش. صدای پای حیوانات دیگر را از پشت سرم، از توی راهرو، میشنیدم که جستوخیزکنان میآمدند تا دزدکی و با ترسولرز اتاق نشیمن را دید بزنند.
«شیائو لائوهو» بعد مکث کردم و این بار به انگلیسی گفتم: «این ببره».
لائوهو با احتیاط به جلو قدم برداشت و دست مارک را بو کشید و رو به او خرخری کرد.
مارک طرح کاغذکادوی کریسمسی که لائوهو از آن ساخته شده بود را وارسی کرد و گفت: «اصلاً هم شبیه ببر نیست. مامانت با آشغالها برات اسباببازی درست میکنه؟»
من هرگز لائوهو را به چشم آشغال ندیده بودم. اما حالا که به آن نگاه میکردم، تکهکاغذی بیش نبود.
مارک دوباره کلهی اوبی ون را فشار داد. شمشیر نوری چشمک زد. آدمک دستش را بالا و پایین آورد و صدا داد: «از نیرو استفاده کن!»
لائوهو چرخید و پنجه انداخت و آدمک پلاستیکی را روی زمین پرت کرد. آدمک زمین خورد و شکست و کلهی اوبی ون قل خورد و زیر کاناپه رفت. لائوهو غرید و خندهای کرد. من هم با او خندیدم.
مارک مشت محکمی به من زد و گفت: «هیچ میدونی چقد پولش بود! الان دیگه حتی تو مغازهها هم نمیتونی لنگش رو پیدا کنی. پولش از پولی که بابات واسه مامانت داده هم بیشتره!»
پایم لغزید و روی زمین افتادم. لائوهو غرید و صورت مارک را چنگ انداخت.
مارک که بیشتر ترسیده و جا خورده بود تا اینکه دردش بگیرد، جیغ کشید. هرچه باشد لائوهو فقط یک ببر کاغذی بود.
مارک لائوهو را گرفت و مچاله کرد – صدای خرخر لائوهو داشت خفه میشد – از وسط نصفش کرد و دو تکه کاغذ را گلوله کرد و پرت کرد توی صورتم. «بگیر. اینم آشغال چینی ارزون مسخرهت.»
بعد از رفتن مارک کلی وقت صرف به هم چسباندن تکههای کاغذ و صاف کردنشان کردم. سعی کردم لائوهو را دوباره از روی خط تاها بسازم، ولی فایده نداشت. کمکم حیوانات دیگر هم به اتاق نشیمن آمدند و دور ما جمع شدند، دور من و کاغذکادوی پارهای که قبلاً لائوهو بود.
***
دعوای من و مارک به همینجا ختم نشد. مارک توی مدرسه محبوب بود. هیچ دوست ندارم دوباره به دو هفتهی بعد از آن دعوا فکر کنم.
یک روز جمعه، دو هفته بعد از آن دعوا، به خانه آمدم. مامان از من پرسید: «شویشیاو هاو ما؟» که یعنی چه خبر از مدرسه؟
جوابی ندادم و به سمت دستشویی رفتم. به آینه نگاه کردم و با خودم گفتم «من که هیچ شباهتی بین خودم و اون نمیبینم، هیچ شباهتی.»
سر ناهار از بابا پرسیدم: «قیافهی من شبیه مونگولهاست؟»
بابا چوب غذاخوریاش را کنار گذاشت. با اینکه یک کلمه هم دربارهی اتفاقات مدرسه به او نگفته بودم، انگار خودش خبر داشت. چشمهایش را بست و دستی به قوس بینیاش کشید و گفت: «نه، نیست.»
مامان نگاهی به بابا انداخت و چیزی دستگیرش نشد. بعد نگاهی به من کرد و پرسید: «شا جیائو چینک؟»
من گفتم: «انگلیسی. انگلیسی حرف بزن.»
دست و پا شکسته به انگلیسی گفت: «چیزی شده؟»
چوب غذاخوری و کاسهی جلویم را که تویش نخود فرنگی تفتخورده و تکههای گوشت گاوِ مزهدار شده با پنج ادویهی مخصوص بود، هل دادم و گفتم: «باید غذای آمریکایی بخوریم.»
پدر سعی کرد متقاعدم کند: «خیلی از خونوادهها بعضیوقتها غذای چینی میخورن.»
به او نگاه کردم و گفتم: «ولی ما خیلیها نیستیم.» با خودم فکر کردم «خیلیها مامان خارجی ندارن.»
نگاهش را از من گرفت و بعد دستی روی شانهی مامان گذاشت و گفت: «برات یه کتاب آشپزی میخرم.»
مامان رو به من پرسید: «بو هاوچی؟» که یعنی خوشمزه نیست؟
صدایم را بالا بردم: «انگلیسی. به انگلیسی بگو.»
مامان گفت: «فاشائو لا؟» که یعنی تب داری؟ و خواست دستش را روی پیشانیام بگذارد و تبم را بسنجد. دستش را پس زدم و فریاد کشیدم: «چیزیم نیست. انگلیسی حرف بزن.»
بابا به مامان گفت: «باهاش انگلیسی حرف بزن. خودت میدونستی بالاخره یه روز این اتفاق میافته. چه انتظاری داشتی؟»
مامان دستش را انداخت و نشست. نگاهش را از بابا به من و از من دوباره به سمت بابا برد. سعی کرد انگلیسی حرف بزند. کمی بعد مکث کرد. بار دیگر تلاش کرد و دوباره ساکت شد.
بابا گفت: «چارهای نداری. من زیادی بهت راحت گرفتم ولی جک نیاز داره با جامعه هماهنگ بشه.»
مامان به او نگاه کرد و گفت: «اگه بگم عشق با اینجام گفتم،» (به لبش اشاره کرد) «و اگه بگم آی با اینجا» (دستش را روی قلبش گذاشت).
بابا سری تکان داد و گفت: «ولی الان توی آمریکایی.»
مامان سر جایش قوز کرد. شبیه وقتی شد که لائوهو گاومیش را له میکرد و او خالی از هوای زندگی میشد.
«تازه اسباببازی واقعی هم میخوام.»
بابا برایم یک مجموعهي کامل آدمکهای جنگ ستارگان خرید. آدمک اوبی ون خودم را دادم به مارک.
هرچه حیوان کاغذی داشتم توی یک جعبه کفش بزرگ ریختم و زیر تختم گذاشتم.
صبح روز بعد، حیوانات دررفته و هر کدام، آن قسمت از اتاقم که محبوبشان بود را گرفته بودند. همه را گرفتم و دوباره توی جعبه کفش انداختم و درش را محکم بستم، اما آنقدر از توی جعبه سروصدا راه انداختند که آخرش جعبه را پرت کردم یک گوشهی انبار تا حسابی از اتاقم دور باشد.
اگر مامان چینی صحبت میکرد، جوابش را نمیدادم. بعد از مدتی سعی کرد بیشتر از کلمات انگلیسی استفاده کند، اما لهجه و جملات دستوپاشکستهاش خجالتزدهام میکرد. سعی میکردم غلطهایش را بگیرم. آخرسر هم کلاً دست از صحبت کردن پیش من برداشت. برای رساندن منظورش به من، شروع به ادا درآوردن کرد. سعی میکرد مرا آنطور که مادرهای آمریکایی توی تلویزیون بچههایشان را بغل میکنند بغل کند. به نظرم حرکاتش اغراقآمیز، ناشیانه، مسخره و زمخت میآمد.
بابا گفت: «نباید با مادرت اینطور رفتار کنی.» ولی وقتی این حرف را میزد نمیتوانست توی چشمهایم نگاه کند. قطعاً ته دلش فهمیده بود که دختر دهاتی چینی گرفتنش اشتباه بود و نمیشد از او توقع داشت خودش را با فرهنگ حومهی کانکتیکات هماهنگ کند.
مامان یاد گرفت مثل آمریکاییها آشپزی کند. من هم دیگر ویدئو گیم بازی میکردم و زبان فرانسوی میخواندم.
هر از گاهی میدیدمش که در آشپزخانه، طرف سفید کاغذکادویی را میخواند و کمی بعد یک حیوان کاغذی جدید روی پاتختی اتاقم ظاهر میشد که سعی داشت توی بغلم بیاید. من هر بار میگرفتمش و آنقدر فشارش میدادم تا هوایش خالی میشد، بعد پرتش میکردم توی جعبهی گوشهی انبار.
نهایتاً هم وقتی دبیرستانی بودم، دست از درست کردن حیوانات کاغذی برداشت. تا آنموقع انگلیسیاش خیلی بهتر شده بود ولی من توی سنی بودم که علاقهای به حرفهایش نداشتم، حالا به هر زبانی که بود.
بعضیوقتها که از مدرسه به خانه میآمدم و میدیدم که با آن تن نحیفش توی آشپزخانه مشغول کار است و برای خودش به چینی آواز میخواند، برایم سخت بود باور کنم از او به وجود آمدهام. هیچ شباهتی بین ما نبود. انگار او از یک سیارهی دیگر بود. با عجله به سمت اتاقم میدویدم، آنجا که میتوانستم سرگرم آرزوهای سرتاپا آمریکایی خودم برای رسیدن به خوشبختی شوم.
****
من و بابا، هر کدام یک سمت مامان که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ایستاده بودیم. مامان هنوز حتی چهل سالش هم نشده بود ولی خیلی بیشتر از این نشان میداد.
سالهای سال از رفتن پیش دکتر طفره میرفت. توی بدنش درد حس میکرد ولی میگفت چیز مهمی نیست. وقتی بالاخره با آمبولانس به بیمارستان بردیمش، سرطان به قدری گسترش یافته بود که کار از جراحی گذشته بود.
ذهنم توی اتاق نبود. فصل پذیرش حضوری کارآموزی بود و من حواسم به رزومه و رونویسی و زمانبندی مصاحبههای راهبردی خودم بود. توی ذهنم نقشه میچیدم که چه دروغهای قشنگی به مامور کارگزینی بگویم تا ترغیب شود و مرا استخدام کند. ته ذهنم میدانستم که فکر کردن به این چیزها، وقتی مادرت روی تخت بیمارستان افتاده، صورت خوشی ندارد. اما دانستنش به این معنی نبود که میتوانستم احساسم را عوض کنم.
مامان به هوش بود. بابا دست چپ او را با هر دو دستش گرفته بود. خم شد تا پیشانیاش را ببوسد. بابا طوری پیر و ضعیف به نظر آمد که به خودم لرزیدم. فهمیدم همانقدر او را میشناسم که مامان را.
مامان به او لبخندی زد و گفت: «حالم خوبه.»
با همان لبخند رو به من کرد و گفت: «میدونم باید برگردی مدرسه.» صدایش خیلی ضعیف بود و شنیدنش از میان سروصدای آنهمه دستگاه که به او وصل بود آسان نبود. گفت: «برو. نگران من نباش. چیز مهمی نیست. فقط درسهات رو خوب بخون.»
خم شدم تا دستش را لمس کنم، چون به نظرم رسید باید همین کار را میکردم. خلاص شدم. همان لحظه داشتم به پروازم و به آفتاب درخشان کالیفرنیا هم فکر میکردم.
مامان چیزی دم گوش بابا گفت و او سری تکان داد و اتاق را ترک کرد.
«جک، اگه» سرفههای شدید امانش را گرفت و تا مدتی نتوانست ادامه بدهد. «اگه من… زنده بیرون نیومدم، خیلی غصه نخور و خودت رو از پا درنیار. به زندگیت بچسب. فقط اون جعبهی ته انبار رو پیش خودت نگه دار و هر سال، چینگمینگ که شد بیرونش بیار و یادی ازم کن. من همیشه میآم کنارت.»
چینگمینگ فستیوال چینیها برای رفتگانشان بود. بچه که بودم، روز چینگمینگ، مامان برای پدر و مادر مرحومش در چین نامه مینوشت و اتفاقات خوبی که سالهای گذشته در آمریکا برایش افتاده بود را تعریف میکرد. نامه را با صدای بلند برای من میخواند و اگر نظری داشتم آن را هم توی نامه میآورد. بعد نامه را تا میکرد و به شکل مرغ ماهیخوار درمیآورد و به سمت غرب رهسپارش میکرد.
من و او مرغ کاغذی را تماشا میکردیم که چطور در سفرش به سمت غرب، به سمت اقیانوس آرام، به سمت چین و به سمت مزار رفتگان مامان، بالهای شقورقش را به هم میزد.
از آخرین بار که در این کار همراهیاش کرده بودم سالها میگذشت.
گفتم: «من هیچی دربارهی تقویم چینی نمیدونم. باید استراحت کنی مامان.»
«فقط جعبه رو نگه دار و هر از گاهی بازش کن.» و دوباره به سرفه افتاد.
