نوشتن با چشمان بسته

نوشتن با چشمان بسته
نویسنده‌ی مهمان: حسام‌الدّین بروجردی
تاریخ:
۰۱ شهریور ۱۳۹۸
به مناسبت ۱۲۰ سالگی تولد خورخه لوئیس بورخس
کمی نزدیک‌تر به مردی که زیاد می‌دانست
 
 
گلشیری جایی گفته بود که نویسنده‌ها شاعران شکست‌خورده‌اند. شاید راست گفته باشد ولی نه همه نویسنده‌ها. مثال نقضش کارور، بوکوفسکی، بورخس یا خیلی‌های دیگر که شعرهای حسابی هم گفته‌اند. البته که در میان‌شان بورخس سر و گردنی بالاتر است و با آنکه همه او را به داستان‌هایش می‌شناسند اما باید گفت که او پیش از هر چیز و بیش از هر چیز شاعر بوده و اصلاً او را بزرگ‌ترین شاعر آمریکای لاتین در قرن بیستم می‌دانند.
بورخس که به خاطر یک بیماری ارثی از کودکی نزدیک‌بینی حاد داشت به مرور بینایی‌اش را از دست داد و همچون هومر نیمی از عمرش را نابینا بود و همچون بتهوون برترین آثارش را در این مدت خلق کرد. پدرش و مادربزرگش هم در اواسط عمر نابینا شدند. پدرش وکیل بود ولی رویای نویسندگی در سر داشت و به زعم بورخس غزل‌های زیبایی می‌سروده. بورخس تا شصت سالگی با مادرش زندگی کرد. مادرش یک مترجم حرفه‌ای بود. خودش هم زبان‌های اسپانیولی، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی و لاتین را می‌دانست و داستان‌هایی از وولف، فاکنر و کافکا را ترجمه کرده است. در کودکی به خاطر خانواده مرفه‌اش با دایه و معلم خصوصی بزرگ شده و تا یازده سالگی در خانه به‌تنهایی تحصیل کرد. به ترغیب مادربزرگش انگلیسی را همراه با اسپانیولی خواند. در همان کودکی شیفته کتابخانه بزرگ پدرش شد، در شش سالگی گفت که می‌خواهد نویسنده شود و در نه سالگی داستانی از اسکار وایلد را ترجمه کرد که در یک روزنامه چاپ شد. وقتی پانزده ساله بود همراه خانواده برای درمان پدرش به اروپا رفت، آنجا تحصیل کرد و در سی‌‌و‌چهار سالگی به موطن خود آرژانتین بازگشت. پس از بازگشت بود که چند مجموعه شعر و چندین مقاله چاپ کرد. در چهل سالگی قلمش به نوشتن داستان چرخید و انقلابی در ادبیات داستانی به وجود آمد، در حالی که خودش می‌گفت: «من فقط رویاهایم را می‌نویسم. خواب‌هایی که قبل و بعد و در حین خواب می‌بینم. شما به طور مدام چیزهایی از دنیای خارج دریافت می‌کنید. این وحی در هر زمانی می‌تواند رخ دهد. نویسنده هیچ‌گاه استراحت نمی‌کند. او همیشه در حال کار کردن است حتی زمانی که خواب می‌بیند.»۱ و همه می‌دانند که به این سهل و آسانی هم نبوده و روی هر صفحه چقدر عرق ریخته است. او هیچ‌گاه رمان ننوشت و مثل ادگار آلن‌ پو اعتقاد داشت که داستان را به یکباره باید خواند و این خاصیت را داستان کوتاه دارد، در حالی که رمان به صورت پی‌در‌پی برای خواننده و نویسنده موجودیت می‌یابد. او در مصاحبه‌ای آلن پو را به همراه کافکا، کنراد و هنری جیمز به عنوان معلمان ادبی خود معرفی می‌کند.