ناشیانه دستش را نوازش کردم و گفتم «باشه مامان.»
«هایزی، ماما آی نی…» دوباره سرفهاش گرفت. پسرم، مامان دوستت داره. تصویری از سالها قبل جلوی چشمم شکل گرفت، تصویر مامان که گفت آی و دستش را روی قلبش گذاشت.
«باشه مامان. انقدر حرف نزن.»
بابا تو آمد و من گفتم که نمیخواهم پروازم را از دست بدهم و باید زود به فرودگاه بروم.
وقتی هواپیمایم جایی آن طرف نوادا بود، مامان مرد.
****
بعد از مرگ مامان، بابا زود پیر شد. خانه زیادی برایش بزرگ بود و باید آن را میفروخت. من و دوستدخترم سوزان، رفتیم که وسایلش را جمع کنیم و دستی به سر و روی خانه بکشیم.
سوزان جعبه کفش توی انبار را پیدا کرد. حیوانات کاغذی که مدتها بود توی تاریکی بدون عایق اتاقک زیرشیروانی مخفی شده بودند، پوکیده بودند و طرح براق روی کاغذکادوهایشان محو شده بود.
سوزان گفت: «تا حالا چنین اوریگامیهایی ندیده بودم. مامانت هنرمند بینظیری بوده.»
حیوانات کاغذی جنب نخوردند. شاید آن نیروی جادویی که به حرکتشان درمیآورد، هر چه بود، با مردن مامان از بین رفته بود. یا شاید هم فقط تصور من بود که خیال میکردم این سازههای کاغذی یک زمانی زنده بودند. اعتمادی به خاطرات یک بچه نیست.
****
اولین آخر هفته از ماه آپریل و دو سال بعد از مرگ مامان بود. سوزان به یکی از آن سفرهای کاری تمامنشدنیاش به بیرون شهر رفته بود، چون مشاور مدیریت بود. من خانه مانده بودم و با تنبلی شبکههای تلویزیون را بالا و پایین میکردم.
یکی از شبکهها داشت مستندی دربارهی کوسهها نشان میداد. یک دفعه دستهای مامان به ذهنم آمد که داشت ورقهی فویل را تا میزد و برایم کوسه میساخت و من و لائوهو تماشایش میکردیم.
صدای خشخشی آمد. سرم را بالا آوردم و دیدم یک کاغذکادوی گلوله شده و یک تکه نوار چسب پاره روی زمین، کنار قفسهی کتابها، افتاده. بلند شدم تا آنها را بردارم و توی سطل آشغال بیاندزم.
گلولهی کاغذ تغییر حالت داد و باز شد و دیدم که لائوهو است، همان که مدتها بود از فکرش بیرون آمده بودم. غرید. به احتمال زیاد مامان بعد از اینکه از من ناامید شده بودم سرهمش کرده بود.
کوچکتر از چیزی بود که به یاد داشتم. یا شاید هم قبلاً مشتهای من کوچکتر بود.
سوزان حیوانات کاغذی را به عنوان وسیلهی دکوری همه جای آپارتمان چیده بود. لابد لائوهو را که خیلی دربوداغان بود یک گوشهی دور از چشم جا گذاشته بود.
روی زمین نشستم و انگشتم را به سمتش بردم. دم لائوهو تکانی خورد و با بازیگوشی پرید. پشتش را نوازش کردم و خندیدم. زیر دستم خرخر کرد.
«چطوری رفیق قدیمی؟»
دست از بازیگوشی برداشت. بلند شد و با وقار یک گربهسان روی پایم پرید و شروع کرد به باز کردن خودش.
روی پایم یک تکه کاغذکادوی مربع تاخورده بود که طرف سفیدش به رو بود، پر از حروف چینی متراکم. هیچ وقت چینی یاد نگرفتم ولی حروف کلمهی پسرم را شناختم که با دست خط عجیب و بچگانهی مامان بالای برگه نوشته شده بود، جایی که معمولاً توی نامهای که خطاب به تو است توقع داری ببینی.
به سمت کامپیوترم رفتم تا توی اینترنت چک کنم. امروز روز چینگمینگ بود.
نامه را با خودم به مرکز شهر بردم، چون میدانستم اتوبوسهای تورهای چینی آنجا نگه میدارند. به هر توریست که میرسیدم میپرسیدم: «نی خوی دو ژونگ ون ما؟» چینی بلدید بخونید؟ خیلی وقت بود چینی صحبت نکرده بودم. شک داشتم منظورم را بفهمند.
زن جوانی حاضر شد کمکم کند. روی نیمکتی کنار هم نشستیم و او شروع کرد به خواندن نامه با صدای بلند. زبانی که سالها سعی میکردم فراموشش کنم دوباره به من برگشت. حس میکردم کلمات در من تهنشین میشوند، از پوست و استخوانم میگذرند و قلبم را محکم میفشارند:
پسرم،
خیلی وقت است که با هم حرف نزدهایم. هروقت آمدم نوازشت کنم آنقدر عصبانی شدی که دیگر جرئت نکردم. با خودم فکر کردم شاید این دردی که دارم این مدت میکشم حالا دیگر جدی شده باشد.
برای همین تصمیم گرفتم برایت نامه بنویسم. میخواهم این نامه را روی آن حیوان کاغذی که برایت درست کرده بودم و بیشتر از همه دوستش داشتی بنویسم.
وقتی نفس من بند بیاید، آن حیوانات کاغذی هم دیگر از حرکت باز میایستند. اما اگر از ته قلبم برایت بنویسم، بخشی از وجودم را روی این کاغذ و توی این کلمات باقی گذاشتهام. آن وقت اگر روز چینگمینگ یادم کنی – روزی که روح مردگان به دیدن خانوادههایشان میآیند – بلاخره تو هم میتوانی آن بخش از مرا که باقی گذاشتهام زنده کنی، کاردستیهایی که برایت ساختهام دوباره میجهند و میدوند و میتازند و شاید آنوقت باعث شوند چشمت به این کلمات بیافتد.
باید اینها را از ته قلبم برایت بنویسم، پس به چینی مینویسم.
در تمام این مدت، هیچوقت داستان زندگیام را برایت نگفتهام. بچه که بودی همیشه با خودم فکر میکردم بزرگتر که شدی برایت تعریف میکنم، آنوقت بهتر درک میکنی. اما هیچوقت فرصتش پیش نیامد.
من سال ۱۹۵۷، در روستای سینگولو در استان هِبی به دنیا آمدم. پدربزرگ و مادربزرگت هر دو از خانوادههای کشاورز بسیار فقیری بودند و کس و کار زیادی هم نداشتند. چند سال بیشتر از به دنیا آمدن من نگذشته بود که قحطی بزرگ چین را فراگرفت و سی میلیون نفر آدم هلاک شدند. دورترین خاطرهای که به یاد دارم مال وقتی است که از خواب بیدار شدم و دیدم مادرم دارد برای سیر کردن شکمش خاک میخورد و گردهای تهمانده را برای من میگذارد.
بعد از آن دوران، اوضاع بهتر شد. سینگولو به اوریگامیهایش معروف است و من از مادرم یاد گرفتم که چطور حیوانات کاغذی بسازم و به آنها جان بدهم. این جادو توی زندگی روستایی به کار ما میآمد.
با پرندههای کاغذیای که میساختیم ملخها را از زمینها فراری میدادیم و با ببرهای کاغذی موشها را. موقع سال تحویل چینی، من و دوستانم یک عالمه اژدهای کاغذی قرمز میساختیم. هیچوقت منظرهی آنهمه اژدهای کاغذی کوچک که بر فراز آسمان بالای سرمان بالا میرفتند و کوچک و کوچکتر میشدند از یادم نمیرود، یک عالمه اژدها که نخ ترقههای آتشبازی را گرفتهاند تا خاطرات بد سال گذشته را بترسانند و فراری دهند. اگر آنجا بودی، عاشق این صحنه میشدی.
سال ۱۹۶۶ انقلاب فرهنگی از راه رسید. همسایه علیه همسایه و برادر علیه برادر شد. یک نفر یادش میآمد که برادر مادرم، یعنی داییام، سال ۱۹۴۶ به هنگکنک رفت، آنجا خردهفروش شد و دیگر برنگشت. اگر کس و کاری توی هنگکنگ داشتی، معنیاش این بود که جاسوس و دشمن مردمی و ما مجبور بودیم هرطور شده علیه این موضوع بجنگیم. مادربزرگ بیچارهات نتوانست این آزار را تحمل کند و خودش را توی چاه انداخت. بعد چند پسر با تفنگهای شکاری آمدند و پدربزرگت را کشاکشان به سمت جنگل بردند و او هرگز بازنگشت.
فقط منِ دهسالهی یتیم مانده بودم. تنها کس و کارم در کل دنیا، داییام در هنگکنگ بود. یک شب فرار کردم و دزدکی سوار یک قطار باری شدم که به سمت جنوب میرفت.
چند روز بعد در گوانگدونگ، چند تا مرد مچم را درحال دزدیدن غذا از یک مزرعه گرفتند. وقتی گفتم میخواهم به هنگکنگ بروم خندیدند و گفتند «بخت باهات یار بوده. کار ما اینه که دخترها رو ببریم هنگکنگ.»
من را به همراه دخترهای دیگر ته یک کامیون قایم کردند و قاچاقی از مرز ردمان کردند.
ما را به یک زیرزمین بردند و گفتند صاف بایستیم و سعی کنیم سالم و باهوش به نظر خریدارها برسیم.
خانوادههایی بودند که مبلغ ثابتی را هر ماه به فاحشهخانه میدادند و در عوض میآمدند و ما را ورانداز میکردند و یکی از ما را به سرپرستی قبول میکردند.
خانوادهی چین مرا انتخاب کردند تا از دو تا پسرشان پرستاری کنم. هر روز ساعت چهار صبح بیدار میشدم تا صبحانه آماده کنم. به پسرها غذا میدادم و حمامشان میکردم. خرید میکردم. لباسها را میشستم و خانه را جارو میزدم. دنبال پسرها میدویدم و خواستههایشان را برآورده میکردم. شبها موقع خواب، من را توی کمد آشپزخانه میانداختند و درش را به رویم قفل میکردند. اگر شلبازی درمیآوردم یا خطایی از من سر میزد، کتکم میزدند. اگر پسرها اشتباهی میکردند، کتکم میزدند. اگر بو میبردند که دارم انگلیسی یاد میگیرم، کتکم میزدند.
آقای چین میپرسید: «واسهی چی میخوای انگلیسی یاد بگیری؟ ها؟ میخوای بری پیش پلیس؟ ما هم به پلیس میگیم که تو غیرقانونی اومدی و مال اینجا نیستی. اونها هم از خداشونه تو رو بندازن هولفدونی.»
شش سال از زندگیام به همین منوال گذشت. یک روز پیرزنی که توی بازار صبح از او ماهی میخریدم مرا گوشهای کشاند و گفت:
«دخترهای مثل تو زیاد دیدم. چند سالته؟ شونزده؟ یه روز میرسه مردی که صاحبته مست میکنه، نگاهت میکنه و خودش رو بهت میچسبونه و تو کاری از دستت برنمیاد. زنش خبردار میشه و اونوقته که حس میکنی به خاک سیاه نشستی. باید از شر این زندگی خلاص شی. یه نفر رو میشناسم که میتونه کمکت کنه.»
او به من دربارهی مردهای آمریکایی گفت که دنبال همسر آسیایی هستند. اگر توی خانه پخت و پز و تمیزکاری میکردم و شوهر آمریکاییام را تر و خشک میکردم، آنوقت او هم زندگی خوبی به من میداد. این تنها امیدم بود. اینطور شد که من با آن دروغها سر از کاتالوگ درآوردم و با پدرت آشنا شدم. میدانم خیلی عاشقانه نیست اما به هرحال داستان من این است. من توی حومهی کانکتیکات تنها و بیکس بودم. پدرت با من نرم و مهربان بود و من همیشه قدردانش بودم، ولی هیچکس من را نمیفهمید و من هم هیچچیز نمیفهمیدم.
ولی بعد تو به دنیا آمدی! به صورتت که نگاه میکردم شمهای از پدر و مادرم و خودم را در تو میدیدم و خوشحال میشدم. من همهی خانوادهام را از دست داده بودم، سینگولو را، هر چه را که تا آنموقع میشناختم و دوستش میداشتم. اما حالا تو آمده بودی و صورتی داشتی که نشان میداد همهی آنها واقعی بودند، هیچکدام ساختهی ذهنم نبودند.
حالا دیگر یک مونس داشتم. میتوانستم زبان خودم را به تو یاد بدهم. میتوانستیم با هم تکهی کوچکی از هر چه از دست داده بودم و دوست داشتم را باز بسازیم. اولین بار که اولین کلمهی چینی را به زبان آوردی و دیدم که لهجهات عین لهجهی مادرم است، ساعتها گریه کردم. اولین بار که برایت اوریگامی درست کردم و تو خندیدی، حس کردم هیچ غمی توی دنیا نیست.