بورخس از نخستین کسانی بود که رئالیسم جادویی نوشت. و باید گفت که خوان رولفو، مارکز، یوسا، فوئنتس و دیگران از جادوی عصای بورخس بیرون آمدند. رئالیسم جادویی در آن جغرافیا مادرزادیست و حتی فوتبالیستی مثل رونالدینهو هم با آن حرکات شگفت‌آورش رئالیسم جادویی دارد. بورخس از آغازکنندگان پست‌مدرنیسم هم به شمار می‌رود. استفاده از طرحواره و تمثیل، آمیزش گونه‌های داستانی با هم، آمیزش شعر و داستان و یا خصلت متافیکشنی داستان که راوی اول شخص همان بورخس قصه‌گوست؛ مثلاً در داستان کتابخانه بابل آنجا که می‌گوید: «... ای خواننده می‌شنوی من چه می‌گویم؟» حضور نویسنده در داستان را احساس می‌کنیم که بورخس ابداً از آن هراسی ندارد و یا خلطِ بی‌مرزِ داستان و مقاله و تاریخ و فلسفه با هم و پدید آمدن داستانواره. در داستان‌های او به لحاظ معنا و محتوا، همه چیز تکرار می‌شود و هر کسی به دلایلی آن دیگری است؛ مانند داستان «ویرانه‌های مدور» که مردی رویای مرد دیگری را می‌بیند که خود رویای دیگری است و این تکرار را بیشتر از هر چیزی در استعاره او از آینه می‌بینیم. درک او از آینه همان مفهوم هزارتوها و تکرار و تکثیر و بازتاب است. آلبرتو مانگوئل از شارحان بزرگ بورخس، کسی که وظیفه‌اش خواندن کتاب برای او بود، فیلمی با نام «مرد آینه‌ها» ساخت و به نقش آینه و مفهوم آن در آثار بورخس پرداخت. وجود استعاره در داستان‌های او امر غریبی نیست؛ می‌دانیم که او شاعر است و در کاربست آرایه‌های ادبی استاد. در نظر او زبان گوهر یکدانه داستان است و می‌توان گفت که جهان داستانی او محصول زبان است. زبانی که برخلاف آمریکایی‌ها آکنده است از قید و صفت. با تمام اینها داستان‌های بورخس نه صرفاً جادویی هستند نه پست‌مدرن و نه حتی یک داستان خالص، بلکه داستان‌هایش کاملاً «بورخسی» هستند. او درباره خودش می‌گوید: «من واقعا مطمئن نیستم که وجودی خالص باشم. من همه نویسندگانی هستم که از آنها چیزی خوانده‌ام. همه مردمی هستم که با آنها برخورد داشته‌ام و آنان را دوست داشته‌ام. من همه شهرهایی هستم که دیده‌ام، من همه نیاکانم هستم.»۲ داستان‌های بورخسی قوانینی برای زمان و مکان ندارند، خیال و واقعیت روی یک خط راه می‌روند گویی که داستان، هذیان‌هایی است حساب‌شده و سنجیده در حالت تب‌آلوده.
آثار بورخس عصاره تضارب فرهنگ‌هاست. از اساطیر مغرب زمین و ادبیات کلاسیک تا ادیان ابراهیمی و عرفان شرقی. شاید قبل از هر چیز دلیل آن تبار چندگانه او باشد: از سرخپوست و اسپانیایی و پرتغالی تا ایتالیایی و انگلیسی و نیز مادر و پدرش که اولی از خانواده‌ای آرژانتینی و کاتولیک بود، و دومی از خانواده‌ای انگلیسی و پروتستان بود که از نظر کاتولیک‌ها مرتد و بی‌خدا هستند. البته دلبستگی او به مشرق‌زمین برمی‌گردد به روزی که او در کافه کلونیا با فردی به نام اَسِنس آشنا می‌شود که به یازده زبان دنیا آشنا بود و قرآن، هزارویک شب، آنتولوژی ادبیات ایران و حافظ را به اسپانیولی ترجمه کرده بود. او قبل‌تر با رباعیات خیام (ترجمه پدرش که از متن انگلیسی فیتزجرالد انجام داده بود) آشنا بود و در یکی از داستان‌هایش از خیام نام برده (همان‌طور از معتصم عباسی در داستان «تقرب به درگاه المعتصم» و از ابن رشد در داستان «در جستجوی ابن رشد» ذکر نام می‌کند.) منطق‌الطیر عطار را می‌خواند و آن را یک حماسه عرفانی می‌داند. شیفته عطار می‌شود تا جایی که او را در کنار بودا و شوپنهاور به عنوان معلمان فلسفی خود معرفی می‌کند. او