کمی بزرگتر شدی و حالا دیگر حتی میتوانستی به پدرت در حرف زدن با من کمک کنی. حالا دیگر واقعاً حس میکردم در خانه هستم. بالاخره یک زندگی خوب پیدا کرده بودم. آرزو میکردم ای کاش پدر و مادرم پیشم بودند و میتوانستم برایشان آشپزی کنم و به آنها هم زندگی خوبی بدهم. ولی خیلی وقت بود که رفته بودند. میدانی به نظر چینیها غمانگیزترین حس دنیا چیست؟ حس فرزندی که بالاخره میل مراقبت از پدر و مادرش در دلش جوانه زده ولی میفهمد خیلی وقت است که دیگر آنها نیستند.
پسرم، میدانم که از چشمهای چینیات که چشمهای من هستند خوشت نمیآید. میدانم از موهای چینیات که موهای من هستند خوشت نمیآید. ولی میتوانی درک کنی که صرف وجودت چه نور امیدی برایم آورد؟ و میتوانی درک کنی که چه حسی دارد وقتی با من حرف نمیزنی و اجازه نمیدهی من با تو چینی صحبت کنم؟ حس میکنم دوباره همه چیزم را از دست دادهام.
چرا با من حرف نمیزنی پسرم؟ چرا؟ این درد نوشتن را برایم سخت میکند.
زن جوان نامه را به دستم داد. حتی جرئت نداشتم توی صورتش نگاه کنم.
بدون اینکه سرم را بلند کنم، از او خواستم کمکم کند تا کلمهی آی را روی کاغذ نامهی مامان پیدا کنم. بارها و بارها حروفش را با پیچ و تابها و ضربههای خودکارم روی کاغذ نوشتم.
زن جوان دستش را دراز کرد و روی شانهام گذاشت. بعد بلند شد و رفت و من را با مادرم تنها گذاشت.
از روی خط تاها کاغذ را دوباره تا زدم و به شکل لائوهو درآوردم. لای تای آرنجم گرفتم و بغلش کردم. همانطور که خرخر میکرد راه خانه را در پیش گرفتیم.
منبع:
Liu, Ken. “The Paper Menagerie.” The Magazine of Fantasy & Science Fiction, March/April 2011
جادهی مهتابی
بخش اول
اظهارات جوئل هتمن جونیور
من بدبختترین آدم روی زمینم. ثروتمند، محترم، نسبتا تحصیلکرده و دارای تنی سالم؛ با بسیاری موهبتهای دیگر که صاحبانش آنها را ارج مینهند و محرومانش آرزوی داشتن آنها را دارند. بعضی اوقات با خود میاندیشم که اگر از آنها محروم میماندم، چه بسا انسان شادتری بودم. درنتیجه این تضاد بین زندگی درونی و بیرونیام به رسیدگی مشقتبار کمتری نیازمند بود. در پرتو اضطراب ناشی از محرومیت و نیاز برای تقلا، شاید گهگاهی این راز حزنانگیز جبری بودن شرایط را از یاد میبرم. من تنها فرزند جوئل و جولیا هتمن هستم. پدرم مردی ثروتمند اما روستایی بود و مادرم بانویی زیبا و فرهیخته که پدرم نسبت به ایشان بسیار دلبستگی پرشوری داشتند که البته الان میدانم بیشتر یک تعهد اجباری همراه با حسادت بوده است.
منزل ما در چند مایلی شهر نشویل واقع در ایالت تنسی قرار داشت. خانهای بزرگ با ساختار غیرمعمول که بویی از معماری نبرده بود و در پارکی مملو از درخت و درختچه بنا شده بود. در آن زمان من دانشجویی نوزده ساله در دانشگاه ییل بودم. روزی تلگرافی از سوی پدر رسید که در شرایطی اضطراری بدون هیچ توضیحی خواهان بازگشت من به خانه شده بود. در ایستگاه راهآهن نشویل یکی از اقوام دورمان منتظر من بود تا دلیل فرا خوانده شدنم را به من اعلام کند: مادرم بهشکل وحشیانهای به قتل رسیده بود. نه قاتل و نه انگیزهی قتل مشخص نشده بود اما، شرایط به قرار زیر بود:
پدرم از سفر کاریش به نشویل بازگشته بود. قرار بود بعدازظهر روز بعد بازگردد اما بروز مشکلات کاری، باعث شد همان شب و قبل از طلوع آفتاب به خانه بازگردد. او در پیشگاه بازپرس قتل شهادت داده بود که کلید خانه همراهش نبود و بدون اینکه اهمیتی برای خواب خدمتکاران قائل باشد بدون هیچ نیت خاصی، خانه را دور زده بود تا به محوطهی پشتی برود. در حین اینکه گوشهی خانه را دور زده بود، صدای بسته شدن دری را شنیده و در تاریکی مردی را دیده که فورا در بین درختان ناپدید گردیده است. نتیجه گرفته بود که ظاهرا آن فرد قصد ملاقات یکی از خدمتکاران را داشته که البته ناکام مانده بود و در همین حین از در بازشده وارد شده و از پلکان بالا رفته تا به اتاق مادرم برسد. در اتاق مادرم باز بوده و او در تاریکی مطلق وارد اتاق شده و با سر روی جسمی سنگین زمین خورده است. نیازی به گفتن جزئیات بیشتر نیست، آن جسم پیکر بیجان مادر بیچارهام بوده که با دستان فردی خفه شده بوده است! چیزی از خانه دزدیده نشده بود. خدمتکاران متوجه صدایی نشده بودند و جز آن آثار وحشتناک دست قاتل روی گردن مادرم- اوه خدای من!!! – ای کاش فراموششان کنم- هیچ رد دیگری از قاتل هیچوقت پیدا نشد.
من درس و دانشگاه را رها کرده و پیش پدر ماندم. او طبیعتش بهکل تغییر کرده و اکثر اوقات آرام و ساکت بود. دچار افسردگی عمیقی شده بود در حدی که هیچ چیز توجهش را برنمیانگیخت. با این حال هر چیز کوچکی مثل صدای پا یا صدای ناگهانی بستهشدن در، او را به صورتی ناگهانی تحریک میکرد. این شرایط را هراس مینامند. هرگاه که چیزی غیرمنتظره پیش میآمد رنگ از رخسارش میرفت و سپس دوباره به همان حالت افسردگی قبلی حتی به میزان عمیقتری بازمیگشت. به گمانم دچار ازهمگسیختگی روانی شده بود. برای من هم که در آن زمان جوانتر بودم، این فشار زیادی بود. البته در دنیای جوانی مرهم برای هر زخمی وجود دارد. آه …! آیا ممکن است مجددا در آن سرزمین سحرانگیز عاری از غم ساکن شوم؟ من درست نمیتوانستم سوگواری خود را ارزیابی کرده و ابعاد آن ضربهی هولناک را بسنجم. چندماه بعد از آن حادثهی خوفناک، یک شب با پدرم از شهر با پای پیاده به منزل میرفتیم. ماه کامل از سوی افق مشرق در حال تابیدن بود؛ کل اطراف روستا غرق در سکون و سکوت یک شب تابستانی بود. جز صدای قدمهای ما و جیرجیر بیوقفهی جیرجیرکها صدایی به گوش نمیرسید. سایهی تیرهگون درختان کنارهی جاده سرتاسر مسیر را پوشانده بود که از بین آنها سفیدی مورمورکنندهای میتابید. همانطور که به درب محوطهی منزلمان نزدیک میشدیم که جلویش سایه افتاده بود و هیچ نوری نمیتابید، پدرم ناگهان بازوی من را با فشار زیاد گرفت و نفسنفسزنان گفت: «خدای من ! خدای من! آن چیست؟» من پاسخ دادم که چیزی نمیشنوم پدر. پدرم در حالی که به آن طرف جاده مستقیما اشاره میکرد فریاد زد: «اما ببین ببیییین!» من پاسخ دادم که پدر هیچ چیزی آنجا نیست! بیا برویم. تو حال مساعدی نداری…
او بازوی من را رها کرده بود و چون سنگی در مرکز جاده که با نور مهتاب روشن شده بود، میخکوب گشت. همچون موجودی خالی از احساس خیره شده بود. صورتش زیر نور مهتاب رنگ پریده و نمایانگر خشکشدگی و حیرت زایدالوصفی شده بود. من آستین لباسش را به آرامی کشیدم، اما انگار وجود من را از یاد برده بود. در همان حال به آرامی شروع به عقب قدم گذاشتن کرد و هیچگاه چشمانش از چیزی که بدان خیره شده بود، برداشته نشد. من برگشتم تا او را دنبال کنم اما به شکلی نامطمئن خشکم زد. احساس ترسم را درست به یاد نمیآورم اما نمود فیزیکی آن را که سرمایی سوزان در وجودم بود، در خاطر دارم. انگار بادی سرد به صورتم سیلی زد و بدنم را از سرتا پا فرا گرفت. میتوانستم جنبش آن را روی موهایم حس کنم. در همان لحظه توجهم به سوی نور چراغی که ناگهان از یکی از پنجرههای بالای خانه شروع به تابیدن کرد، جلب شد. یکی از خدمتکارها به خاطر بیمش از حضور موجودی شیطانی و رمزآلود بیدار شده بود و از روی برانگیزشی ناگهانی چراغ را روشن کرده بود. هنگامی که برگشتم تا پدرم را ببینم، او رفته بود و در تمام این سالها زمزمهای از سرنوشت او از سرحد حدس و گمان از قلمروی ناشناختهها عبور نکرده است.
بخش دوم
اظهارات کسپر گراتن
امروز زندهام. فردا در همین اتاق تل خاکی عاری از احساس آرمیده که آن هم مدت مدیدی من بودهام. اگر احیانا کسی پارچه را از روی اندکی کنجکاوی مریضگونه از آن چیز کریه بردارد، احیانا بیشتر کنجکاو خواهد شد و خواهد پرسید این چه کسی بوده است؟ در حال حاضر پاسخ من صرفا این است: «کسپر گرتن.»
مطمئنا کفایت میکند؛ چرا که فقط اندکی بیشتر نیاز داشتم تا از بیست سال کاملا ناشناختهبودن فراتر باشم. اما مستحق نام دیگری بودم. در این دنیا هرکس باید نامی داشته باشد تا از سردرگمی جلوگیری کند؛ حتی اگر هویت خاصی برای او ایجاد نسازد. بعضیها حتی با یک شماره شناسانده میشوند که این هم تمایز ناچیزی برایشان قائل میشود. برای مثال روزی در حال گذر از خیابانی درشهر و دور از اینجا بودم که دو پاسبان را ملاقات نمودم، یکی از آن دو ایستاد و با کنجکاوی به صورتم زل زد و به رفیقش گفت: «این مردک چقدر شبیه ۷۶۷ هست!»
چیزی در آن عدد آشنا و خوفناک به نظر میرسید. ناگهان بیاراده به سمت پیادهرو شتافتم و آنقدر دویدم تا از نفس افتادم و خود را در یک راه فرعی یافتم. من هیچوقت آن عدد را فراموش نکردهام، و همیشه همراه با آن تصویر پچپچهای وقیحانه،خندههای تهی از شادمانی و صدای برهم کوبیدن درهای آهنی به یادم بازمیگردد؛ بنابراین نامی برای خودم انتخاب کردم، گرچه خودم این کار را کردم ولی لااقل از یک شماره بهتر است. البته برای تابلوی روی قبرم هردوی آنها را به زودی خواهم داشت. چه موهبتی!
از کسی که این تکه کاغذ را روزی پیدا خواهد نمود، باید کمی ملاحظه استدعا کنم. این تمام داستان زندگی من نیست. دانش نوشتن از من دریغ شده. این فقط تاریخچهای از خاطرات تکهتکه شده و نامربوطم است، بعضیهایشان چون دانههای یک تسبیح واضح و در توالی درست قرار دارند و بعضیهایشان پرتاند و عجیب و غریب. مثل رویاهایی به رنگ سرخ که بینشان فضاهایی خالی و تیره وجود دارد و انگار شعلههای آتش در یک ویرانی عظیم در حال تابیدناند و در حالی که در ساحل دریای ابدیت ایستادهام، برای آخرینبار برمیگردم و به مسیری که پیمودهام، مینگرم. رد پاهایی نسبتا واضح به قدمت بیست سال از خود به جای گذاشته ام، اثر پاهایی که از آنها خون میچکد. آنها به فقر و رنج میرسند. گمراه و نامطمئن! انگار که صاحبشان زیر باری سنگین تلوتلو میخورد. دور، خصمانه، حزنانگیز، آرام. آه … چقدر پیشگویی آن شاعر در موردم تحسینبرانگیز است. چقدر زیاد!