هزارویک شب را از باارزش‌ترین کتاب‌های جهان در کنار انجیل و دایره‌المعارف بریتانیکا می‌داند و تمام ترجمه‌های انگلیسی آن را خریده بود. او بارها و بارها درباره هزارویک شب سخنرانی کرده و مقاله نوشته بود. او می‌گوید جادوی کتاب از روی جلدش شروع می شود: «یکی بیشتر از هزار، ۹۹۹ چنین جادویی ندارد و ۱۰۰۲ هم.» بورخس قرآن را همانند مسلمانان ام‌الکتاب صدا می‌زند (همان‌طوری که در خود قرآن نیز آورده شده است) و شروع داستان «ابن حقان...» را با آیه ۴۱ سوره عنکبوت آغاز می‌کند: «و سست‌ترین خانه‌ها، خانه عنکبوت است.» او بسیار متاثر از شیوه روایی قرآن بود. البته که اساساً بورخس دغدغه روایت داشت و در این کار شگردهایی شجاعانه به کار می‌بست مثلاً تغییر گونه روایت در طول داستان، وارد کردن فردی دیگر یا حضور خودش در متن و حاشیه داستان که این ترفندها پیچیدگی ساختار داستان را بیشتر می‌کرد. می‌توان او را یک نمادگرا دانست؛ او از رنگ‌ها، اَشکال، صداها و یا حتی لحظه غروب خورشید تصویری نمادین می‌سازد و یا از کتاب، ماه، رقص تانگو و الخ. بورخس به فراخور دید جادویی و پست‌مدرنیستی‌اش رویکردی پارادوکسیکال نسبت به زمان، مکان و مرگ داشت که داستان‌های او را عجیب‌تر می‌نمود. عجیب بودن داستان‌های او بزرگ‌ترین ویژگی آن است و این شاید نقب می‌خورد به علاقه بسیار زیاد او به رمز و راز که نمود آن را در تمام داستان‌هایش می‌بینیم. او همیشه انگار که رازی در سینه دارد و با خودش کلنجار می‌رود که آن را فاش نکند، با ما سخن می‌گوید و تک‌تک استعارات و سمبل‌هایی که به کار می‌برد رمزهای اوست بین ما و خودش. او به خواص یا عقیده خودش جادوی حروف و اعداد اعتقاد داشت؛ مثل رمزی که در «الف» می‌دید و آن را در چند داستان خود آورد که شاید گرته‌برداری از رموز حروف در قرآن باشد.
او اعتقاد داشت که باید از تجربه‌های شخصی فراتر رفت و آنها را با موقعیت‌های شگرف درهم تنید. به همین خاطر است که آثارش شمایلی از افسانه و حکایات پیدا می‌کردند. نکته بسیار جالب این است که او برخی داستان‌هایش را برای باورپذیرتر کردن به سبک «جوامع الحکایات و لوامع الروایات» آغاز می‌کند گویی که علم رجال را در حدیث می‌داند و می‌گوید که «فلانی نقل کرده از شخصی معتمد و موثق که او نیز از فاضلی معروف شنیده است که...» و این‌طور سلسله‌الحدیث را زنجیر می‌کند تا خواننده ذره‌ای شک و شبهه به صداقت گوینده نداشته باشد و داستانش سندیت بگیرد.
در دوران حیات بورخس دو ایرانی توانستند او را از نزدیک ببینند یکی احمد اخوت در دانشگاه اوکلاهاما که وقتی بورخس داشت راجع به «کتاب موجودات خیالی» حرف می‌زد، لحظه‌ای به او نگاه کرد و اخوت از حالت چشم‌های نابینای او حس کرد که بورخس از او می‌خواهد که این کتاب را به فارسی ترجمه کند و او نیز این کار را کرد و ترجمه کتابش را به خاطره آن دیدار تقدیم کرد. دومی رضا براهنی بود که بورخس از او می‌خواهد برایش یکی از غزلیات حافظ را بخواند و اظهار ناراحتی می‌کند که هرگز حافظ را به زبان فارسی نشنیده است. براهنی غزلی نامشهور از حافظ می‌خواند: «دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد...» وقتی به این بیت رسید که «سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم/ طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد» بورخس بدون آنکه متوجه معنای کلمات فارسی شعر شود و تفاوت معنایی این بیت را با بیت‌های قبلی درک کند، گریه کرد. بلند هم گریه کرد.