آن عقبها ورای شروع این مسیر مملو از ماتم، این حماسهی رنج با قسمتهایی به نام گناه، هیچ چیز را واضح نمیبینم. انگار از پشت تودهای مه بیرون میآید. میدانم که تنها به مدت بیست سال درازا دارند، اما من یک مرد سالخوردهام! ممکن است کسی تولدش را به یاد نیاورد و نیاز باشد که به او بگویند اما داستان من متفاوت است. زندگی با دستانی پر به من رسید و تمام تواناییها و قوههایم را به من ارزانی داشت. از زندگی پیشینم چیزی بیشتر از دیگران نمیدانم. تنها چیزی که دارم نشانههایی دست و پا شکسته هستند که احتمالا بخشهایی از خاطرات و یا رویاهایماند. آخرین لحظهای که آن را با هوشیاری به یاد دارم و بدون شوکه شدن و حدس و گمان پذیرفتهام، در پیکر و ذهنی بالغ خود را نیمهبرهنه در جنگلی در حالی که به حدی زایدالوصف خسته و گرسنه بودم، در حال راه رفتن یافتم. خانهای در مزرعه یافتم و در طلب غذا به آن نزدیک شدم. صاحبخانه غذا را به من مرحمت داشت و نامم را پرسید. نامم را نمیدانستم اما آگاه بودم که هرکس نامی دارد، در حالی که شرمگین شدم بازگشتم و چون شب فرا رسیده بود در جنگل آرمیده و به خواب فرو رفتم. روز بعد به شهری که از گفتن نامش خودداری میکنم وارد شدم. همینطور که از گفتن حوادث بیشتری که در زندگی تا به این لحظه رخ داده، خودداری میکنم. زندگیای که در این لحظه به پایان میرسد زندگیای مملو از سرگشتگی و هرجا و همیشه فراگرفته از احساس جنایت به خاطر مجازات عملی ناشایست و وحشت از مجازات شدن به خاطر انجام یک جنایت.
اجازه بدهید که ببینم میتوان آن را در خور یک روایت خلاصه کنم یا نه…!
به نظرم میرسد که روزگاری در پشت شهری بزرگ و در یک مزرعهی سرسبز زندگی میکردم، در حالی که با زنی که عاشقش بودم و همزمان به او شک داشتم، ازدواج کردم. انگار فرزندی هم داشتیم، جوانی که در وجودش تکههایی از نبوغ و امید موج میزد. با این حال چهرهی او برایم همیشه مبهم است و هیچ وقت واضحا در یادم نقش نبسته و اغلب در مرکز توجه نبوده است.
در یک شامگاه نحس به ذهنم خطور کرد تا با روشی وقیحانه و رایج که برای تمام شیفتگان قصههای تخیلی و واقعی آشنا است، وفاداری همسرم را بیازمایم. پس به شهر رفتم و به همسرم گفتم که تا عصر روز بعد باز نخواهم گشت؛ اما پیش از طلوع آفتاب بازگشتم و به پشت منزلمان رفتم تا از طریق دری که آن را عمدا طوری دستکاری کرده بودم تا قفل به نظر برسد و با این حال محکم بسته نشده باشد، وارد منزلمان شوم. در حالی که از خشم و حسادت زخم خورده بودم، کور و درنده و با غیرت مردانهی هتک حرمت شده، وارد منزل شده و به سرعت از پلکان به سمت اتاق همسرم شتافتم. در بسته بود؛ اما این یکی قفل را هم دستکاری کرده بودم پس به راحتی در را گشوده و علیرغم تاریکی مطلق کورکورانه جلو رفتم و خودم را کنار تختخواب وی یافتم. با دستانم کورکورانه تخت را لمس کردم و متوجه شدم که اگرچه به هم ریخته است اما کسی روی آن نیست. به ذهنم خطور کرد که حتما از ترس من به طبقهی پایین رفته و در تاریکی هال مخفی شده است. به قصد یافتنش برگشتم تا اتاق را ترک کنم اما از قضا در جهت اشتباهی قرار گرفتم. جهت درست…!!!
همانطور که نزدیک میشدم صدای باز و بستهشدن آرام دری را شنیدم و سپس نظارهگر مردی بودم که مخفیانه به سوی فضای تاریک فرار کرد. قصد جانش را کردم و به سرعت در پیاش دویدم. اما از اقبال بدم، بدون اینکه شناسایی شود، محو شد. در حال حاضر گاهی اوقات نمیتوانم حتی خودم را قانع کنم که او بشر بود.
در حالی که در گوشهی اتاق از ترس پنهان شده بود، پایم به او اصابت کرد، ناگهان دستانم روی گردنش بود. داشت خفه میشد و جیغ میکشید. با زانوانم بدنش را مهار میکردم. در تاریکی مطلق بدون اینکه از روی اتهام با سرزنش به او کلامی گفته باشم، آنقدر گلویش را فشردم تا جانش گرفته شد. همان جا آن رویا به اتمام میرسد. با اینکه آن را با افعال ماضی نقل کردم ولی انگار برای زمان حال مناسبتر است. چراکه بارها و بارها این تراژدی حزنانگیز خودش را در بیداری من شکل میدهد. هربار و هربار من از واقعی بودنش عذاب میکشم و این خطا را بزک میکنم. سپس همه جا تهی میشود. بعد از آن باران به شیشهی کثیف پنجرهها میزند یا برف بر روی لباس محقر بر تنم میریزد، چرخها بر روی زمین چرکینی که زندگی فلاکتبار و شغل فرومایه من بنا شدهاند، میچرخند و تقتق میکنند. اگر آنجا اثری از تابش خورشید است، به یاد ندارم. اگر پرندهای وجود دارد آوازی سر نمیدهد.
رویای دیگری وجود دارد. تصوری دیگر از آن شب. من در میان سایهسار یک جادهی مهتابی ایستادهام. از حضور شخصی دیگر مطلعم اما نمیتوانم به درستی تشخیص دهم که چه کسی است! در سایهی کلان یک خانه، چشمانم درخشش ضعیف جامهای سپید را میبیند -زنی در جاده با من روبهرو میشود-همسر مقتولهام!
در صورتش مرگ جلوه میکند. آثاری روی گردنش وجود دارد. چشمانش به من زل زده در حالی که جدیتی بینهایت در خود دارد؛ اما از روی نکوهش، نفرت، تهدید یا هرچیزی بدتر از شناختن نیست. من در مقابل این صحنه از روی وحشت به عقب بازمیگردم -وحشتی که همین الان، همزمان با نوشتن این مطلب به جانم افتاده. نمیتوانم بیش از این به کلمات شکل دهم. ببین! آنها -الان آرامم اما حقیقتا چیز دیگری برای عرضه نیست: آن حادثه در همان نقطهی شروع، پایان مییابد. در تاریکی و شک! –بله. دوباره میتوانم خودرا کنترل کنم: «ناخدای کشتی روحم هستم.»
اما این یک امان نیست. مرحله و بخشی دیگر از کفارهی گناه من است. میزان توبهی من ثابت اما نوع آن تغییرپذیر است. یکی از اشکال آن آسودگی است. روی هم رفته صرفا به زندگی محکومم. «زندگی در جهنم»
چه مجازات احمقانهای! مجرم مدت زمان محکومیت خود را تعیین میکند.
امروز مدت محکومیتم به پایان میرسد. بماند برای همه، آرامشی که به من تعلق ندارد… .
بخش سوم
اظهارات مرحومه جولیا هتمن از طریق رسانهی بایرولز
کارهایم را زود به اتمام رسانده و خیلی سریع به خوابی آرام فرو رفتم که البته از آن توام با احساس خطری غیر قابل توصیف، که به گمانم تجربهای رایج در آن زندگی پیشین است، بیدار شدم. همسرم جوئل هتمن از خانه به دور بود. خدمتکاران در قسمتی دیگر از منزلمان خوابیده بودند. درهرحال این شرایط برایم آشنا بود، اما در موارد قبلی هیچگاه مرا برآشفته نکرده بودند. با این حال احساس وحشتی غریبگونه به عدم تمایل من برای برخاستن غلبه کرد و بلند شدم و چراغ اتاق را روشن کردم. برخلاف انتظارم، این امر موجب آسایشم نشد. نور چراغ انگار خود خطری مضاعف بود چرا که به نظرم میتوانست حضور من را از طریق تابش از زیر در، در نظر هر موجود شیطانی محتمل کمین کرده در بیرون اتاق، افشا کند. شماهایی که هنوز در کالبد جسمانی خود به سر میبرید و در معرض وحشت ناشی از تخیلات هستید، تصور کنید که به چه ترس عظیمی دچار شده بودم که در تاریکی از بیم حضور موجودات شیطانی شبزیست، به دنبال احساس امنیت میگشتم. بدین معنا که به گوشهای تنگ و تاریک جهیدم -استراتژی استیصال! ناتوان از کشیدن فریاد و فراموشکار از توسل به دعا چراغ را خاموش کرده و در حالی که دراز کشیده و ساکت از ترس میلرزیدم، ملحفه را روی سرم کشیدم. در شرایطی رقتانگیز برای حدود چیزی که شماها آن را ساعتها مینامید، دراز کشیدم -در اینجا خبری از ساعت یا در کل زمان نیست- درنهایت صدای پایی غیرمعمول و البته آرام از پلکان آمد. آنها طوری آهسته، مردد و نامطمئن بودند که گویا به موجودی تعلق دارند که عاجز از دیدن راه خود است.
برای عقل درهمگسیختهی من همه چیز ترسناکتر است؛ چراکه این اهریمن کور و بیمغز در حال نزدیک شدن است و هیچ عجز و لابهای در برابرش مقدور نیست. حتی با خود اندیشیدم که باید چراغ هال را روشن بگذارم اما کورکورانه راه رفتن آن موجود، ثابت میکرد که اهریمن شب است. البته که این امر احمقانه و متناقض با هراس قبلی من از وجود روشنایی بود، اما چه در اختیار داشتم؟ ترس که منطق سرش نمیشود. احمق است. گواه ناامیدکنندهای که در گوشت زمزمه میکند ربطی به توصیهی بزدلانهاش ندارد!
ما این را خوب میدانیم، مایی که به سرزمین وحشت قدم گذاشتهایم، مایی که در هوای گرگ و میشی ابدی، در برابر صحنههایی از زندگی سابقمان، پنهان شدهایم، حتی در برابر خودمان و دیگران نامرئی هستیم، با این حال تنها و بیکس در گوشههایی متروک نهان شدهایم. با اینکه از سخن گفتن عاجزیم، در عین ترسیدن از عزیزانمان و وحشت آنان از ما، آرزوی صحبت با آنان را داریم. گاهی این عجز محو میشود و قوانین تعلیق میگردند: با قدرت نامیرای عشق و یا نفرت، این طلسم را میشکنیم.
توسط همانهایی که به ایشان اخطار، تسلی خاطر و یا حتی مجازات میدهیم، دیده میشویم. در نظر آنها چه شمایلی داریم؟ نمیدانم. همینقدر میدانم که موجب وحشت آنهایی میشویم که آرزوی آسودگیشان را داریم و از آنان مهربانی و همدردی طلب میکنیم. از شما بابت این وقفهی بیاهمیت توسط موجودی که زمانی یک زن بود، پوزش میطلبم. شمایی که ما را در این مسیر معیوب رهنمایی میکنید، در حالی که خود چیزی نمیفهمید. شما سوالاتی احمقانه در مورد ناشناختهها و قدغنها میپرسید. آنقدری که ما میدانیم و میتوانیم در سخنانمان بیان کنیم، برای شما بیمعنی است. ما بایستی از طریق آگاهیای معیوب، که بخشی از زبانمان که شما هم میتوانید بدان سخن بگویید، با شما ارتباط برقرار کنیم. شما فکر میکنید از جهانی دیگر هستیم. نه، ما دانشی از هیچ جهانی جز همین دنیای شما نداریم، اگرچه که برای ما نه نور خورشیدی، نه گرمایی، نه خندهای، نه موسیقیای، نه آواز پرنده ای و نه همراهی درخود ندارد. اوه خدای من! عجب چیزی است شبح بودن. از ترس دولاشدن و لرزیدن در جهانی دگرگونشده. صیدی برای بیم و استیصال بودن!
نه، من به خاطر وحشت نمردم؛ آن چیز برگشت و گم شد. شنیدم که از پلکان با عجله پایین رفت، به گمانم خود نیز در وحشتی ناگهانی بود. سپس برای درخواست کمک برخاستم. بهسختی دستان لرزانم دستگیره در را پیدا کرده بود زمانی که -خدای مهربان!- شنیدم دارد برمیگردد. صدای پایش هنگام پایین رفتن سریع، سنگین و بلند بود. طوری که خانه را میلرزاند. سپس شنیدم که در باز شد. سپس وقفهای بود بین ناهشیاری من و زمانی که بهخود آمدم و بعد چنگ زدن خفهکنندهای را دور گلویم احساس کردم -و سپس حس کردم که دستانم در حال ضربه زدن به موجودی است که مرا به عقب هل میدهد-احساس کردم زبانم از بین دندانهایم دارد پرتاب میشود! و بعدش به این زندگی آمدم.
نه، خبری ندارم که آن موجود چه بود. آن مقداری که در مرگ آگاهی داریم، همان است که پیش از آن آگاهی داشتیم. به خاطر این موجودیت چیزهای زیادی میدانیم، اما هیچ نور تازهای به صفحات آن نمیتابد. در حافظه همان مقدار چیزی نوشته شدهاست که میتوانیم آن را بخوانیم. اینجا هیچ قامت برافراشتهای از حقیقت بر آن چشمانداز آشفته از آن قلمروی مبهم، مسلط نیست.
ما هنوز در درهی سایهها ساکنیم، پنهان در مکانهای متروکه، در حالی که از لابهلای بوتهها و خارها به ساکنان نحس و مجنون آن مینگریم. چگونه باید از آن گذشتهی در حال محو شدن، دانشی داشته باشیم؟
چیزی که میخواهم تشریح کنم در یک شب اتفاق افتاد.
میدانیم که شبهنگام، بدان خاطر که شما در خانههایتان استراحت میکنید، ما میتوانیم بدون ترس از مخفیگاهمان بیرون آمده و به سمت خانههای قبلیمان روانه شویم، تا از پنجرهها به داخل بنگریم، حتی وارد خانه شویم و به صورتهایتان در حالی که خوابیدهاید، خیره شویم. من مدت مدیدی نزدیک خانهای که در آن ظالمانه به چیزی که الان هستم بدل گشتم، میماندم. به شکل بیثمری به دنبال روشی برای هویدا شدن، راهی برای نشان دادن این وجود ابدیم، عشق سرشار و رحم جانگدازم، به همسر و پسرم میگشتم. همیشه اگر خواب بودند بیدار میشدند، یا اگر از سر استیصال به آنها نزدیک میشدم در حالی که بیدار بودند، آن چشمان ترسناک زنده به من برمیگشتند و با نگاههایی که در آنها به دنبال هدفم بودم، مرا دچار وحشت میکردند.
در این شب مورد بحث، بدون توفیق و با تردید به دنبالشان گشتم. آنها در هیچجای خانه و یا چمنزار مهتابی نبودند. اگرچه خورشید برای همیشه از نظر ما گم شده، اما ماه چه به صورت کامل و یا هلالی برای من هنوز باقی است. گاهی در شب و گاهی در روز میدرخشد؛ اما همیشه طلوع و غروب میکند، همانند آن زندگی دیگر.
چمنزار را ترک کردم و در نور سفید و سکوت در طول جاده، بیهدف و اندوهگین رهسپار شدم. ناگهان صدای شوهر بختبرگشتهام را که فریادی از روی حیرت بود، شنیدم. همراه با آن، صدای پسرم را که در حال اطمینان دادن و مانع شدن پدرش بود نیز شنیدم، و آنجا کنار سایهی درختان، آنها ایستادند، نزدیک خیلی نزدیک.
صورتشان به سمت من بود، چشمان مرد مسنتر به من خیره شد. مرا دید -عاقبت، عاقبت مرا دید. در پرتو آگاهیم از آن، وحشتم مانند یک رویای ظالم گریخت. طلسم مرگ شکسته شد؛ عشق قانون را مغلوب ساخته بود! دیوانهوار و از فرط خوشحالی فریاد زدم -باید فریاد میزدم،«او میبیند، او میبیند؛ او خواهد فهمید!»
سپس خودم را کنترل کرده و به جلو حرکت کردم، خندهکنان و عمدا زیبا، تا خودم را به آغوش او پیشکش کنم، تا با محبت آسودهاش کنم، و با دستان پسرم در دستانم، کلماتی را به زبان بیاورم تا که پیوند ازهمگسیختهی مرده و زنده را بازیابی کند.
افسوس و صد افسوس! صورتش از فرط ترس سفید شد، چشمانش مثل چشمان حیوان صیدشدهای بود. از من به عقب گریخت در حالی که من به سمتش میرفتم، درنهایت برگشت و به سمت جنگل گریخت. به کجا؟ پاسخش ازمن دریغ شده.
تقدیم به پسر نگونبختم، که بیشتر تنها شده، من هیچوقت قادر نبودهام تا حس وجودداشتنم را به او تقدیم کنم. به زودی او نیز به این زندگی باید قدم بگذارد، در حالی که نامرئی است و در نظر من همیشه گم شده است.
جنون ارثی
حکم قتلت را امروز صبح صادر کردند. نه به صورت علنی و نه به شکل دستورالعملی از طرف فرمانده؛ دهانبهدهان و با نشانهها. طوری که بعدها بشود کتمانش کرد.
از امشب قرار است سربازهایی که سر پست میروند، گلولهی جنگی توی خشابهاشان بگذارند. از امشب کسی حق ندارد بعد از شامگاه توی محوطهی پادگان بچرخد. حتا برای رفتن به بهداری؛ حتا برای قضای حاجت پشت یک درختی، آسایشگاهی، جایی.
من خیلی قبلتر از اینها میدانستم که تو آمدهای. میدانستم چون نشانهها را باور دارم. چون بابا را باور دارم. چون خودم جنازهی گلولهخوردهاش را گذاشتم روی همان تختهسنگی که میعادگاهتان بود. خودم جنازهاش را برای لاشخورها گذاشتم تا به آسمانها ببرندش؛ به آن خاک تعلّق نداشت که بخواهد در آن خاک دفن شود.
بابا میگفت آمده. بابا میگفت: «این باران عادی نیست.»
حالا من هم میگویم آمده. من هم میگویم: «این باران عادی نیست.» توی قلب تهران، وقتی هنوز پاییز کف خیابانها بساط نکرده، چطور ممکن است سه شبانهروز باران ببارد؟
اولین کسی که پلنگ را دید، سرباز خشکشویی بود. وقتی رسیدیم بالای سرش، قیافهاش شبیه جنازه شده بود. دهانش کف کرده بود. لباسهاش بوی تند شاش میداد.
حدود ساعت پنج عصر بود که زنگ زدند بهداری. باران هنوز شلاقی میخورد به شیشههای آسایشگاه. بچهها با خیال راحت، چون مطمئن بودند توی باران کسی نمیآید سرکشی، نشسته بودند سیگار میکشیدند. سرباز مستاصلی پشت تلفن گفت: «یک نفر پشت خشکشویی غش کرده.»
من و سهیل با آمبولانس بهداری رفتیم دنبالش. سرباز خشکشویی، خیسازباران، به دیوار خشکشویی تکیه داده بود و به جادهی نیمخاکی و نیمآسفالتی که از کنار ساختمان میگذشت، خیره شده بود. سهچهار تا سرباز دورش جمع شده بودند. من اول فکر کردم مثل بقیهی سربازها زیر بار ترامادول تاب نیاورده و تشنج کرده. زیر سرش را گرفتم. با سهیل گذاشتیمش روی برانکارد. از شیر کنار درخت سرو یک مشت آب ریختم تو صورتش، بعد با همهی توانی که دستهای کارنکرده و به قول سربازها دخترانهام داشت، چک زدم توی گوشش.
پسرک که هنوز ریشهاش هم کامل درنیامده بود، تکانی به شانههای لاغرش داد، بعد با صادقانهترین حالتی که یک اصفهانی ممکن است توی زندگیاش دیالوگ بگوید، گفت: «دادا نَزِن. به اباالفضل درد گرفت.»
بعد سرش را چرخاند به سمت راه خاکی کنار ساختمان و گفت: «اِز همینور رفت پلنگه. جونی مادِرم راست میگم.»
باران بود. باران میآید. باران خواهد آمد. حالا دیگر هر فعلی را در هر زمانی صرف کنی باران را با خودش به همراه خواهد داشت. اینها یادشان نیست. یادشان نمیآید. اصلاً شنیدهاند که بخواهند به یاد بیاوردند؟ چطور آدم میتواند چیزهایی را که نشنیده، به یاد بیاورد و به یادشان غمگین شود؟
من یادم هست چطور آمدی. صبح زود بابا بیلش را گذاشت رو شانهاش و رفت به طرف دشت. باران میآمد. دو روز بود باران قطع نمیشد. کل صیفیها را آب برده بود. خاک داشت شسته میشد رو به درههای غربی. بابا گفت دارد میرود یک راهی پیدا کند تا جلوی شستهشدن خاک را بگیرد. خروسمان توی دستش بود.
همه از محصول آن سال ناامید شده بودند. دنبال راهی میگشتند تا محصول سالهای بعدشان را نجات دهند. من ایستاده بودم توی ایوان. رادیو داشت میخواند. نوار بود. کاست بود. ما بهش میگفتیم رادیو که بقیه نفهمند بابا توی خانه نوار دارد. همین نوارها کارش را ساخته بود و از پشت میز دانشکده پرتابش کرده بود اینجا. رادیو میخواند. بابا توی مه و باران گم شد. آمد سمت تو. بوی سیگارش راهی که رفته بود را توی مه مشخص میکرد. هنوز بابا خیلی دور نشده بود که سروصدای اهالی بلند شد. زنها جیغ کشیدند. صدای همهمهی بچهها قطع شد.
«پلنگ…پلنگ زده به آغل سیدباقر…»
باران میآید. بیست سال گذشته. بابا همان سال کشته شد. گفتند پلنگ پارهاش کرده. خونش را ریخته. جنازهش را هم با خودش برده توی کوهها.
آمدند بهم تسلیت گفتند. آمدم دنبالت. یادت هست؟ باران داشت بند میآمد. مادرت پشت همان تختهسنگ نشسته بود روی پاهای عقبیاش. استخوانهای خروسمان کنارش ردیف شده بود. تکپرتو آفتاب را جذب کرده بود روی کمرگاهش تا درخشانتر بهنظر برسد. تو غرق خون بودی.
حرف نزدم. نمیشد. نمیشود. آدم همیشه فکر میکند وقتی رسید وسط فاجعه میتواند حرف بزند. حرفهاش را آماده میکند. موقعش که رسید لال میشود. لال شدم. جنازهی بابا بالای تختهسنگ بود. زیر جناغش شکافته بود. داغی گلوله لباس سفیدش را سوزانده بود. جان نداشت. سیاه شده بود.
گفتند: «پلنگ کشتش. رفت دنبال پلنگ. رفت دنبال محیطزیست. شغل و زندگی و کرسی استادی دانشگاه تهران را که سر محیطزیست قمار کرد، بس نبود؛ جانش را گذاشت روی محیطزیست؛ پلنگ دردیدش.»
نشسته بود رو به آسمان. تازه زایمان کرده بود. پستان مادرت را گذاشته بودی توی دهانت. شیر میخوردی یا بازی میکردی. نمیدانم. من بچه شیر ندادهام. من زن نداشتهام. من مادر نداشتهام.
باران داشت بند میآمد. یاد وصیت بابا افتادم. اورکتش را در آوردم. کشیدم روی صورتش. جنازه را به پشت خواباندم. چشمهای خشکشدهاش خیرهی آسمان بود. آفتاب درآمده بود. لاشخورهای البرز بالای سرتان پرواز میکردند.
من پلنگ نیستم. من پلنگ نبودهام. من حتا ببر نیستم که پیچیده به بالای خود تاک باشم. من پلنگ نمیشناسم. من ویار و حاملگی جانورها را نمیشناسم. بابا میشناخت. میگفت ویار خروس کرده بودی. میزدی به آغلها. گوسفندها را نمیدریدی. گاوها را نمیدریدی. فقط گلوی خروسها را میدریدی. چندتا خروس؟ کدام خروس؟ کجاست خروس؟ بابا بهشان گفت کاری با احشام ندارد. حامله است. ویار خروس دارد. مثل زنهای شما که حامله میشوند. مثل زن من که حامله بود و ویار لبو میکرد.
فحشش دادند. آمد دنبال تو. میدانست مادرت می خواهد تو را به دنیا بیاورد. میدانست پدرت را سال قبلش کشته بودند. داشت میآمد جای پدرت را پر کند. بیل را گذاشته بود روی شانهاش. خروسمان را سر بریده بود و داشت میآمد سمت همان تختهسنگ موعود که گلوله سینهاش را شکافت.