با اینکه بارها نامزد جایزه نوبل ادبی شد ولی همچون زولا، تولستوی، جویس، پروست و غول‌های دیگر هیچ‌گاه آن را نصیب نشد که صد البته دریافت آن هم ارزشی به کوه اعتبارات او نمی‌افزود. اعضای آکادمی نوبل ادبی اما تلویحاً حمایت بورخس از آگوستو پینوشه دیکتاتور شیلی را علت اعطا نکردن جایزه عنوان کردند (که دلیلی سوای مسائل ادبی بود). در طرف مقابل اما بورخس که یک جایزه از دست ژنرال پینوشه گرفته بود این مسائل را تکذیب می‌کرد و می‌گفت که: «من اصلاً سیاست را نمی‌فهمم و هرگز اخبار را دنبال نمی‌کنم.»۳ او برخلاف دیگران هیچ‌گاه از چگوارا و هیچ نظامی دیگری طرفداری نکرد که البته موجب اعتراض سایر نویسندگان آمریکای لاتین نیز شده بود. آرزوهای بورخس فراتر از جایزه‌ها بود. برای کسی که بهشت را یک کتابخانه تصور می‌کرد و کسانی که او را می‌شناختند به او «کتابخانه متحرک» می‌گفتند و او این المان را بیش از هر چیزی در داستان‌هایش تکرار می‌کرد، چه آرزویی بالاتر از اینکه رئیس کتابخانه ملی کشورش بشود. او علاوه بر آن، کرسی استادی دانشگاه در رشته ادبیات انگلیسی را هم در اختیار گرفت. این علاقه او به کتاب او را به دو چیز شهره کرد؛ یکی تخیل سرشار و دیگری وسعت دانش ادبی و فلسفی. اگر او را بزرگ‌ترین نویسنده قرن بیستم نخوانیم، بی‌شک او بزرگ‌ترین خواننده قرن پیش محسوب می‌شود؛ مردی غوطه‌ور در گنجنیه کلمات.
بورخس از کودکی منزوی و به دور از جمع بود. دوست صمیمی نداشت و بیشتر اوقاتش را به تنهایی می‌گذراند، به همین خاطر خود را با چیزهای دیگری مشغول می‌کرد. او عاشق اطلس جغرافیایی، ساعت شنی، بوی قهوه، نشر استیونسن و چیزهای مشخص دیگری بود. تنها دوست واقعی‌اش خواهرش بود که دو سال از او جوان‌تر بود. زن‌ها نه در داستان‌هایش جایگاهی داشتند نه در زندگی شخصی‌اش. او دو بار از زن‌ها در داستان‌هایش استفاده کرد و دو بار هم ازدواج کرد، یک بار در ۶۸ سالگی که سه سال عمر داشت و دیگری شانزده سال بعد در همان سالی که درگذشت و هر دو بار به این علت ازدواج کرد که همسرش برایش کتاب بخواند. می‌توان به تقریب گفت که او در تمام عمرش تنها بوده با آنکه خودش گفته بود: «من هیچ‌گاه کسل نمی‌شوم زیرا همواره در حال بودن‌ام»۴ ولی در سخنرانی‌ای به تنهایی‌اش اعتراف کرده بود: «زندگی شاعر همیشه پر از تنهایی است. شاعر همیشه تنهاست»۵ و باید بپذیریم که نابینایی شکلی از تنهایی است. در سال‌های آخر عمرش که گویی از توامان شدن این تنهایی و درازای عمرش رنج می‌برد، گفته بود: «من نه به زندگی دسترسی دارم نه به مرگ.»۶

۱ تارنمای انتشارات ملی عطران؛ خلاصه کتاب چکامه زاهد ترانه‌خوان و جادوگر پیر
۲ روزنامه اعتماد؛ شماره ۲۹۴۸
۳ نشست بررسی آثار خورخه لوئیس بورخس در شهر کتاب ۱۳۹۱/۰۳/۳۰
۴ سومین کرانه‌ی رود، داستان‌های کوتاه از نویسندگان آمریکای لاتین، ترجمه‌ی مراد فرهادپور، انتشارات روشنگران، ص ۲۰۰
۵ هفت شب با بورخس؛ فصل کوری
۶ کتاب نیوز؛ مقاله «می‌دانم فراموشی مرا گمنام خواهد کرد»

 
قفسه کتاب‌های بورخس:
• هزارتوهای بورخس، ترجمه احمد میرعلائی
• کتابخانه بابل، ترجمه کاوه سیدحسینی
• اولریکا و هشت داستان دیگر، ترجمه کاوه میرعباسی
• الف و داستان‌های دیگر، ترجمه احمد میرعلائی
• کتاب موجودات خیالی، ترجمه احمد اخوت
 
منابع:
• استراترن، پل. آشنایی با بورخس. (ترجمه مهسا ملک‌مرزبان). تهران. نشر مرکز
• برگین، ریچارد. خورخه لوئیس بورخس. (ترجمه شایسته پیران). تهران. نشر نی
• بورخس، خوخه لوئیس. هفت شب با بورخس. (ترجمه بهرام فرهنگ). تهران. نشر مرکز
• گیبرت، ریتا. هفت صدا. (ترجمۀ نازی عظیما). تهران. نشر آگاه


 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.