من و داشسهیل و امیررضا سه تا میز گذاشته بودیم جلوی ساختمان گروهانی که نزدیک در پادگان بود و فرم پذیرش سربازها را پر میکردیم. تازهواردهای سرتراشیده اول از فیلتر دژبانها رد میشدند. سیگار و فندک و گوشی و چاقوی جیبی و کارد میوهخوری را تحویل میدادند. رسید میگرفتند. بعد کیسه داروهاشان را از توی ساکهای اکثرا سیاهشان در میآوردند و میآمدند سمت ما.
-اسم و فامیل؟
-واکسن زدی؟
-سابقهی بیماری؟ سابقهی مصرف دارو؟
-امضا کن برو پشت دسته وایسا.
داریوش داشت اطرافش را میپایید. کیسهی داروهاش را گرفت دستش، آمد سمت من.
-داریوش کوهستانی.
برگه را از زیر دست من کشید. خودش پرش کرد. چشمهاش سیاهِ سیاه بودند. توی پیشانیاش خط ممتدی بود. موهاش یک دست بود. ریشهاش را از ته زده بود. صورتش جای جوش داشت.
-پنتازول صبحها. فاموتیدین شبها. آلپرازولام هر وقت خوابم نبرد. زولپیدم هر وقت یاد بچگیام افتادم. فلوکستین نمیخورم دِکوریه. استامینوفن و سرماخوردگی و سیتریزین به مقدار لازم.
خندهام گرفت. صداش به چهرهاش نمیخورد. گرم حرف میزد؛ کاریزماتیک. کلاهش را از روی سرش برداشت. به موهای تازه درآمدهاش دست کشید. داشسهیل داشت زیرچشمی میپاییدش. داریوش بهم نگاه کرد.
-دکتر چقدر ستاره داری سر شونهات! من شنیدم اینجا توی بهداری میشه سیگار کشید. راسته؟
سهیل همچنان نگاه میکرد. به چشمهای داریوش نگاه کردم. نمیشد باهاش رفیق نشد. حس کردم قبلاً یک جایی همدیگر را دیدهایم.
گفتم: «کجا درس خوندی؟»
-تهران.
-چی؟
-کارگردانی. سینما. یک چیزی تو این مایهها.
یادم آمد. سال بالایی امیر بود. توی خوابگاه هادیان دیده بودمش. اسطورهای بود در نوع خودش.
– هر وقت هوس سیگار کردی بیا بهداری. اگر نگذاشتند بیای تشنج کن. بلدی که؟
خندید. توی دانشگاه هنر معروف بود. آنقدر توی خوابگاه جابجا شده بود که دستآخر تصمیم گرفتند یک اتاق مجزا بهش بدهند. شبها شروع میکرد با خودش حرفزدن و سیگارکشیدن. یک چیزهایی هم مینوشت که هیچوقت اجراشان نکرد.
باران میآید. باران میآمد. باران خواهد آمد. من میدانستم آمدهای. بعد از بیست سال. میدانستم این پادگان قرار است تقاطع خطهای جنونهای ارثیمان شود. قرار است من پدر مستعفی و اخراجیام را به یاد بیاورم و تو مادر تبعیدیات را.
از امروز صبح قدغن شده سربازهای توی محوطهی پادگان پرسه بزنند. تجمع زیر بیست نفر، بدون تفنگ قدغن شده. همه باید آماده باشند. صبح آن یارو کارشناس محیطزیست که دیروز آمده بود شناساییات کند، فیلمت را پخش کرده. حالا دیگر همه میدانند که تو اینجایی. همهی اخبار را پر کردهای. پلنگی که جلای وطن کرده. وطنت کجاست؟ وطنم کجاست؟ ما مگر وطنی داریم که بتوانیم ترکش کنیم؟ من قبل از آن پسره اصفهانیه که سرباز خشکشوییست دیدمت. یادت هست؟
نشسته بودی پشت انبار غلات و داشتی گربهای که شکار کرده بودی را میخوردی. مادرت ویار خروس داشت و تو ویار گربه داری. مدرنتر شدهای. داری پابهپای جامعه پیشرفت میکنی. نشسته بودی روی دو پا. من را یادت هست آن روز که در سایهی تختهسنگ شیر میخوردی، ایستادم بالای سرت؟
اسمم را سر شب توی شامگاه خواندند. امشب نگهبانم. رفتیم توجیه نگهبانی. بهم اسلحه دادند. دهتا فشنگ جنگی. حتا دوتای اولش هم مشقی نیست. همه جنگی. کاش جلوی سرباز دیگری ظاهر نشوی.
با مینیبوس ترابری آمدم تا جلوی برجک نگهبانی. باران میآید. پلههای زنگزدهاش سرد است. داشسهیل پشت فرمان مینیبوس نشسته بود. قرار شده پاسدارها با مینیبوس جابجا شوند. سرباز ترابری است در ظاهر؛ همه کارهی پادگان است در باطن. بهش اسلحه هم دادهاند. یعنی گرفته بهزور.
من را از قصد، آخر از همه رساند جلوی برجک نگهبانی. شیفت قبلی را برد پاسدارخانه پیاده کرد و دوباره برگشت اینجا. میخندد. توی لهجهاش حتا یک ذره ناخالصی نیست؛ تهرانی اصیل. از توی جیب فرنچش دو نخ بهمن در میآورد. جابجا میشویم زیر سقف برجک. فندک میزند.
-داریوش، پلنگ میتونه از برجک بیاد بالا؟
میخندد. میخندم. سیگار را به زور تمام میکنیم. ماشین را روشن میکند میرود سمت بهداری.
باران میبارد. از پلهها میروم بالا. دیروز میخواستند با دارتهای مخصوص بیهوشت کنند. نشد. زل زدی تو چشمهاشان و رفتی. آمدهای اینجا عقدهگشایی کنی؟ راه را گم کردهای؟ آمدهای خودنمایی کنی؟ مادرت کجاست؟ پدرم کجاست؟ آمدهای بدهی پرداخت کنی؟ ما از کجای تاریخ قرض کردهایم که باید توی همهی لحظههای امروز بار این بدهکاری را به دوش بکشیم؟
از پلهها میروم بالا. خیابان توی سکوت چهار صبح مرده است. از بالای دیوار و سیمخاردارها بیرون را نگاه میکنم. سیمخاردارها شسته شدهاند. آسفالت خیابانها شسته شده است. چراغ محوطهی جلوی برجک نگهبانی نیمسوز شده. مدام خاموش و روشن میشود. سر میچرخانم به ظلمات محوطهی پادگان نگاه میکنم. آنقدر ساکت است که اگر سربازی توی آسایشگاه روبهرو، اینپهلو آنپهلو شود میتوانم صداش را بشنوم. سقف برجک را نگاه میکنم. میگویند روی در و دیوار برجکها پر از خاطره است، اما چیزی روی سقف نیست. به ساعتم نگاه میکنم. چهار و پانزده دقیقه است. نور ماه میافتد روی دستم. سرم را بلند میکنم. باران آرامتر میبارد. دارد باد میوزد.
«اینوقتها که باران و باد قاطی میشوند یاد تو میافتم عزیز دلم. نمیدانم قرار است باران دوباره شروع شود و باد را با خودش ببرد یا این باد است که پیروز شده و قرار است تهماندهی باران را توی صورت عابرها بپاشد؛ نمیدانم قرار است بیایی توی زندگیام یا نیت کردهای بروی.»
داریوش باید از سربازی معاف میشد. این را هم پروندهاش میگفت، هم پدر و مادر فوتیاش و هم روانشناس پادگان. منتها خودش اصرار کرده بود بیاید خدمت. همانطور که اصرار کرد تقسیمش کنند توی گردان پاسدار. میگفت به عشق دستگرفتن تفنگ آمده سربازی فقط. قبول نکرد توی تبلیغات مشغول شود. قبول نکرد بنشیند پشت میز و روزبرگ برود خانهشان. گیر داد که میخواهد پاسدار باشد، با تفنگ رفاقت کند.
سرگرد نظری فرماندهی بهداری یکی دو بار باهاش حرف زد تا راضیاش کند قید پاسداری و اسلحه را بزند و بیاید بغل دست خودش توی بهداری مشغول شود ولی زیر بار نمیرفت.
همانوقتها بود که یکی از آن واگویههای همیشگیاش را در قالب یک نامهی رسمی نوشت و انداخت توی اتاق سرگرد نظری. سرگرد داد نامه را قاب کردند و گذاشتند روی لبهی پنجره، کنار زیرسیگاریاش. داریوش نوشته بود:
«من آن لحظهی تردیدم که سلامتش در گذر است.
نگذار توی دریاچهی جنونهای ارثیام بلورهای پراکندهی عقل شوم.»
باران میآید. باران میآمد. دیر آمدی. یک ساعت منتظرت بودم. بابا میگفت نباید بکشندت. نباید آزارت برسانند. بابا میگفت تو با آن خطوخالهای باستانی، آخرین امید طبیعتی به زمین. نقطهی اتصال ما به نیاکانمان. بابا راست میگفت؟
بابا! حالا کجای این آسمان نشسته یا ایستادهای؟ بابا! نگذاشتند این اواخر بیایم سمت کوههای البرز، تا بهت بگویم مهرجویی عزیزت هم پرید. گلوش را بریدند و زیر درختان گلابی به مسلخ رفت. مهرجویی عزیزت، خالق علی عابدینی هم رفت و مثل تو یک حسرت بزرگ ناشناخته توی تاریخ این مملکت شد. علی عابدینی محبوبت هم آمده بود برای مراسم تشییع. نشد بهش بگویم بابام به عشق تو زندگیاش را تباه کرد. اصلاً مگر فرقی هم میکرد؟ نشد بهش بگویم مهرجویی روزگار همه را سیاه کرد. نشد بگویم عشق هامون و آن چندتا دیالوگ توی خانهی روستایی، از زندگی گریزانش کرد. سودای روستانشینی را زد به سرش. بابا! تو رفتهای و پلنگ برگشته. تو نیستی و این پایان همهی داستانهاست.
تو نشستهای روی دو پا. گردنت را صاف کردهای تا باران پوستت را بشوید. باران آرامتر شده. به کمرگاه زیبات خیره میشوم. به دمت، به پوزهی کشیدهات، به انحنای جادویی هیکلت که مثل معشوقههای توی قصههاست. حالا تو نشستهای تا زایمان کنی. چنان که مادرت نشست زیر آن تختهسنگ. چنان که مادرانت زیر تختهسنگها نشسته بودند. به هلال ماه خیره میشوم. باران دارد کمتر میبارد. باید بیایم پایین. باید بیایم نزدیکتر. باید تفنگ را مسلّح کنم. مسلّح کنم؟ چرا باید مسلّح کنم؟
نه حالا موقع تردید نیست. تردید پدرم را زمین زد. تردید پدرم را جوانمرگ کرد. من دیگر دچار تردید نیستم. من از تاریخ جلو افتادهام. من حالا خودِ تردیدم. توی چشمهام نگاه کن. من تردید توی خان تفنگم که نمیداند بچرخد به راست یا به چپ. کدام یکی درست بود؟ به راست یا چپ؟ به راستراست؟ به چپچپ؟ چه فرقی میکند؟
بابام تفنگش را همان روز اول توی صحرا چال کرد تا ریشه بدهد. میگفت: «امید جوانه میزند.» من توی همهی این سالها علیه تفنگها خواندهام و نوشتهام. علیه گردشها. علیه بهچپچپها و بهراستراستها. همهی کلمهها بیمصرفاند ولی. چه فرقی میکند برای سربازی که ماشه را میچکاند که خان از کدام جهت میچرخد؟ به کدام سمت باید بچرخد که دیگر جان کسی را نگیرد؟ جان تو را نگیرد؟ جان من را نگیرد؟
میرسم پایین. ماه درست وسط آسمان قرار گرفته. توی چشم های همدیگر زل میزنیم. تولهات میان سیل خون جلوی پات نعره میزند. باید بگیرمش در بغل. نه توی چشمهام نگاه نکن. من بابام نیستم. من مهرجویی نیستم که توی چشم قاتلم زل بزنم. تو مگر قاتل پدرم بودی؟ نه. نبودی. تو مگر قاتل منی؟
بابام میگفت: «نباید تولههای پلنگ را بگیری توی بغلت. به آدمیزاد عادت میکنند و بیرحم میشوند.» بهت نگاه میکنم. بهم نگاه میکنی. ما حالا ایستادهایم وسط تاریخ. زمان ایستاده. باور کن. عقربههای ساعتم خشک شدهاند. میگفتند: « هر کسی که توی چشمهای پلنگ زل بزند جنون از پا درش خواهد آورد؛ مجنون میشود.» من مجنون بودهام. من بیست سال است همهی تردیدهام را کشتهام تا جنون ارثیام را مهار کنم و افسار را از دستش بقاپم. همهی اینها بیفایده است. برو چیزی برای خوردن پیدا کن حالا که باران بند آمده. تولهات اینجا زیر اورکت سربازیام خواهد خوابید و هر دو به پدرهای نداشتهمان فکر خواهیم کرد.
من و صالح و سرگرد نظری داشتیم فوتبال نگاه میکردیم. سهیل افسر گردان بود. رفت گشت بزند؛ بهقول خودش آشخور خفت کند.
صدای گلوله که آمد، همه از جا پریدیم. با زیرپیراهنی و دمپایی آمدیم بیرون. همانطور که داشتم زیپ اورکتم را میبستم، پرسیدم: «صالح صدا از کدوم طرف اومد؟»
صالح چیزی نگفت. چیزی نداشت بگوید. نمیخواستم چیزی که بهش فکر میکردم را به زبان بیاورم. نمیخواست چیزی که بهش فکر میکرد را به زبان بیاورد. سرگرد نظری توی چشمهام خیره شد و گفت: «داریوش.»
دویدیم سمت انبار تدارکات. میدانستیم داریوش همیشه آنجا پست میدهد. صالح جلوتر از ما دوید. سرگرد نفسنفس میزد و به سیگار فحش میداد. پشت ساختمان خشکشویی، داشسهیل ایستاده بود. قنداق تفنگ توی دستش بود. لولهی تفنگ رو به زمین بود. سهیل خیره شده بود به دیوار خشکشویی. ما خیره شدیم به دیوار خشکشویی. داریوش نشسته بود روی دو پا. سرش را بلند کرده بود به آسمان. رد خون توی تاریکی پیدا نیست. پلنگ جست بلندی زد و از روی سرمان رد شد. به داریوش نزدیک شد. دستهاش را حائل کرده بود و اورکتش را انداخته بود روی دستهاش. پلنگ رسید بالا سرش. پوزهاش را به صورت همیشهتیغزدهی داریوش مالید. داریوش مثل مجسمهای که پایهاش شکسته باشد، افتاد روی زمین. از زیر اورکت، توله پلنگ کوچکی آمد بیرون. پلنگ غرید. بچهاش جواب خفهای بهش داد.
پلنگ با پوزهاش جنازهی داریوش را صاف کرد. با دندانهاش اورکت را کشید روی صورتش. پروژکتور نیمسوز کنار ورودی خشکشویی روشن شد. خون شُره کرده بود روی آسفالت.
پلنگ تولهاش را به دندان گرفت، دوید به سمت دیوار مشرف به خیابان، پلههای برجک را رفت بالا، سر چرخاند به اورکت سوراخ و تفنگ سهیل نگاه کرد، بعد جست بلندی زد و توی تاریکی گم شد.
طرح از: William Kuhnert
حفرهی زنبور
این جایی که هستم، بالای برجک، بهترین مکان برای کسی مثل من است. جایی که مجبوری بیدار باشی و بیدار بمانی. من فقط نگهبانی هستم که از ارتفاع به پهنهی ذهن خودش چشم دوخته است. سختیاش در این است که آنچه میبینم، هیچکدام از شیارها و حفرههایش، برایم تداعیکنندهی چیزی نیست.
•
حوالی ظهر، یک ظهر سرد بهاری به پادگان برگشتم. پادگان نیمهنظامی و تماما بیهوده. نزدیک به دو سال بود که درگیر این مکان بودم. درگیر یافتن دلیلی برای وجود آن. عدهای آدم توخالی که با یونیفرمهای یکشکل و جدیتهای الکی، مشغول فعالیتی بیهوده بودند. هر چند همین حقیقت که نمیشد سر از کارشان درآورد، نشان از موفقیت در انجام وظایفشان داشت: جدیت الکی و پنهانکاری مداوم.اینجا یک کشور کوچک است که با درختان کاج احاطه شده؛ کشوری با زبان و ادبیات خودش.
•
هیچوقت نفهمیدم به چه نوع از زندگی تعلق دارم. از نظامیگری هیچ نمیدانم. از تمام دنیایی که دارد، فقط گتر کردن شلوارم را میپسندم. زندگی هم همینطور! کاربرد حافظه، گذشته و خیال را نمیدانم. احساس بچهای را دارم که اسباببازی بزرگتر از سنش به او دادهاند.
•
مقابل قرارگاه میرسم که میگویند: «قلب تپندهی» هر پادگان است. با خودم فکر میکنم «قلب تپنده» چندان برازندهی قرارگاه نیست. به نظرم بیشتر شبیه به لانهی زنبور است. زنبورهایی که تمایلی بیشازحد به منفجر کردن خانهی خودشان دارند؛ عملی که در طبیعت فقط با دستکاری ژنی یا یک معجزه شدنی است، اینجا امری عادی، غریزی و همچنین منطقی است.
•
دو خشاب بر روی سینهخشابم نصب است؛ یکی لبریز از فشنگهای جنگی و آن یک خشاب دیگر، چهار فشنگ اولش گازی است. اعتراف میکنم که نمیدانم کدام خشاب جنگی و کدام یک گازی است. شاید زمانی میدانستم.اما این بخش از اطلاعات ذهنم، همراه با کلی خاطرهی دیگر، از حفرهای که در ذهنم درست کردهام بیرون ریخته است. یک کلاش هم بر دوش دارم. با خطی عجولانه روی قبضهاش نوشته: «خانکوبی شده در ایران». تا حالا بارها از آن استفاده کردهام. برای شکاندن گردوهای اسرائیلی که اغلب همراهم هست خیلی به کار میآید. این تنها عمل سیاسی زندگی من است. فهمیدهام حتی به سیاست هم تعلق ندارم.
•
بخاطر تشویشی که در فضای قرارگاه موج میزند پا تند میکنم تا از هرگونه مکالمهی غیرضروری جلوگیری کنم. صدایم میزنند: «دکتر! دکتر! کجا پس؟ خوش اومدی آقا!»
صدا آشناست. گروهبان لشنی! افسری که میلی شدید به آزار سربازان و همصحبتی با من دارد. آدمی است کوتوله با سری زاویهدار. با همهی پخمگی اما استعدادی شگرف دارد؛ بیدار کردن یکباره و همزمان تمام احساسات انسانی طرف مقابلش؛ چرا که بهشدت مسخره، ترحمبرانگیز، احمق و بیشعور است. بیشتر از هر چیز، ملغمهای که تحریک شدن همهی این احساسات در ذهن برپا میکند علت بیزاریام از اوست.
«سلام، ببخشید. اصلا حواسم نبود، ندیدم که اینجا هستی.»
با آن پوتینهای عروسکی کوچک در راهرو ایستاده. رو به من میکند اما به سمتم نمیآید. چرا؟ این موضوع اولین و احتمالا آخرین موضوعی است که دربارهی این مرد توجهم را جلب میکند. بیشتر که دقت میکنم گروهبان در میانهی راهرو ایستاده و هیکلی قوزکرده بر روی موزاییکهای کف زمین کنار پایش چمباتمه زده. هیکل متعلق به سربازی است که سخت مشغول جمع کردن یا کشیدن ابزار ریزی روی زمین است که از زاویهدید من مشخص نیست. او به محض شنیدن خوشوبش من و گروهبان سر بلند کرد و با من چشم در چشم شد. دو چشم سرخ و پفآلود سرباز، پوتینهای واکس نخورده و گترهای نامتقارنش همه خبر از آشفتگی میدادند. چشمانش مثل دو چشمهی خشکیده بودند. او خشم بود که دورش را کالبدی انسانی فرا گرفته بود. حدس میزنم اگر مطمئن نبود که خودش هم فدا میشود بیشک نیشش را در سر مسخرهی گروهبان فرو میکرد. برای یک لحظه حالتشان شبیه صحنهای از فیلمهای مستهجن به نظرم آمد… حالم بههم خورد.
گفتم: «من دیگه میرم.»
«باشه برو، الان سرم شلوغه، شب میآم پیشت…امشب افسرنگهبانم.»
•
شاید یک روز از اسلحهام استفاده کنم. مثلا به شقیقهی خودم شلیک کنم تا مرمی فشنگ حفرهای که ذهنم از آنجا نشتی دارد را پر کند. سرعت خیالاتم آنقدر زیاد است که شک ندارم داخل سرم پر از دالانهای خانکوبی شده است؛ دالانهایی که روی تمام درب و دیوارهایش نوشته: «خانکوبی شده در ایران.»
•
راهم را کشیدم و رفتم. حوصلهی تماشای تئاتری که بر روی صحنه بود نداشتم؛ اما هر نمایشی که اجرا میشد بدجور چشم سایر سربازها را خیره کرده بود؛ طوری که اگر پایانی نداشت و موعد تسویهشان هم میرسید، بعید بود چشم از اپرای قرارگاه بردارند. لوازمم را گوشهای از آسایشگاه رها میکنم و بر روی تختخوابم که چیزی کم از تختهسنگ ندارد دراز میکشم. چشمانم در جستجوی خواب سنگین میشود. سنگینی تحملناپذیر فضا سراغم را میگیرد. زوزهی محو نیسان پستی که سربازها را همچون کوهی از زباله روی هم چیده و دم برجکها میبرد خطی بر بیداریام میکشد و اینگونه به خواب میروم.
با صدای دستی که بر در بهداری میکوبد بیدار میشوم. دیوار سیاهی که خواب بین من و جهان بنا کرده فرو میریزد. از جا میپرم. احتمالا کسی است با یک شکایت بیاهمیت! وظیفهام این است که کاری کنم آدمها کمتر رنج بکشند یا اگر شدنی بود اصلا رنج نکشند. اعتراف میکنم که میل چندانی به مداوای بیمارانم ندارم؛ زیرا حدی از رنج فیزیکی را لازم میدانم. شوربختانه رنجهای فکری مدتهاست درمان شده اما مقداری از رنج جسمی برای گونهی انسان خوب است. کسی پشت در است که توجهم را جلب میکند؛ به یکدیگر زل میزنیم. هیبتش تجسد خستگی و ملال است.
چشمانی گودرفته و سرخ، به خشکی کویر. چنین ملالی کار گروهبان است؟ نمیخواستم به این احتمال فکر کنم. نه به این خاطر که دلم برای فردی که مقابلم بود میسوخت زیرا ذرهای به او فکر نمیکردم؛ بلکه نمیخواستم گروهبان چنین آدم اثرگذاری باشد. قفل در را کنار کشیدم و او وارد شد.
«چکار میتونم برات بکنم؟»
بر روی تختهای اورژانس نشستهایم، دو تخت بینمان فاصله است.
«دکتر! خوابم نمیبره!»
«خب طبیعیه، چون الان وقت خواب نیست.» این جمله را با چنان اعتمادبهنفسی گفتم که انگار صاحب تمام حکمت جهانم.
پوزخندی زد. «میدونم، من هم نمیخوام الان بخوابم؛ مشکل هم چیزی نیست که با قرص و اینجور چیزها حل بشه.»
احساس یک ماهی را داشتم و او میخواست با قلاب رنج خود گرفتارم کند. گفتم: «تو مگه نیروی پستی نیستی؟ نباید پست بدی؟ داروی خوابآور هم نمیشه بهت داد.»
«گفتم که قرص نمیخوام!»
بیانش اگرچه کمرمق بود اما حواسم را جمع کرد.
« من نزدیک به شش روز هست که نخوابیدم. حس میکنم در حال مرگ هستم. تا پیش از این فکر میکردم اگر آدم دو روز نخوابه میمیره.حس میکنم از یک جایی دیگه خوابیدن رو بلد نیستم. مردن رو هم.»
«متاسفم! کاری از من برنمیآد.»
«فقط گوش کن.»
«دکتر! از وقتی که به خاطر دارم با دنیا و آدمهاش به خاطر اینشکلی بودنش سر ناسازگاری داشتم. احساسات پیچیده و مغشوشم همهجا دنبالم بودند. گمراهم میکردند؛ نمیفهمیدم چی میخوان اما میدونستم که متعلق به من هستند. آدمها فقط باعث اعصابخوردی من بودند. اگر باید شبیه اونها میبودم ترجیح میدادم درخت باشم. خودم را حبس میکردم؛ با کتاب و موسیقی. هدفون میگذاشتم روی سرم و غرق میشدم داخل کلمهها. کمکم از مرضی که گوشت مغزم را میخورد خبردار شدم. بعدش خواب رو دشمن خودم شناختم. کمتر و کمتر میخوابیدم. باور داشتم اگر بخوابم حقیقتی که آدمها، کل تاریخ پیاش گشتند مثل یک فیلم جلوم پخش شده ولی من چشمانم رو بستم و هیچچیز ندیدم. شروع کردم به نوشتن. باید مینوشتم. یک وسواس غریبی داشتم که توی سرم صدا میکرد؛ چرا باید بنویسی؟ که چی؟ اما وقتی داخلی یک کتاب با آدمی شبیه خودم روبهرو می شدم، انگار مجوز نوشتنم رو گرفته بودم.»
مکث کرد. انگار میخواست ببیند تمام این کلمات که بیوقفه بر سرم ریخته بود برای من چه معنی دارد. من بااینکه نگاهش میکردم و واقعا حواسم به او بود اما صدایش در دالانهای ذهن من طور دیگری ترجمه میشد. اصلا سربازها مگر کتاب میخوانند؟
«اما مدتی قبل در یک کتاب شخصیتی رو شناختم.این شخصیت درون داستان دائم از وضعیتی حرف میزد که اسمش رو «مرگ ذهنی» گذاشته بود. رسالت و هدفش شده بود. چیزی بود شبیه مرگ مغزی اما ذهنت دیگه کار نکنه. بروی و بیایی و بخوری و مدفوع کنی اما ذهنت مرده باشه. میخواستم همهی نقشهای که برای خودش کشیده بود را با مته در سرم فرو کنم. اما حالا… حالا میترسم. انگار همهی دنیا از یک حفرهی مخفی که داخل سرم ساختم فرار میکنه.»
برای مدتی با سکوت به تماشای یکدیگر نشستیم. هیچچیز، مطلقا هیچچیزی برای گفتن نداشتم. منی که همواره تب مجادلهای فلسفی را داشتم و هر روز از محدودیت زبان رسمی این کشور کوچک مینالیدم حالا با یک درخواست کمک فلسفی روبهرو بودم. ولی هیچچیز نگفتم. او به آرامی تشکر کرد.
پروژکتورها محوطهی پادگان را با پیغامی که از جانب خورشید مخابره شده بود روشن کردند. نور غروب از میان پرده به داخل اتاق پخش میشد.
شاید برای اینکه همواره منطقم را به اخلاقیات ترجیح داده بودم یا وقتی حس کردم مسئلهی آدم مقابلم چیز غریبی است خودم را راضی کردم که از او بپرسم.
کنار پلهها به او رسیدم. «امروز، داخل قرارگاه چه اتفاقی افتاد؟»
«امروز؟ هیچی! اینجا بهش چی میگن؟ هیچوقت با زبانی که آدمها، اینجا حرف میزنند کنار نیومدم. آها! میگن کشتنمون؛ البته گروهبان نمیدونست که من از قبل ذهن خودم رو کشتم.»
چشمانش برق چشم جایزهبگیرهای تگزاسی را به خود گرفت.
« فهمیدم! چیزی که برام سوال شده این هستش که دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ اونطوری که چمباتمه زده بودی! اونجوری که همه داشتند خیرهخیره نگاهت میکردند.»
«چی میخواست باشه؟ آزار جدید! گاهی فکر میکنم کل این تشکیلات فقط به همینخاطر ادامهدار شده! گروهبان ازم خواست که فاصلهی اتاق شیفت تا آسایشگاه رو با چوب کبریت اندازه بگیرم. به نظر تو هوشمندانه نبود؟»
پیدا کردن پاسخی برای خلقت کیهان برایم آسانتر از پاسخ به این سوال بود.
«و امروز هم باید پست بدم! هم دیروز و هم امروز؛ برجک هفت! تنهاترین برجک! در واقع من اصلا نباید امروز اینجا میبودم.»
«چندتا چوب کبریت؟»
«چی؟»
«میگم چندتا چوب کبریت فاصله بود؟»
یکباره مثل آتشی که بنزین را بغل کرده باشد اوج گرفت و گفت: «۶۶۶ تا! اما من بهش ۶۶۴ تا آمار دادم.»
ماتم برده بود. مغز این پسر سیمپیچی عجیبی داشت.
وقتی که پاکشان و سربههوا به سوی قرارگاه میرفت به ظرافتهای این تنبیه فکر کردم. برجک هفت تنهاترین برجک پادگان بود. آنقدر دور که صحبت با سربازان دیگر برجکها را هم از تو دریغ میکرد. تنها! مثل یک جزیره. هفت، بیرون از پادگان عدد مقدسی بود، اینجا هفت عدد شیطان است.
حالا دیگر شب مستقر شده بود. چراغ مطبم را روشن کردم و سراغ کتابی که اخیرا شروع کرده بودم رفتم؛اما نمیشد. تمرکز نداشتم. درستش چه بود؟
عصیان وقتی شدنی است که تن و دل ظالم را بلرزاند؟ یا که میشود آدم تنها در ذهن خودش عصیان کند؟
•
پیش از تاریکی که سراغ دکتر رفتم؛ به دنبال دوا و درمان نبودم. دنبال صحبت کردن بودم. او را ناخوداگاه نمایندهی گروهی از آدمها دیدم که نگاه میکنند، میشنوند و قضاوت میکنند. تعریف کردم تا من را بشناسد. وقتی که به من گفت میفهمد چه میگویم، درک هم میکند اما نمیداند باید چکار کند از او خوشم آمد. او هم شبیه من است. هر دو اسیر چیزی از خودمان هستیم. من اسیر خودم، او هم اسیر تردیدهایش.
•
پرهیب قامت کسی بر افکارم افتاد. میبینم که در چهارچوب در ایستاده و من صدای آمدنش را نشنیدهام. برای لحظهای احساس لخت بودن کردم.
جیرجیر شبپرهها از پشت پنجره با نالهی فلاسک چای که مثل گرگ زوزه میکشید همنوایی میکرد. گروهبان مثل رادیو یکسر حرف میزند و مثل اشرافزادههای انگلیسی یکبند چای مینوشد.
«دکتر!از خودت بگو؟ از جوونیهات بگو؟»
این جمله را همیشه و در هر مکالمه چندین بار تکرار میکرد و همیشه احساسی شبیه پیدا کردن استخوان در لقمهی غذایم به من دست میداد. آرام و طوری که تودهی لزج نفرت از دهانم شتک نزند گفتم: «چی بگم؟ آنقدر برات گفتم که من را خوب خوب میشناسی.»
دروغ گفتم. ذرهای هم من را نمیشناخت.
«تو برام بگو. امروز چطور بود؟»
با بیخیالی مصنوعی خودش در لحظاتی که میخواست چیزی تعریف کند؛ به پشتی صندلی تکیه زد و مثل خمیر کش آمد.
«هیچی… امروز هم مثل همیشه. با سربازها سروکله زدم.»
«آره جلوی قرارگاه که رسیدم دیدمت. همه تماشا میکردید. و اون پسره…»
«آها اون رو میگی، حقش بود مردنی. وقتی جلوی مقام مافوق پا جفت نکنی همین میشه. کاش از نزدیک میدیدی، نفرت از چشمهاش میبارید.»
خواستم بگویم که چشمانش را دیدهام اما خودم را نگه داشتم.
«نفرت از چی؟ از تو یا جایی که دارن باهاش سروکله میزنند؟ تو با کدومش مشکل داری؟»
« فرقی هم میکنه؟» و تفالههای ته استکان را سر کشید.
•
هوا امروز سرد بود. بهزودی باران هم میگیرد. به کف برجک نگاه میکنم. تمام ورقههای فلزیاش را می شناسم. ردیف دوم، ورقهی سوم از سمت چپ، شکم آورده است؛ وقتی رویش قدم میزنم صدایی شبیه سازهای کوبهای در سرم منعکس میشود. این ورقه منم؛ که کنار دیگرانم اما زیر بار ذهنم شکم آوردهام.
•
به گروهبان گفتم: «فرق میکنه! اگر نفرتشون از تو باشه… باید خیلی مراقب باشی.»
به نظر خودم جملهام بُرندهگی یک کاتانای ژاپنی را داشت اما تغییری در او ظاهر نشد. با همان آسودگی قبل جواب داد: «حواسم هست. معلومه که هست! کی میدونه؟ شاید یکی از این تنهلشها یک بار وقتی بیرون از این حصارها هستم بخواد حرصشو سرم خالی کنه. اون بیرون هیچکس با نظامیجماعت حال نمیکنه.»
مثل دو مافیای کارکشته پشت یک میز نشسته بودیم و از «ترس» حرف میزدیم.
«اما من فکر میکنم همینقدر از نفرت که بیرون پادگان منتظرته داخلش هم هست؛ بلکه هم بیشتر.»
لحنم طوری بود که به خودم شک کردم. گروهبان استکان چای را روی میز گذاشت و به جلو خم شد. فراموش کرده بودم بدنش قدرت تغییر وضعیت دارد.
«اشتباه تو همینجاست دکتر. اینجا حریم من هستش. من دیگه مالک اختیار اونها شدهام. صاحب وقت و خواب و همهچیز اونها موقعی که داخل این جهنم هستند، منم.»
شکافی در سرم باز شده بود که در اعماقش فقط مخالفت با او را میدیدم.
«اگر اینطور بود شبها چرا با تویوتا میری برای ایستکشی برجکها؟ مگر غیر این هستش که میترسی؟ حاضرم شرط ببندم که میترسی.»
«باشه شرط میبندم.» انگار تمام عمرش برای چنین لحظهای زندگی کرده بود. به آهستگی و با پوزخندی بر لب دستش را به سمت جیب فرنچش برد. اگر ما واقعا مافیا بودیم با دیدن این حرکت باید چند گلوله در سرش خالی میکردم. از جیبش یک قوطی کبریت درآورد. لرزش کبریتهای داخلش را میشنیدم.
«امروز کار جالبی کردم. اگر تو به من بگی فاصلهی اتاق شیفت تا آسایشگاه چند تا چوب کبریت هستش قبول میکنم که فرضیهی خودت رو امتحان کنی و برای اینکه زیادی سخت نشه بهت میگم که جواب درست بین کدوم عددها هستش. یک عددی بین ۶۴۰ تا ۶۷۰.»
آیا من خوششانس بودم؟ چیزی در میان بود که خبر نداشتم؟ انگار تمام شانسی که قرار بود در همهی عمر سراغم را بگیرد امشب درِ این اتاق را زده بود و قرار بود پس از این فقط بدشانسی باشد. من در آن لحظه خوششانسترین و بدبینترین آدم زمین بودم.
«اگر من ببازم چی؟ چون احتمالش خیلی هست که اینطور بشه؟ اونوقت از من چی میخوای؟»
«هیچی. فقط اعتراف کن که اشتباه کردی، جلوی همهی قرارگاهیها ازم عذرخواهی کن. اعتراف کن که همه چیز رو نمیدونی. آره تو با اون غرور کوفتی خودت باید اعتراف کنی.»
توقع چنین خشمی را نداشتم. گفتم: «من میتونم همینجا اعتراف کنم؛ من خیلی چیزها نمیدونم. نیازی به شرطبندی نیست.»
گروهبان با ضربهای استکان چای را پخش زمین کرد. بلند شد و گفت: «بیا بریم، شرطها مثل این استکان شکستنی نیستند.»
شب بر روی آسمان چنبره زده است. هرازگاهی چند ستارهی کوچک از پشت تن سیاهش چشمک میزنند. باران با چنان سرعتی میبارد که میشود از قطرههای درازش مثل طنابی گرفت و بالا رفت. عطر خاک را نفس میکشم.
•
گروهبان آنچه را که میدید باور نمیکرد. محکمترین حقیقتی که شناخته بود پیش چشمانش به دروغی ساده تبدیل شد. دوباره شمرد؛ سه بار شمرد. بیفایده بود! قدر دو چوب کبریت لعنتی جور در نمیآمد. من که از شدت کلافگی تاب شمارش سوم را نداشتم و روی پلهها لمیده بودم، بالای سرش ایستادم.
«دیگه کافیه!من درست حدس زدم. امشب، بعد از نیمه شب، میخوام که پیاده بری ایستکشی؛ برجک هفت!»
صدای پا میشنوم. نمیتوانم جهت صدا را تعیین کنم. میشنوم اما درکش نمیکنم. کسی نزدیک میشود؟ خواب به چشمم میزند. آیا خواب است؟ کسی صدایم میکند؟ ترسیده؟ انگار محاصره شدهام. اگر صدا فقط داخل سرم باشد چه؟ آنوقت به سرم شلیک میکنم. یک گلوله میکارم داخلش تا از آن فشنگ سبز شود. اگر از محوطه باشد چه؟ شلیک کنم؟ صدا آزاردهندهتر شده. باید ایست بکشم. گوشهایم را میگیرم… بسه دیگه!… فریاد میکشم. کافیه! زانو میزنم. خشاب را جا میزنم. نشانه میروم. باید خواب را بکشم. شلیک میکنم… پوکهها به سر و صورتم میخورند…رگبار… صدا به در و دیوار برجک میزند. داخل سرم فقط صدا میشنوم.